دانستنیها ی تاریخ وجغرافیایی ایران وجهان
اشنایی کامل با شهرهای ایران وجهان- تاریخ ایران وجهان وهزاران جدول اماری 
قالب وبلاگ

دولت سامانیان در ایران و ماوراء النهر 279 395

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


خاندان سامانی

دولت سامانی، تجربه ای دیگر از تأثیر خراسان بزرگ بر تحولات جاری ایران است.تاریخ این خاندان با سامان خدات آغاز می شود که گردیزی او را از «مغان» دانسته که طبعا «دین زرتشتی» داشته است.فرزندش اسد، چهره ای برجسته بوده و خاندان آنان در نواحی ماوراء النهر، شناخته شده بوده است.همو نسب وی را به جمشید و کیومرث رسانده است! این کاری است که مؤلف تاریخ سیستان برای یعقوب لیث کرده بود.شگفت آن که در کتاب سواد اعظم یک کتاب مذهبی از قرن چهارم منطقه ماوراء النهر برای ابو حنیفه، رئیس مذهبی فقهی حنفیان نیز این نسب آمده : ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن طاووس بن هرمز بن کسری!

به هر روی چهار فرزند سامان، به روزگار مأمون و به توصیه او در شهرهای مختلف ماوراء النهر امارت یافتند.نوح بن اسد در سمرقند و احمد بن اسد در فرغانه، یحیی در تاشکند و الیاس در هرات.

با رفتن مأمون به بغداد و آمدن طاهریان، مشکلی میان آنها و فرزندان اسد پیش نیامد و آنان به امارت خویش ادامه دادند.پس از درگذشت نوح، والی خراسان، دو برادر وی را با نام های یحیی و احمد (م 250) به حکومت سمرقند گماشت.جانشین احمد در سمرقند فرزندش نصر بود که او را «مردی عالم و پارسا» وصف کرده اند.

در این زمان اوضاع بخارا، به دلیل تهاجم خوارزمیان، نابسامان بود.مردم شهر با ابو عبد الله فقیه، عالم برجسته بخارا، مشورت کرده از نصر بن احمد خواستند تا کسی را برای امارت بخارا بفرستد.وی برادرش احمد را به سال 260 به بخارافرستاد.گفته اند که این زمان، موفق عباسی منشور ولایت ماوراء النهر را برای نصر بن احمد فرستاد.بغداد در این سالها، سخت در معرض تهدید یعقوب قرار داشت.و این قبیل منشور فرستادن ها، می توانست یعقوب را درگیر کارهای خراسان و ماوراء النهر کند.

اندکی بعد کار دو برادر بر سر فرستادن خراج بخارا به سمرقند به نزاع کشید.در نبردی که در سال 275 میان آن دو رخ داد، نصر شکست خورد و با احترام به سمرقند باز گردانده شد و تا سال 279 که درگذشت، امیر آن دیار بود.از آن پس اسماعیل در ماوراء النهر قدرت مطلق یافت.

گذشت که معتضد عباسی، فرمان ماوراء النهر را به عمرو بن لیث داد و در جنگی که میان وی و اسماعیل رخ داد، به اسارت در آمد.پس از آن، منشور امارت این منطقه گسترده در اختیار اسماعیل سامانی قرار گرفت که در عمل، نخستین امیر سلسله سامانی به شمار می آید.

اسماعیل سامانی بنیاد گذار سلسله

اسماعیل بنیاد گذار دولت سامانی است.وی به سال 234 در شهر فرغانه متولد شد، در سال 287 بر صفاریان غلبه کرد و پس از هشت سال امارت مطلق در شهر بخارا، در چهاردهم صفر سال 295 هجری درگذشت.گذشت که اسماعیل، پس از شکست دادن برادرش نصر، قدرت بی چون و چرای ماوراء النهر را به دست آورد.پس از درگذشت نصر، فرمان تمامی ولایت ماوراء النهر را از خلیفه عباسی گرفت و شروع به توسعه اسلام در نواحی دور دست شرقی کرد.

شکست صفاریان در سال 287 نقطه آغاز دولت سامانی، به ویژه تسلط آن بر خراسان بود.اسماعیل با براندازی دشمن شماره یک عباسیان، محبوبیت فراوانی در درگاه عباسی یافت و به همین دلیل، روابطش با دولت عباسی بسیار حسنه بود.نتیجه این روابط، تأیید کامل وی از طرف عباسیان و برخورداری از مشروعیت سیاسی افزون بر قدرت نظامی شد.نرشخی درباره اسماعیل نوشته است:

پیوسته با خلفا اظهار طاعت کردی و متابعت ایشان واجب و لازم دانستی...و پیوسته خلیفه را اطاعت نمودی و در عمر خویش یک ساعت بر خلیفه عاصی نشدی.

اسماعیل که سخت به عباسیان وفادار بود، مصمم شد تا با علویان طبرستان که ازاساس با دولت عباسی مخالف بودند، بجنگد.به همین دلیل به طبرستان یورش برد و محمد بن زید علوی را که جانشین حسن بن زید بود، به قتل رساند.سپس طبرستان و ری را تحت سلطه خویش در آورد.پس از آن سرزمین زنجان و قزوین نیز به حکومت خراسان پیوست و دایره سلطه سامانیان تا نواحی مرکزی ایران و به احتمال تا شهر حلوان در غرب ایران گسترش یافت.

در روزگار اسماعیل، شهر بخارا رونق فراوانی یافت و مرکز ماوراء النهر گردید.پیش از آن نیز بخارا، یکی از مراکز عمده مسلمانان بود که از زمان فتح آن توسط قتیبة بن مسلم شمار زیادی عرب نیز در آن سکنا داده شدند.نرشخی نوشته است: «خدای تعالی بر وی رحمت کناد که در ایام وی بخارا دار الملک شد و همه امیران آل سامان، حضرت خویش به بخارا داشتند.»

از اسماعیل به عنوان امیری مردمی یاد شده که تنها با اسب خویش به میان شهر بخارا می آمد تا مستمندان و ضعیفان، بتوانند به راحتی با وی گفتگو کنند و مسائل و مشکلات خود را با او در میان بگذارند.افزون بر آن، کوشید تا مخارج سنگین تعمیر دیوار بزرگی که در اطراف شهر بخارا بود و هر ساله، پول زیادی بابت آن از مردم گرفته می شد، از دوش مردم بردارد .در پرتو امنیت ایجاد شده در این زمان، نیازی به وجود چنین دیواری برای بخارا نبود.اصولا سامانی ها، در این روزگار، موضع تهاجمی داشته و نگران حملات ترکان آسیای مرکزی به شهرهای خود نبودند، زیرا در آن زمان هیچ کس توان مقابله با آنان را نداشت.

جانشینان اسماعیل

اسماعیل به سال 295 درگذشت و فرزندش احمد به جای وی نشست.گفته اند که او «به سیرت پدر می رفت و عدل می کرد و انصاف رعیت به تمامی داد و رعایا در راحت و آسایش می بودند.» احمد، در یازدهم جمادی الاخره سال 301 به دست شماری از غلامان خویش کشته شد.

عامل این ماجرا، ابو الحسن نصر بن اسحاق کاتب دانسته شد که اعدام گردید.ابو الحسن که گرفتار فساد مالی بوده چند بار از سوی احمد توبیخ شد.از آنجا که خود را در معرض مجازات می دید پیشدستی کرده امیر را به قتل رساند.از اسماعیل با عنوان امیر ماضی و از احمد با نام امیر شهید نام می برند.جانشین وی امیر سعیداست که نام اصلی او نصر بن احمد است .

نصر بن احمد تنها هشت سال داشت که به امارت رسید.در کنار وی، دو تن از رهبران برجسته بخارا بودند: نخست ابو عبد الله جیهانی وزیر او، دوم حمویه بن علی سپهسالار سامانیان، یعنی فرمانده نیروهای نظامی.در این وقت، وضعیت سست امارت سامانی در بخارا، بسیاری را به هوس شورش انداخت.در سمرقند، عموی پدرش، اسحاق بن احمد شورش کرد.در نیشابور، دو فرزند همو، الیاس و منصور.شماری دیگر از برادران و نیز امرای شهرها بر وی شوریدند، اما قدرت جیهانی وزیر و حمویه، سبب شد تا این شورش ها فروکش کرده و برای مدتی قریب به ده سال، اوضاع خراسان به آرامی سپری شد.امارت او از سال 301 تا 331 به درازا کشید.

نفوذ اسماعیلیان در خراسان

در دفتر نخست گذشت که اسماعیلیان فرقه ای از شیعه هستند که اسماعیل، فرزند امام جعفر صادق علیه السلام را به امامت برگزیدند.از آنجا که اسماعیل پیش از پدر درگذشت، پیروانش به امامت فرزندانش معتقد شدند.آنان در پنهانی، در گوشه و کنار سرزمین های اسلامی در ایران و شمال افریقا به کار دعوت اشتغال داشتند.در اواخر قرن سوم هجری توانستند در شمال افریقا دولتی تأسیس کرده و از آنجا، کار تبلیغ دعوت خویش را در تمامی بلاد اسلامی دنبال کنند.خراسان، به دلیل پیشینه اش در داشتن زمینه دعوت شیعی، مورد توجه آنها قرار داشت.حضور دعوت اسماعیلی، تا به امروز در برخی از مناطق ماوراء النهر، در افغانستان و تاجیکستان باقی مانده است.

به هر روی، زمان نصر بن احمد سامانی، فرصت مناسبی برای اسماعیلیان پیش آمد تا کار دعوت خویش را جدی بگیرند.زمانی که منصور فرزند عموی احمد بن اسماعیل سامانی در نیشابور بر نصر بن نوح شورید و سرکوب شد، شخصی با نام حسین بن علی مروزی فرماندهی شورش را به عهده گرفت.حسین مروزی از سران دعوت اسماعیلی در خراسان بود.قیام حسین در سال 306 هجری به دست یکی از اشراف بخارا با نام احمد بن سهل سرکوب شد.در این نبرد، وی به اسارت درآمد و سپس به بخارا برده شد و در زندان آنجا درگذشت.

اندکی بعد، در شورش دیگری که سه برادر نصر بن احمد در آن شرکت داشتند، فرزند حسین مروزی نیز حضور یافت.رهبری این شورش را ابو بکر خباز بر عهده داشت.بلعمی وزیر شورش را فرو نشاند و ابو بکر که به اسارت در آمده بود، زیر صدها تازیانه جان سپرد.

حرکت دعوت اسماعیلی، حرکتی منظم بود.زمانی که مروزی اسیر شد، شخصی دیگری، رهبری داعیان اسماعیلی را عهده دار شد.وی محمد بن احمد نخشبی نسفی بود.او مرکز دعوت را به ماوراء النهر منتقل کرد تا بتواند نو مسلمانان را به خود جذب کند.نخشبی در نسف و بخارا، کسانی را به مرام خویش دعوت کرد و حتی از درباریان نصر، گروهی به او علاقمند شدند.از آن جمله، حاجب آیتاش و دبیر ابو بکر بن ابی اشعث و نیز ابو منصور چغانی و شماری دیگر.نفوذ نخشبی در دربار سامانی، تا به آنجا رسید که بنا به برخی نقلها، امیر نصر نیز به مذهب اسماعیلی گروید! وی پذیرفت تا به خاطر مرگ حسین مروزی در زندان، یک صد و نوزده هزار دینار به القائم بامرالله خلیفه فاطمی بپردازد.این اوج پیشرفت کار اسماعیلیان در ماوراء النهر بود.

مخالفان این جنبش، طرحی را تنظیم کردند تا نصر را بکشند.نوح فرزند نصر، با آگاه شدن از این توطئه سر رئیس آنان را از بدن جدا کرد.با این حال، نصر به نفع فرزندش نوح از امارت کناره گرفت.نوح که سخت مخالف جریان اسماعیلی بود، به کار تعقیب آنان پرداخت.روشن است که توده های مردم و اشراف شهر از اهل سنت بوده و قدرت سامانیان، بدون چنین اقداماتی بر ضد اسماعیلیان بر جای نمی ماند.نخشبی اعدام شد، گر چه پیروانش نعش او را از سر دار ربودند.

در اواخر دوره سامانی نیز تبلیغات اسماعیلیان که به طعنه آنها را قرمطی می گفتند اشاره به فرقه قرامطه که در بحرین قدرتی یافته بودند و در اصل از فرقه های اسماعیلی مذهب بودند فراوان شده بود.جوزجانی نوشته است که در لشکر ابو علی سیمجور که زمانی از سپهسالاران سامانی بود و بر آنها شوریده بود «اکثر معارف ولایات او در دعوت قرامطه در آمده بودند» .البته این می تواند اتهامی باشد که سامانیان به دشمنان خود می زدند، اما به هر روی اسماعیلیان، در خراسان اواخر قرن چهارم، نفوذ گسترده ای داشته اند.

قلمرو سامانیان

دیگر امیران سامانی

پس از آن که نصر بن احمد سامانی درگذشت، فرزندش نوح به سال 331 حکومت را به دست گرفت .وی نیز با آشوب های فراوانی در خراسان رو به رو شد.مهم ترین شورش بر ضد وی، به وسیله ابو علی چغانی صورت گرفت که از امرای سامانی بود.وی پس از آن که مدتی سپهسالاری خراسان را داشت، در نیشابور بر نوح شورید و عموی او ابراهیم بن احمد را به قیام بر ضد وی واداشت .آنها به بخارا آمدند و برای مدتی بر آن شهر چیره شدند.سپاه پس از مدتی، جانب نوح را گرفت و ابراهیم عزل شد.نوح در سال 341 شورش ها را فرونشاند، اما در سال 343 درگذشت.

جانشین نوح، فرزندش عبد الملک بود که تنها ده سال داشت.در دوران وی نیز شورش هایی وجود داشت.او در سال 350 از اسب بیفتاد و درگذشت.با درگذشت وی، برادرش منصور فرزند نوح بر تخت نشست.برای وی نیز «اتفاق پدید آمد بعد از اختلاف بسیار» .سپهسالار برادرش الپ تگین، از غلام ترک ها، بر وی شورید.او که طبق معمول در نیشابور بود، به سوی بخارا آمد.در گذر از جیحون، متوجه سپاه بی شمار سامانیان شد.خواست به نیشابور برگردد ممکن نشد.از همان جا به بلخ و سپس غزنه رفت و به سال 351 زمینه تأسیس سلسله تازه نفس غزنوی را در آن دیار فراهم کرد.منصور پس از گذشت پانزده سال از سلطنتش به سال 365 درگذشت.

پس از وی نوح دوم فرزند منصور تا رجب سال 387 بر تخت بود.این زمان، ستاره بخت سامانیان رو به زوال بود.پیش از آن در سال 382 بغراخان از ترکان ماوراء النهر توانست بخارا را به اشغال خود در آورد، اما اندکی بعد در اثر بیماری، آن شهر را ترک کرد و در راه بازگشت، درگذشت.نوح بار دیگر به بخارا بازگشت.پس از مرگ نوح دوم در سال 387 دو تن از سامانیان با نام های عبد الملک دوم فرزند نوح و اسماعیل منتصر (کشته به سال 395) بر تخت متزلزل سامانی تکیه زدند تا آن که بساط این خاندان توسط ایلک خان ترک برچیده شد.عوفی درباره او نوشته است: «اگر چه جوان بود، اما دولت پیر گشته بود، در امور ملک آل سامان، سامان نمانده وجان ملک به رمق رسیده» .در این زمان، تنها بخارا و برخی از نواحی آن در اختیار سامانیان بوده و خراسان در اختیار غزنویان قرار گرفته بود.

امیران سامانی/سالهای حکومت

اسماعیل بن احمد/279 295

ابو نصر احمد بن اسماعیل/295 301

نصر بن احمد/301 331

نوح بن نصر/331 343

عبد الملک بن نوح/343 350

منصور بن نوح/350 366

نوح (دوم) بن منصور/366 387

منصور (دوم) بن نوح/387 389

عبد الملک (دوم) بن نوح/389 390

اسماعیل منتصر بن نوح/390 395

در سال 390 اسماعیل بن نوح با لقب منتصر از زندان ایلک خان گریخت و برای چندی سپاهیان وی را شکست داد، اما کاری از پیش نبرد و کشته شد.عتبی نوشته است: «مدت ملک و سلطنت آل سامان به خراسان و ماوراء النهر و دیگر ولایات که در برخی اوقات در حوزه ملک ایشان بود از سیستان و کرمان و جرجان و ری و طبرستان تا حدود سپاهان اصفهان صد و دو سال شش ماه و ده روز بود.»

مشکل عمده سامانیان در داخل، غلام ترکان بودند که در بیش تر موارد، سمت سپهسالاری، یعنی فرماندهی کل نیروهای نظامی را عهده دار بوده و در نیشابور مستقر بودند.بسیاری از این افراد، پس از درگذشت امیری از سامانیان، سر به شورش بر می داشتند.درست بمانند بغداد که غلام ترک ها، سرنوشت خلافت را از نیمه های قرن سوم در دست داشتند، در میان سامانیان نیز، این افراد رشد کرده اندک اندک بر سامانیان چیره شدند.مشکل دیگر، دو گانگی و اختلاف میان وزیران و سپهسالاران بود.در حقیقت، وزیر و سپهسالار، هر کدام می کوشیدند تا بر امیر و خواست های او چیره باشند.

اختلاف های خاندانی سامانیان هم مشکلات بی شماری را در دوره های مختلف برای آنها به وجود آورد.هر از چندی، یکی از سامانیان به تحریک سپهسالار یا وزیری، اقدام به شورش کرده و می کوشید تا بر تخت امارت تکیه بزند.بیش تر این کوشش ها ناموفق می ماند.مشکل مزبور در میان بیش تر سلسله های شاهی ایران، به ویژه پس از درگذشت امیر پیشین و روی کار آمدن سلطان یا امیر جدید، مشکلی رایج بوده است.

مشکل سامانیان در خارج از خراسان، دیلمیان اعم از علویان و زیاریان و آل بویه بودند که در گرگان، طبرستان و ری برای آنها دشواری ایجاد می کردند.در طی سال ها، نبردهای فراوانی میان آنها رخ داد.

نگاهی به رویدادهای دوران سامانی نشان می دهد که دولت یاد شده دوران سختی را که در سراسر آن آشوب و درگیری بود، پشت سر نهاده است، اما در واقع، در پس این رویدادها، روزگار سامانی، دوره ای درخشان برای تاریخ خراسان است، دورانی که این ناحیه را، همراه با سایر نواحی بلاد اسلامی، آماده ورود به تمدن بزرگ اسلامی که در قرن چهارم و پنجم به اوج خود رسید، کرده است.

تسلط اسلام بر ماوراء النهر

زمانی که سامانیان به قدرت رسیدند، نزدیک به دو قرن از ورود اسلام به ماوراء النهر می گذشت .در این مدت، بسیاری از مردم این منطقه به اسلام گرویده و در برخی شهرها، مراکزی برای تعلیم و تربیت دینی ایجاد شده بود.بیش تر مراکز مقدسی که پیش از آن در اختیار بودائیان، مسیحیان نسطوری و زرتشتیان بود، به مسجد تبدیل شد و این نشان از کاهش پیروان آن ادیان، و فزونی مسلمانان بود.

شهر بخارا در سال 89 هجری به دست قتیبة بن مسلم گشوده شد و سپاه اعراب همراه با مسلمانان غیر عربی که از خراسان بودند، در این شهر سکونت داده شدند.این سکونت وسیع، سبب شد تا اسلامیت بخارا تضمین شده و به سرعت به مرکزی برای دانش اسلامی در تمامی آن نواحی تبدیل شود.شگفت آن که نرشخی نوشته است، جایی که امروز مسجد جامع بخارا قرار دارد، روزگاری محل فروش بت بوده است، آن چنان که:

پادشاه [کفار] بدین بازار آمدی و بر تخت نشستی، بدین موضع که امروز مسجد ماخ است، تا مردمان رغبت کردندی به خریدن بت.و هر کس خویشتن را بتی خریدی و به خانه بردی.باز این موضع آتش خانه شدی و در روز بازار، چون مردم جمع شدندی، همه به آتش خانه اندر آمدندی و آتش پرستندی، و آن آتش خانه تا به وقت اسلام به جای بود.چون مسلمانان قدرت گرفتند، آن مسجد را بر آن موضع بنا کردند، و امروز از مسجدهای معتبر بخارا است.

در نیشابور نیز آتشکده قهندز کهن دژ به مسجد جامع تبدیل شد.در تاریخ نیشابور آمده است که «چون عبد الله عامر نشابور فتح کرد، آتشکده قهندز را خراب کرد و به جای آن، جامع ساخت.»

در آغاز فتح بخارا، مردم شهر هر بار با حضور اعراب تسلیم می شدند، اما به محض آن که اعراب از آنجا دور می شدند، از اسلام بر می گشتند.در این باره نرشخی عبارت زیبای دیگری دارد که تقریبا درباره سایر بلاد ایران و ماوراء النهر نیز صادق است.وی می نویسد:

هر باری اهل بخارا مسلمان شدندی، و باز چون عرب بازگشتندی، باز ردت آوردندی.قتیبة بن مسلم سه بار ایشان را مسلمان کرده بود، باز ردت آورده کافر شده بودند.این بار چهارم قتیبه حرب کرده شهر را بگرفت.و از بعد رنج بسیار اسلام آشکار کرد، و مسلمانی اندر دل ایشان بنشاند، به هر طریقی، کار بر ایشان سخت کرد و ایشان اسلام را پذیرفتند به ظاهر و به باطن بت پرستی می کردند.قتیبه چنان صواب دید که اهل بخارا فرمود یک نیمه از خانه های خویش به عرب دادند تا عرب با ایشان باشند و از احوال ایشان با خبر باشند تا به ضرورت مسلمان باشند.بدین طریق مسلمانی آشکار کرد، و آثار کفر و رسم گبری برداشت و جد عظیم می کرد و هر که در احکام شریعت تقصیری کردی عقوبت می کرد، و مسجد جامع بنا کرد و مردمان را فرمود تا نماز آدینه آوردند تا اهل بخارا را ایزد تعالی ثواب این خیر ذخیره آخرت او کناد.

اشاره کردیم که مسلمانان بت پرستی را تحمل نمی کردند و بت پرستان را به اجبار به اسلام وا می داشتند، در حالی که یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان در حفظمذهب خود آزاد بودند و به عنوان اهل ذمه در کنار دیگر مسلمانان زندگی می کردند.شاید یکی از دلایل رشد سریع اسلام در ماوراء النهر همین نکته باشد.

به هر روی محققان نوشته اند که طبقات پایین مردم بخارا، گروه گروه به اسلام گرویدند و به تدریج اشراف زمین دار نیز که به آنها دهقان یا دهگان می گفتند، اسلام آوردند.

باید بدین نکته توجه داشت که اشراف و فرمانروایان محلی، سخت با یکدیگر نزاع داشتند و این مسأله به حضور اعراب مسلمان در این ناحیه، کمک فراوانی کرد.در اصل، دهقانان، اشراف زمین داری بودند که چونان فرمانروا بر سرزمین زیر سلطه خود حکومت می کردند.در سفری که هارون الرشید به خراسان آمد، چهار ماه میهمان یک دهقان بود.پس هارون به وزیرش گفت: «این دهقان در تشیید معالم ضیافت ید بیضا نمود و هیچ دقیقه از دقایق، مروت ضایع نگذاشت، ما را بر وی الزام غرامتی باید فرمود تا از عجب مصون ماند و مهر کمال برین صنایع و نیک خدمتی خویش ننهد.» به هر روی دهقانان، نقشی مهمی در منطقه خود داشتند و برای حفظ این قدرت به راحتی با فاتحان کنار آمدند.

متأسفانه در نیمه اخیر دوران اموی، برای آن که پول بیش تری به عنوان جزیه از نامسلمانان بگیرند، راه مسلمان شدن را مردم بر سد کردند.اهمیت پر بودن بیت المال برای یک دوره، مشکلی را برای توسعه اسلام در خراسان ایجاد کرد.با این حال، بخارا سخت به اسلام علاقمند ماند و تحت تأثیر هیچ فشاری از سوی برخی از فرمانروایان محلی، از اسلام باز نگشت، بلکه با قدرت در رواج اسلام کوشید.در آخرین سالهای دوران اموی و اوایل عباسیان، بخارا، به شهری با فرهنگ اسلامی عربی تبدیل شد و آثاری که پیش از آن به زبان پهلوی بود، به زبان عربی در آمد.

زمانی که عباسیان قدرت را به دست گرفتند، یکی از رهبران عرب بخارا، با نام شریک بن شیخ مهری بر ضد عباسیان قیام کرد.وی خود را شیعه آل علی معرفی کرد و گفت که عباسیان، غاصب حق علویان هستند.این جنبش، به شدت سرکوب شد، اما نشان از آن داشت که مردم مسلمان بخارا، به تشیع علاقمند بوده اند.

انحراف فکری سیاسی مقنع نیز برای چند سال (158 166) مشکلاتی را برای بخارا پیش آورد، اما اسلام قوی تر از آن بود تا با این جنبش های سیاسی فکری شبه زرتشتی و الحادی و بیشتر سیاسی از پای درآید.

در اواخر قرن دوم هجری، هنوز در بخارا، نامسلمانانی بودند که مسلمانان را آزار و اذیت می کردند، اما حضور طاهریان در خراسان و پس از آن قدرت یافتن سامانیان، منطقه را به طور کامل در اختیار اسلام قرار داد.آیین بودایی به دلیل آن که یک آیین بت پرستی بود به سرعت از بین رفت، زیرا مسلمانان به هیچ روی با بت پرستی میانه ای نداشتند و اجازه زندگی به بت پرستان را نمی دادند، در حالی که آیین زرتشتی و مسیحی و یهودی برای مدت بیش تری دوام آوردند.البته، به دلیل عدم حضور ساسانی ها در این بخش، این آیین هم، از قبل پشتوانه استواری نداشت.

به تدریج بخارا، به دلیل اهمیت مذهبی علمی خود، روحانیون قدرتمندی یافت که در جریان دعوت اسماعیل سامانی به این شهر، نقش فعالی را به عهده داشتند و مردم فرمانبردار آنها بودند.این خصلت شهر، دقیقا با ویژگی های مذهبی امیران سامانی سازگار بود.از یک سو آنها اشراف بودند و توانستند طبقات بالای جامعه را با خود همراه کنند، از سوی دیگر، سخت متدین به اسلام بودند.این مسأله عاملی برای حفظ وحدت و یکپارچگی میان طبقات بالا و پایین جامعه بود.

بخارا در آستانه روی کار آمدن سامانیان، کشش تبدیل شدن به یک شهر بزرگ اسلامی را داشت، آن گونه که نامش در تمامی جهان اسلام برای قرن ها جاودانه شد.سامانیان، با بهره گیری از این فرصت تاریخی، و با همت خویش، بخارا را به اوج شهرت رساندند.در نیمه دوم قرن سوم هجری و پس از آن در نیمه نخست قرن چهارم، اسلام به طور کامل، بر تمامی مناطق ماوراء النهر چیره گشت.

یکی از اقدامات سامانیان، مبارزه برای نشر اسلام در مناطق دور دست ماوراء النهر و ترکستان بود.از آن جمله اسماعیل سامانی به شهر طراز در محل کنونی شهر اولی یه آتا حمله کرد و با رنج بسیاری که دید، به نوشته نرشخی «به آخر، امیر طراز بیرون آمد، و اسلام آورد با بسیاری از دهقانان، و طراز گشوده شد.کلیسای بزرگ را مسجد جامع کردند و به نام امیر المؤمنین معتضد بالله خطبه خواندند» .

قدرت سامانیان، سبب شد تا آنها، موضع تهاجمی داشته و به مناطق مختلفی که ترکان آسیای میانه سکونت داشتند حمله کنند.در پناه این قدرت بود که به تدریج مسلمانان به نواحی ترک نشین دور دست رفته و اسلام را میان ترکان آن نواحی گسترش دادند.بار تولد نوشته است:

تبلیغات اسلامی در آسیای میانه، در خارج از مرزهای سیاسی خلافت، به موفقیت هایی دست یافت که بسی برتر از موفقیت هایی بود که در نواحی دیگر دنیای اسلام به دست آمد.

در اواخر دوره سامانی و پس از آن، نفوذ اسلام در میان ترکان، بیش تر به وسیله مبلغانی صورت می گرفت که برخی از آنها صوفی بودند و با مهاجرت به درون قبایل ترک منطقه، اسلام را میان مردم رواج می دادند.

وضعیت علمی و مذهبی بخارا

بخارا مهم ترین شهر ماوراء النهر، از هر جهت، و از جمله در داشتن عالمان فراوان بنام بود.پس از برقراری ارتباط میان آن نواحی با عراق، دانش پژوهان علوم دینی، از هر شهر به سوی بغداد روانه شدند و پس از تحصیل به بخارا باز گشتند.اندکی بعد، در اواخر قرن سوم، بخارا از لحاظ مذهبی در کنار نیشابور به مهم ترین شهر ماوراء النهر تبدیل شد.

در قرن سوم، بخارا همانند سایر شهرهای اسلامی، گرایش های مذهبی مختلفی را در خود داشت .ماوراء النهر از زمان فتح شدن، همواره تحت سیطره دولت های سنی بود و به همین دلیل در بخارا نیز اهل سنت بر شهر غالب بودند.با این حال، میان خود آنان اختلاف های فراوانی در مسائل اعتقادی بود.مواردی وجود داشت که برخی از عالمان را به خاطر داشتن عقاید ویژه شان از شهر اخراج می کردند.برای نمونه یکی از عالمان شهر را با نام محمد بن احمد بخاری که شیخ بخارا بود، به دلیل داشتن عقایدش، به یکی از رباطهای اطراف بخارا تبعید کردند.

در قرن سوم مردم بخارا و اصولا ماوراء النهر، تابع مذهب ابو حنیفه شدند.عامل اصلی در حنفی شدن آنان، عالمی با نام ابو حفص احمد بن حفص بخاری (150 217) بود.وی از شاگردان محمد بن حسن شیبانی (م 189) عالم عراقی بود که خود از شاگردان ابو حنیفه به شمار می رفت .نرشخی درباره او نوشته است که «بخارا به سبب وی قبة الاسلام شده است و ائمه و علما محترم گشتند، سبب او بوده است» .

محمد فرزند او هم شهرت علمی زیادی داشته و هموست که راه را برای آمدن اسماعیل سامانی به بخارا هموار کرد.با توجه به نفوذ فراوانی که علما در این شهر مذهبی داشته اند، فرزند ابو حفص، توانست دست به این اقدام بزند.به گزارش نرشخی، زمانی که اسماعیل نزدیک شهر رسید «پسر خواجه ابو حفص کبیر، بیرون آمد به استقبال، و اشراف بخارا، از عرب و عجم همه با وی بودند تا به کرمینه.و ابو عبد الله یعنی همان پسر ابو حفص بفرمود تا شهر را بیاراستند و امیر...چون ابو عبد الله بن خواجه ابو حفص بیرون آمد...دل وی قوی شد.»

خاندان ابو حفص سبب شدند تا بخارا مرکز مذهب حنفی در شرق شود، به طوری که سامانیان و سلجوقیان بر همین مذهب رفتند و تعصب فراوانی نسبت به آن داشتند.شهرت خاندان ابو حفص به قدری بود که تا قرن هفتم هجری، هنوز مدرسه ای به نام مدرسه ابو حفص در بخارا وجود داشت که یکی از وابستگان آن خاندان، مدرسه مزبور را اداره می کرد.

از سوی دیگر، سلاطین سامانی و عالمان بخارایی، همدوش هم در حفظ بنیادهای مذهب سنی از نوع حنفی آن سخت تلاش می کردند.آنها رساله های فراوانی را تألیف کردند که ضمن آنها، عقاید رسمی را مطرح کرده و هر کس که بر خلاف آن عقاید می اندیشید، وی را منحرف و طرد می کردند.

در اواخر قرن سوم یا اوایل قرن چهارم هجری، با توجه به رواج برخی از مذاهب مخالف با مذهب رسمی حاکم بر ماوراء النهر، با حمایت سلطان متنی به عنوان اعتقاد نامه تهیه شد که همه مردم عقاید خویش را با آن تطبیق داده و هر آنچه مخالف با آن است، به عنوان بدعت، طرد کنند.این اعتقادیه را سواد اعظم نامیدند.این متن در اواخر قرن سوم به عربی تألیف و در قرن چهارم به دستور نوح بن منصور به پارسی در آمد.نویسنده آن ابو القاسم اسحاق بن محمد سمرقندی بود که آن را به عربی نوشت و در میانه قرن چهارم به پارسی در آمد.در مقدمه این کتاب آمده است:

اما بدانک سبب تصنیف این کتاب آن بود که بی راهان و مبتدعان و هواداران [هوا پرستان ] به سمرقند و بخارا و ماوراء النهر بسیار شدند.پس ائمه و فقها وعلمای سمرقند و بخارا و ماوراء النهر گرد آمدند و گفتند آبای و اجداد تا بودند بر طریق سنت و جماعت بوده اند، اکنون هواهای مختلف پیدا شده و ما را جای ترس است.این سخن را به امیر خراسان رسانیدند .امیر عادل اسماعیل بفرمود مر عبد الله بن ابی جعفر را و باقی فقها را که بیان کنید مذهب راست و طریق سنت و جماعت، آن که پدران ما بر آن بوده اند.پس ائمه اشارت کردند به خواجه ابو القاسم سمرقندی...تصنیف کرد این کتاب را به تازی...پس امیر خراسان بفرمود که این کتاب را به پارسی گردانید تا چنان که خاص را بود، عام را نیز بود و منفعت کند و مذهب نیکو بدانند و از هوا و بدعت دور باشند...

تسنن موجود آن زمان در ماوراء النهر از نظر اعتقادی و فقهی، بر آیین حنفی بود.این حنفی گری در خراسان با عقاید شخصی به نام ابو منصور ماتریدی شکل گرفته بود که موضع نسبتا میانه ای داشت.آنها به معنای حقیقی کلمه مرجئی مذهب بودند گر چه بخاطر تنفر دیگر سنیان عراق از این کلمه، آن را بکار نمی بردند و حتی در ظاهر از آن بدگویی هم می کردند.این مذهب، همان طور که در جای دیگر گفته ایم، چنان بود که ایمان را تنها عبارت از اقرار زبانی و نهایت اقرار دل می دانست، اما عمل انسان را در آن دخیل نمی دانست.به این عبارت توجه کنید:

و مذهب سنت و جماعت آن است که اگر یک بنده همه گناهان تنها بکند، آن را از رحمت حق تعالی نومید نباشد بود، قوله تعالی: لا تیأسوا من روح الله.الایة.و اگر مؤمنی صد هزار مرد را بکشد، یا صد هزار زنا کند، یا صد هزار لواطی کند، یا صد هزار خمر بخورد، یا هیچ نماز نکند، یا مال مسلمانان ببرد، یا از جنابت غسل نکند، یا زکات ندهد، یا حج نکند، و اینها را گناه داند، مؤمن حقانی بود، اگر توبه کند، حق تعالی بیامرزد و اگر بی توبه رود، آن در مشیت حق تعالی باشد، خواهد بیامرزد به فضل خویش و خواهد عذاب کند به عدل خویش و باز به بهشت برد.و هر که گوید که بکردن اینها کافر شود، آن حروری [از خوارج ] باشد.

در رساله اعتقادیه پیشگفته، یعنی همان سواد اعظم اطاعت از سلاطین نیز به عنوان یک اقدام شرعی لازم مورد توجه قرار گرفته و در جای جای آن، بر آن تکیه و تأکید شده است.به یک نمونه توجه کنید:

مسأله هفتم آن است که از پس هر امیری، جابر باشد یا عادل، نماز روا بود، زیرا که طاعت داشتن سلطان فریضه است و ترک وی، عاصی شدن و معصیت است و بدعت.و هر که سلطان را طاعت ندارد، آن هوادار [هوا پرست ] باشد، زیرا که حق تعالی فرموده است در کتاب خود که: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم.ای مؤمنان! خدای عز و جل را طاعت دارید و رسول را طاعت دارید و امیران را طاعت دارید...و باید که چون رافضیان [شیعیان ] نباشی که ایشان بر سلطان بیرون آیند و شمشیر کشند.و به هیچ وجه بر سلطان عاصی نباشد شد، اگر عدل کند مزد و ثواب یابد و اگر ظلم کند، بزه و عذاب آن را کشد.به همه وجه سلطان را طاعت باید داشت و هر که سلطان را طاعت ندارد آن از خوارج باشد، این مقدار بس بود خردمند را.

علما در روزگار سامانیان منزلت اجتماعی و سیاسی بالایی داشتند.زمانی که صحبت از روی کار آمدن امیر جدیدی بود «سپهسالاران، امراء، قائدان و اشراف» به اتفاق «علما» تصمیم می گرفتند.

جالب آن که زمانی محمد بن اسماعیل بخاری، نویسنده کتاب معروف به صحیح بخاری، از بغداد به این شهر آمد.گویا فرزند ابو حفص، وی را از فتوا دادن منع کرد، اما او در ماندن سماجت کرد تا آن که بخاری فتوای عجیبی درباره احکام شیر دادن گوسفندان در ممنوعیت ازدواج میان گوسفندانی که خواهر و برادر رضاعی هستند! داد.پس از آن مردم بر او شوریدند و وی را از بخارا بیرون کردند.

موقعیت علمی و مذهبی نیشابور

نیشابور پایتخت نخست خراسان بود که در پرتو حکومت طاهریان آباد شد.در دوره سامانیان، سپهسالاران سامانی در نیشابور اقامت داشتند و از این رهگذر و نیز نزدیکی آن به سرزمین های اصلی اسلام، بر آبادی آن شهر افزوده شد.دو کتاب حدیثی مهم اهل سنت یکی از محمد بن اسماعیل بخاری (م 257) است و دومی از مسلم بن حجاج نیشابوری (م 262) .افزون بر آن، کتاب پر ارج المستدرک علی الصحیحین که در تکمیل دو کتاب بالاست، از حاکم نیشابوری (م 405) است.بدین ترتیب دانش حدیث و عالمان محدث در این خطه، از جایگاه بلندی برخوردار بوده اند، گر چه بیش تر اینان، کتاب های حدیثی خود را در بغداد فراهم آورده اند.از خطه نیشابور، عالمانی برخاستند که گاه مذهب آنها تا قرن ها نفوذ خود را در شهرهای مختلف ماوراء النهر و ایران حفظ کرد.از آن جمله محمد بن کرام یا کرام، بدون تشدید سیستانی نیشابوری (م 255) است که بنیادگذار مذهب کرامیه می باشد.مذهب کرامیه برای قرن ها، به رغم دشمنی فراوان سنیان اهل حدیثی خراسان با آن، مذهب بسیاری از مردمان آن خطه و سایر مناطق بود.این مذهب بیش تر گرایش عرفانی داشت و بعدها خانقاه هایی را در دنیای اسلام پدید آورد.

صوفیان کرامی مذهب، نقش مهمی در رشد اسلام در نقاط دور دست ماوراء النهر و خوارزم داشته اند .نوشته اند که تنها به دست اسحاق بن محمشاد کرامی، پنج هزار نفر اسلام آوردند.گفتنی است که کرامیه نیز از گرایش های انحرافی بی بهره نبوده و بیش تر حزبی و گروهی می اندیشیدند و به داشتن عقایدی چون تشبیه در مسأله توحید متهم بودند.

دانش اسلامی در نیشابور، در قرن سوم، به ویژه قرن چهارم، بسیار گسترده شد.تاریخی که در قرن چهارم برای این شهر نوشته شد، نام نزدیک به سه هزار تن از عالمان این شهر را در بر داشته است.مؤلف این کتاب عالم برجسته نیشابوری محمد بن عبد الله معروف به حاکم نیشابوری (321 405) است.حاکم آثار حدیثی چندی نیز نگاشت که مهم ترین آنها، کتاب المستدرک است که تکمیل دو کتاب حدیثی معروف بخاری و مسلم پیشگفته است.

وی از علاقمندان به امیر مؤمنان علیه السلام و بر خلاف اهل سنت آن روزگار و زمان ما، از دشمنان سرسخت معاویه بود.وی مقام امام را برتر از همه صحابه می دانست.همو کتابی نیز با نام مفاخر الرضا درباره حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام نوشت.

عالمان شیعه در خراسان

خراسان مرکز تسنن بود، زیرا طاهریان و بعدها صفاریان و به ویژه سامانیان، سخت از این مذهب دفاع می کردند.بعدها، در اوایل قرن چهارم، درگیری سامانیان با آل بویه در مرکز ایران، بر سختگیری سامانیان در تسنن افزود، زیرا که آل بویه گرایش های شیعی داشتند.با این حال، از زمان طاهریان و پس از آن، به روزگار سامانیان، جوامع شیعی کوچکی در شهرهای مختلف خراسان مانند نیشابور، سمرقند، کش و نقاط دیگر وجود داشت.

یکی از دانشمندان برجسته شیعه نیشابور در قرن سوم، فضل بن شاذان نیشابور (م 260) است که مقبره وی تا روزگار ما در این شهر بر جای مانده است.وی چند ده تألیف داشته که متأسفانه بسیاری از آنها از میان رفته است.یکی از آثار بر جای مانده او کتاب الایضاح است که در آن روایات اهل سنت را در مسائل مختلف نقد کرده است.وی روزگار سامانیان را درک نکرد و همان گونه که پیش تر اشاره کردیم، در حکومت طاهریان نیز مبغوض واقع شد.حضور چهره هایی مانند فضل بن شاذان، نشان می دهد که حوزه علمی شیعه در خراسان بسیار غنی و پربار بوده است.

از دیگر عالمان برجسته شیعه در ماوراء النهر، محمد بن مسعود تمیمی معروف به عیاشی است که در اواخر قرن سوم می زیست.وی در آغاز بر مذهب سنت بود، اما بعدها به تشیع گروید.او میراث پدریش را که سیصد هزار دینار بود در راه علم صرف کرد و خانه اش در حکم مسجد و مدرسه شده بود.هر اتاق وی به کاری علمی از قبیل استنساخ کتاب ها و مقابله آنها اختصاص یافته و هرگاه، مملو از جمعیت بود.ابن ندیم نوشته است که او از فقیهان شیعه و عالم برجسته زمانش بوده و کتاب هایش در خراسان جایگاه برجسته ای داشته است.از میان آثارش، تنها کتاب تفسیر او بر جای مانده است.

شاگرد مشهور او محمد بن عمر بن عبد العزیز کشی است که در نیمه قرن چهارم می زیسته است .وی کتاب بزرگی به نام معرفة الرجال در شرح حال اصحاب ائمه اطهار علیهم السلام و عالمان و راویان شیعه داشته که گزیده آن با نام اختیار معرفة الرجال بر جای مانده است.این گزیده از شیخ طوسی (م 460) است.

در قرن سوم و اوایل قرن چهارم، اختلاف مذهبی به تدریج میان حنفی ها و شافعی ها در همه شهرها آغاز شد.نیشابور نیز در این درگیری ها وارد شد.نفوذ شافعی ها در این شهر بیش تر بود و عامل آن، رقابت نیشابور با شهرهای ماوراء النهر بود که در مذهب حنفی تعصب می ورزیدند .در شرح دوران های تاریخی غزنویان و سلجوقیان، از این درگیری های خانمان سوز سخن خواهیم گفت.

ظام اداری سامانیان

دولت صفاری دولتی برخاسته از مردمان عیاری بود که نتوانست یک نظام اداری استواری را ایجاد کند.به عکس، سامانیان از اساس، قومی اشرافی بودند که خود در دستگاه اداری بالیده بودند.طرفداران آنها از طبقه ای بودند که در مرکز اصلی قدرت، خواستار آرامش و نظام سازی بودند.از این جهت، تفاوتی اساسی میان این دو دولت وجود دارد.

درباره نظام اداری در دنیای اسلام باید گفت: اصولا امویان با الهام از ایرانیان و رومیان نظامی ساده پدید آوردند.عباسیان، تحت تأثیر ایرانی ها، این نظام سازی را توسعه دادند .از آنجا که طاهریان در خراسان پیرو بغداد بودند، همان سیستم را در خراسان اجرا کردند .در دوره سامانی ها، که از جهتی توجه بیش تری به میراث ساسانی ها شد، این نظام توسعه بیش تری یافت، اما به هر روی تحت تأثیر نظامی بود که در بغداد وجود داشت.

در دوره سامانی ها، تشکیلات امارت، دو بخش بود.نخست دربار یا درگاه که امیر در آنجا می نشست و در کنار آن، چندین نفر دیگر مشاغل مهمی را در اختیار داشتند: صاحب شرطه یا رئیس پلیس، صاحب حرس یا نگاهبان، حاجب الحجاب که شغل وزارت دربار را در نظام های شاهی یا ریاست دفتر را داشت.این حاجب ها که در اصل از غلامان ترک بودند، نفوذ زیادی در دربار داشتند.درست بمانند بغداد که غلامان ترک به مرور بر خلیفه چیره شدند، در دربار سامانی نیز وضع به همین صورت به پیش رفت.اساسا پیدایش شغل غلام ترک از شغل هایی است که تأثیر زیادی در تحولات سیاسی قومی دنیای اسلام از خود بر جای گذاشت.در مجموعه دربار، کسانی هم به عنوان صاحب منصب سپاه بودند که مسؤول اصلی آن لقب سپهسالار داشت و در نیشابور اقامت می کرد.

بخش دوم امارت، دیوان ها بودند که زیر نظر وزیر اداره می شدند.دیوان سازی بر اساس طرحی بود که در بغداد اجرا می شد.در دوره سامانی ها، ده دیوان مختلف در بخارا وجود داشته که نرشخی نام آنها را در تاریخ بخارا آورده است.این دیوان ها عبارت بودند از: 1 دیوان وزیر، 2 دیوان مستوفی (خزانه دار) 3 دیوان عمید الملک (دیوان رسائل)، 4 دیوان صاحب شرط (پلیس)، 5 دیوان صاحب برید، 6 دیوان مشرفان (نظارت و مراقبت)، 7 دیوان املاک خاصه (شاه)، 8 دیوان محتسب (امر به معروف نهی از منکر و نظم و مراقبت از اصناف و..). ، 9 دیوان اوقاف، 10 دیوان قضا.

در هر شهر مسجد جامعی وجود داشت که امام جمعه ای در آن نماز می خواند.به طور معمول امام جمعه که می بایست از علمای برجسته شهر باشد، از طرف امیر سامانی منصوب می گردید.در آن روزگار، عالم برجسته شهر را که فقیهی بنام بود استاذ می نامیدند.در هر شهر خطیبانی هم بودند که جدای از شایستگی های فردی، لازم بود تا با حکومت مناسبات حسنه ای داشته باشند .

ارتباط خلیفه و سلطان

در تحلیل مسائل سیاسی ایران در تمامی قرن سوم تا هفتم، یک اصل اساسی وجود دارد.آن اصل، مشروعیت دینی خلیفه عباسی است که با توجه به مبانی پذیرفته شده در فقه سیاسی اهل سنت، تنها خلفای رسمی دنیای اسلام شناخته می شدند.آنها در اوایل، به طور مستقیم بر تمامی سرزمین های اسلامی منهای اندلس حکمرانی می کردند، اما به مرور، مناطق دوردست، از دسترس آنها خارج شد و تنها به مناطق مرکزی به ویژه عراق اکتفا کردند.

حضور خلفا در سایر مناطق، حضوری معنوی و دینی بوده و در میان قدرتمندان محلی که کم کم نام سلطان به خود گرفتند، هر کدام را که قدرت بیش تری داشتند، تأیید می کردند، مشروط بر آن که هر ساله مبالغی پول بفرستند و قصد بغداد را نکنند.اگر چنین می کردند، خلفا ابتدا با آنها به نبرد پرداخته و اگر کاری از پیش نمی بردند، تسلیم زور سلطان می شدند و باز قدرت صوری خود را نگاه می داشتند.

بارها اشاره کرده ایم که آنها به حکمیت میان دو قدرت سیاسی معارض در یک منطقه نمی پرداختند، بلکه به انتظار می نشستند تا یکی از آنها با سلاح دیگری را سرکوب کند و پس از پیروزی، منشور ولایت مورد مناقشه را به فاتح می دادند.بسا می شد که در فاصله یک سال، در دو زمان، به دو قدرت محلی معارض منشور یک ولایت داده می شد.

برخی از قدرت های محلی، بر حسب اعتقادشان به مذهب سنت و جماعت، ارادت بیش تری به خلفای عباسی نشان می دادند، اما برخی دیگر، که یا تمایلات شیعی یا خارجی و یا ملی تری داشتند، به نوعی با دستگاه خلافت در می افتادند.تا زمانی که عباسیان به دست مغولان برافتادند، هیچ کدام از سلاطین نتوانستند قدرت عباسیان را از اساس، از میان ببرند.این نشانگر نفوذ عمیق عباسیان در میان اهل سنت بود که به طور مرتب، از سوی اندیشمندان و فقهای سنی در طی این چند قرن مورد تأیید قرار می گرفتند.

وزارت در دوره سامانی

سامانیان که سخت از نظام مندی بغداد پیروی می کردند، منصب وزارت را با جدیت زنده کردند .گذشت که کار وزیر نظارت بر دیوان ها بوده است.مهم ترین صفت یک وزیر، توانایی در تدبیر و تسلط بر دبیری و کتابت بوده و به همین دلیل، وزیران سامانی، به طور عمده از دبیران و کاتبان برجسته بوده اند.

در این دوره، چند وزیر با کفایت و دانشمند کار وزارت را عهده دار شدند که به دلیل شایستگی خود، موقعیت این منصب را نیز تقویت و تثبیت کردند.سه خاندان برجسته، جیهانی، بلعمی و عتبی، وزیرانی را به این دولت عرضه کردند که در شمار معروف ترین وزیران شرق اسلامی، در تاریخ ایران هستند.

ابو عبد الله جیهانی در آغاز امارت نصر بن احمد که هشت ساله بود، وزارت را عهده دار شد.وی در خراسان لقب شیخ العمید داشت و به عنوان کاتب و دبیر، شهرت زیادی در این سرزمین به دست آورد.او از سال 302 تا سال 309 منصب وزارت را داشت.وی آثار فراوانی نگاشت که مهم ترین آنها، کتاب المسالک و الممالک در جغرافیاست.از این کتاب اطلاعاتی در کتاب های جغرافیایی بعد از وی بر جای مانده است.

مقدسی در مقدمه کتاب احسن التقاسیم نوشته است: ابو عبد الله وزیر امیر خراسان بود.فلسفه و نجوم و هیئت می دانست.او بیگانگان را گرد می آورد و احوال کشورها، راه ها، دروازه ها و چگونگی آنها را از ایشان می پرسید.

پس از جیهانی، ابو الفضل بلعمی وزارت امیر سامانی را عهده دار شده که وی نیز شهرت بسزایی دارد.زمانی که در سال 317 در بخارا شورشی در گرفت امیر نصر در نیشابور بود بلعمی با درایت توانست شورشیان را به جان یکدیگر انداخته، و شهر را در اختیار خود بگیرد.

پس از درگذشت وی به سال 329، فرزند جیهانی، یعنی محمد بن محمد جیهانی برای مدتی منصب وزارت داشت.ابو علی محمد، فرزند ابو الفضل بلعمی نیز چند دوره وزارت را در روزگار منصور بن نوح (350 365) عهده دار بود.ترجمه تاریخ طبری توسط ابو علی بلعمی در دوران امارت منصور بن نوح به سال 352 انجام گرفت.محتمل است که به دستور وی، شخص دیگری این کار را انجام داده باشد.

یکی دیگر از وزیران معروف ابو جعفر عتبی است که نام وی در آثار ادبی و تاریخی فراوان آمده است.او وزیر عبد الملک بن نوح سامانی بود.فرزندش عبید الله وزارت نوح بن منصور سامانی را داشت که به رغم شایستگی در سال 371 یا 372 کشته شد.از دیگر وزیران با کفایت و مشهور سامانی، عبد الله بن عزیر است که در سالهای پایانی سلسله سامانی، وزارت آنان را بر عهده داشته است.

از این فهرست، چنین به دست می آید که به روزگار سامانیان، شغل وزارت، در اختیار مردان برجسته و والایی بوده که هر کدام در تاریخ ادبیات فارسی و عربی، شهرتی داشته و در باروری علم و دانش در محدوده خویش، سهمی فراوان داشته اند.

زبان فارسی در دوره سامانیان

رشد زبان فارسی دری، در زمان سامانیان و در مشرق اسلامی صورت گرفت.عوفی نوشته است: «چون نوبت دولت آل سامان درآمد، رایت سخن بالا گرفت و شعرای بزرگ پدید آمدند و بساط فضائل را بسط کردند و عالم نظم را نظامی دادند و شاعری را شعاری ساختند.»

تا این زمان، متون پهلوی قدیم به عربی ترجمه می شد و زبان عربی به عنوان یک زبان اسلامی و بزرگ، زبان تفهیم و تفاهم همه ملت هایی شده بود که در اسلام با یکدیگر اشتراک داشتند .

این زمان، در کنار زبان عربی، در شرق اسلامی، زبان دیگری هم رشد کرد که به نوعی ادامه فارسی میانه یا پهلوی بود و تحت تأثیر زبان اسلامی جدید، رشد کرده بود.این زبان که فارسی دری بود، علاقمندان فراوانی داشت و همین امر سبب شد تا حرکت فرهنگی دیگری به تدریج شکل بگیرد.این حرکت فرهنگی، ترجمه متون عربی به فارسی بود که با حمایت سامانیان دنبال شد .کلیله و دمنه که متن عربی آن راعبد الله بن مقفع در قرن دوم آماده کرده بود، به فارسی دری ترجمه شد.ابو الفضل بلعمی به سفارش امیر نصر بن احمد سامانی، رودکی را بر آن داشت تا کلیه و دمنه را به نظم فارسی درآورد.به مرور ترجمه متون عربی دیگر نیز پی گرفته شد .

مهم ترین نقش را در این باره، دربار نصر بن احمد (301 331) بر عهده داشت.چنان که فردوسی می گوید:

به تازی همی بود تا گاه نصر*بدان گه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بو الفضل دستور اوی*که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی دری*نبشتند و کوتاه شد داوری

یکی از کارهای مهمی که در روزگار سامانیان به انجام رسید، ترجمه تفسیر بزرگ طبری بود .این متن که در چهل مصحف به زبان عربی بود، به بیست مصحف فارسی با حذف سند نقل ها ترجمه شد.متأسفانه از آن ترجمه اثری نمانده و تنها متن تلخیص گونه ای از آن با افزوده های فراوان در هفت مجلد بر جای مانده که به چاپ رسیده است.عبارتی که مترجم متن عربی در علت ترجمه آورده است، چنین است:

این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری، ترجمه کرده به زبان پارسی دری راه راست...پس دشخوار آمذ بر وی خواندن این کتاب و عبارت کردن به زبان تازی، و چنان خواست کی مر این را ترجمه کنند به زبان پارسی.

منصور بن نوح (350 365)، اصرار بر ترجمه تاریخ طبری داشت که این مهم، همان گونه که در مقدمه کتاب مزبور آمده در سال 352 انجام گرفته است.دلیل آن نیز در همان مقدمه، استفاده عموم مردم از متن فارسی یاد شده است.البته مترجم شناخته شده نیست، گر چه از همان اوان، به نام بلعمی، وزیر دولت سامانی منسوب شده است.در مقدمه ترجمه فارسی کتاب آمده است:

بدان که این تاریخنامه بزرگ است که گرد آورد ابو جعفر محمد بن جریر بن یزید الطبری رحمة الله علیه که ملک خراسان ابو صالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را، ابو علی محمد بن محمد بن عبد الله البعلمی را، که این نامه تاریخ تازی را پسر جریر کرده است، پارسی گردان هر چه نیکوتر، چنان که اندر وی نقصانی نیوفتد.جالب آن که از همین منصور بن نوح، دو بیت شعر به پارسی نیز بر جای مانده است:

درمان عاشقی چیست*پایان سورة العصر

با زر برو نبشته*منصور نوح بن نصر

به عقیده وی، درمان عاشقی تنها کلمه «صبر» است که در پایان سوره و العصر آمده است.

با این همه باید توجه داشت که در بیش تر روزگار سامانیان، زبان دیوانی، زبان عربی بود، گر چه زبان عمومی تکلم، زبان فارسی و در برخی از مناطق خراسان زبان های محلی مانند سغدی و غیره رواج داشت.با این حال نوشته اند که اسماعیل، از زبان فارسی در کارها استفاده می کرد، اما فرزندش احمد، بار دیگر، زبان عربی را جایگزین زبان فارسی کرد.

نکته مهم آن که توجه به زبان فارسی، به معنای ایرانی گری و دوری از اسلام نبوده است، چرا که سامانیان سخت تحت تأثیر عالمان دینی بوده و به عنوان سنیان متعصب و پیروان راستین خلفای عباسی شناخته می شوند.

گفتنی است که رواج فارسی دری در خراسان، مانع رشد زبان عربی به عنوان زبان فرهنگی و علمی در این دیار نبود.حتی مهم تر از آن نفوذ زبان عربی در میان کتیبه های سفالینه است که نشان از عمق این نفوذ دارد.نویسنده کتاب کتیبه های سفال نیشابور ثابت کرده است که در میان حدود یک صد و چهل ظرف سفالین نیشابوری باقی مانده از قرون نخست اسلامی، حتی یک کتیبه فارسی وجود ندارد، بلکه روی تمامی آنها عبارات و اشعار عربی آمده است.جالب تر آن که ابن اثیر دو بیت شعر عربی از اسماعیل بن احمد سامانی نقل کرده است.

مهم ترین نقش را در رواج زبان فارسی در این عهد، شاعران بر عهده داشتند.شاعران این دوره که به طور معمول در دربار سامانی بودند، نخستین شاعران بنام و شناخته شده زبان فارسی هستند که اشعار نسبتا مفصلی از آنها بر جای مانده است.مسعودی مروزی نخستین کسی است که تاریخ را به نظم در آورده و در اصل، کارش، درآمدی بر کار سترگ فردوسی بوده است.

شخصیت مهمی که سرآغاز شعر فارسی است، رودکی است که نام اصلیش جعفر بن محمد است.وی از منطقه رودک سمرقند بوده و وفاتش در سال 329 رخ داده است.او از شاعران دربار سامانی است و مبالغ هنگفتی به عنوان صله و انعام ازآنان دریافت کرده و ثروتی عظیم انباشته است.به همین دلیل اشعاری که وی داشته و آنها را بالغ بر یک صد هزار بیت دانسته اند، بیش تر در مدح امیران سامانی بوده است.البته شاعر معاصر وی بلخی (م 325) شعری گفته که نشان از تمایلات اسماعیلی یا علاقه به علویان رودکی دارد:

از رودکی شنیدم سلطان شاعران*کاندر جهان بکس مگرو جز به فاطمی

گذشت که از مهم ترین کارهای شاعرانه رودکی، منظوم کردن متن ترجمه شده کلیه و دمنه به دستور امیر سامانی است که تنها برخی از اشعار آن بر جای مانده است.وی بر نصر بن احمد سامانی تأثیر خاصی داشته و زمانی که امیر برای چند سال به عنوان ییلاق در هرات ماند و همه درباریان خسته شدند، او ضمن شعری، امیر را به یاد بخارا و جوی مولیان انداخت و امیر بی اختیار و حتی بدون آن که اسبش را زین کند، شتابان به سوی بخارا بازگشت.اشعار رودکی که امیر را آنچنان به وجد آورد، چنین بود:

بوی جوی مولیان آید همی*بوی یار مهربان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی*میرزی تو شادمان آید همی

میر ما هست و بخارا آسمان*ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان*سرو سوی بوستان آید همی

پس از رودکی، سیل شاعران در دنیای ادب پارسی پدید می آیند و اشعار زیبایی را که برخی به تقلید از اشعار عربی و برخی با آفرینش مفاهیم و فضاهای جدید است، پدید می آوردند .بیش تر این شاعران، بلخی و بخاری و مروزی و هروی و بادغیسی و...به هر روی خراسانی اند و این نشان از آن دارد که آن دیار، مهد ادبیات ارجمند پارسی بوده است.برخی از محققان، منطقی رازی را که در میان سالهای 367 380 درگذشته، نخستین شاعر پارسی گوی عراقی عراق عجم دانسته اند.

از سوی دیگر حضور این همه شاعر در دربار سامانی، نشان از توجه تام و تمام این سلسله به ادب فارسی و زنده کردن آن دارد.

از اقدامات مورد توجه این شاعران منظوم کردن متون تاریخی بوده است.این اقدام سبب شد تا بخشی از تاریخ دوران اساطیری ایران که متون اصلی آن به تدریج رو به نابودی بود، محفوظ بماند.احمد بن منصور، مشهور به دقیقی که در نیمه قرن چهارم زندگی می کرده شاهنامه ابو منصوری را به نظم در آورده است.اسد

الفارس/یحیی/احمد/حارث/نوح

یعقوب/ابراهیم/اسماعیل (279 295)

یحیی/ابراهیم/احمد (295 301)

ابراهیم/نصر (301 331) /منصور/اسد

احمد/نوح (331 343) /اسماعیل/محمد

محمد/منصور (350 366) /عبد الملک (343 350)

ابو سلیمان/نوح (366 387) /یحیی

منتصر/عبد الملک (389 390) /منصور (387 389) /اسماعیل (390 395) /ابو یعقوب

منبع- حوزه نت

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:49 ] [ اطلس ایران وجهان ]

اواخر عمر امیر اسماعیل سامانی

اسماعیل سامانی در اواخر عمر، به قول مؤلف تاریخ بخارا، به حکم خلیفه «از عقبه حلوان و ولایت خراسان تا ماوراء النهر و ترکستان و سند و هند» را در ولایت خویش داشت.

اما به بخارا علاقه خاصی می‏ورزید و از آن جا به «شهر ما» یاد می‏کرد که در توسعه و ترقی آن اهتمام بسیاری نیز به خرج داده بود.

در آخر عمر هم که فردی رنجور شده بود، طبیبان بخارا تغییر آب و هوا را برایش لازم دیدند.

از این رو از «جوی مولیان» که کوشک امیر در آن جا بود و آب و هوایی مرطوب داشت به قریه‏ای به نام زرسان، نزدیک بخارا منتقل شد و در آن جا مدتی به تفریح و شکار اشتغال داشت تا آن که در صفر 295 ق / نوامبر 907 م« درگذشت. پس از مرگ وی ، او را امیر ماضی خواندند، چنان که اخلاف نیز بعدها او را پس از مرگ به القاب خاص می‏خواندند.

ابو نصر احمد بن اسماعیل سامانی

 « 295- 301 ق / 914- 907 م»

پس از امیر اسماعیل، پسرش «ابو نصر احمد» به جای پدر بر تخت نشست و جایگاهش از سوی خلیفه، المکتفی بالله تأیید شد. در واقع با اعلام خبر وفات امیر اسماعیل، خلیفه وقت، به قول طبری :

«لوای احمد به دست خویش بست و آن را با عهد و منشور امارت با خلعت مناسب برای وی به خراسان فرستاد. » ربیع الثانی 295 ق / ژانویه 908 م.

آغاز روی کار آمدن ابو نصر احمد

ابو نصر احمد هم که در اواخر عهد پدر، امارت سیستان را داشت وقتی در دنبال اظهار اطاعت نسبت به خلیفه و ارسال هدایا به بغداد، کارها را در بخارا به نظم آورد، در صدد برآمد تا کار سیستان و ری را که مقارن آن ایام عرصه آشوبها شده بود، سامان دهد. از این رو، نخست قصد ری کرد، زیرا از آن دیار نفوذ و قدرت بخارا بیشتر مورد تهدید بود، اما به نصیحت نیکخواهان و اطرافیانش، تصمیم گرفت تا ابتدا کار عموی خویش، اسحاق بن احمد را که امیر سمرقند بود و داعیه امارت ماوراء النهر را داشت یکسره کند. به این ترتیب با ورود ابو نصر احمد به سمرقند، اسحاق بدون مقاومت تسلیم گردید و به بخارا فرستاده شد. «295 ق / 907 م».

سپس احمد از جیحون گذشت و از خراسان قصد جرجان و ری کرد. چون کار ری را سامان داد، آن را به ابو جعفر صعلوک داد تا از جانبش در آن جا فرمان براند و خودش هنوز در ری بود که فرمان خلیفه تازه، المقتدر بالله به او رسید «296 ق / 908 م».

پس از چندی احمد به بخارا بازگشت و در «298 ق / 910 م» قصد عزیمت به هرات را کرد و از هرات سردار خود حسین بن علی مرورودی را با لشکری به سیستان فرستاد و خویشانی همچون: احمد بن سهل و ابراهیم سیمجور را نیز با او روانه کرد.

رویارویی های ابو نصر احمد با همسایگانش

رویارویی سامانیان با صفاریان و خوارج در سیستان

تصرف سیستان از سوی ابو نصر احمد سامانی

سیستان، که از چندی پیش جزو قلمرو سامانیان محسوب می‏شد، در این هنگام، در دست معدل بن علی از نوادهگان یعقوب لیث صفاری بود که بعد از شکست عمرو لیث باز همچنان در رأس قدرت محلی باقی مانده بود. برادر معدل، محمد بن علی، در «رخج» و «بست» به مال اندوزی مشغول بود و امیر احمد که می‏خواست ریشه نفوذ صفاریان را در سیستان به کلی براندازد، خود بدانجا تاخت و محمد را که ممکن بود به برادر خود یاری رساند، اسیر کرده با خود به هرات برد و از آن جا به بغداد فرستاد.

معدل هم در سیستان به محاصره افتاد و چون از کمک برادر ناامید بود، زنهار خواسته و تسلیم شد. بدین گونه سیستان به دست سامانیان افتاد و امیر احمد، امارت آن دیار را به پسر عم خود، منصور بن اسحاق سپرد.

شورش سیستانیان بر حکمران سامانی

اما طولی نکشید که سیستان بر حکمران جدید خویش شورید و این نه به خاطر علاقه به صفاریان بود که در این شورش، تجدید امارت آنان عنوان می‏شد، بلکه بیشتر به سبب ناخرسندیهایی بود که حکام جدید در آن جا به وجود آورده بودند.

در واقع یکی از پیران خوارج، به نام محمد بن هرمز معروف به مولی صندلی، این بار موفق شد تا ناراضیان ولایت را بر سامانیان بشوراند و به بهانه حمایت از یک پسر بچه ده ساله از خاندان صفاری، حکومت خوارج را در سیستان دوباره احیاء کند.

امیر احمد باز هم ناچار شد لشکری تازه به سیستان گسیل دارد که این بار نیز سپهسالاری لشکرش با حسین مرورودی بود که مدت 9 ماه سیستان را در محاصره داشت وی در طی این مدت با دشواریهای بسیاری مواجه شد. عاقبت، تنها مرگ مولی صندلی، او را موفق به تسخیر زرنج کرد. با آن که سیستان به دست حسین مرورودی فتح شد، احمد حکومت آن جا را که مرورودی حق خود می‏دانست به سیمجور دواتی داد.

شورش سیستان که تا حدی نتیجه تند خویی و بی تدبیری منصور بن اسحاق و خویشانش بود با این وصف از طرف امیر بخارا به حکومت نیشابور رفت «300 ق / 912 م»، چنان که پدرش اسحاق نیز مدتی پیش از آن عفو شده و به سمرقند بازگشته بود.

رویارویی سامانیان با علویان طبرستان

مقارن حکمرانی ابو نصر احمد سامانی ، در طبرستان که بعد از قتل محمد بن زید علوی «287 ق / 900 م»، به قلمرو آل سامان الحاق یافته بود، شورش تازه‏ای درگرفت و حسن بن علی از علویان طبرستان ملقب به ناصر کبیر معروف به اطروش، به دعوی امارت برخاست و خویشانی هم که در آن ولایت از حکومت عمال سامانی ناراضی بودند در این قضیه با او همداستان شدند «298 ق / 910 م».

ابوالعباس صعلوک والی ری، که در این هنگام امارت طبرستان نیز به او تفویض شده بود، واقعه را به بخارا گزارش داد و به این ترتیب امیر احمد نیز در صدد سرکوبی این شورش برآمد.

گویند غیر از سی هزار سوار که در بخارا داشت ده هزار سوار دیگر از نواحی ترکستان تجهیز کرد تا به طبرستان عزیمت کند.

هنگام حرکت تهدید کرده بود تا «خاک طبرستان را به بخارا برد»، اما فرصتی برای اجرای این تهدید پیدا نکرد و هنوز دو منزل از بخارا دور نشده بود که در لشکرگاه، غلامانش او را در خواب سر بریدند (جمادی الثانی 301 ق / ژانویه 914 م).

ابونصر احمد به سبب تندخویی، تنگی حوصله و سخت گیریهایش، دشمنان فراوانی در دربار داشت که همین امر سبب قتل او توسط اطرافیانش شد. پس از مرگ، ابونصر احمد را «امیر شهید» لقب دادند.

 نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی

(امیر سعید) « 331- 301 ق / 943 - 914 م»

درخشانترین دوران فرمانروایی سامانیان، دوران امارت نصر بن احمد بود که هنگام جلوس بیش از هشت سال سن نداشت و مدت سی سال و سه ماه بر ماوراء النهر و خراسان حکمروایی کرد.

با آن که پدرش احمد، به تحریک و توطئه سران سپاه کشته شده بود، حمایت دیوانیان - و سعی و تدبیر وزیرانی چون ابو عبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی - آغاز فرمانروایی او را از تزلزل و بی ثباتی ایمن ساخت.

امیر خردسال بعدها به کمک این وزیران، در حمایت از اهل ادب و احیاء فرهنگ ایرانی سعی قابل ملاحظه‏ای نشان داد که تشویق رودکی در به نظم کردن کلیله و دمنه یک نمونه آن بود.

در آغاز کار، وزیرش ابو عبدالله جیهانی به کمک سپهسالار حَمّویه بن علی ، اداره امور را تحت نظم در آوردند و شورشها و توطئه‏هایی را که در آغاز امارت وی روی داد با قدرت فرو نشاندند.

ناآرامیها در قلمرو نصر بن احمد سامانی در واقع در همان آغاز امارت نصر، بار دیگر اسحاق بن احمد عموی پدرش در سمرقند به دعوی امارت برخاست، اما به وسیله حمویه مغلوب شد.

شورش دیگری به رهبری حسین بن علی مرورودی در نیشابور رخ داد که ظاهراً اسماعیلیه خراسان در پشت سرش بودند. این شورش هم به وسیله احمد بن سهل که از دهقانان خراسان و از خاندانهای اشرافی بلخ بود، فرو نشست. اما خود احمد تقریباً بلافاصله بعد از آن سر به شورش گذاشت و سپهسالار حمویه آن را دفع کرد.

آرامشی که بعد از این وقایع در قلمرو آل سامان به وجود آمد، ده سال به طول انجامید و در این مدت، نصر بن احمد که سالهای کودکی را پشت سر گذاشته بود، زمام امور را در دست گرفت.

شورشی هم که در این ایام در فرغانه به وسیله الیاس بن اسحق در گرفت هر چند نواحی شرقی قلمرو نصر را برای مدتی دچار اغتشاش کرد، اما سرانجام با پیروزی نصر خاتمه یافت. در این میان الیاس هم مورد عفو قرار گرفت وبه دربار بخارا بازگشت.

وقتی نصر برای تنظیم امور خراسان و دفع تحریکات علویان طبرستان به نیشابور رفت، حادثه تازه‏ای در بخارا روی داد.

فتنه ی برادران نصر

فتنه ی برادران نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی

برادران نصر؛ یحیی، ابراهیم و منصور که در قهندز بخارا محبوس بودند، به کمک آشپز خویش؛ ابوبکر خباز که مردی ماجراجو بود، ظاهراً به تحریک طرفداران علویان و دیلمیان که در بخارا بودند و تنی چند از عیاران و ناراضیان که مؤلف زین الاخبار از آنان به نام «خصومیان» یاد می‏کند، ایجاد نوعی طغیان عمومی کردند و بدین گونه شورشی سخت بر علیه امیر نصر به وجود آمد.

ابوبکر خباز با برادران نصر، پنهانی برای ایجاد این طغیان تبانی کرده بود و هنگامی که امیر نصر از بخارا خارج شد، صبحگاه یک روز جمعه او دروازه‏بان قهندز را اغفال کرد و با عده‏ای از همدستان خویش به آنجا رفت و امیر زادگان را از زندان بیرون آورد.

عاقبت، کار آنها بالا گرفت و یحیی خود را امیر خراسان خواند و خباز را هم سرهنگ سپاه کرد. در این احوال بخش عمده‏ای از خزانه نصر در بخارا به باد غارت رفت.

نصر که با شنیدن این خبر، آهنگ بخارا کرده ، خباز را در نزدیک جیحون دستگیر و با عذابی سخت به قتل رساند، اما تعقیب یحیی و برادرانش مدت زیادی امیر را در خراسان بین بلخ و نیشابور سرگردان ساخت.

با این وجود با تدبیر وزیر، ابوالفضل بلعمی ، ماجرا خاتمه یافت و غوغا فرو نشست. ماجرای خباز و فتنه برادران نصر که چندین سال موجب دل مشغولی امیر سامانی شد، مجالی بود تا امیر چغانیان، ابوبکر محمد بن مظفر چغانی آل محتاج، در دفاع از نصر و حمایت او خدمات شایسته‏ای انجام دهد و نصر نیز به دنبال این خدمات، او را امیر و سپهسالار خراسان کند.

ابوبکر چغانی به خاطر حکایت آن نیش عقرب که در حضور امیر تحمل کرد و همچنین جرأت، ادب و مقاومت فوق العاده‏ای که از این بابت از خود نشان داد، مورد توجه و اعتماد خاص امیر واقع شد و خدمات ارزنده‏ای نیز به او کرد.

از جمله با استفاده از اختلاف بین ماکان کاکی و مردآویج زیاری، ماکان را تشویق به التجاء به امیر بخارا کرد و این سردار ماجراجوی دیلم را که غالباً در حدود جرجان و ری برای خراسان مایه تهدید بود به هر نحو ممکنی مدتی به دستگاه امیر نصر جلب نمود «حدود 317 ق / 933 م».

امیر چغانی به وسیله ماکان فتنه الیاس را که بر کرمان غلبه یافته بود، فرو نشاند و ماکان از جانب وی ولایت کرمان یافت «322 ق / 934 م».

در همین دوران ماکان نیز در کرمان بر سر قدرت بود که داستان رسول امیر جعفر بانویه میان آنها رخ داد و دلیری، چابکی و عیاری این امیر صفاری در رفع اهانتی که از جانب ماکان به رسول وی شده بود، دربار بخارا و خود امیر نصر را با آن که ماکان در واقع گماشته خود وی بود به اعجاب و تحسین نسبت به امیر جعفر واداشت. نصر ظاهراً به قصد ایجاد دوستی و حصول از عدم مداخله احتمالی او در حدود خراسان، با ارسال هدایای دوستانه و تشویق کردن رودکی در نظم قصیده «نونیه» معروف در ذکر مناقب او جانب امیر جعفر را نگه داشت.

در حقیقت، دو دستگیهایی در دربار نصر پدید آمده بود که منجر به روی کار آمدن ابو علی جیهانی، پسر ابو عبدالله جیهانی وزیر و نایب معروف نصر شد «326 ق / 937 م».

این کامیابیها نصر را از توطئه مرموزی که در بخارا ناگهان بنیاد حکومت سامانیان را به شدت متزلزل کرد، نرهانید. این توطئه که منجر به کناره گیری نصر و روی کار آمدن نوح شد، مبتنی بر اتهام نصر به تمایلات شیعی بود، هر چند که مداخله فقیهان بخارا و امیران دربار، نصر را وادار به کناره گیری کرد، ولی در عین حال امارت سامانیان را از انقراض و سقوطی که ممکن بود خشم و ناخرسندی فقهای ولایت و عامه اهل سنت بدان گرفتار شوند، نجات داد.

پایان کار نصر بن احمد

نصر بن احمد در اواخر عمر به بیماری سل دچار شد و به رغم کامیابیهایی که سردارانش در کارهای مربوط به خراسان و جبال حاصل می‏کردند او به تدریج در خود احساس انزوا جویی و میل به عزلت و کناره گیری زاهدانه می‏کرد.

امیر سامانی، وقتی به نفع پسر خویش، نوح، کنار رفت و از امارت استعفاء داد توطئه‏ای که فقها همراه با عده‏ای از رؤسای متعصب ترک بر ضد خاندان سامانی چیده بودند، نقش بر آب شد.

اما خود او تحت نظر قرار گرفت و یا مجبور به انزوایی اجباری شد تا بالاخره عمرش در گوشه عزلت به پایان آمد (رجب 331 ق / مارس 943 م). بعد از وفاتش، او را امیر سعید خواندند.

نوح بن نصر سامانی

 (امیر حمید) « 343- 331 ق / 954- 943 م»

روایات راجع به پایان روزگار نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی تا حدی مغشوش است.

به خصوص نکته‏ای که بالافاصله بعد از وفات او، وزارت نوح به دست یک تن از فقهای عصر، معروف به حاکم جلیل که مدتی نیز حاکم بخارا بود، می‏افتد، نشانگر آن است که برکناری نصر با غلبه فقها باید ارتباط داشته باشد.

همچنین گفته‏اند که در پایان روزگار امیر نصر، هیچ کس از بزرگان دولت سامانیان باقی نمانده بود، چرا که برخی مرده و بعضی دیگر در حق یکدیگر سعایتها کرده و موجب هلاک یکدیگر شده بودند.

از این مطلب چنین بر می‏آید که اواخر عهد فرمانروایی این امیر، در توطئه‏های مرموز طولانی سپری شده است و شاید به دلیل از بین بردن عمدی اسناد رسمی، از آن احوال در تاریخ به اشاره‏های کوتاهی اکتفا شده است.

اوضاع داخلی قلمرو سامانی

وزارت حاکم جلیل در بخارا با امارت رسمی نوح در شعبان 331 ق / آوریل 943 م، که با غلبه فقها و عامه همراه شد، آثار ضعف و انحطاط در اقتدار امیران بخارا پدید آمد.

وزیر وی، فقیه ابوالفضل محمد بن احمد که حاکم جلیل و به قولی شمس الائمه نیز خوانده می‏شد بیشتر اوقات خود را به عبادت می‏گذراند و به همین دلیل از امور مملکت داری بی بهره بود.

البته چنین شخصی قادر به جلوگیری از دشواریهای ناشی از بحرانهای اواخر امارت نصر نبود به خصوص مساله ویرانی خزانه را که در سالهای طغیان بخارا و ماجرای برادران نصر مخارج سنگینی بر آن تحمیل شده بود ،تنوانست جبران کرده و تدارک ببیند.

از اینرو وزارت او بر فقر خزانه، نارضایتی لشکر و پریشانی عامه افزود و سعیش در دفع این دشواریها نیز بی حاصل ماند. به روایت گردیزی مبلغ شصت میلیون درهم به لشکریان داد ولی با این حال هیچ کس از او خشنود و راضی نشد.

از طرفی دیگر در اطراف مملکت شورشهایی روی داد که برای دفع آنها پول و لشکر لازم بود که هیچ یک از آن دو مهیا نبود.

ناکار آمدی حاکم جلیل و قتل وی

وقتی نوح به اشاره این وزیر، ابوعلی چغانی را که در عهد امارت نصر، خود و پدرش خدمتها و جانفشانی هایی در راه سامانیان کرده بودند به سعایت بدخواهان و مخالفان از امارت خراسان معزول کرد «333 ق / 944 م»، با تحریک و توطئه طرفداران ابوعلی مواجه شد.

در بخارا احمدبن حمویه یکی از خویشاوندان ابوعلی به ایجاد نارضایتی در بین اهل سپاه متهم شد و به تحریک وزیر و امر نوح در زیر ضربات تازیانه جان سپرد «335 ق / 946 م».

ابوعلی چغانی زیر بار عزل نرفت و ابراهیم سیمجور نیز که از جانب نوح به جای ابوعلی چغانی منصوب شده بود نتوانست خراسان را از ابوعلی باز ستاند . در مرو که امیر نوح به قصد دفع عصیان ابو علی چغانی لشکر آورد، با شورش و غوغای سپاه خویش مواجه شد که عزل وزیر را طلب می‏کردند و او را موجب خشم لشکر و محرک عصیان امیر چغانی می‏شمردند. در واقع با وزارت این فقیه، بی نظمی در کارها رخنه کرده بود:

مواجب لشکریان عقب می‏افتاد و در جمع آوری خراج نیز نابسامانیها رخ می‏داد که موجب نارضایتی عموم مردم بود. بالاخره ناراضیان لشکر، ظاهراً با موافقت پنهانی نوح، وزیر فقیه را به قتل رساندند که بدین گونه دو ماه پس از قتل احمد بن حمویه او نیز کشته شد.

اتحاد ناکام مخالفان نوح بن نصر سامانی ابوعلی چغانی ، ابراهیم بن احمد عموی نوح نصر سامانی

ولی حتی قتل وزیر و رهایی از استبداد او هم، نوح را از خشم و ناخرسندی لشکر که طالب عزل و قتل او بودند نرهانید. تا این که عاقبت همین ناخرسندیها سبب شد کار ابوعلی چغانی و همدستانش در اظهار تمرد نسبت به امیر بخارا بالا گیرد. در واقع ابو علی ، ابراهیم بن احمد، عموی نوح را که بعد از ماجرای خباز به موصل گریخته بود، به خراسان دعوت و او را به امارت گماشت.

لشکریان نوح نیز که بعد از قتل حاکم جلیل، همچنان به سبب خالی بودن خزانه از دریافت مواجب خویش محروم بودند، غالباً به امید دریافت حقوقشان به شورشگران می‏پیوستند.

ابوعلی از جیحون گذشت و در بخارا ابراهیم بن احمد را به امارت اعلام کرد که به همین دلیل نوح ناچار به سمرقند گریخت. اما اتحاد ابراهیم با امیر چغانی بیشتر از دو ماه طول نکشید.

ابو علی چون از جانب ابراهیم ایمنی نداشت به چغانیان رفت و در عوض ابراهیم که از عهده مخالفت با اهل بخارا که هوا خواه امیر نوح بودند بر نمی‏آمد، نوح را به بخارا خواند و به این ترتیب از وی معذرت خواست. نوح در بخارا، بر خلاف پیمان، ابراهیم را توقیف کرد و با شورشیان هم به خشونت رفتار کرد. به این ترتیب امارت خراسان را به منصور بن قراتکین، از ترکان اسپیجاب داد که لشکری نستوه و در عین حال به سامانیان در جنگها خدمت بسیار کرده بود ، داد.

رویارویی نوح بن نصر با ابوعلی چغانی ابوعلی چغانی که هنوز داعیه امارت خراسان را داشت از بلخ راه بخارا را پیش گرفت و در آن جا به تهدید امیر نوح پرداخت.

اما در جنگ سختی که میان دو طرف در گرفت، شکست خورده و ناچار به چغانیان عقب نشینی کرد.

با آن که لشکر بخارا چغانیان را غارت کرد، سرانجام کار به مصالحه کشید و ابو علی ناچار به همان حکومت چغانیان که از قدیم به خاندانش اختصاص داشت راضی شد. اما در این میان منصور بن قراتکین، از افراط در شرابخواری وفات یافت . نوح بار دیگر امارت خراسان را به ابو علی چغانی داد بدین ترتیب ابو علی به خراسان بازگشت و کار امارت آن دیار را به دست گرفت «340 ق / 951 م».

این بار خراسان توسط ابوعلی نظم و امنیت از دست رفته خود را باز یافت و ابو علی بعد از اعاده نظم، با آل بویه که در این ایام در عراق قدرتی یافته و قلمرو سامانیان را در خراسان تهدید می‏کردند، در حدود ری در گیر شد. با این وجود صلحی که او با رکن الدوله دیلمی کرد، مقبول دربار بخارا واقع نشد و نوح، ابو علی را مجدداً از امارت خراسان عزل کرد. اما مقارن همین ایام نوح وفات یافت «ربیع الثانی 343 ق / آگوست 954 م». بعد از مرگش او را امیر حمید خواندند.

عبدالملک بن نوح سامانی

عبدالملک بن نوح سامانی (امیر رشید) «350 - 343 ق / 961- 943 م»

پس از درگذشت نوح، پسرش عبدالملک امارت یافت، اما سرکردگان سپاه همچنان از این امر ناخرسند و نگران باقی مانده بودند. منازعه قدرت میان دیوانیان و سپاهیان بکربن مالک، سپهسالار خراسان که عبدالملک او را به حکومت آن ولایت ابقا کرد، در بخارا به دست البتکین، سرکرده عده‏ای از سپاهیان ناراضی کشته شد.

این امر اختلاف بین ترکان سپاه و دیوانیان را که می‏خواستند سپاه را تحت نظارت خویش درآورند، شدت داد :

محمد بن عُزیر، که از جانب عبدالملک وزارت به وی واگذار شده بود، به ناچار کناره گیری کرد.

بعد از آن که وزارت، به ابو جعفر عُتبی و حکومت خراسان به ابو الحسن سیمجور داده شد، ضعف عبدالملک در برابر قدرت سپاهیان نماینگر شد. در تمام این عزل و نصبها دست پنهانی البتکین که سرکرده غلامان ترک بود، در کار بود، اما هیچ یک از این عزل و نصبها موجب خرسندی سپاه نشد. با کنار نهادن آنها، عبدالملک کوشید تا خود را از سلطه البتکین برهاند:

عتبی را به اتهام اسراف در خرج «348 ق / 959 م» و سیمجور را به سبب اجحافهایی که در خراسان کرده بود «349 ق / 960 م» کنار گذاشت. اما در این اثنا که دربار و دیوان سامانیان به شدت دستخوش مطامع غلامان ترک و سرکردگان سپاه بود، رهایی از سلطه البتکین برای عبدالملک ممکن نشد:

امارت خراسان بعد از سیمجور به ابو منصور محمد بن عبدالرزاق داده شد که سرداری از دهاقین نام آور خراسان بود. اما چندی بعد بر خلاف میل قلبی خویش، عبدالملک او را از امارت برکنار کرد و هرات و حکومت خراسان را به البتکین داد. وزارت نیز به ابو علی بلعمی که در واقع متحد یا دست نشانده البتکین بود داده شد. در همین اوقات عبدالملک در یک بازی چوگان از اسب فرو افتاد و درگذشت «شوال 350 ق / نوامبر 961 م». و به این ترتیب تخت بخارا خالی ماند. عبدالملک را بعد از مرگ امیر رشید خواندند.

 ابو صالح منصور بن نوح

(امیر سدید) «365 -350 ق / 976 - 961 م»

بعد از وفات عبدالملک بن نوح، بلعمی وزیر به اشارت البتکین حاکم هرات، پسرش نصر بن عبدالملک را به امارت گذاشت. اما این انتخاب با تأیید و قبول بزرگان مواجه نشد.

منازعات و اختلافات تجدید گشت و حتی سرای امارت غارت و طعمه حریق شد ; نصر بن عبدالملک برکنار شد و به الزام ابوالحسن فایق - یکی دیگر از سرکردگان غلامان خاصه - ابو صالح منصور بن نوح برادر عبدالملک به امارت انتخاب شد.

البتکین که دربار و سپاه بخارا را بر ضد خود دید، از صحنه رقابت با امراء کنار کشیده، از خراسان خارج و از اه طخارستان به غزنه رفت، جایی که بعدها اخلاف او امارت غزنویان را در آن جا بنیاد نهادند.

دربار بخارا

در بخارا قدرت به دست فایق خاصه که از کودکی مصاحب و مربی ابو صالح منصور بود و در او نفوذی تمام داشت ، افتاد:

بلعمی نیز چون با فایق کنار آمد «363 ق / 973 م» وزارت خود را تا پایان عمر حفظ کرد که در عین حال سابقه این اتحاد با البتکین مانع از ادامه وزارتش نشد.

حکومت خراسان بار دیگر به ابو منصور محمد بن عبدالرزاق داده شد. عبدالرزاق که شاهنامه منثور به امر او در خراسان تدوین شد، به دلیل یأس و ناخرسندی از حکومت سامانیان که به دست غلامان ترک افتاده بود، به دیالمه پیوست و با وشمگیر زیاری که در آن ایام با سامانیان متحد شده بود، درافتاد. وشمگیر زیاری که در حدود جرجان صاحب داعیه بود، نفوذ آل بویه را در آن نواحی تهدیدی برای قدرت خویش می‏یافت، به همین دلیل برای دفع ابو منصور محمد بن عبد الرزاق به حیله‏ای متوسل شد که در عین اظهار دوستی با وی، با مخالفانش پنهانی همداستان شد.

دربار بخارا نیز با عزل عبدالرزاق، امارت خراسان را با عنوان سپهسالاری به ابوالحسن سیمجور داد «ذی الحجه 350 ق / ژانویه 962 م».

مرگ ابو منصور محمد بن عبدالرزاق

حذف رقیب خطرناک

آغاز دوره ی آرامش در قلمرو سامانی

سیمجور نیز این بار، بر خلاف گذشته بر استمالت قلوب اهل خراسان کوشید.

با رعایا به عدل رفتار کرد و با اهل علم معاشرتی نیکو پیش گرفت و کوشید تا از آن چه در زمان گذشته موجب رنجش خلق ولایت از او شده بود، خود داری کند.

در هر حال جنگ با ابو منصور محمد بن عبدالرزاق برایش اجتناب ناپذیر شد و در نبردی که بین آن دو درگرفت، ابو منصور عبدالرزاق به سبب زهری که طبیب ترسای او - یوحنا - به تحریک وشمگیر به وی داده بود، از جنگ باز ماند و در بیابان به دست غلامی از اهل اسلاو کشته شد «351 ق / 962 م».

به این ترتیب با مرگ ابو منصور عبدالرزاق; دولت سامانیان از یک رقیب خطرناک رهایی یافت .

خراسان نیز برای ابوالحسن سیمجور باقی ماند و ابو الحسن تا پایان عهد منصور بن نوح همچنان امیر خراسان بود.

با از میان رفتن عبدالرزاق، ادامه فرمانروایی منصور در آرامشی نسبی گذشت که تنها با خلف بن احمد حاکم سیستان که با او از در دشمنی درآمده بود، درگیری پیدا کرد که عاقبت آن نیز به نوعی آشتی انجامید. وی غزنه را که پس از وفات البتکین «352 ق / 963 م» عرصه منازعه مدعیان بود، تحت نظارت درآورد.

مرگ ابو منصور بن نوح

فرمانروایی ابو صالح منصور بن نوح حدود شانزده سال به طول انجامید تا این که در اثر یک بیماری در شوال 365 ق / ژوئن 976 م درگذشت. پس از مرگ او را امیر سدید خواندند.

 ابوالقاسم نوح بن منصور

ابوالقاسم نوح بن منصور « 387- 365 ق / 997 -975 م»

امیر نابالغ سامانی

پس از وفات ابو صالح منصور، فرزند خردسالش ابوالقاسم نوح بن منصور به امارت نشست.

این امیر نابالغ که به هنگام جلوس تنها سیزده سال سن داشت، بازیچه کشمکشهای عناصر مختلف دربار بود:

حکومت وی نیز همچون پدرش به سر نیزه نفوذ ترکان دربار متکی بود و از حکومت جز نامی ظاهری نداشت.

ازدیاد نفوذ غلامان ترک که امراء دربار بخارا نیز از آن میان بر می‏خاستند موجب تهدید مستمر دبیران و وزیران بود و طبقه ممتاز دهقانان ایرانی را تدریجاً از دستگاه امیر بخارا دور می‏کرد.

انحطاط طبقه ممتاز دهقان، سلسله سامانیان را از حمایت این اشراف متوسط محروم کرده و آنها را ملعبه اغراض امیران ترک ساخت.

از طرفی نگهداری لشکر نیز بدون آن که غنایم و عوایدی از جنگها از آن حاصل شود تنها با تحمیل مالیاتهای سنگین ممکن بود.

تحکیم قدرت

نوح بعدها چون دوران سرپرستی مادر را پشت سر گذاشت، برای تحکیم موضع خود در مقابل مدعیان خاندانی با ابوالحسن سیمجور حاکم خراسان و با ابوالحارث فریغونی حاکم ولایت جوزجانان طرح خویشاوندی سببی ریخت و ابوالحسن عتبی را هم به وزارت برگزید . هر چند ابوالحسن سیمجور والی خراسان که در این ایام ناصرالدوله خوانده می‏شد با وزارت عتبی مخالف بود.

وزارت عتبی با وجود جوانی‏ او با وزارتی بود همراه با درایت و تدبیر. او در دربار بخارا از توسعه نفوذ سران سپاه جلوگیری کرد و چون به حاجب ابوالعباس تاش که مورد اعتمادش بود و تا حدی رقیب ابوالحسن سیمجور به حساب می‏آمد، توجه بیشتری نشان داد، خشم و ناخرسندی ناصرالدوله را بر ضد خود برانگیخت.

سامانیان دستخوش منازعات دیوانی و سپاهی

وزارت ابوالحسن عتبی

ابوالحسن عتبی، ناصرالدوله سیمجوری را با وجود خویشاوندی که با امیر نوح داشت از امارت خراسان معزول کرد و حکومت خراسان را به ابوالعباس تاش که از پرورش یافتگان خاندان خویش بود، سپرد و بعد از آن او را حسام الدوله خواند.

فایق خاصه را به جنگ با آل بویه که ناصرالدوله بین آنها با آل سامان پیمان عدم تعارض بسته بود، مشغول داشت. با آن که فایق و ناصرالدوله، پنهانی بر ضد او متحد شدند، عتبی با اعتماد بر حسام الدوله تاش، در دربار قدرت بی معارض یافت و با کفایت و با درایت کم نظیری که داشت، تفوق دیوان را بر درگاه که جناح سپاهیان از آنجا تقویت می‏شد، تحقق داد.

اما خود او مدتی بعد به دست «غلامان ملکی» که مزدور فایق و ناصرالدوله بودند به قتل رسید «372 ق / 982 م» و با مرگ او ابوالقاسم نوح امیر بخارا از وجود وزیر با کفایتی که ممکن بود او را از نفوذ فاجعه آمیز سرکردگان سپاه نجات دهد، محرم شد.

وزارت عبدالله بن محمد بن عزیر

وزارت به عبدالله بن محمد بن عُزَیر که با حسام الدوله تاش و ابوالحسن عتبی دشمنی دیرین داشت رسید و چون می‏دانست تاش، او و محرکان قتل عتبی را تحت تعقیب قرار خواهد داد، تاش را از حکومت خراسان معزول کرد و خراسان را بار دیگر به ناصرالدوله سیمجور سپرد.

بدین گونه دربار بخارا، با وزارت عبدالله بن محمد بن عُزیر، دستخوش مداخله و منازعه دایم ناصرالدوله و فایق شد; و آغازی برای حضور امرای غزنه در دربار سامانی چون تاش نتوانست یا نخواست با وضع جدید دربار کنار بیاید، خراسان را ترک گفت و به آل بویه پیوست.

 دربار ابوالقاسم نوح بن منصور بعد از منازعات دیوانی و سپاهی دربار سامانیان که منازعات دایم بین امراء سپاه، آن را به شدت متزلزل کرده بود، تحت نفوذ سبکتکین و پسرش محمود واقع شد.

بعد از آن جریانات، نوح خود را در اکثر امور حتی در انتخاب وزیران خویش به مشورت با غزنه ناچار می‏دید. چندی بعد، نوح بن منصور در رجب 387 ق / جولای 997 م، درگذشت و پس از مرگ امیر رضی خوانده شد.

ابوالحارث منصور بن نوح

ابوالحارث منصور بن نوح « 389-387 ق / 999- 997 م»

بعد از نوح که وفاتش بر اثر عارضه دو سه روزه‏ای روی داد «رجب 387 ق / جولای 997 م»،

پسر خردسالش ابوالحارث منصور بر تخت نشست ، با این همه ظاهراً اختلاف امراء، جلوس او را بر مسند امارت چند روزی به تأخیر انداخت.

امیر نوخاسته سامانی

سیاستهای منصور بن نوح که جوان نوخاسته‏ای بیش نبود و درباریان و سرکردگان سپاه، قدرتش را چندان جدی تلقی نمی‏کردند، موجب ناخرسندی درباریان شد؛ از این رو، برخی از آنها، ایلک خان را به تسخیر بخارا دعوت کردند.

اما ایلک خان ، فایق را که از حانب وی در سمرقند حاکم بود به بخارا فرستاد، و فایق با اظهار دوستی و بندگی نسبت به ابوالحارث منصور، زمام امور را در بخارا به دست گرفت و به این ترتیب دربار بخارا را تحت نظارت خویش درآورد.

توافق بر سر عزل ابوالحارث منصور بن نوح

چون سیف الدوله محمود، در همین ایام برای دستیابی به غزنه که مرگ پدرش سبکتکین «387 ق / 997 م» موجبات ادعاهای برادرش اسماعیل را برای جانشینی پدر فراهم کرده بود ، به آن سرزمین رفته بود.

ابوالحارث منصور «بکتوزون » حاجب را به جای او به حکومت خراسان فرستاد.

فایق هم چون از واگذاری خراسان به بکتوزون، راضی نبود پنهانی با نامه و پیام، ابوالقاسم سیمجوری ، برادر ابوعلی را به مخالفت با او برانگیخت.

اما جنگی که بین آنها رخ داد به صلح منجر شد و قهستان و هرات به سیمجور واگذار و خراسان در تصرف بکتوزون باقی ماند «ربیع الاول 388 ق / مارس 998 م».

در این میان، سیف الدوله محمود از غزنه بازگشت و چون خود را حاکم خراسان می‏دانست، در دفع و طرد بکتوزون از خراسان تردیدی به خود راه نداد.

چون ابوالحارث منصور برای رفع این اختلاف به همراه فایق و سپاه خویش عازم خراسان شد، بکتوزون شکست خود را از محمود نتیجه بی ثباتی منصور می‏دانست، در سرخس به موکب او رسید.

در آنجا دو سرکرده سپاه، پنهانی در خلع ابوالحارث منصور توافق کردند. بالافاصله او را توقیف و چشمهایش را میل کشیدند و برادرش ابوالفوارس عبدالملک را که کودکی خردسال بود به جای او به امارت گذاشتند «صفر 389 ق / فوریه 999 م».

ابوالفوارس عبدالملک بن نوح

«389 ق / 999 م» پس از آن که امیر منصور در صفر 389 ق / فوریه 999 م، نابینا شد، فایق و بکتوزون و دیگر امیران سامانی، برادر ابوالحارث منصور بن نوح، ابوالفوارس عبدالملک را که کودکی خردسال بود به جای او به امارت نشاندند.

مدعیان قدرت در دوره ی ابوالفوارس عبدالملک بن نوح

محمود غزنوی

نابینا کردن امیر منصور سامانی دستاویزی شد برای سیف الدوله ، محمود غزنوی ، تا به بهانه انتقام از خلع و کور کردن منصور، بکتوزون و فایق را تنبیه کند.

سیف الدوله ، محمود ، در مرو در جمادی الاولی 389 ق / آوریل 999 م ، آنها را شکست داد و خود در خراسان به داعیه استقلال به پا خاست و به این ترتیب از قبول امارت عبدالملک سرپیچی کرد.

با آن که بکتوزون و فایق به حمایت امیر زاده دست نشانده خویش عازم مقابله با محمود شدند، اما مرگ ناگهانی فایق در شعبان 389 ق / آگوست 999 م، ایشان را از دنبال کردن این هدف باز داشت.

در این میان حکومت سیف الدوله محمود غزنوی بر خراسان از جانب بغداد نیز تأیید شد و محمود از خلیفه لقب یمین الدوله و امین المله را با خلعت و فرمان دریافت کرد و خطبه به نام وی خوانده شد و سکه را به نام او ضرب شد.

ایلک خان ترک

از این رو، ایلک خان ترک؛ شمس الدوله بونصر ، که در آن هنگام فرمانروایی ترکستان را داشت چون از احتمال اقدام محمود برای تسخیر بخارا نگرانی داشت، حمایت از عبدالملک خردسال را بهانه‏ای کرد تا در ظاهر با دعوت و حمایت عناصر ضد حکومت در بخارا بتواند با شتاب خود را به تختگاه سامانیان برساند «ذی الحجه 389 ق / دسامبر 999 م».

اما بر خلاف آن چه در ظاهر می نمود ، از عبدالملک حمایت نکرد. بلکه او را با برادر مخلوعش منصور، همراه با بکتوزون و تمام امیر زادگان و امیران بازمانده از سامانیان دستگیر و به زندان انداخت.و بدین گونه بخارا ، تختگاه سامانیان را به قلمرو ترکان ملحق کرد .

غروب امارت سامانی

به این ترتیب در ماوراء النهر نیز همچون خراسان، روزگار قدرت سامانیان پایان یافت.

پس از این در فاصله یک سال بعد از عزل و توقیف منصور، قلمرو او بین ایلک خانیان و غزنویان تقسیم شد.

 امیر اسماعیل منتصر سامانی

امیر اسماعیل منتصر سامانی «395 - 389ق / 1004-999 م»

با زندانی شدن تمامی امیران و بزرگان سامانی در 389 ق / 999 م، الحاق تختگاه سامانیان به قلمرو ترکان و تقسیم سرزمینهای سامانیان، دولت سامانی فرو پاشید.

با این حال یک مقاومت نومیدانه اما طولانی که از جانب امیر اسماعیل منتصر سامانی برادر کوچک منصور و عبدالملک رهبری شد، آخرین سالهای حیات سامانیان را در خراسان و ماوراء النهر به رنگ یک مقاومت مسلحانه تازه درآورد ؛ مقاومت فارسی زبانان شهرنشین تاجیک، در مقابل غلبه سرکردگان جنگجوی ترک.

تلاشهای امیر اسماعیل منتصر سامانی برای احیای قدرت سامانیان

پس گرفتن بخارا و سمرقند این واپسین بازمانده دلیر سامانیان، از حبس ایلک خان گریخت و به خوارزم رفت و با نیرویی که از هواخواهان خاندان سامانی گرد آورده بود، ترکان را از بخارا و بعد از آن از سمرقند بیرون راند، اما در مقابل انبوه سپاه مهاجم تاب نیاورد و به ناچار به خراسان گریخت.

در آن جا بر نیشابور دست یافت، اما محمود او را از آن دیار بیرون راند.

جنگ با ایلک خانیان

در بازگشت به ماوراء النهر، از ترکان غز، لشکری مزدور گرد آورد و باز با سپاه ایلک خانیان که بین آنها و غزان دشمنی دیرین وجود داشت، درآویخت.

یک بار اشغالگران را مغلوب کرد «رجب 394 ق / آوریل 1004 م» لیکن چون سرکردگان غز، او را فرو گذاشتند، عازم خراسان شد.

در بازگشت از آن جا امیر اسماعیل منتصر سامانی از سپاه ایلک خانیان شکست خورد و با وجودی که از مهلکه جان سالم به در برد اما در بیابان مرو به دست یک قبیله از اعراب مهاجر که در آن حدود به سر می‏بردند، کشته شد (395 ق / 1004 م).

به این ترتیب آخرین تلاش سامانیان برای اعاده قدرت از دست رفته، ناکام ماند.

قطعه‏ای حماسی گونه از شعر فارسی که روح نستوه این آخرین امیر سامانی را روحیه یک جنگجوی فوق العاده استوار، مصمم و بی تزلزل نشان می‏دهد، آخرین نمونه شعر پارسی در عصر سامانیان است که دوران زایندگی و فزایندگی زبان فارسی به شمار می‏رفت.

منبع۰ اشنای با شهرهای ایران
 
[ بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 1:46 ] [ اطلس ایران وجهان ]
 

سامانیان

«261 - 395 ق / 874 - 1004 م»

پیشینه ی مختصری از سامانیان

سامانیان که منسوب به سامان خداة، دهقانی زرتشتی از نواحی بلخ و به قولی سمرقند و مالک قریه سامان در آن نواحی بودند، از زمان خلافت مأمون در خراسان، یعنی اندک مدتی پیش از روی کار آمدن طاهریان، در قسمتی از ماوراء النهر حکومتهای مستقل کوچکی را که به حکم خلیفه به آنها واگذار شده بود، به عهده داشتند.

آنها نسب خود را - به دنبال به دست گرفتن قدرت - به بهرام چوبینه، سردار معروف عهد ساسانیان می‏رساندند.

روی کار آمدن سامانیان

انقراض حکومت طاهریان و ضعف و فترت تدریجی که از غلبه ترکان در دستگاه خلافت پدید آمد، سرزمینهای شرقی خلافت را از نفوذ خلیفه و از امکان اعمال قدرت عملی او آزاد کرد.

در چنین ایمنی و فراغی که به ویژه دوری از بغداد آن را بی دغدغه می‏ساخت، ولایت ماوراءالنهر که از عهد طاهریان یا پیش از آن به سامانیان واگذار شده بود، تحت رهبری امیران این خاندان، مرکز یک دولت قدرتمند شد و خراسان و ری، و مدتی هم، جرجان، طبرستان، و سیستان، از جانب خلیفه یا به حکم استیلاء و غلبه، ضمیمه قلمرو آنها شد. با آن که استیلای این خاندان بر جرجان، طبرستان و سیستان مستمر نبود و چندان دوام نداشت، ولی خراسان و ماوراء النهر در بخش عمده دوره امارت سامانیان، از مداخله مستقیم عمال خلیفه آزاد ماند و باقی مانده دنیای باستانی ایران، در شکل اسلامی خود، در تمام این نواحی، حیاتی تازه یافت.

اوضاع قلمرو خلافت در دوره ی سامانیان

مؤسس این سلسله، نصر اول و عده‏ای از فرمانروایان برجسته آن، توانسته بودند دورانی از آرامش نسبی را برای ایرانیان فراهم آورند، ولی البته همه آنان چنان نبودند و همیشه نیز چنان نگذشت.

ثبات این سرزمین با کوششهایی که توسط مرداویج زیاری برای بازگرداندن شیوه ی حکومت ایران پیش از اسلام صورت گرفت و همچنین با افراط کاریهای دینی پادشاه با شکوه سامانی، نصر دوم ، که در اواخر زندگی خود به مذهب اسماعیلی گرویده بود و از این راه خود را با دستگاه خلافت درگیر کرده بود، در صورتی که این دستگاه در حقیقت تکیه گاه عمده این سلسله به شمار می‏رفت.

با وجود این، حتی پیش از آن که نشانه های سقوط سامانیان در نتیجه کشمکشهای ایشان با خاندانهای زمیندار و با نفوذ یعنی «دهقانان» و خاندانهای مأموران رسمی و نیز در نتیجه نزاعهای داخلی و بالاخره توسعه قدرت آل بویه در باختر و جنوب باختری ایران ، آشکار شود، تحولی در نوار غربی منطقه نفوذ سامانیان حاصل شد که چهره جهان اسلامی را از سده پنجم هجری / یازدهم میلادی به بعد کاملاً تغییر داد.

مدت درازی مجاهدان در راه ایمان، بار جنگهای دفاعی را در مرزهای امپراتوری بیزانیس بر دوش داشتند و تقریباً همه ساله با هجومهایی که به «حمله‏های تابستانی» معروف شده بود، در سرزمینهای آل بویه پیشروی می‏کردند، ولی هیچ پیشرفت بزرگی عاید مردم ارتدوکس مذهب آناتولی، نمی‏شد.

در ماوراءالنهر و کناره دره فرغانه نیز با همسایگان غیر مسلمان زد و خوردی صورت می‏گرفت. که از این میان تنها بهره عمده‏ای که در مبارزه سامانیان با همسایگانشان ، قَرَه خانیان یا ایلکخانان ، نصیب ایشان شد، تسخیر طراز «تلاس» در 280 ق / 893 م بود.

اسلام در زمان سامانیان

وضع عمومی پایدار در مرز شمالی سامانیان که جنگهای خونین در آنجا بسیار کمتر از آناتولی اتفاق می‏افتاد، سبب آن شد که مجاهدان مرز نشین به وظایف تبلیغ دینی بپردازد که سخت تحت نفوذ اهل تصوف و تشیع بود.

در حالی که یونانیان - حتی تا زمان حاضر - خود را تقریباً به صورت کامل مصون از پذیرفتن تبلیغات اسلامی نشان داده‏اند، ترکانی که در مرزهای سامانیان ساکن بودند - اغلب شمن پرست و گروه اندکی مسیحی و بنابراین غیر وابسته به یک دین جهانی - به دور از هر گونه مشکلی با وسایل مسالمت آمیز؛ دین اسلام درآمدند. شک نیست که پشتیبانی سامانیان از مبلغان و رباط نشینان، عامل عمده‏ای در این پیشرفت دین اسلام بوده است که بدون این پشتیبانی هرگز ممکن نبود چنین پیشرفتی حاصل شود.

سامانیان، از این لحاظ و همچنین از لحاظ ترویج و تشویقی که از ادبیات فارسی می‏کردند که صلح را در قسمت عمده‏ای از ایران برقرار سازند، نقش عمده‏ای در تاریخ جهان داشته‏اند.

جهان اسلامی گرویدن ترکان را به دین اسلام که بعدها عملاً دین همه اقوام ترک شد؛ به ایشان مدیون است. در عین حال، به علت علاقه فراوان سامانیان به مذهب تسنن، همین مذهب میان ترکان رواج یافت و بعدها سبب شد که در جهان اسلام به صورت روز افزون این مذهب غالب باشد.

البته عده ای هم بر این عقیده هستند که از آنجایی که سامانیان که در مسلمان کردن اقوام ترک در شرق قلمرو خلافت فعلیت می کردند ، خود اهل تسنن بودند لذا ترکها را هم به همین مذهب در می آوردند.

با همه این احوال، باید گفت که سامانیان با مسلمان کردن ترکان، زمینه را برای سقوط خود فراهم کردند و قرلقها به زودی ماوراءالنهر سامانیان را زیر فشار قرار دادند. علمای دینی که فرمانروایان سامانی برای رو به رو شدن و جنگ با ترکان، تأیید آنان را خواستار شده بودند، چنان فتوا دادند که ترکان مهاجم نیز مسمانانی درستند و برای جنگیدن با ایشان نمی‏توانند به جهاد فتوا دهند.

بدین ترتیب دولت سامانی که نمی‏توانست در برابر ترکان مهاجم مقاومت ورزد، در سالهای 389 - 94 ق / 999 - 1004 م، رو به زوال رفت و سرانجام منقرض شد و سرزمینهای شمال جیحون به تصرف قره خانیان درآمد.

وارث سامانیان در جنوب جیحون غزنویان بودند که نسبتشان به سرباز مزدور ترکی می‏رسید. نام آنها مأخوذ از نام پایتخت ایشان، غزنه، واقع در سرزمینی است که اکنون افغانستان نام دارد.

پیشینه ی حکمرانی سامانیان در ماوراء النهر

 سامان خدای، نیای بزرگ آل سامان، فرزندی به نام اسد داشت.

خود اسد چهار پسر به نامهای:

نوح، احمد، یحیی و الیاس داشت.

در زمان خلافت مأمون، غسان بن عباد، حاکم خراسان، دستور داشت تا پسران اسد را به فرمانروایی شهرهای خراسان برگمارد.

بنابراین وی هر یک از آنان را والی شهری از شهرهای خراسان نمود؛ سمرقند را به نوح و فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی و هرات را به الیاس سپرد.

پس از برکناری غسان بن عباد، در زمان حکومت طاهر ذوالیمینین در خراسان، بنا به سفارش خلیفه، علاوه بر این که جایگاه پسران اسد همچنان محفوظ ماند، کارهای بزرگ دیگری نیز به آنان سپرده شد.

چنان که الیاس به فرمان طلحة بن طاهر، علاوه بر حکومت هرات، والیگری کرانه سیستان را نیز به دست گرفت و ابراهیم بن الیاس، به سپهسالاری اردوی طاهریان رسید.

در بین فرزندان اسد، احمد به نیک سرشتی، آزمودگی و خرد شهرت داشت.

احمد هفت پسر به نامهای:

نصر، یعقوب، یحیی، اسماعیل، اسد و حمید داشت ، که بزرگترین آنها نصر و مشهورترینشان، اسماعیل بود.

فرمانروایان سامانی

نصر بن احمد سامانی

نصر بن احمد سامانی «250 - 279 ق / 864 - 892 م»

روی کار آمدن نصر بن احمد

در سال 250 ق / 864 م، نصر بن احمد، فرزند ارشد اسد، از سوی معتمد خیلفه عباسی، فرمان حکومت سمرقند و در 261 ق / 874 م، فرمانروایی تمام کرانه‏های ماوراء النهر را به دست گرفت.

صدور این فرمان از طرف خلیفه برای نصر، مصادف با فروپاشی خاندان طاهریان در خراسان بود.

از طرفی دیگر خلیفه عباسی امید داشت که با صدور چنین فرمانی، جلوی پیشرفت یعقوب لیث صفاری را در خراسان بگیرد.

نصر ، سمرقند را تختگاه خویش ساخت و برادرش اسماعیل را به جانشینی خود به بخارا فرستاد و به این ترتیب هر کدام از برادران را کارگزار شهری نمود.

رویارویی نصر و اسماعیل سامانی

خروج رافع بن هرثمه که روزگاری بر نواحی شمال خراسان چیره بود، طرح دوستی‏اش با اسماعیل سامانی و همچنین بدگویی سخن چینان نزد احمد، موجب بروز کدورت بین این دو برادر شد.

نصر با لشکری از سمرقند به قصد تنبیه اسماعیل عازم بخارا شد و از سوی دیگر اسماعیل هم برای مقابله با او از رافع بن هرثمه یاری خواست. لیکن کار به جنگ نکشید و با وساطت رافع اختلاف رفع شد.

با این همه، چندی بعد اسماعیل از ارسال مال خراج به سمرقند خودداری کرد و نصر بار دیگر برای تنبیه برادر لشکرکشی کرد.

در بین اختلاف دو برادر، حمایت و علاقه عامه، بیشتر متوجه نصر بود که از طرف خلیفه فرمان امارت داشت و گویی مردم اسماعیل را به چشم شورشگری یاغی تلقی می‏کردند، چنان که در شهر «پیکند» مردم از دادن آذوقه و علوقه به لشکر او اِبا کردند.

در جنگی که بین دو برادر روی داد (275 ق / 888 م) نصر مغلوب و اسیر شد. با این همه، اسماعیل، در معامله با برادر، متانت و نجابت فوق العاده‏ای نشان داد.

چنان که در پیش او با ادب و تواضع از اسب فرود آمد، دست برادر را بوسید و با احترام بسیار او را به سمرقند باز گردانید.

نصر هم که تا چهار سال پس از این واقعه در قید حیات بود، بی آن که به او متعرض شود، همچنان امارت اسمی تمام ماوراء النهر را برای خود حفظ کرد. رفتار نجیبانه اسماعیل با نصر، به حیثیت و اعتبار خاندان سامان افزود.

بخارا به ویژه بعد از وفات نصر «279 ق / 892 م» ، مرکز قدرت قابل ملاحظه‏ای شده بود چنانکه چندی بعد نیز فرمان خلیفه برای اسماعیل صادر شد و او به جای برادر بر تمام ماوراء النهر امارت یافت.

اسماعیل بن احمد سامانی

اسماعیل بن احمد سامانی «امیر دادگر - امیر ماضی» « 295- 279 ق / 907-892 م»

بسیاری از تاریخ نگاران، سال 279 ق / 892 م، یعنی سال برپایی حکومت امیر اسماعیل را، تاریخ واقعی سلسله سامانیان دانسته‏اند، در حالی که گروهی دیگر، نصر بن احمد را یکی از امیران این سلسله به حساب آورده و به این ترتیب خاندان سامانیان را ده تن نگاشته‏اند.

موقعیت بخارا پیش از به حکومت رسیدن اسماعیل سامانی

 اسماعیل بن احمد در فرغانه به دنیا آمد و در آغاز کار، از جانب برادرش، نصر، حکومت بخارا را به دست گرفت و این امر به درخواست اهالی بخارا بود که از هرج و مرج حاکم بر شهر خویش به نصر بن احمد، شکایت کرده بودند؛ در واقع مقارن با درگیریهای یعقوب لیث صفاری با خلیفه، امیر سمرقند که با انقراض طاهریان، حفظ ماوراء النهر را پس از تهدید صفاریان بر عهده خویش می‏دانست، عده‏ای از لشکریان خود را از بخارا به سرحد خراسان گسیل کرد تا در کرانه جیحون از تجاوز احتمالی صفاریان سیستان جلوگیری کنند. در نزاعی داخلی که بین سپاه ارسالی در گرفت، فرمانده لشکر به قتل رسید و به ناچار لشکر بدون هیچ نتیجه‏ای به بخارا بازگشت.

حاکم بخارا، احمد بن عمر، که از سوی نصر بن احمد در آن جا ولایت داشت، از بیم مؤاخذه امیر سامانی، بخارا را ترک گفت و شهر در دست سپاهیان خوارزم و خوارج محلی دچار هرج و مرج شد.

برای مدتی، شهر به دست حسین بن طاهر طائی غارت شد و چندی بعد نیز خوارج محل به بهانه هوا خواهی یعقوب لیث صفاری بر آن جا مسلط شدند.

بالاخره یکی از فقهای معتبر آن دیار به نام؛ ابو عبدالله بن ابی حفص، که ریاست عامه بخارا با او بود،

از نصر بن احمد درخواست کرد تا والی با کفایتی به آنجا گسیل دارد تا آن ولایت را از هرج و مرج برهاند. نصر نیز برادر خود اسماعیل را که در دستگاه او در اداره امور قدرت و کفایت لازم را از خود نشان داده بود به آنجا فرستاد «رمضان 260 ق / جولای 874 م».

حکمرانی اسماعیل سامانی در بخارا

به هر حال در اوایل کار، مشکل عمده اسماعیل، تحریکات ماجراجویانی محلی و مسأله راهزنان بود. اشخاص ناراضی در بخارا، دزدان را تحریک و تقویت می‏کردند و آنان نیز در اطراف بخارا به طور مستمر به دستبرد و غارت اموال مشغول می‏شدند.

امیر سامانی برای دفع اشرار، از محتشمان و دهقانان ولایت که نا امنی محل، بیشترین زیان را بدانان می‏رساند، یاری جست.

زمانی هم که به کمک آنها به غائله دزدان خاتمه داد، برای آن که این دهقانان «ملاکین محلی» را معارض قدرت خود نیابد، برخی از سرکردگانشان را به سمرقند نزد برادر فرستاد.

در هر حال از آن پس اسماعیل در بخارا به بسط قدرت پرداخت و در معامله با دربار سمرقند، چنان که باید اظهار اطاعت و انقیاد نمی‏کرد.

 به طوری که رافع بن هرثمه، سر کرده صعلوکان عرب که هم عنوان امارت داشت و هم مقارن آن ایام از جانب طاهریان بغداد بر ضد صفاریان در خراسان علم شده بود، بنای دوستی نهاد و خوارزم را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.

پیشرفتهای اسماعیل بر نصر که از سوی خلیفه امارت ماوراء النهر را داشت ، گران تمام شد تا آن که در جنگی که در 275 ق / 888 م بین دو بردار رخ داد، نصر مغلوب اسماعیل شد و از آن پس معترض اسماعیل نگشت.

فرمان حکمرانی ماوراء النهر برای اسماعیل از سوی خلیفه با وفات نصر در 279 ق / 892 م و با توجه به رفتار نجیبانه اسماعیل با برادرش و همچنین اعتبار و حیثیتی که آل سامان به دست آورده بود، خلیفه فرمان حکمرانی بر ماوراء النهر را برای اسماعیل فرستاد «محرم 280 ق / آوریل 893 م».

این امارت ، به امارت استیلا معروف گشت و از آن پس نیز با اظهار مجدد اطاعت و انقیاد در حق خلیفه، امارت ماوراءالنهر در خاندان سامانیان موروثی شد. این که بعد از امارت نصر، بخارا به جای سمرقند، تختگاه سامانیان شد، ظاهراً تا حدی بدان سبب بود که بخارا نزدیکترین شهر به سرحد خراسان و ماوراء النهر بود و به قول اصطخری، «هر کس آن جا می‏بود، خراسان را روبه روی خویش داشت و ماوراء النهر را پشت سر خود».

دو فرمان حکمرانی برای ماوراء النهر

با وجود، استقلال امارت ماوراء النهر برای اسماعیل، از همان اوایل با ماجرای عمرو لیث صفاری مواجه شد که طمع به فرمانروایی ماوراء النهر داشت.

در واقع عمرو، واقع بین تر از برادر و همچنین طالب صلح با خلیفه بود. وی به دنبال جنگهایی که در «ثغر» هند کرد و هدایایی که برای معتضد خلیفه فرستاد، بدین ترتیب با وعده و وعید خلیفه فرمان ولایت ماوراء النهر به نام عمرو لیث صفاری صادر کردکه متضمن عزل ضمنی امیر سامانی بود، دریافت کند و به این ترتیب خلیفه با این فرمان که موجب خرسندی فوق العاده عمرو لیث ‏شد،

در واقع قلمرو سابق طاهریان را که ماوراء النهر هم جزو آن محسوب می‏شد، به صفاریان سیستان می‏داد و در عوض او می‏بایست با اتکاء به این فرمان، و با خدعه یا شمشیر، به هر نحوی که بود، آن خطه را از تصرف امیر سامانی خارج کند.

اجراء فرمان که البته بدون برخورد و جنگ با امیر سامانی غیر ممکن به نظر می‏رسید و باطناً خلیفه هم از صدور آن راضی و خشنود نبود. ناگزیر جنگ بین عمرو لیث صفاری و امیر اسماعیل سامانی در گرفت که در این بین عمرو که مغلوب و اسیر شد.

واقع آن بود که بر حسب روایت طبری، در تمام ماوراء النهر، مردم و به ویژه طبقات نجبا و دهقانان،

طالب آرامش و صلح بودند و به همین سبب به حکومت خاندان سامانیان بیشتر از ماجراجویان صفاری، که دوام دولت خود را به جنگ و شمشیر وابسته می‏دانستند رغبت نشان می‏دادند.

به خصوص که مردم در ماوراء النهر، مطمئن بودند که به رغم فرمانی که خلیفه برای عمرو لیث فرستاد، میل باطنی و قلبی او با اسماعیل بوده و البته نظم و امنیت مملکت بر دست سامانیان که عمال رسمی خلیفه و جانشینان رسمی آل طاهر بودند، بیشتر تأمین می‏شد تا به وسیله صفاریان که تا اندازه‏ای مخل امنیت آنان محسوب می‏شدند و در عین حال از نظر خلیفه هم تا حدودی یاغی شناخته می‏شدند.

در حقیقت در ماوراء النهر، عام و خاص سامانیان را می‏خواستند. به خصوص که شهرت عدالت، نرمخویی و جوانمردی اسماعیل هم باعث شد تا عده زیادی از لشکریان صفار نیز به امیر سامانی علاقه مند شوند.

جنگهای امیر اسماعیل سامانی

·        جنگهای امیر اسماعیل در داخل قلمرو سامانی

رویارویی عمرو لیث صفاری با امیر اسماعیل سامانی

در یک تلاقی که بین اسماعیل با بخشی از سپاه عمرو لیث در حدود جنوب رود آموی رخ داد «286 ق / 899 م»، سردار لشکر عمرو، به نام محمد بن بشیر و به قولی محمد بن لیث، مغلوب و کشته شد و لشکرش نیز به اسارت درآمد. اما امیر بخارا که در این موارد همیشه نجابت انسانی و عدالت جوانمردانه از خود نشان می‏داد، اسیران را بدون «فدیه» آزاد کرد و بدین گونه برتری اخلاقی خود را نیز بر عمرو ثابت کرد.

این اقدام میل و علاقه عده زیادی از نام آوران سپاه عمرو را نیز به جانب اسماعیل کشانید و چون امیر صفاری حاضر نشد از نصیحت آنان پیروی کند و از عزیمت جنگ باز ایستد، عده زیادی از آنان، پیش از شروع جنگ بیعت خود را با عمرو نقض کردند و جمعی هم در طی نبرد که نزدیک بلخ روی داد «287 ق / 900 م» به اردوی اسماعیل ملحق شدند. همین قضیه شکست عمرو و پس از آن اسارت او را باعث شد و خلیفه که باطناً از این شکست راضی بود، مسرت خود را اعلام و طی فرمانی، قلمرو ماوراء النهر را به اسماعیل واگذار نمود. بدین گونه غلبه اسماعیل بر عمرو لیث که خطر صفاریان را از سر خلافت دور کرد، امیر سامانی را نزد خلیفه محبوب نمود و از این رو خراسان هم به قلمرو او افزوده شد.

چنان که سیستان نیز هر چند در دست اخلاف عمرو باقی ماند، ولی از سوی خلیفه ضمیمه قلمرو سامانی شد.

رویارویی داعی علوی با امیر اسماعیل سامانی  

اما در جرجان، سید محمد بن زید داعی علوی، که صاحب طبرستان و دیلم بود با امیر سامانی به منازعه برخاست و پنداشت که بعد از عمرو لیث، می‏تواند خراسان را به حوزه طبرستان ملحق کند.

از این رو از طبرستان به جرجان لشکر آورد تا کارگزاران اسماعیل را از خراسان بیرون کند.

امیر بخارا نیز لشکری بسیار، به همراه یک تن از سرداران خویش به نام؛ محمد بن هارون، که از طبقات عامه بیرون آمده بود، به دفع وی گسیل داشت.

در جنگی که در نزدیکی جرجان بین دو سپاه روی داد، نخست محمد بن هارون شکست خورد، اما چون لشکر طبرستان در تعقیب او پراکنده شدند، وی بازگشت و این بار در نبردی خونین، شکست سختی بر سپاه علوی داد، چنان که محمد بن زید داعی به سختی مجروح شد، پسرش زید هم به اسارت درآمد «287 ق / 900 م» پس از آن ، خلیفه امارت این ولایات را به سامانیان سپرد.

جدایی ری از قلمرو سامانی

محمد بن هارون که از سوی امیر سامانی، امارت جرجان و طبرستان یافت، چندی بعد در صدد کسب استقلال برآمد و بر بخارا یاغی شد.

همچنین ری را به دعوت و تشویق ناراضیان آن دیار از دست عمال سامانیان گرفت. «289 ق / 902 م»

اما خلیفه که ولایت ری را با حکومت قزوین و زنجان، به امیر سامانی داده بود، تمام این نواحی را به امارت «خراسان ضمیمه کرده بود».

اسماعیل هم محمد بن هارون را با امید و وعده به بخارا کشاند و با این حربه در میان راه توقیفش کرد.

ری را به برادر زاده خویش؛ منصور بن اسحاق، و چندی بعد جرجان را به پسرش احمد سپرد و بدین گونه قلمرو سامانی از زنجان و ری تا فرغانه و چاچ بسط یافت.

·        جنگهای امیر اسماعیل خارج از مرزهای قلمرو سامانی

 امیر سامان از همان آغاز امارت، نظارت بر ثغر ترک، در آن سوی سیحون را که مقابله با هجوم کفار به شهرهای اسلام و سعی در تدارک اسباب غزو و جهاد در بلاد آنها به هنگام ضرورت بود، اهتمام وافی داشت.

امیر اسماعیل در اواخر دوران امارت خویش، با هجوم دسته جمعی تعدادی از طوایف ترک مواجه شد که با عده‏ای بی شمار به نواحی شهرهای مسلمین روی آورده بودند. چنان که در اردوی آنها بیش از هفتصد بسته که متعلق به سرکردگان قوم بود وجود داشت.

اسماعیل لشکری گران برای دفع آنان فرستاد و تعداد کثیری مطبوعه هم به لشکر او پیوستند و بدین گونه سپاه مسلمین بر ترکان شبیخون زده و تمامی آنها را تار و مار کرد. در این بین عده بسیاری از ایشان کشته و تعداد زیاد هم به اسارت درآمدند، حدود رجب 291 ق / می 904 م، طبری .همچنین پس از وفات برادرش نصر، و بلافاصله بعد از دریافت منشور عمل ماوراء النهر، لشکر به جنگ ترکان قرلقی برد «محرم 280 ق / آوریل 893 م» و با تحمل محنت بسیار، شهر «طراز» را محاصره کرد.

عاقبت امیر طراز بیرون آمد و اسلام آورد که با بسیاری از دهقانان طراز گشاده‏رو شد و همچنین

کلیسای بزرگ را مسجد جامع کردند و به نام امیر المؤمنین معتضد بالله خطبه خواندند و به این ترتیب امیر اسماعیل با غنایم بسیار به بخارا آمد

[ بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 1:43 ] [ اطلس ایران وجهان ]

سامانیان

«261 - 395 ق / 874 - 1004 م»

پیشینه ی مختصری از سامانیان

سامانیان که منسوب به سامان خداة، دهقانی زرتشتی از نواحی بلخ و به قولی سمرقند و مالک قریه سامان در آن نواحی بودند، از زمان خلافت مأمون در خراسان، یعنی اندک مدتی پیش از روی کار آمدن طاهریان، در قسمتی از ماوراء النهر حکومتهای مستقل کوچکی را که به حکم خلیفه به آنها واگذار شده بود، به عهده داشتند.

آنها نسب خود را - به دنبال به دست گرفتن قدرت - به بهرام چوبینه، سردار معروف عهد ساسانیان می‏رساندند.

روی کار آمدن سامانیان

انقراض حکومت طاهریان و ضعف و فترت تدریجی که از غلبه ترکان در دستگاه خلافت پدید آمد، سرزمینهای شرقی خلافت را از نفوذ خلیفه و از امکان اعمال قدرت عملی او آزاد کرد.

در چنین ایمنی و فراغی که به ویژه دوری از بغداد آن را بی دغدغه می‏ساخت، ولایت ماوراءالنهر که از عهد طاهریان یا پیش از آن به سامانیان واگذار شده بود، تحت رهبری امیران این خاندان، مرکز یک دولت قدرتمند شد و خراسان و ری، و مدتی هم، جرجان، طبرستان، و سیستان، از جانب خلیفه یا به حکم استیلاء و غلبه، ضمیمه قلمرو آنها شد. با آن که استیلای این خاندان بر جرجان، طبرستان و سیستان مستمر نبود و چندان دوام نداشت، ولی خراسان و ماوراء النهر در بخش عمده دوره امارت سامانیان، از مداخله مستقیم عمال خلیفه آزاد ماند و باقی مانده دنیای باستانی ایران، در شکل اسلامی خود، در تمام این نواحی، حیاتی تازه یافت.

اوضاع قلمرو خلافت در دوره ی سامانیان

مؤسس این سلسله، نصر اول و عده‏ای از فرمانروایان برجسته آن، توانسته بودند دورانی از آرامش نسبی را برای ایرانیان فراهم آورند، ولی البته همه آنان چنان نبودند و همیشه نیز چنان نگذشت.

ثبات این سرزمین با کوششهایی که توسط مرداویج زیاری برای بازگرداندن شیوه ی حکومت ایران پیش از اسلام صورت گرفت و همچنین با افراط کاریهای دینی پادشاه با شکوه سامانی، نصر دوم ، که در اواخر زندگی خود به مذهب اسماعیلی گرویده بود و از این راه خود را با دستگاه خلافت درگیر کرده بود، در صورتی که این دستگاه در حقیقت تکیه گاه عمده این سلسله به شمار می‏رفت.

با وجود این، حتی پیش از آن که نشانه های سقوط سامانیان در نتیجه کشمکشهای ایشان با خاندانهای زمیندار و با نفوذ یعنی «دهقانان» و خاندانهای مأموران رسمی و نیز در نتیجه نزاعهای داخلی و بالاخره توسعه قدرت آل بویه در باختر و جنوب باختری ایران ، آشکار شود، تحولی در نوار غربی منطقه نفوذ سامانیان حاصل شد که چهره جهان اسلامی را از سده پنجم هجری / یازدهم میلادی به بعد کاملاً تغییر داد.

مدت درازی مجاهدان در راه ایمان، بار جنگهای دفاعی را در مرزهای امپراتوری بیزانیس بر دوش داشتند و تقریباً همه ساله با هجومهایی که به «حمله‏های تابستانی» معروف شده بود، در سرزمینهای آل بویه پیشروی می‏کردند، ولی هیچ پیشرفت بزرگی عاید مردم ارتدوکس مذهب آناتولی، نمی‏شد.

در ماوراءالنهر و کناره دره فرغانه نیز با همسایگان غیر مسلمان زد و خوردی صورت می‏گرفت. که از این میان تنها بهره عمده‏ای که در مبارزه سامانیان با همسایگانشان ، قَرَه خانیان یا ایلکخانان ، نصیب ایشان شد، تسخیر طراز «تلاس» در 280 ق / 893 م بود.

اسلام در زمان سامانیان

وضع عمومی پایدار در مرز شمالی سامانیان که جنگهای خونین در آنجا بسیار کمتر از آناتولی اتفاق می‏افتاد، سبب آن شد که مجاهدان مرز نشین به وظایف تبلیغ دینی بپردازد که سخت تحت نفوذ اهل تصوف و تشیع بود.

در حالی که یونانیان - حتی تا زمان حاضر - خود را تقریباً به صورت کامل مصون از پذیرفتن تبلیغات اسلامی نشان داده‏اند، ترکانی که در مرزهای سامانیان ساکن بودند - اغلب شمن پرست و گروه اندکی مسیحی و بنابراین غیر وابسته به یک دین جهانی - به دور از هر گونه مشکلی با وسایل مسالمت آمیز؛ دین اسلام درآمدند. شک نیست که پشتیبانی سامانیان از مبلغان و رباط نشینان، عامل عمده‏ای در این پیشرفت دین اسلام بوده است که بدون این پشتیبانی هرگز ممکن نبود چنین پیشرفتی حاصل شود.

سامانیان، از این لحاظ و همچنین از لحاظ ترویج و تشویقی که از ادبیات فارسی می‏کردند که صلح را در قسمت عمده‏ای از ایران برقرار سازند، نقش عمده‏ای در تاریخ جهان داشته‏اند.

جهان اسلامی گرویدن ترکان را به دین اسلام که بعدها عملاً دین همه اقوام ترک شد؛ به ایشان مدیون است. در عین حال، به علت علاقه فراوان سامانیان به مذهب تسنن، همین مذهب میان ترکان رواج یافت و بعدها سبب شد که در جهان اسلام به صورت روز افزون این مذهب غالب باشد.

البته عده ای هم بر این عقیده هستند که از آنجایی که سامانیان که در مسلمان کردن اقوام ترک در شرق قلمرو خلافت فعلیت می کردند ، خود اهل تسنن بودند لذا ترکها را هم به همین مذهب در می آوردند.

با همه این احوال، باید گفت که سامانیان با مسلمان کردن ترکان، زمینه را برای سقوط خود فراهم کردند و قرلقها به زودی ماوراءالنهر سامانیان را زیر فشار قرار دادند. علمای دینی که فرمانروایان سامانی برای رو به رو شدن و جنگ با ترکان، تأیید آنان را خواستار شده بودند، چنان فتوا دادند که ترکان مهاجم نیز مسمانانی درستند و برای جنگیدن با ایشان نمی‏توانند به جهاد فتوا دهند.

بدین ترتیب دولت سامانی که نمی‏توانست در برابر ترکان مهاجم مقاومت ورزد، در سالهای 389 - 94 ق / 999 - 1004 م، رو به زوال رفت و سرانجام منقرض شد و سرزمینهای شمال جیحون به تصرف قره خانیان درآمد.

وارث سامانیان در جنوب جیحون غزنویان بودند که نسبتشان به سرباز مزدور ترکی می‏رسید. نام آنها مأخوذ از نام پایتخت ایشان، غزنه، واقع در سرزمینی است که اکنون افغانستان نام دارد.

پیشینه ی حکمرانی سامانیان در ماوراء النهر

 سامان خدای، نیای بزرگ آل سامان، فرزندی به نام اسد داشت.

خود اسد چهار پسر به نامهای:

نوح، احمد، یحیی و الیاس داشت.

در زمان خلافت مأمون، غسان بن عباد، حاکم خراسان، دستور داشت تا پسران اسد را به فرمانروایی شهرهای خراسان برگمارد.

بنابراین وی هر یک از آنان را والی شهری از شهرهای خراسان نمود؛ سمرقند را به نوح و فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی و هرات را به الیاس سپرد.

پس از برکناری غسان بن عباد، در زمان حکومت طاهر ذوالیمینین در خراسان، بنا به سفارش خلیفه، علاوه بر این که جایگاه پسران اسد همچنان محفوظ ماند، کارهای بزرگ دیگری نیز به آنان سپرده شد.

چنان که الیاس به فرمان طلحة بن طاهر، علاوه بر حکومت هرات، والیگری کرانه سیستان را نیز به دست گرفت و ابراهیم بن الیاس، به سپهسالاری اردوی طاهریان رسید.

در بین فرزندان اسد، احمد به نیک سرشتی، آزمودگی و خرد شهرت داشت.

احمد هفت پسر به نامهای:

نصر، یعقوب، یحیی، اسماعیل، اسد و حمید داشت ، که بزرگترین آنها نصر و مشهورترینشان، اسماعیل بود.

فرمانروایان سامانی

نصر بن احمد سامانی

نصر بن احمد سامانی «250 - 279 ق / 864 - 892 م»

روی کار آمدن نصر بن احمد

در سال 250 ق / 864 م، نصر بن احمد، فرزند ارشد اسد، از سوی معتمد خیلفه عباسی، فرمان حکومت سمرقند و در 261 ق / 874 م، فرمانروایی تمام کرانه‏های ماوراء النهر را به دست گرفت.

صدور این فرمان از طرف خلیفه برای نصر، مصادف با فروپاشی خاندان طاهریان در خراسان بود.

از طرفی دیگر خلیفه عباسی امید داشت که با صدور چنین فرمانی، جلوی پیشرفت یعقوب لیث صفاری را در خراسان بگیرد.

نصر ، سمرقند را تختگاه خویش ساخت و برادرش اسماعیل را به جانشینی خود به بخارا فرستاد و به این ترتیب هر کدام از برادران را کارگزار شهری نمود.

رویارویی نصر و اسماعیل سامانی

خروج رافع بن هرثمه که روزگاری بر نواحی شمال خراسان چیره بود، طرح دوستی‏اش با اسماعیل سامانی و همچنین بدگویی سخن چینان نزد احمد، موجب بروز کدورت بین این دو برادر شد.

نصر با لشکری از سمرقند به قصد تنبیه اسماعیل عازم بخارا شد و از سوی دیگر اسماعیل هم برای مقابله با او از رافع بن هرثمه یاری خواست. لیکن کار به جنگ نکشید و با وساطت رافع اختلاف رفع شد.

با این همه، چندی بعد اسماعیل از ارسال مال خراج به سمرقند خودداری کرد و نصر بار دیگر برای تنبیه برادر لشکرکشی کرد.

در بین اختلاف دو برادر، حمایت و علاقه عامه، بیشتر متوجه نصر بود که از طرف خلیفه فرمان امارت داشت و گویی مردم اسماعیل را به چشم شورشگری یاغی تلقی می‏کردند، چنان که در شهر «پیکند» مردم از دادن آذوقه و علوقه به لشکر او اِبا کردند.

در جنگی که بین دو برادر روی داد (275 ق / 888 م) نصر مغلوب و اسیر شد. با این همه، اسماعیل، در معامله با برادر، متانت و نجابت فوق العاده‏ای نشان داد.

چنان که در پیش او با ادب و تواضع از اسب فرود آمد، دست برادر را بوسید و با احترام بسیار او را به سمرقند باز گردانید.

نصر هم که تا چهار سال پس از این واقعه در قید حیات بود، بی آن که به او متعرض شود، همچنان امارت اسمی تمام ماوراء النهر را برای خود حفظ کرد. رفتار نجیبانه اسماعیل با نصر، به حیثیت و اعتبار خاندان سامان افزود.

بخارا به ویژه بعد از وفات نصر «279 ق / 892 م» ، مرکز قدرت قابل ملاحظه‏ای شده بود چنانکه چندی بعد نیز فرمان خلیفه برای اسماعیل صادر شد و او به جای برادر بر تمام ماوراء النهر امارت یافت.

اسماعیل بن احمد سامانی

اسماعیل بن احمد سامانی «امیر دادگر - امیر ماضی» « 295- 279 ق / 907-892 م»

بسیاری از تاریخ نگاران، سال 279 ق / 892 م، یعنی سال برپایی حکومت امیر اسماعیل را، تاریخ واقعی سلسله سامانیان دانسته‏اند، در حالی که گروهی دیگر، نصر بن احمد را یکی از امیران این سلسله به حساب آورده و به این ترتیب خاندان سامانیان را ده تن نگاشته‏اند.

موقعیت بخارا پیش از به حکومت رسیدن اسماعیل سامانی

 اسماعیل بن احمد در فرغانه به دنیا آمد و در آغاز کار، از جانب برادرش، نصر، حکومت بخارا را به دست گرفت و این امر به درخواست اهالی بخارا بود که از هرج و مرج حاکم بر شهر خویش به نصر بن احمد، شکایت کرده بودند؛ در واقع مقارن با درگیریهای یعقوب لیث صفاری با خلیفه، امیر سمرقند که با انقراض طاهریان، حفظ ماوراء النهر را پس از تهدید صفاریان بر عهده خویش می‏دانست، عده‏ای از لشکریان خود را از بخارا به سرحد خراسان گسیل کرد تا در کرانه جیحون از تجاوز احتمالی صفاریان سیستان جلوگیری کنند. در نزاعی داخلی که بین سپاه ارسالی در گرفت، فرمانده لشکر به قتل رسید و به ناچار لشکر بدون هیچ نتیجه‏ای به بخارا بازگشت.

حاکم بخارا، احمد بن عمر، که از سوی نصر بن احمد در آن جا ولایت داشت، از بیم مؤاخذه امیر سامانی، بخارا را ترک گفت و شهر در دست سپاهیان خوارزم و خوارج محلی دچار هرج و مرج شد.

برای مدتی، شهر به دست حسین بن طاهر طائی غارت شد و چندی بعد نیز خوارج محل به بهانه هوا خواهی یعقوب لیث صفاری بر آن جا مسلط شدند.

بالاخره یکی از فقهای معتبر آن دیار به نام؛ ابو عبدالله بن ابی حفص، که ریاست عامه بخارا با او بود،

از نصر بن احمد درخواست کرد تا والی با کفایتی به آنجا گسیل دارد تا آن ولایت را از هرج و مرج برهاند. نصر نیز برادر خود اسماعیل را که در دستگاه او در اداره امور قدرت و کفایت لازم را از خود نشان داده بود به آنجا فرستاد «رمضان 260 ق / جولای 874 م».

حکمرانی اسماعیل سامانی در بخارا

به هر حال در اوایل کار، مشکل عمده اسماعیل، تحریکات ماجراجویانی محلی و مسأله راهزنان بود. اشخاص ناراضی در بخارا، دزدان را تحریک و تقویت می‏کردند و آنان نیز در اطراف بخارا به طور مستمر به دستبرد و غارت اموال مشغول می‏شدند.

امیر سامانی برای دفع اشرار، از محتشمان و دهقانان ولایت که نا امنی محل، بیشترین زیان را بدانان می‏رساند، یاری جست.

زمانی هم که به کمک آنها به غائله دزدان خاتمه داد، برای آن که این دهقانان «ملاکین محلی» را معارض قدرت خود نیابد، برخی از سرکردگانشان را به سمرقند نزد برادر فرستاد.

در هر حال از آن پس اسماعیل در بخارا به بسط قدرت پرداخت و در معامله با دربار سمرقند، چنان که باید اظهار اطاعت و انقیاد نمی‏کرد.

 به طوری که رافع بن هرثمه، سر کرده صعلوکان عرب که هم عنوان امارت داشت و هم مقارن آن ایام از جانب طاهریان بغداد بر ضد صفاریان در خراسان علم شده بود، بنای دوستی نهاد و خوارزم را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.

پیشرفتهای اسماعیل بر نصر که از سوی خلیفه امارت ماوراء النهر را داشت ، گران تمام شد تا آن که در جنگی که در 275 ق / 888 م بین دو بردار رخ داد، نصر مغلوب اسماعیل شد و از آن پس معترض اسماعیل نگشت.

فرمان حکمرانی ماوراء النهر برای اسماعیل از سوی خلیفه با وفات نصر در 279 ق / 892 م و با توجه به رفتار نجیبانه اسماعیل با برادرش و همچنین اعتبار و حیثیتی که آل سامان به دست آورده بود، خلیفه فرمان حکمرانی بر ماوراء النهر را برای اسماعیل فرستاد «محرم 280 ق / آوریل 893 م».

این امارت ، به امارت استیلا معروف گشت و از آن پس نیز با اظهار مجدد اطاعت و انقیاد در حق خلیفه، امارت ماوراءالنهر در خاندان سامانیان موروثی شد. این که بعد از امارت نصر، بخارا به جای سمرقند، تختگاه سامانیان شد، ظاهراً تا حدی بدان سبب بود که بخارا نزدیکترین شهر به سرحد خراسان و ماوراء النهر بود و به قول اصطخری، «هر کس آن جا می‏بود، خراسان را روبه روی خویش داشت و ماوراء النهر را پشت سر خود».

دو فرمان حکمرانی برای ماوراء النهر

با وجود، استقلال امارت ماوراء النهر برای اسماعیل، از همان اوایل با ماجرای عمرو لیث صفاری مواجه شد که طمع به فرمانروایی ماوراء النهر داشت.

در واقع عمرو، واقع بین تر از برادر و همچنین طالب صلح با خلیفه بود. وی به دنبال جنگهایی که در «ثغر» هند کرد و هدایایی که برای معتضد خلیفه فرستاد، بدین ترتیب با وعده و وعید خلیفه فرمان ولایت ماوراء النهر به نام عمرو لیث صفاری صادر کردکه متضمن عزل ضمنی امیر سامانی بود، دریافت کند و به این ترتیب خلیفه با این فرمان که موجب خرسندی فوق العاده عمرو لیث ‏شد،

در واقع قلمرو سابق طاهریان را که ماوراء النهر هم جزو آن محسوب می‏شد، به صفاریان سیستان می‏داد و در عوض او می‏بایست با اتکاء به این فرمان، و با خدعه یا شمشیر، به هر نحوی که بود، آن خطه را از تصرف امیر سامانی خارج کند.

اجراء فرمان که البته بدون برخورد و جنگ با امیر سامانی غیر ممکن به نظر می‏رسید و باطناً خلیفه هم از صدور آن راضی و خشنود نبود. ناگزیر جنگ بین عمرو لیث صفاری و امیر اسماعیل سامانی در گرفت که در این بین عمرو که مغلوب و اسیر شد.

واقع آن بود که بر حسب روایت طبری، در تمام ماوراء النهر، مردم و به ویژه طبقات نجبا و دهقانان،

طالب آرامش و صلح بودند و به همین سبب به حکومت خاندان سامانیان بیشتر از ماجراجویان صفاری، که دوام دولت خود را به جنگ و شمشیر وابسته می‏دانستند رغبت نشان می‏دادند.

به خصوص که مردم در ماوراء النهر، مطمئن بودند که به رغم فرمانی که خلیفه برای عمرو لیث فرستاد، میل باطنی و قلبی او با اسماعیل بوده و البته نظم و امنیت مملکت بر دست سامانیان که عمال رسمی خلیفه و جانشینان رسمی آل طاهر بودند، بیشتر تأمین می‏شد تا به وسیله صفاریان که تا اندازه‏ای مخل امنیت آنان محسوب می‏شدند و در عین حال از نظر خلیفه هم تا حدودی یاغی شناخته می‏شدند.

در حقیقت در ماوراء النهر، عام و خاص سامانیان را می‏خواستند. به خصوص که شهرت عدالت، نرمخویی و جوانمردی اسماعیل هم باعث شد تا عده زیادی از لشکریان صفار نیز به امیر سامانی علاقه مند شوند.

جنگهای امیر اسماعیل سامانی

·        جنگهای امیر اسماعیل در داخل قلمرو سامانی

رویارویی عمرو لیث صفاری با امیر اسماعیل سامانی

در یک تلاقی که بین اسماعیل با بخشی از سپاه عمرو لیث در حدود جنوب رود آموی رخ داد «286 ق / 899 م»، سردار لشکر عمرو، به نام محمد بن بشیر و به قولی محمد بن لیث، مغلوب و کشته شد و لشکرش نیز به اسارت درآمد. اما امیر بخارا که در این موارد همیشه نجابت انسانی و عدالت جوانمردانه از خود نشان می‏داد، اسیران را بدون «فدیه» آزاد کرد و بدین گونه برتری اخلاقی خود را نیز بر عمرو ثابت کرد.

این اقدام میل و علاقه عده زیادی از نام آوران سپاه عمرو را نیز به جانب اسماعیل کشانید و چون امیر صفاری حاضر نشد از نصیحت آنان پیروی کند و از عزیمت جنگ باز ایستد، عده زیادی از آنان، پیش از شروع جنگ بیعت خود را با عمرو نقض کردند و جمعی هم در طی نبرد که نزدیک بلخ روی داد «287 ق / 900 م» به اردوی اسماعیل ملحق شدند. همین قضیه شکست عمرو و پس از آن اسارت او را باعث شد و خلیفه که باطناً از این شکست راضی بود، مسرت خود را اعلام و طی فرمانی، قلمرو ماوراء النهر را به اسماعیل واگذار نمود. بدین گونه غلبه اسماعیل بر عمرو لیث که خطر صفاریان را از سر خلافت دور کرد، امیر سامانی را نزد خلیفه محبوب نمود و از این رو خراسان هم به قلمرو او افزوده شد.

چنان که سیستان نیز هر چند در دست اخلاف عمرو باقی ماند، ولی از سوی خلیفه ضمیمه قلمرو سامانی شد.

رویارویی داعی علوی با امیر اسماعیل سامانی  

اما در جرجان، سید محمد بن زید داعی علوی، که صاحب طبرستان و دیلم بود با امیر سامانی به منازعه برخاست و پنداشت که بعد از عمرو لیث، می‏تواند خراسان را به حوزه طبرستان ملحق کند.

از این رو از طبرستان به جرجان لشکر آورد تا کارگزاران اسماعیل را از خراسان بیرون کند.

امیر بخارا نیز لشکری بسیار، به همراه یک تن از سرداران خویش به نام؛ محمد بن هارون، که از طبقات عامه بیرون آمده بود، به دفع وی گسیل داشت.

در جنگی که در نزدیکی جرجان بین دو سپاه روی داد، نخست محمد بن هارون شکست خورد، اما چون لشکر طبرستان در تعقیب او پراکنده شدند، وی بازگشت و این بار در نبردی خونین، شکست سختی بر سپاه علوی داد، چنان که محمد بن زید داعی به سختی مجروح شد، پسرش زید هم به اسارت درآمد «287 ق / 900 م» پس از آن ، خلیفه امارت این ولایات را به سامانیان سپرد.

جدایی ری از قلمرو سامانی

محمد بن هارون که از سوی امیر سامانی، امارت جرجان و طبرستان یافت، چندی بعد در صدد کسب استقلال برآمد و بر بخارا یاغی شد.

همچنین ری را به دعوت و تشویق ناراضیان آن دیار از دست عمال سامانیان گرفت. «289 ق / 902 م»

اما خلیفه که ولایت ری را با حکومت قزوین و زنجان، به امیر سامانی داده بود، تمام این نواحی را به امارت «خراسان ضمیمه کرده بود».

اسماعیل هم محمد بن هارون را با امید و وعده به بخارا کشاند و با این حربه در میان راه توقیفش کرد.

ری را به برادر زاده خویش؛ منصور بن اسحاق، و چندی بعد جرجان را به پسرش احمد سپرد و بدین گونه قلمرو سامانی از زنجان و ری تا فرغانه و چاچ بسط یافت.

·        جنگهای امیر اسماعیل خارج از مرزهای قلمرو سامانی

 امیر سامان از همان آغاز امارت، نظارت بر ثغر ترک، در آن سوی سیحون را که مقابله با هجوم کفار به شهرهای اسلام و سعی در تدارک اسباب غزو و جهاد در بلاد آنها به هنگام ضرورت بود، اهتمام وافی داشت.

امیر اسماعیل در اواخر دوران امارت خویش، با هجوم دسته جمعی تعدادی از طوایف ترک مواجه شد که با عده‏ای بی شمار به نواحی شهرهای مسلمین روی آورده بودند. چنان که در اردوی آنها بیش از هفتصد بسته که متعلق به سرکردگان قوم بود وجود داشت.

اسماعیل لشکری گران برای دفع آنان فرستاد و تعداد کثیری مطبوعه هم به لشکر او پیوستند و بدین گونه سپاه مسلمین بر ترکان شبیخون زده و تمامی آنها را تار و مار کرد. در این بین عده بسیاری از ایشان کشته و تعداد زیاد هم به اسارت درآمدند، حدود رجب 291 ق / می 904 م، طبری .همچنین پس از وفات برادرش نصر، و بلافاصله بعد از دریافت منشور عمل ماوراء النهر، لشکر به جنگ ترکان قرلقی برد «محرم 280 ق / آوریل 893 م» و با تحمل محنت بسیار، شهر «طراز» را محاصره کرد.

عاقبت امیر طراز بیرون آمد و اسلام آورد که با بسیاری از دهقانان طراز گشاده‏رو شد و همچنین

کلیسای بزرگ را مسجد جامع کردند و به نام امیر المؤمنین معتضد بالله خطبه خواندند و به این ترتیب امیر اسماعیل با غنایم بسیار به بخارا آمد.

اواخر عمر امیر اسماعیل سامانی

اسماعیل سامانی در اواخر عمر، به قول مؤلف تاریخ بخارا، به حکم خلیفه «از عقبه حلوان و ولایت خراسان تا ماوراء النهر و ترکستان و سند و هند» را در ولایت خویش داشت.

اما به بخارا علاقه خاصی می‏ورزید و از آن جا به «شهر ما» یاد می‏کرد که در توسعه و ترقی آن اهتمام بسیاری نیز به خرج داده بود.

در آخر عمر هم که فردی رنجور شده بود، طبیبان بخارا تغییر آب و هوا را برایش لازم دیدند.

از این رو از «جوی مولیان» که کوشک امیر در آن جا بود و آب و هوایی مرطوب داشت به قریه‏ای به نام زرسان، نزدیک بخارا منتقل شد و در آن جا مدتی به تفریح و شکار اشتغال داشت تا آن که در صفر 295 ق / نوامبر 907 م« درگذشت. پس از مرگ وی ، او را امیر ماضی خواندند، چنان که اخلاف نیز بعدها او را پس از مرگ به القاب خاص می‏خواندند.

ابو نصر احمد بن اسماعیل سامانی

 « 295- 301 ق / 914- 907 م»

پس از امیر اسماعیل، پسرش «ابو نصر احمد» به جای پدر بر تخت نشست و جایگاهش از سوی خلیفه، المکتفی بالله تأیید شد. در واقع با اعلام خبر وفات امیر اسماعیل، خلیفه وقت، به قول طبری :

«لوای احمد به دست خویش بست و آن را با عهد و منشور امارت با خلعت مناسب برای وی به خراسان فرستاد. » ربیع الثانی 295 ق / ژانویه 908 م.

آغاز روی کار آمدن ابو نصر احمد

ابو نصر احمد هم که در اواخر عهد پدر، امارت سیستان را داشت وقتی در دنبال اظهار اطاعت نسبت به خلیفه و ارسال هدایا به بغداد، کارها را در بخارا به نظم آورد، در صدد برآمد تا کار سیستان و ری را که مقارن آن ایام عرصه آشوبها شده بود، سامان دهد. از این رو، نخست قصد ری کرد، زیرا از آن دیار نفوذ و قدرت بخارا بیشتر مورد تهدید بود، اما به نصیحت نیکخواهان و اطرافیانش، تصمیم گرفت تا ابتدا کار عموی خویش، اسحاق بن احمد را که امیر سمرقند بود و داعیه امارت ماوراء النهر را داشت یکسره کند. به این ترتیب با ورود ابو نصر احمد به سمرقند، اسحاق بدون مقاومت تسلیم گردید و به بخارا فرستاده شد. «295 ق / 907 م».

سپس احمد از جیحون گذشت و از خراسان قصد جرجان و ری کرد. چون کار ری را سامان داد، آن را به ابو جعفر صعلوک داد تا از جانبش در آن جا فرمان براند و خودش هنوز در ری بود که فرمان خلیفه تازه، المقتدر بالله به او رسید «296 ق / 908 م».

پس از چندی احمد به بخارا بازگشت و در «298 ق / 910 م» قصد عزیمت به هرات را کرد و از هرات سردار خود حسین بن علی مرورودی را با لشکری به سیستان فرستاد و خویشانی همچون: احمد بن سهل و ابراهیم سیمجور را نیز با او روانه کرد.

رویارویی های ابو نصر احمد با همسایگانش

رویارویی سامانیان با صفاریان و خوارج در سیستان

تصرف سیستان از سوی ابو نصر احمد سامانی

سیستان، که از چندی پیش جزو قلمرو سامانیان محسوب می‏شد، در این هنگام، در دست معدل بن علی از نوادهگان یعقوب لیث صفاری بود که بعد از شکست عمرو لیث باز همچنان در رأس قدرت محلی باقی مانده بود. برادر معدل، محمد بن علی، در «رخج» و «بست» به مال اندوزی مشغول بود و امیر احمد که می‏خواست ریشه نفوذ صفاریان را در سیستان به کلی براندازد، خود بدانجا تاخت و محمد را که ممکن بود به برادر خود یاری رساند، اسیر کرده با خود به هرات برد و از آن جا به بغداد فرستاد.

معدل هم در سیستان به محاصره افتاد و چون از کمک برادر ناامید بود، زنهار خواسته و تسلیم شد. بدین گونه سیستان به دست سامانیان افتاد و امیر احمد، امارت آن دیار را به پسر عم خود، منصور بن اسحاق سپرد.

شورش سیستانیان بر حکمران سامانی

اما طولی نکشید که سیستان بر حکمران جدید خویش شورید و این نه به خاطر علاقه به صفاریان بود که در این شورش، تجدید امارت آنان عنوان می‏شد، بلکه بیشتر به سبب ناخرسندیهایی بود که حکام جدید در آن جا به وجود آورده بودند.

در واقع یکی از پیران خوارج، به نام محمد بن هرمز معروف به مولی صندلی، این بار موفق شد تا ناراضیان ولایت را بر سامانیان بشوراند و به بهانه حمایت از یک پسر بچه ده ساله از خاندان صفاری، حکومت خوارج را در سیستان دوباره احیاء کند.

امیر احمد باز هم ناچار شد لشکری تازه به سیستان گسیل دارد که این بار نیز سپهسالاری لشکرش با حسین مرورودی بود که مدت 9 ماه سیستان را در محاصره داشت وی در طی این مدت با دشواریهای بسیاری مواجه شد. عاقبت، تنها مرگ مولی صندلی، او را موفق به تسخیر زرنج کرد. با آن که سیستان به دست حسین مرورودی فتح شد، احمد حکومت آن جا را که مرورودی حق خود می‏دانست به سیمجور دواتی داد.

شورش سیستان که تا حدی نتیجه تند خویی و بی تدبیری منصور بن اسحاق و خویشانش بود با این وصف از طرف امیر بخارا به حکومت نیشابور رفت «300 ق / 912 م»، چنان که پدرش اسحاق نیز مدتی پیش از آن عفو شده و به سمرقند بازگشته بود.

رویارویی سامانیان با علویان طبرستان

مقارن حکمرانی ابو نصر احمد سامانی ، در طبرستان که بعد از قتل محمد بن زید علوی «287 ق / 900 م»، به قلمرو آل سامان الحاق یافته بود، شورش تازه‏ای درگرفت و حسن بن علی از علویان طبرستان ملقب به ناصر کبیر معروف به اطروش، به دعوی امارت برخاست و خویشانی هم که در آن ولایت از حکومت عمال سامانی ناراضی بودند در این قضیه با او همداستان شدند «298 ق / 910 م».

ابوالعباس صعلوک والی ری، که در این هنگام امارت طبرستان نیز به او تفویض شده بود، واقعه را به بخارا گزارش داد و به این ترتیب امیر احمد نیز در صدد سرکوبی این شورش برآمد.

گویند غیر از سی هزار سوار که در بخارا داشت ده هزار سوار دیگر از نواحی ترکستان تجهیز کرد تا به طبرستان عزیمت کند.

هنگام حرکت تهدید کرده بود تا «خاک طبرستان را به بخارا برد»، اما فرصتی برای اجرای این تهدید پیدا نکرد و هنوز دو منزل از بخارا دور نشده بود که در لشکرگاه، غلامانش او را در خواب سر بریدند (جمادی الثانی 301 ق / ژانویه 914 م).

ابونصر احمد به سبب تندخویی، تنگی حوصله و سخت گیریهایش، دشمنان فراوانی در دربار داشت که همین امر سبب قتل او توسط اطرافیانش شد. پس از مرگ، ابونصر احمد را «امیر شهید» لقب دادند.

 نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی

(امیر سعید) « 331- 301 ق / 943 - 914 م»

درخشانترین دوران فرمانروایی سامانیان، دوران امارت نصر بن احمد بود که هنگام جلوس بیش از هشت سال سن نداشت و مدت سی سال و سه ماه بر ماوراء النهر و خراسان حکمروایی کرد.

با آن که پدرش احمد، به تحریک و توطئه سران سپاه کشته شده بود، حمایت دیوانیان - و سعی و تدبیر وزیرانی چون ابو عبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی - آغاز فرمانروایی او را از تزلزل و بی ثباتی ایمن ساخت.

امیر خردسال بعدها به کمک این وزیران، در حمایت از اهل ادب و احیاء فرهنگ ایرانی سعی قابل ملاحظه‏ای نشان داد که تشویق رودکی در به نظم کردن کلیله و دمنه یک نمونه آن بود.

در آغاز کار، وزیرش ابو عبدالله جیهانی به کمک سپهسالار حَمّویه بن علی ، اداره امور را تحت نظم در آوردند و شورشها و توطئه‏هایی را که در آغاز امارت وی روی داد با قدرت فرو نشاندند.

ناآرامیها در قلمرو نصر بن احمد سامانی در واقع در همان آغاز امارت نصر، بار دیگر اسحاق بن احمد عموی پدرش در سمرقند به دعوی امارت برخاست، اما به وسیله حمویه مغلوب شد.

شورش دیگری به رهبری حسین بن علی مرورودی در نیشابور رخ داد که ظاهراً اسماعیلیه خراسان در پشت سرش بودند. این شورش هم به وسیله احمد بن سهل که از دهقانان خراسان و از خاندانهای اشرافی بلخ بود، فرو نشست. اما خود احمد تقریباً بلافاصله بعد از آن سر به شورش گذاشت و سپهسالار حمویه آن را دفع کرد.

آرامشی که بعد از این وقایع در قلمرو آل سامان به وجود آمد، ده سال به طول انجامید و در این مدت، نصر بن احمد که سالهای کودکی را پشت سر گذاشته بود، زمام امور را در دست گرفت.

شورشی هم که در این ایام در فرغانه به وسیله الیاس بن اسحق در گرفت هر چند نواحی شرقی قلمرو نصر را برای مدتی دچار اغتشاش کرد، اما سرانجام با پیروزی نصر خاتمه یافت. در این میان الیاس هم مورد عفو قرار گرفت وبه دربار بخارا بازگشت.

وقتی نصر برای تنظیم امور خراسان و دفع تحریکات علویان طبرستان به نیشابور رفت، حادثه تازه‏ای در بخارا روی داد.

فتنه ی برادران نصر

فتنه ی برادران نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی

برادران نصر؛ یحیی، ابراهیم و منصور که در قهندز بخارا محبوس بودند، به کمک آشپز خویش؛ ابوبکر خباز که مردی ماجراجو بود، ظاهراً به تحریک طرفداران علویان و دیلمیان که در بخارا بودند و تنی چند از عیاران و ناراضیان که مؤلف زین الاخبار از آنان به نام «خصومیان» یاد می‏کند، ایجاد نوعی طغیان عمومی کردند و بدین گونه شورشی سخت بر علیه امیر نصر به وجود آمد.

ابوبکر خباز با برادران نصر، پنهانی برای ایجاد این طغیان تبانی کرده بود و هنگامی که امیر نصر از بخارا خارج شد، صبحگاه یک روز جمعه او دروازه‏بان قهندز را اغفال کرد و با عده‏ای از همدستان خویش به آنجا رفت و امیر زادگان را از زندان بیرون آورد.

عاقبت، کار آنها بالا گرفت و یحیی خود را امیر خراسان خواند و خباز را هم سرهنگ سپاه کرد. در این احوال بخش عمده‏ای از خزانه نصر در بخارا به باد غارت رفت.

نصر که با شنیدن این خبر، آهنگ بخارا کرده ، خباز را در نزدیک جیحون دستگیر و با عذابی سخت به قتل رساند، اما تعقیب یحیی و برادرانش مدت زیادی امیر را در خراسان بین بلخ و نیشابور سرگردان ساخت.

با این وجود با تدبیر وزیر، ابوالفضل بلعمی ، ماجرا خاتمه یافت و غوغا فرو نشست. ماجرای خباز و فتنه برادران نصر که چندین سال موجب دل مشغولی امیر سامانی شد، مجالی بود تا امیر چغانیان، ابوبکر محمد بن مظفر چغانی آل محتاج، در دفاع از نصر و حمایت او خدمات شایسته‏ای انجام دهد و نصر نیز به دنبال این خدمات، او را امیر و سپهسالار خراسان کند.

ابوبکر چغانی به خاطر حکایت آن نیش عقرب که در حضور امیر تحمل کرد و همچنین جرأت، ادب و مقاومت فوق العاده‏ای که از این بابت از خود نشان داد، مورد توجه و اعتماد خاص امیر واقع شد و خدمات ارزنده‏ای نیز به او کرد.

از جمله با استفاده از اختلاف بین ماکان کاکی و مردآویج زیاری، ماکان را تشویق به التجاء به امیر بخارا کرد و این سردار ماجراجوی دیلم را که غالباً در حدود جرجان و ری برای خراسان مایه تهدید بود به هر نحو ممکنی مدتی به دستگاه امیر نصر جلب نمود «حدود 317 ق / 933 م».

امیر چغانی به وسیله ماکان فتنه الیاس را که بر کرمان غلبه یافته بود، فرو نشاند و ماکان از جانب وی ولایت کرمان یافت «322 ق / 934 م».

در همین دوران ماکان نیز در کرمان بر سر قدرت بود که داستان رسول امیر جعفر بانویه میان آنها رخ داد و دلیری، چابکی و عیاری این امیر صفاری در رفع اهانتی که از جانب ماکان به رسول وی شده بود، دربار بخارا و خود امیر نصر را با آن که ماکان در واقع گماشته خود وی بود به اعجاب و تحسین نسبت به امیر جعفر واداشت. نصر ظاهراً به قصد ایجاد دوستی و حصول از عدم مداخله احتمالی او در حدود خراسان، با ارسال هدایای دوستانه و تشویق کردن رودکی در نظم قصیده «نونیه» معروف در ذکر مناقب او جانب امیر جعفر را نگه داشت.

در حقیقت، دو دستگیهایی در دربار نصر پدید آمده بود که منجر به روی کار آمدن ابو علی جیهانی، پسر ابو عبدالله جیهانی وزیر و نایب معروف نصر شد «326 ق / 937 م».

این کامیابیها نصر را از توطئه مرموزی که در بخارا ناگهان بنیاد حکومت سامانیان را به شدت متزلزل کرد، نرهانید. این توطئه که منجر به کناره گیری نصر و روی کار آمدن نوح شد، مبتنی بر اتهام نصر به تمایلات شیعی بود، هر چند که مداخله فقیهان بخارا و امیران دربار، نصر را وادار به کناره گیری کرد، ولی در عین حال امارت سامانیان را از انقراض و سقوطی که ممکن بود خشم و ناخرسندی فقهای ولایت و عامه اهل سنت بدان گرفتار شوند، نجات داد.

پایان کار نصر بن احمد

نصر بن احمد در اواخر عمر به بیماری سل دچار شد و به رغم کامیابیهایی که سردارانش در کارهای مربوط به خراسان و جبال حاصل می‏کردند او به تدریج در خود احساس انزوا جویی و میل به عزلت و کناره گیری زاهدانه می‏کرد.

امیر سامانی، وقتی به نفع پسر خویش، نوح، کنار رفت و از امارت استعفاء داد توطئه‏ای که فقها همراه با عده‏ای از رؤسای متعصب ترک بر ضد خاندان سامانی چیده بودند، نقش بر آب شد.

اما خود او تحت نظر قرار گرفت و یا مجبور به انزوایی اجباری شد تا بالاخره عمرش در گوشه عزلت به پایان آمد (رجب 331 ق / مارس 943 م). بعد از وفاتش، او را امیر سعید خواندند.

نوح بن نصر سامانی

 (امیر حمید) « 343- 331 ق / 954- 943 م»

روایات راجع به پایان روزگار نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی تا حدی مغشوش است.

به خصوص نکته‏ای که بالافاصله بعد از وفات او، وزارت نوح به دست یک تن از فقهای عصر، معروف به حاکم جلیل که مدتی نیز حاکم بخارا بود، می‏افتد، نشانگر آن است که برکناری نصر با غلبه فقها باید ارتباط داشته باشد.

همچنین گفته‏اند که در پایان روزگار امیر نصر، هیچ کس از بزرگان دولت سامانیان باقی نمانده بود، چرا که برخی مرده و بعضی دیگر در حق یکدیگر سعایتها کرده و موجب هلاک یکدیگر شده بودند.

از این مطلب چنین بر می‏آید که اواخر عهد فرمانروایی این امیر، در توطئه‏های مرموز طولانی سپری شده است و شاید به دلیل از بین بردن عمدی اسناد رسمی، از آن احوال در تاریخ به اشاره‏های کوتاهی اکتفا شده است.

اوضاع داخلی قلمرو سامانی

وزارت حاکم جلیل در بخارا با امارت رسمی نوح در شعبان 331 ق / آوریل 943 م، که با غلبه فقها و عامه همراه شد، آثار ضعف و انحطاط در اقتدار امیران بخارا پدید آمد.

وزیر وی، فقیه ابوالفضل محمد بن احمد که حاکم جلیل و به قولی شمس الائمه نیز خوانده می‏شد بیشتر اوقات خود را به عبادت می‏گذراند و به همین دلیل از امور مملکت داری بی بهره بود.

البته چنین شخصی قادر به جلوگیری از دشواریهای ناشی از بحرانهای اواخر امارت نصر نبود به خصوص مساله ویرانی خزانه را که در سالهای طغیان بخارا و ماجرای برادران نصر مخارج سنگینی بر آن تحمیل شده بود ،تنوانست جبران کرده و تدارک ببیند.

از اینرو وزارت او بر فقر خزانه، نارضایتی لشکر و پریشانی عامه افزود و سعیش در دفع این دشواریها نیز بی حاصل ماند. به روایت گردیزی مبلغ شصت میلیون درهم به لشکریان داد ولی با این حال هیچ کس از او خشنود و راضی نشد.

از طرفی دیگر در اطراف مملکت شورشهایی روی داد که برای دفع آنها پول و لشکر لازم بود که هیچ یک از آن دو مهیا نبود.

ناکار آمدی حاکم جلیل و قتل وی

وقتی نوح به اشاره این وزیر، ابوعلی چغانی را که در عهد امارت نصر، خود و پدرش خدمتها و جانفشانی هایی در راه سامانیان کرده بودند به سعایت بدخواهان و مخالفان از امارت خراسان معزول کرد «333 ق / 944 م»، با تحریک و توطئه طرفداران ابوعلی مواجه شد.

در بخارا احمدبن حمویه یکی از خویشاوندان ابوعلی به ایجاد نارضایتی در بین اهل سپاه متهم شد و به تحریک وزیر و امر نوح در زیر ضربات تازیانه جان سپرد «335 ق / 946 م».

ابوعلی چغانی زیر بار عزل نرفت و ابراهیم سیمجور نیز که از جانب نوح به جای ابوعلی چغانی منصوب شده بود نتوانست خراسان را از ابوعلی باز ستاند . در مرو که امیر نوح به قصد دفع عصیان ابو علی چغانی لشکر آورد، با شورش و غوغای سپاه خویش مواجه شد که عزل وزیر را طلب می‏کردند و او را موجب خشم لشکر و محرک عصیان امیر چغانی می‏شمردند. در واقع با وزارت این فقیه، بی نظمی در کارها رخنه کرده بود:

مواجب لشکریان عقب می‏افتاد و در جمع آوری خراج نیز نابسامانیها رخ می‏داد که موجب نارضایتی عموم مردم بود. بالاخره ناراضیان لشکر، ظاهراً با موافقت پنهانی نوح، وزیر فقیه را به قتل رساندند که بدین گونه دو ماه پس از قتل احمد بن حمویه او نیز کشته شد.

اتحاد ناکام مخالفان نوح بن نصر سامانی ابوعلی چغانی ، ابراهیم بن احمد عموی نوح نصر سامانی

ولی حتی قتل وزیر و رهایی از استبداد او هم، نوح را از خشم و ناخرسندی لشکر که طالب عزل و قتل او بودند نرهانید. تا این که عاقبت همین ناخرسندیها سبب شد کار ابوعلی چغانی و همدستانش در اظهار تمرد نسبت به امیر بخارا بالا گیرد. در واقع ابو علی ، ابراهیم بن احمد، عموی نوح را که بعد از ماجرای خباز به موصل گریخته بود، به خراسان دعوت و او را به امارت گماشت.

لشکریان نوح نیز که بعد از قتل حاکم جلیل، همچنان به سبب خالی بودن خزانه از دریافت مواجب خویش محروم بودند، غالباً به امید دریافت حقوقشان به شورشگران می‏پیوستند.

ابوعلی از جیحون گذشت و در بخارا ابراهیم بن احمد را به امارت اعلام کرد که به همین دلیل نوح ناچار به سمرقند گریخت. اما اتحاد ابراهیم با امیر چغانی بیشتر از دو ماه طول نکشید.

ابو علی چون از جانب ابراهیم ایمنی نداشت به چغانیان رفت و در عوض ابراهیم که از عهده مخالفت با اهل بخارا که هوا خواه امیر نوح بودند بر نمی‏آمد، نوح را به بخارا خواند و به این ترتیب از وی معذرت خواست. نوح در بخارا، بر خلاف پیمان، ابراهیم را توقیف کرد و با شورشیان هم به خشونت رفتار کرد. به این ترتیب امارت خراسان را به منصور بن قراتکین، از ترکان اسپیجاب داد که لشکری نستوه و در عین حال به سامانیان در جنگها خدمت بسیار کرده بود ، داد.

رویارویی نوح بن نصر با ابوعلی چغانی ابوعلی چغانی که هنوز داعیه امارت خراسان را داشت از بلخ راه بخارا را پیش گرفت و در آن جا به تهدید امیر نوح پرداخت.

اما در جنگ سختی که میان دو طرف در گرفت، شکست خورده و ناچار به چغانیان عقب نشینی کرد.

با آن که لشکر بخارا چغانیان را غارت کرد، سرانجام کار به مصالحه کشید و ابو علی ناچار به همان حکومت چغانیان که از قدیم به خاندانش اختصاص داشت راضی شد. اما در این میان منصور بن قراتکین، از افراط در شرابخواری وفات یافت . نوح بار دیگر امارت خراسان را به ابو علی چغانی داد بدین ترتیب ابو علی به خراسان بازگشت و کار امارت آن دیار را به دست گرفت «340 ق / 951 م».

این بار خراسان توسط ابوعلی نظم و امنیت از دست رفته خود را باز یافت و ابو علی بعد از اعاده نظم، با آل بویه که در این ایام در عراق قدرتی یافته و قلمرو سامانیان را در خراسان تهدید می‏کردند، در حدود ری در گیر شد. با این وجود صلحی که او با رکن الدوله دیلمی کرد، مقبول دربار بخارا واقع نشد و نوح، ابو علی را مجدداً از امارت خراسان عزل کرد. اما مقارن همین ایام نوح وفات یافت «ربیع الثانی 343 ق / آگوست 954 م». بعد از مرگش او را امیر حمید خواندند.

عبدالملک بن نوح سامانی

عبدالملک بن نوح سامانی (امیر رشید) «350 - 343 ق / 961- 943 م»

پس از درگذشت نوح، پسرش عبدالملک امارت یافت، اما سرکردگان سپاه همچنان از این امر ناخرسند و نگران باقی مانده بودند. منازعه قدرت میان دیوانیان و سپاهیان بکربن مالک، سپهسالار خراسان که عبدالملک او را به حکومت آن ولایت ابقا کرد، در بخارا به دست البتکین، سرکرده عده‏ای از سپاهیان ناراضی کشته شد.

این امر اختلاف بین ترکان سپاه و دیوانیان را که می‏خواستند سپاه را تحت نظارت خویش درآورند، شدت داد :

محمد بن عُزیر، که از جانب عبدالملک وزارت به وی واگذار شده بود، به ناچار کناره گیری کرد.

بعد از آن که وزارت، به ابو جعفر عُتبی و حکومت خراسان به ابو الحسن سیمجور داده شد، ضعف عبدالملک در برابر قدرت سپاهیان نماینگر شد. در تمام این عزل و نصبها دست پنهانی البتکین که سرکرده غلامان ترک بود، در کار بود، اما هیچ یک از این عزل و نصبها موجب خرسندی سپاه نشد. با کنار نهادن آنها، عبدالملک کوشید تا خود را از سلطه البتکین برهاند:

عتبی را به اتهام اسراف در خرج «348 ق / 959 م» و سیمجور را به سبب اجحافهایی که در خراسان کرده بود «349 ق / 960 م» کنار گذاشت. اما در این اثنا که دربار و دیوان سامانیان به شدت دستخوش مطامع غلامان ترک و سرکردگان سپاه بود، رهایی از سلطه البتکین برای عبدالملک ممکن نشد:

امارت خراسان بعد از سیمجور به ابو منصور محمد بن عبدالرزاق داده شد که سرداری از دهاقین نام آور خراسان بود. اما چندی بعد بر خلاف میل قلبی خویش، عبدالملک او را از امارت برکنار کرد و هرات و حکومت خراسان را به البتکین داد. وزارت نیز به ابو علی بلعمی که در واقع متحد یا دست نشانده البتکین بود داده شد. در همین اوقات عبدالملک در یک بازی چوگان از اسب فرو افتاد و درگذشت «شوال 350 ق / نوامبر 961 م». و به این ترتیب تخت بخارا خالی ماند. عبدالملک را بعد از مرگ امیر رشید خواندند.

 ابو صالح منصور بن نوح

(امیر سدید) «365 -350 ق / 976 - 961 م»

بعد از وفات عبدالملک بن نوح، بلعمی وزیر به اشارت البتکین حاکم هرات، پسرش نصر بن عبدالملک را به امارت گذاشت. اما این انتخاب با تأیید و قبول بزرگان مواجه نشد.

منازعات و اختلافات تجدید گشت و حتی سرای امارت غارت و طعمه حریق شد ; نصر بن عبدالملک برکنار شد و به الزام ابوالحسن فایق - یکی دیگر از سرکردگان غلامان خاصه - ابو صالح منصور بن نوح برادر عبدالملک به امارت انتخاب شد.

البتکین که دربار و سپاه بخارا را بر ضد خود دید، از صحنه رقابت با امراء کنار کشیده، از خراسان خارج و از اه طخارستان به غزنه رفت، جایی که بعدها اخلاف او امارت غزنویان را در آن جا بنیاد نهادند.

دربار بخارا

در بخارا قدرت به دست فایق خاصه که از کودکی مصاحب و مربی ابو صالح منصور بود و در او نفوذی تمام داشت ، افتاد:

بلعمی نیز چون با فایق کنار آمد «363 ق / 973 م» وزارت خود را تا پایان عمر حفظ کرد که در عین حال سابقه این اتحاد با البتکین مانع از ادامه وزارتش نشد.

حکومت خراسان بار دیگر به ابو منصور محمد بن عبدالرزاق داده شد. عبدالرزاق که شاهنامه منثور به امر او در خراسان تدوین شد، به دلیل یأس و ناخرسندی از حکومت سامانیان که به دست غلامان ترک افتاده بود، به دیالمه پیوست و با وشمگیر زیاری که در آن ایام با سامانیان متحد شده بود، درافتاد. وشمگیر زیاری که در حدود جرجان صاحب داعیه بود، نفوذ آل بویه را در آن نواحی تهدیدی برای قدرت خویش می‏یافت، به همین دلیل برای دفع ابو منصور محمد بن عبد الرزاق به حیله‏ای متوسل شد که در عین اظهار دوستی با وی، با مخالفانش پنهانی همداستان شد.

دربار بخارا نیز با عزل عبدالرزاق، امارت خراسان را با عنوان سپهسالاری به ابوالحسن سیمجور داد «ذی الحجه 350 ق / ژانویه 962 م».

مرگ ابو منصور محمد بن عبدالرزاق

حذف رقیب خطرناک

آغاز دوره ی آرامش در قلمرو سامانی

سیمجور نیز این بار، بر خلاف گذشته بر استمالت قلوب اهل خراسان کوشید.

با رعایا به عدل رفتار کرد و با اهل علم معاشرتی نیکو پیش گرفت و کوشید تا از آن چه در زمان گذشته موجب رنجش خلق ولایت از او شده بود، خود داری کند.

در هر حال جنگ با ابو منصور محمد بن عبدالرزاق برایش اجتناب ناپذیر شد و در نبردی که بین آن دو درگرفت، ابو منصور عبدالرزاق به سبب زهری که طبیب ترسای او - یوحنا - به تحریک وشمگیر به وی داده بود، از جنگ باز ماند و در بیابان به دست غلامی از اهل اسلاو کشته شد «351 ق / 962 م».

به این ترتیب با مرگ ابو منصور عبدالرزاق; دولت سامانیان از یک رقیب خطرناک رهایی یافت .

خراسان نیز برای ابوالحسن سیمجور باقی ماند و ابو الحسن تا پایان عهد منصور بن نوح همچنان امیر خراسان بود.

با از میان رفتن عبدالرزاق، ادامه فرمانروایی منصور در آرامشی نسبی گذشت که تنها با خلف بن احمد حاکم سیستان که با او از در دشمنی درآمده بود، درگیری پیدا کرد که عاقبت آن نیز به نوعی آشتی انجامید. وی غزنه را که پس از وفات البتکین «352 ق / 963 م» عرصه منازعه مدعیان بود، تحت نظارت درآورد.

مرگ ابو منصور بن نوح

فرمانروایی ابو صالح منصور بن نوح حدود شانزده سال به طول انجامید تا این که در اثر یک بیماری در شوال 365 ق / ژوئن 976 م درگذشت. پس از مرگ او را امیر سدید خواندند.

 ابوالقاسم نوح بن منصور

ابوالقاسم نوح بن منصور « 387- 365 ق / 997 -975 م»

امیر نابالغ سامانی

پس از وفات ابو صالح منصور، فرزند خردسالش ابوالقاسم نوح بن منصور به امارت نشست.

این امیر نابالغ که به هنگام جلوس تنها سیزده سال سن داشت، بازیچه کشمکشهای عناصر مختلف دربار بود:

حکومت وی نیز همچون پدرش به سر نیزه نفوذ ترکان دربار متکی بود و از حکومت جز نامی ظاهری نداشت.

ازدیاد نفوذ غلامان ترک که امراء دربار بخارا نیز از آن میان بر می‏خاستند موجب تهدید مستمر دبیران و وزیران بود و طبقه ممتاز دهقانان ایرانی را تدریجاً از دستگاه امیر بخارا دور می‏کرد.

انحطاط طبقه ممتاز دهقان، سلسله سامانیان را از حمایت این اشراف متوسط محروم کرده و آنها را ملعبه اغراض امیران ترک ساخت.

از طرفی نگهداری لشکر نیز بدون آن که غنایم و عوایدی از جنگها از آن حاصل شود تنها با تحمیل مالیاتهای سنگین ممکن بود.

تحکیم قدرت

نوح بعدها چون دوران سرپرستی مادر را پشت سر گذاشت، برای تحکیم موضع خود در مقابل مدعیان خاندانی با ابوالحسن سیمجور حاکم خراسان و با ابوالحارث فریغونی حاکم ولایت جوزجانان طرح خویشاوندی سببی ریخت و ابوالحسن عتبی را هم به وزارت برگزید . هر چند ابوالحسن سیمجور والی خراسان که در این ایام ناصرالدوله خوانده می‏شد با وزارت عتبی مخالف بود.

وزارت عتبی با وجود جوانی‏ او با وزارتی بود همراه با درایت و تدبیر. او در دربار بخارا از توسعه نفوذ سران سپاه جلوگیری کرد و چون به حاجب ابوالعباس تاش که مورد اعتمادش بود و تا حدی رقیب ابوالحسن سیمجور به حساب می‏آمد، توجه بیشتری نشان داد، خشم و ناخرسندی ناصرالدوله را بر ضد خود برانگیخت.

سامانیان دستخوش منازعات دیوانی و سپاهی

وزارت ابوالحسن عتبی

ابوالحسن عتبی، ناصرالدوله سیمجوری را با وجود خویشاوندی که با امیر نوح داشت از امارت خراسان معزول کرد و حکومت خراسان را به ابوالعباس تاش که از پرورش یافتگان خاندان خویش بود، سپرد و بعد از آن او را حسام الدوله خواند.

فایق خاصه را به جنگ با آل بویه که ناصرالدوله بین آنها با آل سامان پیمان عدم تعارض بسته بود، مشغول داشت. با آن که فایق و ناصرالدوله، پنهانی بر ضد او متحد شدند، عتبی با اعتماد بر حسام الدوله تاش، در دربار قدرت بی معارض یافت و با کفایت و با درایت کم نظیری که داشت، تفوق دیوان را بر درگاه که جناح سپاهیان از آنجا تقویت می‏شد، تحقق داد.

اما خود او مدتی بعد به دست «غلامان ملکی» که مزدور فایق و ناصرالدوله بودند به قتل رسید «372 ق / 982 م» و با مرگ او ابوالقاسم نوح امیر بخارا از وجود وزیر با کفایتی که ممکن بود او را از نفوذ فاجعه آمیز سرکردگان سپاه نجات دهد، محرم شد.

وزارت عبدالله بن محمد بن عزیر

وزارت به عبدالله بن محمد بن عُزَیر که با حسام الدوله تاش و ابوالحسن عتبی دشمنی دیرین داشت رسید و چون می‏دانست تاش، او و محرکان قتل عتبی را تحت تعقیب قرار خواهد داد، تاش را از حکومت خراسان معزول کرد و خراسان را بار دیگر به ناصرالدوله سیمجور سپرد.

بدین گونه دربار بخارا، با وزارت عبدالله بن محمد بن عُزیر، دستخوش مداخله و منازعه دایم ناصرالدوله و فایق شد; و آغازی برای حضور امرای غزنه در دربار سامانی چون تاش نتوانست یا نخواست با وضع جدید دربار کنار بیاید، خراسان را ترک گفت و به آل بویه پیوست.

 دربار ابوالقاسم نوح بن منصور بعد از منازعات دیوانی و سپاهی دربار سامانیان که منازعات دایم بین امراء سپاه، آن را به شدت متزلزل کرده بود، تحت نفوذ سبکتکین و پسرش محمود واقع شد.

بعد از آن جریانات، نوح خود را در اکثر امور حتی در انتخاب وزیران خویش به مشورت با غزنه ناچار می‏دید. چندی بعد، نوح بن منصور در رجب 387 ق / جولای 997 م، درگذشت و پس از مرگ امیر رضی خوانده شد.

ابوالحارث منصور بن نوح

ابوالحارث منصور بن نوح « 389-387 ق / 999- 997 م»

بعد از نوح که وفاتش بر اثر عارضه دو سه روزه‏ای روی داد «رجب 387 ق / جولای 997 م»،

پسر خردسالش ابوالحارث منصور بر تخت نشست ، با این همه ظاهراً اختلاف امراء، جلوس او را بر مسند امارت چند روزی به تأخیر انداخت.

امیر نوخاسته سامانی

سیاستهای منصور بن نوح که جوان نوخاسته‏ای بیش نبود و درباریان و سرکردگان سپاه، قدرتش را چندان جدی تلقی نمی‏کردند، موجب ناخرسندی درباریان شد؛ از این رو، برخی از آنها، ایلک خان را به تسخیر بخارا دعوت کردند.

اما ایلک خان ، فایق را که از حانب وی در سمرقند حاکم بود به بخارا فرستاد، و فایق با اظهار دوستی و بندگی نسبت به ابوالحارث منصور، زمام امور را در بخارا به دست گرفت و به این ترتیب دربار بخارا را تحت نظارت خویش درآورد.

توافق بر سر عزل ابوالحارث منصور بن نوح

چون سیف الدوله محمود، در همین ایام برای دستیابی به غزنه که مرگ پدرش سبکتکین «387 ق / 997 م» موجبات ادعاهای برادرش اسماعیل را برای جانشینی پدر فراهم کرده بود ، به آن سرزمین رفته بود.

ابوالحارث منصور «بکتوزون » حاجب را به جای او به حکومت خراسان فرستاد.

فایق هم چون از واگذاری خراسان به بکتوزون، راضی نبود پنهانی با نامه و پیام، ابوالقاسم سیمجوری ، برادر ابوعلی را به مخالفت با او برانگیخت.

اما جنگی که بین آنها رخ داد به صلح منجر شد و قهستان و هرات به سیمجور واگذار و خراسان در تصرف بکتوزون باقی ماند «ربیع الاول 388 ق / مارس 998 م».

در این میان، سیف الدوله محمود از غزنه بازگشت و چون خود را حاکم خراسان می‏دانست، در دفع و طرد بکتوزون از خراسان تردیدی به خود راه نداد.

چون ابوالحارث منصور برای رفع این اختلاف به همراه فایق و سپاه خویش عازم خراسان شد، بکتوزون شکست خود را از محمود نتیجه بی ثباتی منصور می‏دانست، در سرخس به موکب او رسید.

در آنجا دو سرکرده سپاه، پنهانی در خلع ابوالحارث منصور توافق کردند. بالافاصله او را توقیف و چشمهایش را میل کشیدند و برادرش ابوالفوارس عبدالملک را که کودکی خردسال بود به جای او به امارت گذاشتند «صفر 389 ق / فوریه 999 م».

ابوالفوارس عبدالملک بن نوح

«389 ق / 999 م» پس از آن که امیر منصور در صفر 389 ق / فوریه 999 م، نابینا شد، فایق و بکتوزون و دیگر امیران سامانی، برادر ابوالحارث منصور بن نوح، ابوالفوارس عبدالملک را که کودکی خردسال بود به جای او به امارت نشاندند.

مدعیان قدرت در دوره ی ابوالفوارس عبدالملک بن نوح

محمود غزنوی

نابینا کردن امیر منصور سامانی دستاویزی شد برای سیف الدوله ، محمود غزنوی ، تا به بهانه انتقام از خلع و کور کردن منصور، بکتوزون و فایق را تنبیه کند.

سیف الدوله ، محمود ، در مرو در جمادی الاولی 389 ق / آوریل 999 م ، آنها را شکست داد و خود در خراسان به داعیه استقلال به پا خاست و به این ترتیب از قبول امارت عبدالملک سرپیچی کرد.

با آن که بکتوزون و فایق به حمایت امیر زاده دست نشانده خویش عازم مقابله با محمود شدند، اما مرگ ناگهانی فایق در شعبان 389 ق / آگوست 999 م، ایشان را از دنبال کردن این هدف باز داشت.

در این میان حکومت سیف الدوله محمود غزنوی بر خراسان از جانب بغداد نیز تأیید شد و محمود از خلیفه لقب یمین الدوله و امین المله را با خلعت و فرمان دریافت کرد و خطبه به نام وی خوانده شد و سکه را به نام او ضرب شد.

ایلک خان ترک

از این رو، ایلک خان ترک؛ شمس الدوله بونصر ، که در آن هنگام فرمانروایی ترکستان را داشت چون از احتمال اقدام محمود برای تسخیر بخارا نگرانی داشت، حمایت از عبدالملک خردسال را بهانه‏ای کرد تا در ظاهر با دعوت و حمایت عناصر ضد حکومت در بخارا بتواند با شتاب خود را به تختگاه سامانیان برساند «ذی الحجه 389 ق / دسامبر 999 م».

اما بر خلاف آن چه در ظاهر می نمود ، از عبدالملک حمایت نکرد. بلکه او را با برادر مخلوعش منصور، همراه با بکتوزون و تمام امیر زادگان و امیران بازمانده از سامانیان دستگیر و به زندان انداخت.و بدین گونه بخارا ، تختگاه سامانیان را به قلمرو ترکان ملحق کرد .

غروب امارت سامانی

به این ترتیب در ماوراء النهر نیز همچون خراسان، روزگار قدرت سامانیان پایان یافت.

پس از این در فاصله یک سال بعد از عزل و توقیف منصور، قلمرو او بین ایلک خانیان و غزنویان تقسیم شد.

 امیر اسماعیل منتصر سامانی

امیر اسماعیل منتصر سامانی «395 - 389ق / 1004-999 م»

با زندانی شدن تمامی امیران و بزرگان سامانی در 389 ق / 999 م، الحاق تختگاه سامانیان به قلمرو ترکان و تقسیم سرزمینهای سامانیان، دولت سامانی فرو پاشید.

با این حال یک مقاومت نومیدانه اما طولانی که از جانب امیر اسماعیل منتصر سامانی برادر کوچک منصور و عبدالملک رهبری شد، آخرین سالهای حیات سامانیان را در خراسان و ماوراء النهر به رنگ یک مقاومت مسلحانه تازه درآورد ؛ مقاومت فارسی زبانان شهرنشین تاجیک، در مقابل غلبه سرکردگان جنگجوی ترک.

تلاشهای امیر اسماعیل منتصر سامانی برای احیای قدرت سامانیان

پس گرفتن بخارا و سمرقند این واپسین بازمانده دلیر سامانیان، از حبس ایلک خان گریخت و به خوارزم رفت و با نیرویی که از هواخواهان خاندان سامانی گرد آورده بود، ترکان را از بخارا و بعد از آن از سمرقند بیرون راند، اما در مقابل انبوه سپاه مهاجم تاب نیاورد و به ناچار به خراسان گریخت.

در آن جا بر نیشابور دست یافت، اما محمود او را از آن دیار بیرون راند.

جنگ با ایلک خانیان

در بازگشت به ماوراء النهر، از ترکان غز، لشکری مزدور گرد آورد و باز با سپاه ایلک خانیان که بین آنها و غزان دشمنی دیرین وجود داشت، درآویخت.

یک بار اشغالگران را مغلوب کرد «رجب 394 ق / آوریل 1004 م» لیکن چون سرکردگان غز، او را فرو گذاشتند، عازم خراسان شد.

در بازگشت از آن جا امیر اسماعیل منتصر سامانی از سپاه ایلک خانیان شکست خورد و با وجودی که از مهلکه جان سالم به در برد اما در بیابان مرو به دست یک قبیله از اعراب مهاجر که در آن حدود به سر می‏بردند، کشته شد (395 ق / 1004 م).

به این ترتیب آخرین تلاش سامانیان برای اعاده قدرت از دست رفته، ناکام ماند.

قطعه‏ای حماسی گونه از شعر فارسی که روح نستوه این آخرین امیر سامانی را روحیه یک جنگجوی فوق العاده استوار، مصمم و بی تزلزل نشان می‏دهد، آخرین نمونه شعر پارسی در عصر سامانیان است که دوران زایندگی و فزایندگی زبان فارسی به شمار می‏رفت.

 
[ بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 1:3 ] [ اطلس ایران وجهان ]
چنانکه مى‌دانيم در آغاز تشکيل حکومت سامانى سپاه اين دولت متشکل از نيروى رعايائى بود که دهقانان مناطق مختلف در اختيار امير سامانى مى‌گذاشتند همچنين نيروى مردمى خودجوش در مواقع ضرورت در خدمت سامانيان قرار مى‌گرفت. به‌عنوان مثال هنگامى که عمروليث صفارى قصد حمله به ماوراءالنهر را داشت اميراسماعيل سامانى براى مقابله با او ”اندر ماوراءالنهر منادى کرد که عمرو آمد که ماوراءالنهر بگيرد و مردمان بکشد و مال‌ها غنيمت کند و زنان و فرزندان را برده کند“ (تاريخ سيستان، ص ۲۵۵). و با اين تبليغات بود که ”هرچه اندر ماوراءالنهر کس بود مردان کارى همه با او برخاستند و به حرب عمرو آمدند گفتند به مردى کشته شويم به از آن که اسير ...“ (تاريخ سيستان، ص ۲۵۵). اما به جاى اين سپاه مردمى لشکرى دائمى متشکل از عناصر غالباً ترک جايگزين شد. افزايش قدرت سپاهيان ترک و تقاضاهاى مالى روزافزون آنها به‌تدريج دستگاه ادارى مملکت را در خدمت آنها قرار داد. در واقع از زمان اميرنوح‌بن نصر سامانى (۳۴۳-۳۳۱ق) انحطاط دولت سامانى آغاز شد. نوح‌بن نصر کمى پس از استقرار بر تخت حکومت با مشکلات مالى روبه‌رو شد و به افزايش ميزان ماليات‌ها تا دو برابر اقدام کرد (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۲۴). با اين همه وزير او ”الحاکم“ نتوانست توقعات مالى سپاهيان را برآورده سازد و جان بر سر اين کار گذاشت (زين‌الاخبار، ص ۳۵۱). اين موضوع مقدمه درگيرى مستمر ديوانسالاران (که اغلب خاستگاه دهقانى داشتند) و سپهسالاران بود و به‌تدريج نظاميان بر ديوانسالاران برترى يافتند. در عهد نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۵ق) وزير ابوالحسين عتبى در جهت بازگرداندن اقتدار ديوانسالاران تلاش بسيارى کرد کوشش‌هاى آن وزير لايق با قتل فجيع او به توطئه امراى سپاه بى‌نتيجه ماند (ترجمه تاريخ يميني، ص ۶۰-۵۷). پس از او نيز بيشتر وزرا سرنوشتى حزن‌آور داشتند. در چنين احوالى اقتدار حکومت و دولت سامانى بازيچه اهداف سران سپاهى شد. آنچه بر اين مشکلات مى‌افزود خردسالى و بى‌تجربگى بسيارى از اميران سامانى بود و اين امر موجب مى‌شد که آنها نقشى در تحولات جارى نداشته باشند. آنها در واقع اسمى از امارت داشتند و در عمل، قدرتمندان دربار حکومت مى‌کردند.
عوامل بيرونى
شورش‌هاى پى‌درپى سران سپاه سامانى فرصتى مناسب در اختيار دول همجوار سامانيان قرار داد تا در امور آن حکومت دخالت کنند. به‌عنوان نمونه‌اى روشن مى‌توان گفت بى‌ترديد قدرت مهار نشدنى سيمجوريان ترک نژاد و طغيان علنى آنها برضد سامانيان موجبات دخالت آل‌بويه، قراخانيان و غزنويان را در امور داخلى حکومت سامانى فراهم آورد. در جهت‌گيرى‌هاى سياسي-نظامي، آل‌بويه با حمايت از سيمجوريان در انديشه صدمه زدن بر رقيب ديرين خود يعنى سامانيان بودند، غزنويان با حمايت از سيمجوريان در انديشه صدمه زدن بر رقيب ديرين خود يعنى سامانيان بودند، غزنويان با حمايت از سامانيان به کسب قدرت در حکومت سامانيان مى‌انديشيدند و قراخانيان در اين جار و جنجال مطامع ارضى خود را تعقيب مى‌کردند.
با سرکوب سيمجوريان، غزنويان در امور داخلى سامانيان نقشى تعيين‌کننده يافتند و قراخانيان نيز به اهداف خود نزديک‌تر شدند؛ اما سامانيان همچنان با خودسرى‌هاى سران نظامى مواجه بودند. در اين حال بود که اميرمحمود غزنوى به بهانه تنبيه سرداران متعرض به منصور سامانى به خراسان وارد شد و آن سرزمين را به قلمرو خود افزود و ايلک‌خان با عنوان حمايت از اميرعبدالملک خردسال به ماوراءالنهر لشکر کشيد و سلسله سامانى را برانداخت. آري، در شرايطى که دولت سامانى از درون پوسيده بود ضربه خارجي، کارآمدى بسيار داشت و مسلم است که با از ميان رفتن نيروهائى که انگيزه ملى و احساسات قومى داشتند، نيروى مقاومى در برابر هجوم ترکان قراخانى وجود نداشت به‌ويژه آنکه ترکان مهاجم تقريباً نيم قرن قبل، اسلام پذيرفته بودند و به زعم فقها جنگيدن اهالى ماوراءالنهر با ترکان مسلمان مجوز شرعى نداشت۱.
(۱). باسورث راجع به جهت‌گيرى فقها در جريان حمله ايلک نصر قراخانى چنين نوشته است: ”خطيبان بخارا چون مواجب‌بگير سامانيان بودند مى‌کوشيدند تا مردم را به حمايت امرا تحريض کنند ... اما مردم با فقيهان که نمايندگان تمايلات مذهبى عامه بودند رأى زدند و آنان خلق را از برگرفتن سلاحح و به مخاطره‌افکندن جان خود عليه مسلمانان نيک که قراخانيان باشند بر حذر داشتند و فتوى دادند که ”اعتزال الفتنه اولي“ (تاريخ غزنويان، ج۱، ص ۳۳-۳۲).
منبع -سایت افتاب
[ بیست و دوم شهریور 1389 ] [ 23:11 ] [ اطلس ایران وجهان ]
در سقوط سلسله سامانى عوامل مختلفى نقش داشتند. اين عوامل به‌طور کلى به دو دسته بيرونى و درونى تقسيم مى‌شوند.
عوامل درونى
در مورد اوضاع مطلوب اقتصادى و تجارى ماوراءالنهر و رفاه نسبى مردم در عهد سامانيان لازم به ذکر است اين وضع مطلوب تا اخر عمر دولت سامانيان استمرار نيافت. چه عواملى موجب بروز اين مسئله شد و اين موضوع چه پيامدهائى را در برداشت؟ در پاسخ به اين سؤال دو دليل عمده را مى‌توان برشمرد يکى افزايش هزينه دولت و ديگر کاهش درآمد آن. اما از مهم‌ترين عوامل افزايش هزينه دولت ايجاد نظام گسترده ديوانى بود که باعث استخدام شمار زيادى از کارمندان حقوق بگير شد و همچنين تشکيل و نگهدارى نيروى نظامى سازمان يافته، هزينه‌هاى بسيارى داشت. راجع به دلايل کاهش درآمد دولت بايد گفت که ايجاد نظام گسترده ديوانى و رواج بازرگاني، گسترش و رونق شهرها و پيشرفت صنايع را به‌دنبال داشت رونق روزافزون شهرها از يک سو و بى‌توجهى دولت به امور روستاها از سوى ديگر موجب روى آوردن جمع زيادى از دهقانان به شهرها شد و کساد کار کشاورزى آغاز گرديد۱. موضوع ديگر آن بود که دولت براى تأمين هزينه روبه افزايش سپاه مجبور به واگذارى درآمد (اقطاع) پاره‌اى از زمين‌هاى کشاورزى به سران سپاه شد. همچنين جمعى از تجار با خريد زمين‌هاى زراعتى به جمع مالکان زمين پيوستند. افزايش املاک سلطنتى و نيز وسعت روزافزون املاک موقوفه باعث شد که ”خاندان‌هاى قديمى سنتى در برابر نوزمينداران از جمله سوداگران و بلندپايگان نظامى جاى خالى کردند“ (تاريخ از اسلام تا سلاجقه (کمبريج۴) ص ۱۳۴). به‌عبارت ديگر با ضربه‌هائى که به قدرت و حيثيت دهقانان زمين‌دار محلى وارد شد ”عقب‌نشينى اشرافيت موروثى کهن که شرف او به آل و تبار بود در برابر اين ملاکين جديد کاملاً طبيعى مى‌نمود“ (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۳۱). مسلم است که دل‌سردى دهقانان به رکود وضعيت کشاورزى مى‌انجامد و اين موضوع موجب مى‌شد که صدور محصولات کشاورزى که يکى از اقلام صادراتى دولت سامانى به سرزمين‌هاى اطراف و از منابع درآمد دولت بود دچار اختلال شود. اما مهم‌ترين پيامد اجتماعى و سياسى اين رکورد اقتصادي، انحطاط طبقه دهقان بود که در واقع ستون فقرات دولت به‌شمار مى‌آمد و به قول فراى کاهش قدرت و نفوذ طبقه دهقان داراى نتايجى پردامنه بود و آن را مى‌توان از جمله عوامل تسلط ترکان بر ماوراءالنهر به شمار آورد (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۳۱). نظر به اهميت موضوع لازم است در اين زمينه بيشتر توضيح داده شود.
(۱). حفارى‌هاى باستان‌شناسي، مهاجرت دهقانان به شهرها را تأييد مى‌کنند. زيرا که ”تعداد کوشک‌ها و قلاعى که در نقاط مختلف واحه بخارا در دوره پيش از سامانيان بس زياد بود در پايان دوره سامانيان بسيار ناچيز شد“ (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۳۰).
چنانکه مى‌دانيم سامانيان خاستگاه دهقانى داشتند و بنابراين پشتيبان و مدافع اين طبقه و مروج سنن آنها بودند. از جمله دلايل اين موضوع آنکه سامانيان هيچ‌گاه سعى نکردند امرا و فرمانروايان محلى را از ميان بردارند و از طريق رابطه دست نشاندگى با فرمانروايان محلى نواحى مختلف سرزمين تحت سلطه خود، ارتباط داشتند. از آنجا که دستگاه حکومت مداراگر سامانيان نه تنها بر منافع طبقه دهقان آسيبى وارد نمى‌آورد بلکه آن طبقه را تقويت نيز مى‌کرد، فرمانروايان محلى و دهقانان نيز از امارت سامانيان پشتيبانى مى‌کردند (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۷۷-۷۶). اما با توجه به آنچه از اواسط دوره سامانى موجب زوال تدريجى طبقه دهقان شد مى‌توان گفت که سامانيان يکى از نقاط اتکاى خود را از دست دادند.
[ بیست و دوم شهریور 1389 ] [ 23:10 ] [ اطلس ایران وجهان ]
در سقوط سلسله سامانى عوامل مختلفى نقش داشتند. اين عوامل به‌طور کلى به دو دسته بيرونى و درونى تقسيم مى‌شوند.
عوامل درونى
در مورد اوضاع مطلوب اقتصادى و تجارى ماوراءالنهر و رفاه نسبى مردم در عهد سامانيان لازم به ذکر است اين وضع مطلوب تا اخر عمر دولت سامانيان استمرار نيافت. چه عواملى موجب بروز اين مسئله شد و اين موضوع چه پيامدهائى را در برداشت؟ در پاسخ به اين سؤال دو دليل عمده را مى‌توان برشمرد يکى افزايش هزينه دولت و ديگر کاهش درآمد آن. اما از مهم‌ترين عوامل افزايش هزينه دولت ايجاد نظام گسترده ديوانى بود که باعث استخدام شمار زيادى از کارمندان حقوق بگير شد و همچنين تشکيل و نگهدارى نيروى نظامى سازمان يافته، هزينه‌هاى بسيارى داشت. راجع به دلايل کاهش درآمد دولت بايد گفت که ايجاد نظام گسترده ديوانى و رواج بازرگاني، گسترش و رونق شهرها و پيشرفت صنايع را به‌دنبال داشت رونق روزافزون شهرها از يک سو و بى‌توجهى دولت به امور روستاها از سوى ديگر موجب روى آوردن جمع زيادى از دهقانان به شهرها شد و کساد کار کشاورزى آغاز گرديد۱. موضوع ديگر آن بود که دولت براى تأمين هزينه روبه افزايش سپاه مجبور به واگذارى درآمد (اقطاع) پاره‌اى از زمين‌هاى کشاورزى به سران سپاه شد. همچنين جمعى از تجار با خريد زمين‌هاى زراعتى به جمع مالکان زمين پيوستند. افزايش املاک سلطنتى و نيز وسعت روزافزون املاک موقوفه باعث شد که ”خاندان‌هاى قديمى سنتى در برابر نوزمينداران از جمله سوداگران و بلندپايگان نظامى جاى خالى کردند“ (تاريخ از اسلام تا سلاجقه (کمبريج۴) ص ۱۳۴). به‌عبارت ديگر با ضربه‌هائى که به قدرت و حيثيت دهقانان زمين‌دار محلى وارد شد ”عقب‌نشينى اشرافيت موروثى کهن که شرف او به آل و تبار بود در برابر اين ملاکين جديد کاملاً طبيعى مى‌نمود“ (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۳۱). مسلم است که دل‌سردى دهقانان به رکود وضعيت کشاورزى مى‌انجامد و اين موضوع موجب مى‌شد که صدور محصولات کشاورزى که يکى از اقلام صادراتى دولت سامانى به سرزمين‌هاى اطراف و از منابع درآمد دولت بود دچار اختلال شود. اما مهم‌ترين پيامد اجتماعى و سياسى اين رکورد اقتصادي، انحطاط طبقه دهقان بود که در واقع ستون فقرات دولت به‌شمار مى‌آمد و به قول فراى کاهش قدرت و نفوذ طبقه دهقان داراى نتايجى پردامنه بود و آن را مى‌توان از جمله عوامل تسلط ترکان بر ماوراءالنهر به شمار آورد (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۳۱). نظر به اهميت موضوع لازم است در اين زمينه بيشتر توضيح داده شود.
(۱). حفارى‌هاى باستان‌شناسي، مهاجرت دهقانان به شهرها را تأييد مى‌کنند. زيرا که ”تعداد کوشک‌ها و قلاعى که در نقاط مختلف واحه بخارا در دوره پيش از سامانيان بس زياد بود در پايان دوره سامانيان بسيار ناچيز شد“ (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۱۳۰).
چنانکه مى‌دانيم سامانيان خاستگاه دهقانى داشتند و بنابراين پشتيبان و مدافع اين طبقه و مروج سنن آنها بودند. از جمله دلايل اين موضوع آنکه سامانيان هيچ‌گاه سعى نکردند امرا و فرمانروايان محلى را از ميان بردارند و از طريق رابطه دست نشاندگى با فرمانروايان محلى نواحى مختلف سرزمين تحت سلطه خود، ارتباط داشتند. از آنجا که دستگاه حکومت مداراگر سامانيان نه تنها بر منافع طبقه دهقان آسيبى وارد نمى‌آورد بلکه آن طبقه را تقويت نيز مى‌کرد، فرمانروايان محلى و دهقانان نيز از امارت سامانيان پشتيبانى مى‌کردند (بخارا دستاورد قرون وسطي، ص ۷۷-۷۶). اما با توجه به آنچه از اواسط دوره سامانى موجب زوال تدريجى طبقه دهقان شد مى‌توان گفت که سامانيان يکى از نقاط اتکاى خود را از دست دادند.
[ بیست و دوم شهریور 1389 ] [ 23:10 ] [ اطلس ایران وجهان ]
از بین رفتن حکومت طاهریان و ضعف و ناتوانی تدریجی که از غلبه ترکان در دستگاه خلافت پدید آمد، سرزمینهای خاوری خلافت را از نفوذ خلیفه و از امکان به کار بستن قدرت عملی او آزاد کرد. در چنین ایمنی و آسودگی که به ویژه دوری از بغداد آن را بی دغدغه می‌ساخت، سرزمین ماوراءالنهر که از عهد طاهریان یا پیش از آن به آل سامان واگذار شده بود، به رهبری فرماندهان این خاندان، مرکز یک دولت قدرتمند شد و خراسان و ری، و مدتی هم، جرجان، طبرستان، و سیستان، از سوی خلیفه یا به حکم پیروزی و غلبه، به قلمرو آنها پیوست. با آن که پیروزی این خاندان بر جرجان، طبرستان و سیستان همیشگی نبود و چندان دوام نداشت، ولی خراسان و ماوراء النهر در بخش عمده دوره فرمانروایی آنها، از مداخله مستقیم کارگزاران خلیفه آزاد ماند و باقی مانده دنیای باستانی ایران، در شکل اسلامی خود، در همه این سرزمینها، زندگی تازه ای یافت.

سامانیان

خاندان سامانی از مردم بلخ بوده و آیین زردشتی داشتند ، سامان خدا بنیان گذار اعلی خانواده از روشناسان محل و فرمانروای بلخ بود . اسد والی عربی خراسان در نیمه قرن هشتم با سامان دوست شد . سامان دین اسلام را برگزید و نام پسر خود را اسد گذاشت . پسران اسد اشخاص با کفایتی بودند و در قرن نهم عهد مامون عباسی به حکمرانی محلی ماورالنهر و هرات برگزیده شدند. مانند: علی در سمرقند ، احمد در فرغانه و الیاس در هرات . ابراهیم پسر الیاس بود که بعد ها به سپهسالاری دولت طاهری افغانستان رسید . احمد حاکم فرغانه در ۸۷۴ فوت ، و نصر پسرش در سمرقند جانشین او گردید. اسمعیل برادر نصر حاکم بخارا شد و همین شخص است که بعد ها دولت حسابی سامانی را در سال ۸۹۲ بعد از مرګ نصر ګرفت و درسمرقند پایه ګذاشت .

[نصر یکم بنیانگذار سلسله سامانی

بنیانگذار این سلسله، نصر اول و گروهی از فرمانروایان برجسته آن، توانسته بودند دورانی از آرامش نسبی را برای ایرانیان فراهم آورند، ولی البته همه آنان چنین نبودند و همیشه نیز چنین نبود. ثبات این سرزمین با کوششهایی که توسط مرداویج زیاری برای بازگرداندن طرز حکومت پیش از اسلامی صورت گرفت و همچنین با افراط کاریهای دینی پادشاه با شکوه سامانی، نصر دوم در اواخر زندگی خود به مذهب اسماعیلی گروید و از این راه خود را با دستگاه خلافت درگیر کرد، در صورتی که این دستگاه در حقیقت تکیه گاه عمده این سلسله به شمار می‌رفت. با وجود این، حتی پیش از آن که نشانه سقوط سامانیان در نتیجه کشمکشهای ایشان با خاندانهای زمیندار با نفوذ یعنی «دهقانان» و خاندانهای مأموران رسمی پدیدار شود و نیز در نتیجه جنگهای درون خاندان خود ایشان و بالاخره با گسترش قدرت آل بویه در باختر و جنوب باختری ایران آشکار شود، تحولی در نوار باختری منطقه نفوذ ایشان به دست آمد که چهره جهان اسلامی را از سده پنجم هجری / یازدهم میلادی به بعد کاملاً تغییر داد. مدت درازی مجاهدان در راه ایمان، بار جنگهای دفاعی را در مرزهای امپراتوری بیزانیس بر دوش داشتند و تقریباً همه ساله با هجومهایی که به «حمله‌های تابستانی» معروف شده بود، در سرزمینهای آل بویه پیشروی می‌کردند، ولی هیچ پیشرفت بزرگی برای مردم ارتدوکس و آیین آناتولی به دست نمی آمد. در ماوراءالنهر و کناره دره فرغانه نیز با همسایگان غیر مسلمان زد و خوردی صورت می‌گرفت. که از این میان تنها بهره عمده‌ای که در نبرد سامانیان با همسایگانشان نصیب ایشان شد، گرفتن طراز «تلاس» در ۲۸۰ ق / ۸۹۳ م بود. همسایگان نامبرده شده؛ قَرَه خانیان یا ایلخانان «هر دو نام عنوانهایی است که داشتند» بودند؛ که بر ترکان قَرلُق فرمانروایی داشتند. کشور ایشان پس از انقراض دومین فرمانروایی گؤچ‌تؤرک‌ها (=کوچ‌تؤرک‌ها، ترک های کوچنده) به وجود آمده بود، که خیلی زود پاره پاره شد، به صورت دولتهای کوچکی درآمد که روابط آنان با یکدیگر خیلی هم دوستانه نبود.

[ زبان فارسی در دوره سامانیان

سامانیان ایجادگر دومین نو ایرانگرائی تاریخ تمدن ایران بودند و در شکل‌گیری فرهنگ، تمدن و دانش در ایران پس از اسلام نقش بسزائی دارند.

در دوره سامانیان، زبان فارسی از پیشرفت و شکوفایی زیادی برخوردار شد. با آن که سامانیان در کارهای اداری زبان عربی را به کار می‌بردند و آن را شعار وحدت خلافت می‌شمردند، امکان آن را فراهم آوردند تا شاعران فارسی دری همچون رودکی «وفات در ۳۲۹ ق / ۹۴۰ - ۱ م» و دقیقی «حدود ۳۲۵ - ۷۰ ق / ۹۳۵ - ۸۰ م» از نخستین کسانی باشند که با گونه‌ای از زبان ملی خود که از تکمیل و آمیختن لهجه ‏های محلی گوناگون فراهم آمده بود مطلب بنویسند. این زبان در دربار سامانیان پذیرفته شد و سرانجام به عنوان زبان فارسی نوین گسترش پیدا کرد که با اندکی تغییرات آوایی تا زمان حاضر بر جای مانده‌است. فارسی نوین به خط عربی نوشته شد و رفته رفته هر چه بیشتر واژه های عربی به آن راه یافت که این امر تا اندازه ای نتیجه پیشرفت جهانی تمدن اسلام بوده‌است.ویرایش] پادشاهان سلسله سامانی

تبارنامه سامانیان.png

نام و لقب نه تن از پادشاهان این سلسله با توالی و مدت حکومتشان، از این قرار است:

  1. سامان خدا
  2. اسد بن سامان
  3. یحیی بن اسد
  4. نصر اول
  5. اسماعیل بن احمد، معروف به امیر ماضی (۲۹۵ – ۲۷۹ ه‍.ق.)
  6. احمد بن اسماعیل، معروف به امیر شهید (۳۰۱ – ۲۵۹ ه‍.ق.)
  7. نصر بن احمد، معروف به امیر سعید (۳۳۱ – ۳۰۱ ه‍.ق.)
  8. نوح بن نصر، معروف به امیر حمید (۳۴۳ – ۳۳۱ ه‍.ق.)
  9. عبدالملک بن نوح، معروف به امیر رشید (۳۵۰ – ۳۴۳ ه‍.ق.)
  10. منصوربن نوح، معروف به امیر سدید (۳۶۵ – ۳۵۰ ه‍.ق.)
  11. نوح بن منصور، معروف به امیر
  12. نگاهی به سلسله سامانیان
  13. سامانیان (874 - 1004 م) یکی از دودمان‌های فارسی‌زبان در غرب آسیا بودند.

    سامانیان نزدیک صد سال (از ۲۸۷ تا ۳۸۹ ه‍.ق) در قسمتی از ایران کنونی و بخش عمده‌ای از افغانستان و آسیای میانه فرمانروایی کردند.

    انقراض حکومت طاهریان

    انقراض حکومت طاهریان و ضعف و فتور تدریجی که از غلبه ترکان در دستگاه خلافت پدید آمد، سرزمین های شرقی خلافت را از نفوذ خلیفه و از امکان اعمال قدرت عملی او آزاد کرد. در چنین ایمنی و فراغی که به ویژه دوری از بغداد آن را بی دغدغه می‏ساخت، ولایت ماوراءالنهر که از عهد طاهریان یا پیش از آن به آل سامان واگذار شده بود، تحت رهبری امیران این خاندان، مرکز یک دولت قدرتمند شد و خراسان و ری، و مدتی هم، جرجان (گرگان) ، طبرستان (مازندران) ، و سیستان، از جانب خلیفه یا به حکم استیلاء و غلبه، ضمیمه قلمرو آنها شد. با آن که استیلای این خاندان بر جرجان، طبرستان و سیستان مستمر نبود و چندان دوام نداشت، ولی خراسان و ماوراء النهر در بخش عمده دوره امارت آنها، از مداخله مستقیم عمال خلیفه آزاد ماند و باقی مانده دنیای باستانی ایران، در شکل اسلامی خود، در تمام این نواحی، حیاتی تازه یافت.

    سامانیان

    سامانیان که منسوب به سامان خداه، دهقانی زرتشتی از نواحی بلخ و بد قولی سمرقند و مالک قریه سامان در آن نواحی بودند، از زمان خلافت مأمون در خراسان، یعنی اندک مدتی پیش از روی کار آمدن طاهریان، در قسمتی از ماوراء النهر حکومتهای مستقل کوچکی را که به حکم خلیفه به آنها واگذار شده بود، به عهده داشتند. و نسب خود را به بهرام چوبین، سردار معروف عهد ساسانیان می‏رساندند.

    نصر اول مؤسس سلسله سامانی

    مؤسس این سلسله، نصر اول و عده‏ای از فرمانروایان برجسته آن، توانسته بودند دورانی از آرامش نسبی را برای ایرانیان فراهم آورند، ولی البته همه آنان چنین نبودند و همیشه نیز چنین نبود. ثبات این سرزمین با کوششهایی که توسط مرداویج زیاری برای بازگرداندن طرز حکومت پیش از اسلامی صورت گرفت و همچنین با افراط کاری های دینی پادشاه با شکوه سامانی، نصر دوم در اواخر زندگی خود به مذهب اسماعیلی گروید و از این راه خود را با دستگاه خلافت درگیر کرد.

    زبان فارسی در دوره سامانیان

    در دوره ایران سامانی، زبان فارسی از پیشرفت و شکوفایی زیادی برخوردار شد. با آن که سامانیان در امور اداری زبان عربی را به کار می‌‌بردند و آن را شعار وحدت خلافت می‌‌شمردند، امکان آن را فراهم آوردند تا شاعرانی ایرانی همچون رودکی «وفات در 329 ق / 940 - 1 م» و دقیقی «حدود 325 - 70 ق / 935 - 80 م» از نخستین کسانی باشند که با گونه‏ای از زبان ملی خود که از تکمیل و تلفیق لهجه‏های محلی گوناگون فراهم آمده بود مطلب بنویسند. این زبان در دربار سامانیان پذیرفته شد و سرانجام به عنوان زبان فارسی جدید رواج پیدا کرد که با اندکی تغییرات آوایی تا زمان حاضر بر جای مانده است. فارسی جدید به خط عربی نوشته شد و رفته رفته هر چه بیشتر کلمات عربی به آن راه یافت که این امر تا حدی نتیجه پیشرفت پیروزمندان جهانی دین اسلام بوده است.

    پادشاهان سلسله سامانی

    نام و لقب نه تن از پادشاهان این سلسله با توالی و مدت حکومتشان، از این قرار است:

    اسماعیل بن احمد، معروف به امیر ماضی (۲۹۵ – ۲۷۹ ه‍.ق)

    احمد بن اسماعیل، معروف به امیر شهید (۳۰۱ – ۲۵۹ ه‍.ق)

    نصر بن احمد، معروف به امیر سعید (۳۳۱ – ۳۰۱ ه‍.ق)

    نوح بن نصر، معروف به امیر حمید (۳۴۳ – ۳۳۱ ه‍.ق.)

    عبدالملک بن نوح، معروف به امیر رشید (۳۵۰ – ۳۴۳ ه‍.ق)

    منصوربن نوح، معروف به امیر سدید (۳۶۵ – ۳۵۰ ه‍.ق)

    نوح بن منصور، معروف به امیر رضی (۳۸۷ – ۳۶۵ ه‍.ق)

    منصور بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۷ ه‍.ق.)

[ دوم شهریور 1389 ] [ 23:36 ] [ اطلس ایران وجهان ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این سایت درسال1389با هدف ارائه مقالات ومطالب مختلف در زمینه اقلیم وطبیعت ابران اغاز به کارکرد ودرابتدا سعی وافری شد که مقالات مختلف وکاملی درمورد شهرستانهای مختلف ایران از لحاض طبیعت وفرهنگ واداب ورسوم و جمعیت -اثار باستانی-وقابلیتهای اقتصادی وصنعتی وکشاورزی ارائه دهد بدنبال ان در ادامه کار به بررسی کشورهای مختلف جهان پرداخت وطی مقالات مختلف کلیه کشورهای جهان از لحاض طبیعت وفرهنگ واقتصاد و.. . موردبررسی قرار گرفت وشناخت کلی از کشورهای جهان وحتی شهرهای مهم ان به ما ارائه دهد دراین میان سعی شد که با ارائه مقالات مستند وقابل اعتماد کشورهای مختلف وایران را از لحاض صنعتی واقتصادی واموزش و... مورد برسی قرار گیرد واخرین امار مقایسه ای از این کشورها ارائه شود بدنبال ان تاریخ پرافتخار ایران از دوران مادها تا عصرحاضر مورد برسی قرارگرفت دربخشی دیگر از مطالب سایت مطالب کاملی درزمینه مذهب وزندگی پیامبران وامامان وحوداث مربوط به عصر ان بزرگوران ارائه شد دربخشهای دیگر سایت صدها مقاله درزمینه اشنایی با شرکتهای صنعتی ایران وجهان واخرین اختراعات واکتشافات جهان درحوزهای مختلف علم واخرین رکوردهای ورزشی وبرترین های جهان پرداخته است دراین میان باید از مطالب زیبایی دیگر مانند روزشمار حوادث جنگ تحمیلی نام برد بهرحال امید ان است که مطالب سایت که بازحمات فراوان درسالهای اخیر از طریق جمع اوری از صدها سایت دیگر تهیه شده بتواند بخشی از نیاز خوانندگان را رفع کند دراینجا جادارد ازسایتهای مانند همشهری انلاین تیبان- ایران تراول- ویکی بدیا- مرجع شهرهای ایران- کویرها وبیابانها- تاریخ معاصر-پورتال جهاد کشاورزی- ایران اکتور- میراث فرهنگی استانها- پورتال استانها- سایت مرکز امار ایران- وسایت هواشناسی استانها - وسایتهای خبری عصر ایران-انتخاب - خبرانلاین اشاره کرد که از مطالب زیبا ومستند انها استفاده شده واز انان سپاسگزارم دراینجا باید گفت کلیه مطالب سایت بدون هیچگون تحریفی یا تغییری دران ارایه شود واینجانب مسولیتی درزمینه مطالب ارایه شده سایت از لحاض صحت یا کذب بودن ان ندارم وبا توجه موثق بودن منابع باید به ان اعتمادکرد
موضوعات وب
امکانات وب
.gigfa.com/zibasaz/2.js'> WebGozar.com Counter code -->