مجله اینترنتی ازهمه جا ازهمه چیز

خبرمهم-بزودی این سایت باساختاری جدیدوبامحتواهای جدید وبروز شروع بکارخواهدکرد

واثق و پایان عصر اول عباسی

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ابراهیم حسن، حسن؛


هارون ملقب به الواثق پسر معتصم در شعبان سال 186 تولد یافت. مادرش کنیزکی بود رومی قراطیس نام. واثق از جوانی خردمند و مدبر و سیاستمدار بود و معتصم هنگام غیاب از پایتخت مهمات امور را بدو می سپرد. به سال 220 که برای ساختن شهر سامره می رفت ویرا در بغداد نایب خویش کرد و هم به سال 223 وی را به نیابت خویش به استقبال افشین فرستاد که از جنگ بابک خرمی فیروز آمده بود. معتصم به هنگام حیات واثق را ولیعهد کرد، و وی از پس مرگ پدر به سال 227 خلافت یافت و مانند پدر تکیه وی به سرداران ترک بود که تعدادشان فزون شده بود و مقامات بلند یافته بودند. اشناس ترک را قدرتی فوق العاده بخشوده بود و تاجی مرصع نشان بر سر او نهاده بود.

اوضاع حکومت الواثق

در آغاز دوران وی قبایل قیس در دمشق بشوریدند و ولایتدار شهر را محاصره کردند، وجاء بن ایوب بفرماندهی سپاهی مأمور سرکوب ایشان شد و در مرج راهط بر شورشیان فیروز شد و هزار و پانصد کس از ایشان را بکشت. بقیه فراری شدند و آرامش استقرار یافت.

طبری گوید: بنی سلیم و طوایف دیگر در حجاز فساد آغازیدند و بازارها را یغما کردند و مردم آزاریشان بالا گرفت. راهها را بریدند و سپاه ولایتدار مدینه را تارومار کردند. الواثق به سال 230 سپاهی به فرماندهی بغای بزرگ سردار ترک سوی بنی سلیم فرستاد که پنجاه تن از ایشان را بکشت و به همین شمار اسیر گرفت و نیز یک هزار کس از مفسدان قوم را گرفت و در مدینه به زندان کرد آنگاه برای مطیع کردن بنی مره سوی عدن رفت. زندانیان مدینه خواستند از زندان درآیند و در مدینه فساد کنند. مردم مدینه اطرافشان را گرفتند و همه را تا آخر بکشتند و بغا از آن پس که شمال جزیره را آرام کرده بود و در جنوب و مرکز جزیره با قبایل مخالف خلیفه جنگهای بیهوده کرده بود به سامره بازگشت.

واثق نیز چون معتصم در رواج عقاید معتزله می کوشید و اندیشه های آنها را با خشونت به مردم تحمیل می کرد و همین قضیه مردم بغداد را برانگیخت که بر ضد او توطئه کردند. احمد بن نصر سرگروه ناراضی بود که مخلوق بودن قرآن را منکر بودند و کینه واثق را بدل داشتند و عزل او را می خواستند. گروه بسیار به دور نصر گرد آمدند و روزی را برای انجام توطئه معین کردند که شب پیش به علامت کار طبل بزنند اما آن دو مرد که عهده دار طبل زدن بودند در شب موعود شراب بسیار نوشیدند چنانکه سر از پا نمی شناختند.

آن گروه که بر ناحیه شرقی بغداد بودند طبل همی زدند اما از آن گروه که در ناحیه غربی بودند جواب نیامد که طبالان مست بودند و توطئه از آن پیش که خطرناک شود فاش شد. احمد بن نصر و یاران وی دستگیر شدند و ایشان را به سامره به نزد واثق بردند و او مجلسی برای مناظره ترتیب داد و شورش و قیام بر ضد خلافت را مسکوت گذاشت و با احمد بن نصر درباره خلق قرآن به گفتگو پرداخت بدو گفت: احمد درباره قرآن چه می گویی؟

گفت: کلام خداست.

گفت: مخلوق است؟

گفت: کلام خداست.

گفت: درباره خدا چه می گویی آیا به روز قیامت او را توانی دید؟

گفت: ای امیرمؤمنان در حدیث آمده که پیمبر فرموده روز رستاخیز پروردگارتان را خواهید دید چنانکه ماهتاب را می بینید و ما پیرو حدیثیم.

واثق به حاضران گفت: درباره او چه می گوئید؟

قاضی عبدالرحمن بن اسحاق گفت: خونش مباح است.

دیگری گفت: ای امیرمؤمنان خون وی را بده تا بنوشم! حاضران همه موافقت کردند جز ابن ابی داود قاضی القضاة که گفت: ای امیرمؤمنان! کافریست که باید به توبه وادارش کرد شاید بیمار است و یا عقلش خلل دارد. اما وی از عقیده خود باز نگشت و واثق شمشیر عمرو بن معدیکرب قهرمان معروف عرب را که در خاندان عباسی به یادگار بود بخواست و چند ضربت بسر و گردن وی زد. یکی از خاصان خلافت نیز ضربتی زد و گردن نصر را ببرید و سرش را جدا کرد آنگاه سر را به بغداد فرستادند و روزی چند در ناحیه غربی و چند روز در ناحیه شرقی بیاویختند . بر گوش وی رقعه ای بود که این سر مشرک گمراه احمد بن نصر است که خدایش بدست هارون الواثق بالله بکشت که حجت در کار خلق قرآن و انکار تشبیه بر او تمام بود و توبه بر او عرضه شد و انکار ورزید و خدا را شکر که وی را به جهنم خویش برد.

در عهد واثق ولایتداران نفوذ فراوان یافتند عبد الله بن طاهر ولایت خراسان و طبرستان و کرمان داشت. کار جزیره و شام و مصر و مغرب با اشناس ترک بود و از جانب خویش ولایتداران به این نواحی می فرستاد و عبد الله و اشناس هر دو مقیم سامره بودند.

واثق در سال 232 درگذشت و نتوانست بیش از شش سال خلافت نماید، بعد از او فرزند دیگر معتصم به نام متوکل خلیفه شد.

مورخین می گویند با مرگ واثق دوران طلایی دولت عباسیان هم سپری شد و این به سبب روشی بود که پدرش در پیش گرفته بود و او هم آن را ادامه داد.

دوره های حکومت عباسی

عصر اول/عصر طلائی/132 232

عصر دوم عباسی/عصر ترکی/232 433

عصر سوم عباسی/عصر بویهی/334 447

عصر چهارم عباسی/عصر سلجوقی/447 646

دوران تاسیس/دوران سفاح و منصور

دوران استقرار/دوران رشید و مأمون

دوران انحلال/دوران معتصم به بعد

عباسیان/سالهای حکومت

سفاح/132 136

منصور/136 138

مهدی/158 169

هادی/169 170

هارون/170 193

امین/193 198

مأمون/198 218

معتصم/218 227

واثق/227 232

متوکل/232 247

منبع -حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:46  توسط اطلس ایران وجهان  | 

شورش صاحب الزنج در زمان مهتدی

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


 

سال های پایانی طاهریان و آغاز دوره صفاری، بصره و بخشی از خوزستان، صحنه شورش بزرگی بود که پانزده سال ادامه داشت.این شورش که آن را شورش زنگیان نام نهاده اند، در اصل بر دوش سیاهانی بود که به عنوان برده در آن نواحی به کار کشاورزی مشغول بودند.رئیس آنها، که به صاحب الزنج شهرت یافت، خود را فردی علوی خوانده و از نسل زید بن علی بن الحسین (ع) معرفی می کرد، اما منابع تاریخی که همگی با شورش وی مخالفند، او را عربی از قبیله عبد القیس دانسته اند.برخی نیز او را یک ایرانی شاید عرب ایرانی شده اهل ری دانسته اند .به هر روی او را علی بن محمد بن عبد الرحیم می خواندند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:44  توسط اطلس ایران وجهان  | 

ابوسفیان

منابع مقاله:

، ؛


ابوسفیان از نژاد امیه می باشد، او فرزند حرب است، او در سال هشتم هجرت به اجبار مسلمان شد و همان طوری که در زندگی معاویه خواهد آمد، پیش از مسلمان شدن به جز یک مورد همیشه لشکر دشمن را بر علیه مسلمانان رهبری و فرماندهی می کرد.

در فتح مکه پیامبر (ص) البته روی مصالحی مقامی به ابوسفیان دادند و فرمودند: ابوسفیان می تواند به مردم اطمینان دهد که هر کس به محیط مسجد الحرام پناهنده شود و یا سلاح به زمین بگذارد و بی طرفی خود را اعلام کند و یا در خانه اش را ببندد و یا به خانه ابی سفیان پناه ببرد از تعرض ارتش اسلام محفوظ خواهد ماند. (1)

پیامبر در فتح مکه همه مشرکین را مورد عفو خود قرار دادند، و اعلام نمودند: اذهبوا فانتم الطلقاء یعنی بروید دنبال زندگی خود، همه شما آزادید.

و لذا واژه طلقاء در طول تاریخ بر ابوسفیان و معاویه اطلاق می شده است که البته خوشایند آنها نبوده است.

ابوسفیان بعد از جریان سقیفه به منظور ایجاد اختلاف، از علی (ع) خواست تا اجازه ندهد خلافت در میان بنی تیم بماند و حاضر شد با او بیعت کند.

اما حضرت علی (ع) او را از خود راند و فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمان بوده ای (2) تو جز فتنه و آشوب هدف دیگری نداری. (3)

ابوبکر برای اسکات و خریدن عقیده وی، اموالی را که ابوسفیان همراه آورده بود به خود او بخشید و دیناری از آن را بر نداشت و حتی به این نیز اکتفاء نکرد و فرزند وی یزید را برای حکومت شام انتخاب کرد. وقتی به ابوسفیان خبر رسید که فرزندش به حکومت رسیده است فورا گفت ابوبکر صله رحم کرده است (4) حال آنکه ابوسفیان قبلا به هیچ نوع پیوندی میان خود و ابوبکر قائل نبود، بدین ترتیب او در شمار طرفداران ابوبکر درآمد.

ابوبکر جوهری می گوید: وقتی با عثمان بیعت شد، ابو سفیان گفت: این «امر» در دست تیم [طایفه ابوبکر] قرار گرفت؛ در حالی که ربطی به آنان نداشت؛ بعد از آن در دست [قبیله ] «عدی» قرار گرفت که دورتر و دورتر بود.اکنون به منزلگاه خود باز گشته و قرارگاه خویش را باز یافته است؛ او خطاب به عثمان و بنی امیه گفت: آن را در میان خود مورثی کرده میان فرزندان خود بگردانید، هیچ بهشت و جهنمی در کار نیست. (5) به روایت مسعودی، عمار که خبر این سخن ابوسفیان را شنیده بود، در مسجد برخاسته و به اعتراض پرداخت.به دنبال او مقداد نیز چنین کرده از منصرف ساختن «امر» از اهل بیت (ع)، اظهار نگرانی کرد. (6) ابن عساکر نیز نقل کرده که ابوسفیان به عثمان گفت: اجعل الأمر أمر الجاهلیة. (7)

او در حالی که دراواخر عمر خود کور گشته بود در سن 93 سالگی در سال 30 هجری (8) در مدینه از دنیا رفت

 منبع-حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:38  توسط اطلس ایران وجهان  | 

عقاید سیاسی مروانیان

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


به یقین می توان گفت که شکل وقوع مسائل سیاسی در باب حکومت، در قرن اول هجری- اعم از اصل حق انتخاب برای مردم و روش انتخاب و سایر مسائل جزیی در باب پذیرش خلیفه و یا مخالفت با آن و بسیاری از مسائل دیگر- بنیاد عقاید سیاسی اهل سنت را تشکیل می دهد. علاوه بر شکل وقوع، می توان برخورد بعضی از صحابه و تابعین را با مسائل سیاسی و موضع گیری آنها را در قبال وقایع حکومتی، جزو منابع اصلی شکل گیری عقاید سیاسی اهل سنت در طول قرن اول هجری دانست. البته حوادث بعدی نیز در طول قرون پس از آن عقاید مؤثر بوده است، اما اصل و اساس عقایدی که در قرن پنجم هجری توسط ماوردی (م 450) و ابویعلی (م 458) تحت عنوان الاحکام السلطانیه نوشته شده برخاسته از تحولات سیاسی قرن اول هجری است که گاه مثالهایی نیز از قرن دوم برای تاکید بعضی از احکام آورده شده است. به عنوان مثال سکوت علمای اهل سنت در برابر این اعمال به منزله حجت شرعی تلقی شده است. ماوردی در یک مورد می نویسد: «اگر عمل سلیمان، حجت نبود، تایید علمای تابعین معاصر او و کسانی که در طریق حق هراسی ندارند، حجت می باشد» . (1) این عقیده، ناشی از این اصل برای اهل سنت است که آنچه توسط صحابه و تابعین و یا در محضر آنها انجام گرفته و آنها سکوت کرده و بدان رضایت داده اند، به منزله «حکم شرعی » تلقی می شود.

ما در هر قسمت به تفصیل درباره شکل گیری اصول سیاسی حاکم بر نظام سیاسی اهل سنت و نیز برخی از فرقه های دیگر سخن گفته ایم. در اینجا اشاره ای خواهیم داشت به آنچه که بیشتر در دوره مروانیان، در این زمینه شکل گرفته است.

تحول عمده ای که در مفهوم خلافت در عهد بنی امیه، بویژه در دوره مروانی صورت گرفت این بود که به موازات دور شدن خلفا از تدین و تعبد دینی به اصول شرع، برای تحمیق مردم، بر قدسیت مفهوم خلافت بیشتر تکیه می کردند. مفهوم خلیفه در معنای سیاسی خود، در آغاز به معنای جانشینی رسول خدا (ص) بود و ابو بکر راضی نشد تا وی را «خلیفة الله » بنامند. (2) اما به مرور در اشعار شعرا و خطبه های امرا، اصطلاح «خلیفة الله » شیوع یافته و افزون بر آنکه به طور طبیعی بر قدسیت خلافت می افزود نوعی جبرگرایی را در امر خلافت دامن می زد. زمینه های این امر را از زبان عثمان و در دوره معاویه وجود داشت، اما باید گفت که در دوره خلفای مروانی، دامنه این امر بسیار گسترده شد. مناسب است اصطلاحاتی که در اشعار شعرا برای خلفای مروانی آمده بیاوریم: خلیفة الله فی الارض، الامین المامون، امام المسلمین، امین الله، امام الاسلام، جنة الدین، الخلیفة المبارک، راعی الله فی الارض، الامام المصطفی، ولی الحق، الامام العادل، ولی عهد الله، امام الهدی، الامام المبارک، امام العدل، الامام المنصور، خیار الله للناس، الحکم المصفی، امام الوری، رب الجنود، خلیفة الحق، الخلیفة الافضل، الملک المبارک. (3) شعرا نقش مهمی در ترویج این مفاهیم در عامه مردم داشتند اگر توجه داشته باشیم که شعر چگونه در میان توده عرب رواج می یافته می توانیم به عمق تاثیر این مفاهیم برسیم. (4) اخطل شاعر اموی خطاب به عبد الملک بن مروان می گوید:

و قد جعل الله الخلافة فیکم

بابیض لا عاری الخوان و لا جدب

و لکن رآه الله موضع حقها

علی رغم اعداء و صدادة کذب (5)

خداوند خلافت را در شما قرار داده در کسی که چهره نورانی داشته و با فضل و کرم است. خداوند علی رغم خواست دشمنان و مخالفان، او را به درستی به عنوان صاحب حق دید.

او خطاب به بشر بن مروان نیز گفت:

اعطاکم الله ما انتم احق به

اذا الملوک علی امثاله اقترعوا (6)

خداوند چیزی را به شما بخشیده که شما بدان سزاوارترید، در حالی که دیگر ملوک به اتفاق[آنچه را ذی حق نیستند]، پادشاهی را به دست می آورند. جریر، شاعر دیگر این دوره، خطاب به عبد الملک می گفت:

الله طوقک الخلافة و الهدی

و الله لیس لما قضی تبدیل

ولی الخلافة و الکرامة اهلها

فالملک افیح و العطاء جزیل (7)

خداوند خلافت و هدایت را بر عهده تو نهاده و قضای الهی تبدیل پذیر نیست. خداوند خلافت و کرامت را به اهل آن سپرد به همین جهت پادشاهی وسیع تر و بخشش فراوان است.

او در شعری دیگر در تاکید بر قدسیت الهی خلافت عبد الملک چنین گفت:

انت الامین امین الله لا سرف

فیما ولیت و لا هیابة ورع

انت المبارک یهدی الله شیعته

اذا تفرقت الاهواء و الشیع

یا آل مروان ان الله فضلکم

فضلا عظیما علی من دینه البدع (8)

تو امین هستی، امین خدا که آنچه به دستت سپرده شده، اسرافی نشده و ترس و گریزی در تو نیست. تو با برکت هستی و خداوند وقتی که هواها و گروهها متفرق شوند پیروان خود را هدایت می کند. ای خاندان مروان، خداوند شما را برتری داد، برتری بزرگی بر کسی که دینش بدعت است.

و در مورد دیگر گفت:

و الله قدر ان تکون خلیفته

خیر البریة و ارتضاک المرتضی (9)

خدا چنین تقدیر کرده که تو خلیفه او باشی، بهترین فرد، و به تو رضایت داده است.

و فرزدق درباره عبد الملک گفت:

فالارض لله ولاها خلیفته

و صاحب الله فیها غیر مغلوب (10)

زمین از آن خداست که آن را به دست خلیفه اش داده و صاحب خدا در زمین شکست نمی خورد.

و فرزدق درباره ولید گفت:

اما ولید فان الله اورثه

بعلمه فیه ملکا ثابت الدعم (11)

همو درباره سلیمان بن عبد الملک می گفت:

به امن الله البلاد، فساکن

بکل طرید لیلها و نهارها

خداوند به دست او امنیت بلاد را تامین کرد آنگونه که در شب و روز هر مطرودی آرامش دارد. ولید، خداوند او را به علم خود وراثت داده که در آن پادشاهی استواری است.

عدی بن رقاع درباره ولید می گوید:

ان الولید امیر المؤمنین له

ملک علیه اعان الله فارتفعا (12)

ولید امیر مؤمنان است که پادشاهی از آن اوست و خداوند او را بر این پادشاهی اعانت داده، پس او رفعت یافته است.

احوص نیز درباره ولید می گوید:

تخیره رب العباد لخلقه

ولیا و کان الله بالناس اعلما (13)

خدای عالمیان او را برای بندگان خود به عنوان ولی برگزیده و خدا به مردم داناتر است. همو درباره سلیمان بن عبد الملک می گوید:

سلیمان اذ ولاک ربک حکمنا

و سلطانا فاحکم اذا قلت و اعدل (14)

[ای]سلیمان چون خداوند تو را به عنوان حاکم و سلطان ما ولایت داده پس وقتی لب به سخن گشودی حکم کن و به عدالت رفتار کن.

فرزدق درباره سلیمان می گوید:

فقال الله انک انت اعلی

من المتلمسین لک الخبالا

فاعطاک الخلافة غیر غصب

و لم ترکب لتغصبها قبالا (15)

پس خدا فرمود تو برتر از کسانی هستی که در اندیشه ضعف و سستی تویند پس خدا خلافت را به حق به تو داده، و تو نیز پاشنه کفش خود را برای غصب آن بالا نکشیده ای.

جریر درباره یزید بن عبد الملک می گوید:

اما یزید فان الله فهمه

حکما و اعطاه ملکا واضح النور

یکفی الخلیفة ان الله فضله

عزم وثیق و عقد غیر تقریر (16)

اما یزید، خداوند او را با حکمت آشنا کرده و پادشاهی چونان نور درخشان را به او واگذار کرده است. برای خلیفه کافی است که خداوند او را برتری داده، به عزمی استوار و پیوندی ناگسستنی.

جریر به ایوب فرزند سلیمان بن عبد الملک می گوید:

الله اعطاکم من علمه بکم

حکما و ما بعد حکم الله تعقیب (17)

خداوند از آنجا که به شما را می شناخت، حکم و پادشاهی را در اختیار شما نهاد و پس از حکم خدا، چون و چرایی وجود ندارد.

همو به عمر بن عبد العزیز می گفت:

ان الذی بعث النبی محمدا

جعل الخلافة فی الامام العادل (18)

کسی که محمد را نبوت بخشید خلافت را در امامی عادل قرار داد. فرزدق به یزید بن عبد الملک می گفت:

اعطی بن عاتکة الذی ما فوقه

غیر النبوة و الجلال الاجلل

سلطانه و عصا النبی و خاتما

القی له بجرانه و الکلکل (19)

خداوند به فرزند عاتکه سلطنتی بخشید که بالاتر از آن جز الوهیت و نبوت نیست. خدای عصای پیامبر و انگشتری آن حضرت را به او داده و همه چیز را برایش قرار داد.

اینها نمونه ابیاتی بود که دکتر عطوان از میان اشعار فرزدق، جریر و برخی دیگر در این باره آورده و ما گزیده ای از آنها را در اینجا آوردیم. مراجعه به دیوان فرزدق نشان می دهد که حجم این اشعار بسیار گسترده تر است. (20)

ذهنیت شامی ها از همان عهد معاویه بدین سوی، این قدسیت خلافت را پذیرفته بود. (21) زمانی که عبید بن عمیر قصه گو در «ایام الموادعه » یعنی سالهایی که شامیان نیز برای حج به مکه تحت سلطه ابن زبیر می آمدند و اوضاع آرام بود- برای مردم سخن می گفت- و از خلیفه شام بدگویی می کرد- شامیان به او می گفتند: ای مرد صالح!به آنچه بر آن بودی بازگرد و از خلیفه خدا در روی زمین بدگویی نکن چرا که حرمت او بالاتر از حرمت خانه خداست. (22) حجاج مروج این اندیشه در عراق بود. زمانی او به حسن مثنی گفت: ای حسن!بر تو باد که از سلطان جز به نیکی یاد نکنی، آنان سایه خدا در روی زمین اند. (23) او در همان سخنرانی نخست خود در کوفه گفت: ان امیر المومنین عبد الملک بن مروان استخلفه الله عز و جل فی بلاده و ارتضاه اماما علی عباده (24) حجاج در نامه خود به عبد الملک چنین نوشت: به عبد الملک، امیر مؤمنان و خلیفه پروردگار عالمیان، تایید شده به ولایت، معصوم از هر نوع خطای در سخن و عمل با کفالت الهی. (25) فاطمه دختر عمر بن عبد العزیز می گفت: از زمانی که خداوند پدرم را خلافت بخشید از جنایت و احتلام غسل نکرد. (26) اطاعت مردم شام ناشی از چنین تصوری از خلیفه بود بدین شکل که اطاعت از او، عین اطاعت از خداست نه اینکه خلیفه باید از خدا اطاعت کند. زمانی که جعفر بن عمرو در میان گروهی از یمانی های طرفدار عبد الملک در شام نشسته بود، آنان فریاد زدند: الطاعة الطاعة، جعفر گفت: لا طاعة الا لله، آنان بر او یورش بردند و گفتند با این سخن، اطاعت از امیر مؤمنان را سست می کنی. او به زحمت توانست از دست آنان خلاصی یابد. (27) حجاج می کوشید تا مردم عراق می گفت: آیا گمان می کنید که خبر آسمان[وحی]از خلیفه منقطع شده؟ای مردم عراق به خدا سوگند، خبر آسمان از او قطع نشده و فلان مقدار نزد او هست. (28) و گفته شده که حجاج می گفت: کسی را که برای پیامی فرستید بالاتر می شمرید یا آن را که در میان خانواده خود، به جای خود می گمارید؟او با این سخن قصد آن داشت تا مقام خلیفه را به عنوان خلیفه خدا در روی زمین، برتر از رسول خدا نشان دهد. (29) باید دانست که در نسبت این گونه مطالب تا حدودی تردید وجود دارد. مسعودی نکته اخیر را به خالد بن عبد الله قسری حاکم مکه در سال 89 ه نسبت می دهد. خالد این مطلب را در ارتباط با ولید و در مقایسه با ابراهیم (ع) مطرح کرده است او گفت: ابراهیم از خداوند طلب آب کرد و خداوند آب شور برای او فرستاد در حالی که برای ولید آب شیرین عطا کرد. (30) عمر بن عبد العزیز نیز نه تنها سلیمان بن عبد الملک را منصوب از طرف خدا می دانست بلکه درباره خود می گفت که خداوند او را پس وی به لافت برگماشته است. (31) پس از او، عمر بن هبیره فزاری که عامل یزید بن عبد الملک بر عراق و خراسان بود درباره خلافت یزید خطاب به حسن بصری و گروهی دیگر می گفت: یزید بن عبد الملک «خلیفة الله » است که او را در میان بندگان خود جانشین خویش کرده است. (32) بدین ترتیب آنان می کوشیدند تا پیروزی خود را بر همه مخالفان، اعم از زیدی ها، شیعیان، خوارج، عبد الرحمان بن اشعث، یزید بن مهلب و جز آنها، خدایی جلوه داده و دولت اموی را به همین دلیل نه تنها مشروع که غیر قابل شکست نشان دهند. (33)

قدسیت با اطلاق عنوان «مهدی » بر خلیفه، تحکیم بیشتری یافته است. آنچه محتمل است این که، کاربرد این کلمه، بر اساس زمینه دینی و روایی این مفهوم در کلمات رسول خدا (ص) صورت گرفته است. گفته شده که در نامه مختار بن ابی عبید به محمد بن حنیفه نیز از این مفهوم استفاده شده است: للمهدی محمد بن علی من المختار بن ابی عبید، سلام علیک یا ایها المهدی. (34) احتمال کاربرد لغوی آن به عنوان تاکید بر نقش هدایتگر آنها نیز وجود دارد اما تکرار بیش از اندازه، این احتمال را در مورد خلفای اموی منتفی می کند. از مجاهد نقل شده[باید احتمال داد که این گونه اقوال به آنان منسوب شده باشد]که: اگر معاویه را می دیدید می گفتید که او «مهدی » است. (35) در شعر زیر فرزدق خطاب به ولید بن عبد الملک، عنوان مهدی را برای چند تن از خلفای اموی بکار برده است:

و من عبد شمس انت سادس سته

خلائف کانوا منهم العم و الاب

هداة و مهدیین عثمان منهم

و مروان و ابن الابطحین المطیب (36)

از فرزندان عبد شمس، تو ششمین خلیفه ای هستی که خلیفه بودند. برخی پدران و برخی عموهای تو. هدایت شدگان و هدایتگران که عثمان و مروان و معاویه در شمار آنهایند.

فرزدق درباره سلیمان بن عبد الملک نیز می گوید:

فان امامک المهدی یهدی

به الرحمن من خشی الضلالا (37)

در پیش روی تو مهدی است که خداوند به وسیله او، کسی را که از گمراهی در هراس است، هدایت می کند.

و می گوید:

فاجاب دعوتنا و انقذنا

بخلافة المهدی من ضر (38)

خداوند دعوت ما را اجابت کرد و به خلافت مهدی، ما را از سختی و مصیبت نجات داد. جریر نیز درباره سلیمان می گوید:

سلیمان المبارک قد علمتم

هو المهدی قد وضح السبیل (39)

شما آگاهید که سلیمان مبارک، همان مهدی است که راه را روشن ساخته است.

اصطلاح مهدی درباره عمر بن عبد العزیز در غیر مآخذ شعری نیز آمده (40) و جریر نیز درباره او گفته است:

انت المبارک و المهدی سیرته

تعصی الهوی و تقوم اللیل بالسور (41)

تو مبارک بوده و سیرت تو، سیرت مهدی با هواهای نفسانی مخالفت کرده و شب را به دعا و نماز مشغول است!

جریر درباره هشام بن عبد الملک نیز می گوید:

فقلت لها الخلیفة غیر شک

هو المهدی و الحکم الرشید (42)

پس گفتم که خلیفه بدون شک همان مهدی و حاکم هدایت یافته است.

و فرزدق درباره او می گوید:

هو المالک المهدی و السابق الذی

له اول المجد التلید و آخره (43)

او همان مهدی است و پیش گرفته[بر دیگران]، کسی که اول و آخر مجد از آن اوست.

با توجه به برخی از اشعار فوق می توان با اطمینان گفت، کاربرد کلمه مذکور برگرفته از فرهنگ مهدویت است نه آنکه صرفا یک کاربرد لغوی ساده باشد، و بی شبهه علاوه بر اشعار، احادیثی نیز در این باره ساخته شده است.

از ویژگیهای اصلی حکومت اموی که بر پایه همین قدسیت خلافت و عقیده جبر بنا شده بود، تکیه بر تجبر و استبداد بر مردم بود. در دوره خلفای نخست حتی به ظاهر نیز که بود مساله انتخاب، شورا ارزش داشته و در اداره امور نیز تا حدودی، ملاحظه توده مردم، می شد. این امر حتی تا بدان جا رسید که مردم با تکیه بر قدرت قبیله ای خود، مزاحم حاکم شده و قدرت حقیقی او را سلب کردند. اما از زمانی که حکومت، با زور به دست آمد، اداره مملکت اسلامی نیز به جبر و زور صورت گرفت و هر نوع مخالفتی با انواع بهانه های دینی و سیاسی سرکوب شد. ابن طقطقی، عبد الملک مروان را بدین گونه توصیف می کند: کسی که برای نخستین بار رعیت را از سخن گفتن زیاد در حضور خلفا نهی کرد، در حالی که پیش از آن رعایا جرات بر خلفا را داشتند. (44) سیوطی می افزاید: او اولین کسی بود که مردم را از امر به معروف نهی کرد. (45) عبد الملک در نخستین خطبه خود گفت: شما دیگران را به تقوی فرا می خوانید اما خود را فراموش می کنید، به خدا سوگند از این پس هر کسی که مرا به تقوی بخواند، گردن او را قطع خواهم کرد. (46) او به مردمی که انتظار آن داشتند تا او همچون مهاجرین نخست عمل کند می گفت: چنین چیزی را از ما نخواهید که خود نیز همانند آنان عمل نمی کنید. (47) حمایت عبد الملک از حجاج بن یوسف ثقفی و اعمال مستبدانه او در عراق، در خاموش کردن صدای هر اعتراضی، نشانگر اوج گیری شیوه های استبدادی در اداره امور سیاسی توسط خلیفه است. حجاج در همان آغاز ورود به کوفه، ضمن سخنانی به مردم گفت: خلیفه، او را با تازیانه و شمشیر به سوی آنان فرستاده، اما در راه تازیانه افتاده و تنها شمشیر برای او باقی مانده است. (48) خود عبد الملک در سخنانی گفت: او همچون خلیفه مستضعف[عثمان]و خلیفه مداهن[معاویه]عمل نخواهد کرد بلکه امت را تنها با شمشیر مداوا خواهد نمود. (49) عبد الملک در وقت مرگ به پسرش ولید توصیه کرد تا با شمشیر در برابر مخالفان با بیعتش بایستد. (50) بعدها منصور نیز که خود آیت استبداد بود، عبد الملک را در میان مروانیان به صفت تجبر و استبداد توصیف می کرد. (51)

زمانی معاویة بن فره همراه حجاج، بر عبد الملک وارد شد، عبد الملک از معاویه پرسید: حجاج چگونه است؟او گفت: اگر راست بگوییم ما را می کشید، اگر دورغ بگوییم از خدا می ترسیم. عبد الملک به حجاج گفت: او را تعذیب مکن به سند تبعیدش کن! (52) این استبداد به عنوان اصل ثابت در خلافت مروانی ها درآمد، جز آنکه برخی در این باره شدت کمتری داشتند.

داستان تسلط فرهنگی اهل کتاب اعم از یهودیان و نصرانیان بر ذهنیت مسلمانان ساده دل بسیار طولانی بوده و در جهات گوناگونی قابل بررسی است. ما بعد از این مسئله خواهیم پرداخت. آنچه که در اینجا با بحث ما ارتباط دارد تاثیر آنان در تحولات سیاسی بویژه مساله خلافت است. مسلمانان ساده دل بر این باور بودند که در کتب در دسترس اهل کتاب، پیشگوییهای فراوانی درباره مسلمانان شده و از آن جمله و مهمتر از همه درباره خلفا و ترتیب آنها و حتی نام و نشان و رخدادهای زندگی آنان اطلاعاتی در این کتابها آمده است. باید گفت آنچه در ادامه می آید تنها چند نمونه از انبوه مطالبی است که در این باره وجود دارد. در اصل، خلفای اموی می کوشیدند تا با استمداد از آنچه اهل کتاب می گویند، یا آنان در دهانشان می گذارند یا به هر روی بر پایه مصالحه ای که صورت گرفته، چنین وانمود کنند که نام آنان در کتابهای آسمانی پیشین آمده است. این مساله، نقش مهمی در مشروع نشان دادن حکومت آنان داشت. به علاوه که نوعی حتمیت و قضای الهی را نیز در روی کار آوردن فلان خلیفه مشخص، مطرح می کرد. گفته اند که معاویه پس از آنکه عثمان، او و دیگران را برای مشورت در برخورد با مخالفان خود فراخواند، در طمع خلافت بود. در موسم حج این رجز شنیده شد که:

ان الامیر بعده علی

و فی الزبیر خلف رضی

کعب الاحبار به قایل شعر گفت: دروغ می گویی!پس از عثمان، معاویه صاحب خلافت است. خبر به معاویه رسید، از کعب الاحبار در این باره سؤال کرد او گفت: آری تو پس از عثمان امیر خواهی شد، و این در دل معاویه نشست. (53) از یوسف نامی که یهودی مسلمان شده بوده، نقل شده که خلافت عبد الملک پیشگویی کرده بود. (54) وهب بن منبه نیز عمر بن عبد العزیز را مهدی امت شمرد. (55) این وهب نیز همانند کعب الاحبار، را راوی اخبار اهل کتاب و کتب یهودیان و نصرانیان در میان مسلمانان است.

سیوطی روایت کرده که عبد الله فرزند عمر بن عبد العزیز در «جزیره » به راهبی برخورد کرد. راهب در کنارش نشست در حالی که پیش از آن نزد احدی ننشسته بود. راهب گفت: می دانی چرا نزد تو آمدم؟عبد الله گفت: نه، راهب گفت: به خاطر حق پدر تو، ما او را (در کتب) در میان امامان عادل می یابیم، چونان ماه رجب در میان ماههای حرام. ایوب بن سوید در تفسیر آن سخن می گوید: سه ماه متوالی حرام عبارتند از ذی قعده، ذی حجه و محرم که عبارتند از ابوبکر، عمر، عثمان، و ماه رجب که جدای از آنها افتاده همان عمر بن عبد العزیز است. (56) بدین ترتیب نام چهار خلیفه- بدون یاد از علی (ع) - در کتب یهود آمده است!در خبر دیگری آمده که عمر بن عبد العزیز به یک نصرانی گفت: در کتابهای خود، پس از سلیمان چه کسی را می یابید که خلیفه شود؟ او گفت: تو را. (57) حجاج نیز که از یک راهب درباره آنچه که او در کتابهای خود، درباره دشمن او می یابد، سؤال کرد و او نیز گفت: یزید نامی جانشین او می شود. حجاج که آن را بر یزید بن مهلب تطبیق کرده بود، او را عزل کرد. (58) خالد ربعی نیز می گفت: ما در تورات چنین می یابیم که آسمانها و زمین چهل روز بر عمر بن عبد العزیز گریه می کنند. (59) محمد بن کعب قرظی نیز مثال از بنی اسرائیل می آورد تا دیگران را از سرانجام بد مخالفت و شورش بر خلفا پرهیز دهد. (60) گفته اند سبب آنکه عبد الملک درهم و دینار ضرب کرد، این بود که خالد بن یزید به او گفت: ای خلیفه!علمای از اهل کتاب می گویند که در کتابهای خود دیده اند: خلیفه ای عمرش طولانی تر است که نام خدا را روی «درهم » تقدیس کند. همین سبب شد تا او سکه ضرب کرده و برای اولین بار سکه ای اسلامی ضرب شود. (61) این نمونه ها برای عوام مسلمانان که شدیدا متاثر از پیشگوییهای اهل کتاب بودند، نوعی حتمیت و مشروعیت را برای امویان به همراه داشت. شاعر معروف دوره اموی، جریر، خطاب به ایوب فرزند سلیمان بن عبد الملک می گفت:

انت الخلیفة للرحمن یعرفه

اهل الزبور و فی التوراة مکتوب

الله فضله و الله وفقه

توفیق یوسف اذ وصاه یعقوب (62)

تو خلیفه خدا هستی که اهل زبور او را می شناسند و در تورات مکتوب شده است. خداوند او را برتری بخشیده و موفقیتی نظیر موفقیت یوسف، پس از وصیت یعقوب به او، به وی ارزانی داشته است.

اشاره شده که خلفای اموی بر این باور بودند که نام آنان در تورات آمده و آشنایان با کتب آسمانی از یهود و نصارا نیز از این اعتقاد بهره وری ویژه خود را داشتند.

در پایان مناسب است مروری بر عهدی که ولید بن یزید برای ولایتعهدی دو فرزندش حکم و عثمان نگاشته داشته باشیم. این عهدنامه متنی است مفصل که می تواند آینه برخی از عقاید رسمی حکومت باشد. او در ابتدا، شرحی از بعثت انبیا به دست داده تا آنگاه که خداوند محمد (ص) را به نبوت برگزید. پس از او بود که خلفای او راه و رسم ایشان را ادامه دادند. خلفای الهی بر پایه آنچه خداوند از میراث انبیاء در اختیار گذاشته و بر آن خلافت داده بود، به دنبال یکدیگر آمدند. هیچ کس متعرض حق آنان نشد جز آنکه خداوند او را نابود کرد و هیچ کس از جماعت آنان جدا نشد مگر آنکه خدا هلاکش ساخت و هیچ کس ولایت آنان را کوچک نشمرده و قضای الهی را درباره آنان دیگرگون تصور نکرد جز آنکه خدا، آنان را بر آنها غلبه داده و بر ایشان مسلط کرد و آن را وسیله عبرت دیگران گردانید. خداوند به همین گونه با کسانی که از اطاعتی که خدا به آن دستور داده بود خارج شدند، رفتار کرد» . تا اینجا، شکست تمامی شورشهای ضد اموی، دلیل بر حقانیت امویان دانسته شده است. او سپس برای بیان جایگاه خلافت، آیه استخلاف انسان و اعتراض ملایکه می پردازد و آن را با خلافت ارتباط داده می گوید «بنابر این خداوند آنچه را روی زمین است، به خلافت، حفظ می کند و به طاعت و فرمانبرداری است که انسانها را سعادتمند می سازد. و خدا آگاه است که برای هر چیزی قوام و صلاحی نیست جز با فرمانبرداری که خداوند حق خود را با آن نگه داری می کند، کارش را سامان می دهد، [مردم را]از عصیان باز می دارد، از حرام حفظ می کند و از حریمش دفاع می کند. هر کسی از این فرمانبرداری بهره ای برد ولی خدا و مطیع دستور او و نایل شده به هدایت اوست. » او سپس با تفصیل بیشتری از اهمیت فرمانبری یاد می کند «به طاعت است که رستگاران به جایگاه خود نایل می شوند و با ترک فرمانبری و خروج از آن است که خداوند گمراهان و عصیانگران و کوران را هلاک می کند» . او طاعة الله را با اطاعت از خلفا با یکدیگر آمیخته می کند. پس از آن از «عهد» سخن می گوید و مقصودش همان ولایتعهدی است. عهدی که خداوند تحکیم آن را به خلفایش الهام کرد، تا اگر حادثه ای برای خلیفه پیش آمد، راه امید و وسیله وحدت و الفت میان مردم باقی باشد و شیطان از نابودی دین قطع امید کند. این عهد نشانه تمامیت اسلام و از جمله منتهای بزرگ خداوند است که برده بر بندگان واجب گردانده است. چیزی که خدا به وسیله آن مردم را از تفرقه باز داشته و نفاق را از بین برده و آنان را از هر گونه شفاق و اختلاف نگه داری می کند. در ادامه، توضیحات بیشتری در اهمیت «عهد» آمده است. پس از آن می گوید: امیر المؤمنین[ولید]از زمانی که خداوند خلافت را به ارزانی داشته، چیزی را مهمتر از این عهد نمی دانسته، زیرا جایگاه آن را در کار مسلمانان می شناخته و اکنون از خدا می خواهد تا او را بر این کار موفق بدارد. عقیده امیر المؤمنین آنست که همچون گذشته دو عهد پشت سر یکدیگر داشته باشد. آنگاه از دو فرزندش حکم و عثمان یاد کرده یکی را بعد از دیگر به ولایتعهدی می گمارد. (63) مهمترین نکته در این عهد، توجه به ولایتعهدی به عنوان مساله ای مهم، موهبتی الهی و حافظ امنیت و حرمت جامعه مؤمنین است. این اهمیت تا به جایی است که آن را نشان بر تمامیت دین اسلام می داند. (64) اعتقاد به جبر و قدسیت بخشیدن به خلافت نیز به تکرار در عهدنامه آمده است. همانگونه که اشاره شد طاعة الله با فرمانبری از خلفا یکی دانسته شده است، چنانکه این خداوند بوده که خلفا را به جانشینی خود در روی زمین برگزیده، و نظریه ولایتعهدی را به آنان الهام کرده است

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:36  توسط اطلس ایران وجهان  | 

ساختار دولت در دوره اموی

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی ، جعفریان، رسول؛


تاسیس سلسله اموی در عرصه سیاست، بازتاب نوعی انحراف فکری و سیاسی در جامعه ای بود که ریشه های عمیقی در جاهلیت و آموزه های القا شده در دوره خلافت خلفای نخستین داشت. این که امویان توانستند بر امت اسلامی تسلط یابند، نشان وجود همان انحراف است. با این حال، چرخش جدید، در جایگزینی امویان به جای خلافت پیشین، یک چرخش اساسی بود که انحراف مورد نظر را به اوج رساند و در همه اصول، از جمله اصولی که در سیاست و دولت مورد توجه بود، دگرگونی ایجاد کرد.

در این جا به چند مساله در ارتباط با ساختار دولت در دوره اموی می پردازیم:

تبدیل خلافت به سلطنت

سلطنت و ملوکیت در ذهنیت مسلمانان صدر اسلام معنای زشتی داشت. خلیفه دوم بیم آن داشت که مبادا عنوان ملک(شاه)بر اطلاق شود. آنان از سلطنت، تجربه سلطنت ایران و غسانیان شام و ملوک یمن را داشتند که اشرافیت و ظلم و ستم بود. به همین دلیل از سلطنت و ملوکیت بیزار بودند.

حکومت معاویه و سایر خلفای اموی، خلافت نبود، بلکه سلطنت بود. معاویه در شام تجربه ملوک آل غسان را نه به دیده منفی بلکه به دیده مثبت می نگریست و علاقه مند بود تا دربار خود را به همان شکل بیاراید. او خود را اولین پادشاه خواند و برخی از صحابه رسول خدا - ص - نیز به عنوان طعن بر او، او را«ملک »خطاب می کردند. بدین ترتیب، یکی از مهم ترین چرخش ها در اصول سیاسی در دوره اموی، همین اصل تبدیل خلافت به سلطنت بود. خلفای قبل، حتی به ظاهر نیز که شده بود در امور با مردم مشاوره می کردند و مردم حق انتقاد و نصیحت به آنان را داشتند. آنان از کاخ سازی پرهیز می کردند و به جز عثمان، دیگران نسبت به اموال بیت المال حساسیت زیادی نشان می دادند. اما سلطنت، مفهومی جز خلافت داشت. ملک جدید خود را مالک بیت المال می دانست، کاخ سازی، ایجاد دربار، به کارگرفتن حاجب، ممانعت از انتقاد مردم و عدم شور و مشورت با خبرگان، از دیگر اموری است که نشان از غیر مردمی بودن حکومت می داد. خلفای بعد از معاویه در این باره بیشتر از وی حتی، به افراط رفتند.

استبداد در دولت اموی

در دوره خلفای نخستین، ادعا این بود که انتخاب خلیفه بر پایه شورا و رای مردم است. در این باره البته اشکالاتی وجود داشت، اما در مقایسه با دوره اموی، وضع به کلی متفاوت بود. امویان در سایه زور و سر نیزه بر مردم تسلط یافتند. معاویه را هیچ کس به خلافت انتخاب نکرد. او به کمک مشتی جاهل شامی بر خلیفه رسمی مسلمانان شورش کرد، سربازان او را فریب داد و عاقبت با لشکر کشی به عراق، خلیفه رسمی مسلمانان، یعنی امام مجتبی - ع - را وادار به کناره گیری از خلافت کرد.

بدین ترتیب دولت اموی در نحوه به قدرت رسیدن از ابزار زور و تجاوز به حریم خلیفه رسمی استفاده کرد. همان طور که بعدها در عمل، با قدرت، هر مخالفتی را - و لو در حد انتقاد - سرکوب کرد. در خلافت اسلامی، نصیحت به امام مسلمانان یک اصل به حساب می آمد. اما عبد الملک به مردم گفت: هیچ نصیحت یا امر به معروف و نهی از منکر را تحمل نخواهد کرد. متاسفانه برخی از فقهای دربار آنها، با چشم پوشی از آن همه زور و استبداد، آنان را خلیفه رسمی می دانستند و مخالفت با آنان را روا نمی شمردند.

وراثت و خلافت

یکی از اصول پذیرفته شده در دولت اموی آن بود که خلافت به وراثت است. اصولا سلطنت بر پایه وراثت است و امویان نیز که خود را ملک و شاه می دانستند، وراثت را به عنوان مهم ترین طریق انتخاب خلیفه مطرح می کردند.

سیر تاریخی مساله از این قرار بود که پس از کشته شدن عثمان، معاویه به لحاظ خویشی با او مدعی شد که باید قاتلان وی را قصاص کند. معاویه خود را«ولی دم »مقتول می دانست. این مساله بهانه ای برای مخالفت با امام علی - ع - بود که اصحاب رسول خدا - ص - در مدینه با او بیعت کرده بودند. برای مردم شام که سابقه ملوکیت داشتند، این سخن معاویه چنین تلقی شد که او وارث عثمان است. معاویه نیز همین مطلب را در ذهن مردم شام تلقین می کرد. بدین ترتیب معاویه و طرفداران او، حکومت امویان را در ادامه خلافت عثمان می دانستند و آنها را وارث عثمان تلقی می کردند. روی همین اساس خلافت امام علی - ع - را مشروع و قانونی نمی دانستند.

معاویه پسرش یزید را که فسق و فجور او بر همگان آشکار بود، به جانشینی خود انتخاب کرد. ابتدا فرزندان صحابه با آن مخالفت کردند، اما مخالفت آنان به جایی نرسید و منجر به کشته شدن جمع زیادی از مردم شد. پس از یزید، فرزندش معاویه دوم سرکار آمد که از خلافت کناره گیری کرد. مردم شام که با اصل وراثت آشنا بودند، مروان را که پیر بنی امیه بود به خلافت گماشتند. پس از او نیز فرزندان وی و نوادگانش به خلافت رسیدند. بدین ترتیب وراثت به صورت یک اصل مسلم در خلافت اموی مطرح شد. اصل پیش گفته بعدها در خلافت عباسیان و امیرنشینان محلی نیز مورد قبول قرار گرفت، در حالی که هیچ گونه ریشه اسلامی و دینی نداشت. اندیشه سنی نیز که به نوعی توسط امویان ایجاد شده بود، به خوبی اصل وراثت را پذیرفت و در عمل انتخاب امت را که خلیفه دوم مطرح کرده بود به فراموشی سپرد.

قریش و خلافت

قریش قبیله ای همانند سایر قبایل نبود، بلکه قبیله ای سیاسی بود که ورای منافع قبیله ای خود، منافع زیاد دیگری را که در اصل مربوط به تسلط او بر دیگران می شد می شناخت و ملاحظه می کرد. آنان، ابتدا با رسول خدا - ص - درگیر شدند، بعدها اسلام را پذیرفتند و به سرعت - و البته به ظاهر - خود را در قلب آن جای دادند. قریش به صورت یک قبیله سیاسی درآمد. خلفای نخستین همه از قریش بودند. اما هیچ کس قریشی بودن را صرف نظر از هر معیار و ملاکی، شرط خلافت نمی دانست. بنی امیه که به خلافت رسیدند برای از بین بردن همه ادعاهای موجود اعلام کردند که خلیفه تنها باید از قریش باشد و هیچ کس دیگری حق در اختیار گرفتن خلافت را ندارد.

با مطرح کردن این اصل، کوشش تمام قبایل دیگر برای رسیدن به خلافت بی ثمر بود. متاسفانه این شرط در ذهنیت فقهی مسلمانان تا چند صد سال وجود داشت، اما بعدها از بین رفت.

در این جا لازم است تاکید کنیم که نظریه امامت که شیعه به آن باور داشت، مساله دیگری بود. در حقیقت قرآن، امامت و ولایت را مطرح کرد. پس از رحلت رسول اکرم - ص - نظریه امامت و ولایت تبدیل به خلافت شد و پس از مدتی نیز خلافت به سلطنت مبدل شد. شیعه امامت را منصبی الهی می داند که خداوند توسط رسول خدا - ص - فرد مورد نظر را برگزیده است.

نقش بیعت در دوره اموی

بیعت یکی از مفاهیم سیاسی در نظام قبیله ای بود که پس از آمدن اسلام محتوای اسلامی پیدا کرد. کسانی که مسلمان می شدند در پذیرفتن اسلام، دوری از محرمات، هجرت و جهاد با دشمنان با رسول خدا - ص - بیعت می کردند. پس از رحلت آن حضرت، بیعت در کار انتخاب خلیفه نقش داشت. اما در دوره بنی امیه بیعت تنها پس از آنی بود که خلیفه به طور موروثی انتخاب می گردید. پس از انتخاب او همه مردم مکلف بودند با او بیعت کنند. این بیعت به این معنا بود که خلافت او را قبول داشته با آن مخالفت نخواهند کرد.

این تعهدی بود که از مردم گرفته می شد تا خود را موظف به حمایت از خلیفه بدانند. در صورتی که این مردم با دشمنان حکومت همراهی می کردند، در واقع بیعت خود را نقض کرده بودند. حکومت به اتهام نقض بیعت، آنان را به قتل می رساند. تناقض در این بود که از یک سو به زور بیعت می گرفتند و از سوی دیگر کسی مجاز نبود تا از بیعت خود تخلف کند. زمانی که مردم مدینه بر ضد یزید شورش کردند، از آنان چنین بیعت گرفته شد که خود را برده یزید بدانند و در صورتی که کسی حاضر به چنین بیعتی نمی شد، او را به قتل می رساندند.

عقیده جبر و حکومت

در جای دیگری اشاره کردیم که امویان عقیده به جبر را تقویت می کردند و کسانی را که معتقد به اختیار انسان بودند به عنوان بدعت گذار از بین می بردند. یکی از انگیزه های آنان، استحکام بخشیدن به پایه های حکومتشان بود. آنان چنین ترویج می کردند که خداوند امویان را بر تمام دشمنانشان پیروز کرده و خلافت را به ایشان ارزانی داشته است. شعرای درباری، در ضمن اشعار خود خلافت امویان را الهی دانسته دشمنان آنان را متهم می کردند که با اراده الهی به خالفت برخاسته اند. این عقیده در فریب توده های مردم نقش مؤثری داشت. یکی از نتایج این فکر آن بود که خلفا به جای آن که خود را خلیفه پیغمبر بدانند - آن طور که خلفای اولیه ادعا می کردند - خود را«خلیفه الهی »معرفی می کردند. نتیجه آن بود که خلافت خود را امری قدسی در حد نبوت و امامت پیامبر - ص - نشان دهند.

نظام اداری

دولت بنی امیه در مناطق عربی، بنیان قبیله ای را تا اندازه ای حفظ کرده بود. این مساله نقش مهمی در تعیین مسؤلان اداری سازمان اداری سرزمین های عرب داشت. در هر منطقه ای، قبیله ای که مورد تایید حکومت اموی بود و از جمعیت بالایی برخوردار بود سروری می یافت و فردی از متنفذان آن قبیله به حکومت می رسید. در شهرهای مختلف شامات چنین وضعی حاکم بود. در نقاطی مانند خراسان نیز مساله به همین صورت بود و از قضا، دشواری خراسان هم از همین جا برخاست که هر زمان که والی از سوی قبیله ای بود، قبیله دیگر نمی توانست او را تحمل کند. این مساله نشانگر آن بود که نظام قبایلی که امویان اساس خود را بر آن پایه نهاده بودند، قادر به پاسخ گویی به مشکلات چنین سرزمین گسترده ای نبود. این سرزمین یک دولت غیر قبایلی می طلبید که بر اساس قراردادهای دیگری بتواند همه گروه ها را به یک چشم بنگرد.

سلطنتی بودن حکومت امویان چنین اقتضا می کرد تا افراد خاندان سلطنتی به سمت های اداری مهم دست یابند. این مساله، از نکاتی بود که در سازمان اداری امویان مهم تلقی می شد. به همین دلیل بخش عمده کارها در اختیار خاندان اموی بود.

عراق از مناطقی بود که سرکش به شمار می آمد و همیشه آماده شورش و قیام بود. به همین دلیل، این دیار به دست کسانی سپرده شد که خشن ترین چهره را داشتند و در سرکوبی و سخت دلی و حیله گری مانندی نداشتند. حاکمان معروف عراق عبارت بودند از زیاد بن سمیه، مغیرة بن شعبه، عبید الله بن زیاد، حجاج بن یوسف، خالد بن عبد الله، یوسف بن عمر. اینان چهره های برجسته دوره اموی بودند که حکومت عراق را داشتند. برخی از آنها وابسته به قبیله معروف ثقیف بودند.

ایران برای مدتی زیر سلطه عراق بود. اما بعدها، امویان، با توجه به اهمیت ایران، به ویژه خراسان، آن جا را به صورت ایالت مستقلی زیر نظر خود درآورند. در این زمان، ایران وحدت سیاسی خود را از دست داده تابع عراق و شام بود.

نظام اداری دولت اموی، فاقد عنوان وزارت بود و به طور معمول اشخاصی که عنوان مشاور را داشته یا شغل کتابت بر عهده آنان بود، در کار اداره کشور به خلیفه کمک می کردند. در شهرها، قضاتی وجود داشتند که خلیفه یا حاکم منطقه، آنان را به کار می گماشت. در عراق، حجاج، قضاتیی را برای کوفه معین کرد. علاوه بر قضات، فقیهان نیز کار افتاء را بر عهده داشتند. برخی از فقیهان به حکومت نزدیک بوده کارهایی را عهده دار می شدند. کسانی نیز مستقل بوده و به طور رسمی سمتی نداشتند.

به هر روی معاویه در شام، با استفاده از نظام بیزانسی و تجربه های محلی، کوشید تا دولت اموی را به صورت دولتی فراگیر درآورد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:36  توسط اطلس ایران وجهان  | 

شاه اسماعیل دوم صفوى

«982 - 985 ق / 1576 - 1577 م»

اسماعیل میرزا، فرزند شاه طهماسب، از پسران دلیر و شجاع وى بود که در نبرد با عثمانیها از خود رشادت و جلادت زیادى نشان داد و همین توانایى و قدرت نمایى او، عاقبت منجر به صلح عثمانى با پادشاه صفوى گردید. اما از سوى دیگر، دلاورى و بى باکى و بى همانندى که شاهزاده اسماعیل میرزا از خود در مبارزه با ترکان نشان داد، حسادت پدر و سوءظن او را نسبت به وى تحریک کرد. شاه او را از حکومت شروان برداشت و به هرات فرستاد، اما چون با او سر بهانه جویى داشت، چندى بعد او را از آن سمت هم معزول کرد و به زندان انداخت «حدود 964 ق / 1557 م». محرک شاه طهماسب در توقیف فرزند، محبوبیت او در بین سپاه بود که شاه مى‏پنداشت ممکن است او را بر ضد وى به شورش وادارد. بهانه اش هم افراط شاهزاده در شرابخوارى بود که خود شاه به الزام علماى عصر از آن توبه کرده و هم به الزام آنها، آن را به شدت ممنوع ساخته بود.

نزاغ بر سر حکومت در عهد شاه اسماعیل دوم


هنگام وفات او، ولیعهدش محمد میرزا حاکم فارس بود و آمادگى و امیدى براى ورود در نزاع و جانشینى نداشت. در دولتخانه هم هیچ کس به فکر فرا خواندنش به قزوین نیفتاد. اسماعیل میرزا هم از سالها پیش مورد خشم پدر بود و در زندان به سر مى‏برد. لاجرم حیدر میرزا که لیاقتى نداشت اما سلطان «جنت مکان» در اواخر عمر غالبا" کارها را به او رجوع مى‏داد، در این هنگام چون در تختگاه حاضر بود با کمک و تأیید سرکردگان طایفه استاجلو که در این ایام در دستگاه سلطنت کسب قدرت هم کرده بودند، به جاى پدر به سلطنت نشست «صفر 984 ق / مه 1576 م». اما سلطنت او و اعمال نفوذ طایفه استاجلو، بلافاصله در دولتخانه با عکس العمل مخالفان مواجه شد و با زد و بند پرى خان خانم، دختر زیرک و توطئه پرداز شاه، اسماعیل میرزاى زندانى از محبس رهایى یافت و بلافاصله بعد از ورود به قزوین به سلطنت برداشته شد. براى رفع هرگونه منازعه در جلوس او، حیدر میرزا در همان دولتخانه به قتل رسید و سلطنت صفوى به اسماعیل میرزا رسید، که سومین و به حسابى چهارمین پادشاه سلسله صفوى بود و شاه اسماعیل دوم خوانده شد.

نزدیک بیست سال «حدود 964 تا 984 ق / 1557 تا 1576 م» حبس مجرد و طولانى در قلعه خاموش و دسترس ناپذیر قهقهه - در ستیغ کوه سبلان بین تبریز و اردبیل - این شاهزاده شجاع شاد خوار و بى اندوه را، به یک یاغى بد بین انتقامجوى بى رحم تبدیل کرده بود که از همه چیز دربار پدر و حتى از مذهب و آیین و خویشان بى زار و بد بین شده بود. اسماعیل، به محض وصول به سلطنت، هم نسبت به مذهب پدران خویش عکس العمل نشان داد و هم قطع نسل تمام خویشان را که شامل عموها، عموزادگان، برادران و برادرزادگان خودش مى‏شد، با بى رحمى‏تمام مایه تشفى خاطر خویش یافت.


شاه اسماعیل دوم یا سلطان دیوانه


سلطنت او کوتاه، خونین و آکنده از خشونت و بى ثباتى بود، و قسمتى از اوقات آن در قهوه خانه‏ها، کوکنار خانه ها و در کوى بدنامى‏مى‏گذشت. عیاش، بى رحم، و نسبت به امور ملک دارى غالبا" بى‏گانه و بى‏توجه بود. شبهایش را با دروپس پسر حلوایى که محبوب او بود، در هرزه گردى مى‏گذراند و روزهایش در خواب و خمار یا در صادر کردن و اجراى احکام سفیهانه، ظالمانه و بى ملاحظه مى‏گذشت. محنت بیست سال زندان او را تقریبا" دیوانه و دچار نوعى مالیخولیاى عارى از اعتدال کرده بود.
اسماعیل دوم، براى آنکه سلطنتش از هر گونه شورش و مخالفتى در امان بماند، در همان آغاز فرمانروایى، هم عده زیادى از طوایف استاجلو را که با روى کار آمدن وى مخالف بودند، به قتل رساند و هم تقریبا" تمام شاهزادگان خاندان صفوى را که ممکن بود در دست مخالفان، وسیله ایجاد اختلال در کارهایش گردند نابود یا کور کرد. بدینگونه چهار تن از برادرانش را کشت و پنج تن از عموها و برادرزادگان را که مى‏ترسید به صورت مدعیانش درآیند، هلاک کرد. محمد میرزا حاکم فارس و پسرانش عباس میرزا و حمزه میرزا که از این کشتار در امان ماندند، به علت دوریشان از پایتخت بود؛ هر چند تصمیم وى به قتل آنها وقتى از طرف اسماعیل به جد دنبال شد که خود او در همان اوقات و پیش از اجراى حکم به وضع مشکوکى درگذشت و بدین ترتیب برادر و برادر زادگانش در شیراز از مرگ حتمى‏نجات پیدا کردند.

سرانجام شاه اسماعیل دوم


شاه اسماعیل چون در کودکى توسط یک معلم اهل سنت تربیت شده بود، به تشیع علاقه‏اى نداشت و آن را منشأ اختلاف رعیت و موجب جنگ داخلى در بین مسلمین مى‏یافت و محکوم مى‏کرد.
درباریان و نزدیکانش هم، گرایش به تسنن داشتند و او را به ترک تشیع و بر انداختن قدرت قزلباش تشویق مى‏کردند. چون برخى از طرفدارانش نیز خود را در معرض سوءظن و هدف نقشه هاى خونین او یافتند به همدستى خواهرش پرى خان خانم که در روى کار آوردنش نقشى مؤثر داشت، در صدد برکنار کردنش برآمدند. اما اعتیاد به استعمال افیون و افراط در آنگونه مواد مخدر، ظاهرا" زودتر از اقدام مخالفان موجب خاتمه دادن قدرتش شد. صبحگاهان یک شب مستى و بى خودى، شاه اسماعیل دوم را در خانه اش مرده یافتند «رمضان 985 ق / نوامبر 1577
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:34  توسط اطلس ایران وجهان  | 

به حکومت رسیدن یزید

همان طوری که قبلا هم بیان شد، زمینه اصلی فکر ولایتعهدی یزید پس از شهادت امام حسن (ع) آغاز شد و شما می توانید فعالیتهای معاویه را در این بخش در مقاله «تلاش معاویه برای موروثی کردن خلافت» (1) مطالعه نمایید.

به هر حال معاویه در آخرین روزهای حیات خود، یزید را رسما به عنوان خلیفه معرفی کرد و لباس خلافت (لباس عثمان) را بر تن او پوشاند.

و در عهدی که برای یزید نوشت، خط مشی آینده حکومت بنی امیه را نیز مشخص نمود، او در این عهد ضمن قرار دادن یزید به عنوان خلیفه، به او گفت تا بنی امیه را و نیز آن عبدشمس را بر بنی هاشم و آل عثمان را بر آل ابی طالب و ذریه او مقدم بدارد. (2)

معاویه در رجب سال 60 هجری بعد از 19 سال و سه ماه حکومت، در حالی که زیر لب مکرر، از ریختن خون حجر بن عدی و عمرو بن حمق، اظهار پشیمانی می کرد، از دنیا رفت و یزید طبق قرار قبلی به حکومت رسید.

این خبر هنوز به مدینه نرسیده بود که یزید همه کوشش خود را صرف گرفتن بیعت از مخالفینی کرد که مخالفتشان می توانست شورشی علیه او بر پا کند. (3) یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان، والی خود در مدینه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبیر و حسین بن علی بیعت بگیرد.مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. (4)

هنگامی که پیام آور والی مدینه نزد امام حسین (ع) آمد، امام متوجه مرگ معاویه گردید .لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از کشتن امام شوند.امام در برابر درخواست ولید به بیعت با یزید، فرمود که شخصی چون او نمی بایست در خفا بیعت کند، بلکه باید در ملأ عام و در مسجد بیعت کند.ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را تحریک بر دستگیری امام کند .امام نیز با تندی به مروان، و در حالی که از اتاق خارج می شود، رو به ولید کرد و فرمود :

أیها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محط الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله، ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است.یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهم کرد.در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «و علی الاسلام السلام» .آن حضرت با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت علیهم السلام را برای احراز خلافت اظهار کرد. (5) این استدلالی است که از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) نیز نقل کردیم.

همان شب ابن زبیر از مدینه خارج شد، و فردای آن روز، مأمورین حکومت به دنبال او رفتند .شب بعد امام حسین (ع) نیز مدینه را ترک کرد. (6) این سفر به همراهی تمامی اهل بیت (ع) صورت گرفت و فقط محمد بن حنفیه در مدینه باقی ماند . (7)

مرگ یزید

یزید بعد از سه سال و هشت ماه خلافت در سال 64 هجری قمری، سرانجام جان خود را در راه هوسرانی از دست داد، او در اثر افراط در شراب خواری، مسموم گردید و به هلاکت رسید. (مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 67، بیروت)

وحشتناکترین جنایات امویان پس از به شهادت رساندن امام حسین (ع) ، واقعه ای است که در تاریخ اسلام به نام واقعه حرة شهرت دارد. این واقعه مربوط به شورش مردم مدینه در بیست و شش یا بیست و هفت ذیحجه سال شصت و سه (و نه 62 (1) و 64 (2) است (3) که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شد. مورخین درباره علل این شورش سه روایت نقل کرده اند:

الف: بلاذری می نویسد: هنگامی که عبد الله، برادرش عمرو، را کشت، مردم را به خلع طاعت یزید و جهاد با او فرا خواند. از مردم مدینه نیز در این باره دعوت شد و به دنبال آن اهل حجاز اطاعت او را برگردن نهادند. عبد الله بن مطیع از طرف پسر زبیر از مردم مدینه برای او بیعت گرفت. یزید از جریان با خبر شد و از حاکم خود خواست تا گروهی از بزرگان مدینه را برای دلجویی نزد او بفرستد (4). . . در این روایت، عمده مطلب این است که مدینه به دلیل بیعت با ابن زبیر در برابر یزید ایستادگی کرده است. شاهد آن این است که ابن زبیر بعد از واقعه حره به یارانش گفت: دوستان شما در این واقعه کشته شده اند. (5) در این که مردم مدینه پس از آغاز شورش، یزید را از خلافت خلع کرده و با ابن زبیر بیعت کردند، ابو الفرج نیز توضیحاتی آورده است. (6)

ب: یعقوبی می نویسد: زمانی که عثمان بن محمد والی مدینه گردید، ابن مینا طبق معمول برای بردن «صوافی » - که عبارت از اشیای برگزیده بیت المال و مختص خلیفه بود- به مدینه آمد. گروهی از مردم از بردن آن اموال، که حق خویش می دانستند، جلوگیری کردند. در این میان نزاعی لفظی بین والی و مردم رخ داد که منجر به شورش مردم و اخراج امویان از شهر گردید. (7) ابن قتیبه نیز شبیه این روایت را نقل کرده است. (8)

ج: روایت طبری آن است که پس از نصب عثمان بن محمد، او گروهی از بزرگان مدینه را نزد یزید فرستاد تا از آنها استمالت و دلجویی کند و باب بذل و بخشش به روی آنها باز شود. اینان به شام رفته و زمانی که بازگشتند، عوض تمجید شروع به بدگویی از یزید کردند که: «لیس له دین، یشرب الخمر، یغرف بالطنابیر و یضرب عنده القیان و یلعب بالکلاب » . او دین ندارد، مشروب می خورد، بر طنبور می کوبد و بردگان نزد او می نوازند و با سگان بازی می کند. لذا گفتند که حاضر به اطاعت او و پذیرش امامتش نمی باشند. (9)

به نظر می رسد که هر سه مساله مطرح بوده است. بلاذری پس از طرح نکته اول، به دنبال آن نکته سوم را مطرح کرده است. به یقین زبیری گری نیز عاملی اساسی در حجاز بوده است. مساله دوم نیز زمینه دیگری برای رنجش مردم از امویها گردید.

در منابع تاریخی مردم حجاز به «بوبکری » و «عمری » شهرت دارند، شامیان به «اموی گری » و مناطقی چون عراق به «تشیع » و امثال آن. چنین خصیصه ای در بین مردم حجاز، و بویژه مردم مدینه، که شریک جرم در قتل عثمان بودند، مانع از مقبولیت آنها از سوی بنی امیه و بالعکس بود. اضافه بر آن، مردم مدینه که آن همه بذل و بخشش عمر را برای خود می دیدند- اعم از مهاجرین و انصار- و اینک برخورد معاویه و ابنای او را در بردن صوافی اموال ملاحظه می کردند، نمی توانستند از امویان راضی باشند.

ظهور ابن زبیر در صحنه سیاسی و ضعف بنی امیه در حجاز، زمینه شورش مردم مدینه را فراهم کرد. یزید در آغاز کوشید تا توسط عبد الله بن جعفر، آنها را دعوت به آرامش کند، (10) اما آنها نپذیرفتند. نعمان بن بشیر از انصار حامی امویها- که او نیز عاقبت زبیری و کشته شد- از طرف یزید به مدینه آمد و آنها را دعوت به «اطاعت از امام » و «لزوم رعایت جماعت » کرد، (11) اما مردم نپذیرفتند. طبری از عمرو بن سعید نقل کرده که می گفت: تمامی اهل مکه و مدینه تمایل به ابن زبیر دارند. (12) شورشیان، امویان و یاران و موالی آنها را، که تقریبا حدود هزار نفر بودند، در خانه مروان بن حکم محاصره کردند (13) و پس از آن با خفت و خواری، و در حالی که بچه ها آنان را سنگسار می کردند، از شهر بیرون راندند، (14) آنها با رانده شدگان شرط کردند که اگر قسم یاد کنند تا همراه سپاه شام بازنگردند، اجازه می دهند که از شهر خارج شوند. آنها پذیرفتند، گرچه افراد پلیدی چون مروان (15) و بسیاری دیگر عهد خود را شکستند. واقدی این اخراج را به دست زبیر دانسته و می نویسد: مجموع اخراج شدگان از مکه و مدینه و سایر نقاط حدود چهار هزار نفر بودند. (16) ابن اعثم می نویسد که رهبر این شورشیان، یعنی عبد الله بن حنظلة غسیل الملائکة، از طرف ابن زبیر والی مدینه بوده است. (17)

یزید که از شگردهای سیاسی خود برای رام کردن ابن زبیر و مردم مدینه خسته شده بود، سپاهی را به سمت مدینه فرستاد. فرماندهی این سپاه با مسلم بن عقیل بود که از بس کشتار کرد به نام «مسرف » شهرت یافت. سپاه پنج هزار نفری او (18) احتمالا برای از بین بردن مدینه و مکه کافی به نظر می رسید، گرچه ممکن است جمعیت بیشتر از این بوده باشد. به مردم شام گفته شده بود که پس از پیروزی می توانند به غارت شهر بپردازند و آنچه را می خواهند از خانه های مردم تصاحب کنند. (19) آنان در وقت اعزام، سهمیه خویش را از بیت المال به طور کامل گرفته و علاوه بر آن صد دینار اضافی به آنان داده شد. (20)

مردم مدینه در مدخل ورودی شهر (در محلی که زمانی رسول خدا (ص) خندق کنده بود، یعنی فاصله بین حره شرقی و غربی در شمال مدینه) خندقی حفر کردند تا بتوانند از شهر دفاع کنند. رهبران آنها عبد الله بن مطیع، معقل بن سنان و در راس آنها عبد الله بن حنظله بود که در حین درگیری خود و فرزندانش کشته شدند.

زمانی که سپاهیان شام به مدینه رسیدند، با مشورت عبد الملک بن مروان، که او نیز همراه سایر بنی امیه از شهر اخراج شده بود، در منطقه حره مستقر شدند و به کمک مروان توانستند با وعده های مالی، (21) گروهی از بنی حارثه را فریب داده و از طریق آنها وارد شهر شوند. حمله آنها به داخل شهر و درگیری آنها، کمتر از یک روز به طول انجامید و پس از آن شهر به تصرف شامیان در آمد. (22) طبق وعده یزید، سه روز اموال شهر برای سپاهیان شام حلال شمرده شد و آنها از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. در این میان علاوه بر کشته شدن عده زیادی، به بسیاری از زنان نیز تجاوز شد. (23) مسلم بن عقبه بسیاری از اسیران را که شامل تعدادی از قریشیان بودند، به قتل رساند. (24) در میان مقتولین کسانی از میان صحابه پیامبر (ص) بودند که بعد از کشته شدن، سرشان از تن جدا گردید. (25)

تعداد کشته ها، بنا به نقل ابن قتیبه، یک هزار و هفتصد نفر از انصار و مهاجر و فرزندان آنها و از سایر مردم ده هزار نفر بوده است. (26) او می نویسد تعداد هشتاد نفر از صحابه در این جریان کشته شدند. (27) هیثم بن عدی، تعداد تلفات را شش هزار و پانصد نفر ذکر کرده است. (28) مسعودی نوشته است: نود و چند نفر از قریش، همین تعداد از انصار و چهار هزار نفر کسانی که شناخته شدند. (29) ابن اعثم، از اولاد مهاجرین را یک هزار و سیصد نفر و از اولاد انصار را یک هزار و هفتصد نفر ذکر کرده است، (30) این تعداد افزون بر کشته شدگان از سایر مردم است. این آگاهیها نشان می دهد که شمار زیادی از مردم مدینه در این واقعه کشته شدند و خانه های زیادی غارت شده است. عوانة بن حکم می گوید: هنگامی که آنها از سمت بنی حارثه به داخل شهر آمدند، تنها خانه اسامة بن زید و زنی از حمیر از غارت در امان ماند. آنها با مردم مدینه جنگیدند و آنها را یهودی خطاب می کردند. (31) در جریان حره تنها انصار نبودند که مورد حقد و کینه امویان قرار گرفتند، بلکه تعدادی از خانواده های مهاجران نیز از بین رفتند. در اینجا باید به دو نکته توجه کرد.

1- از لحاظ سیاسی باید گفت که علاوه بر زمینه هایی که در اوایل دهه شصت برای این حمله به وجود آمد، یکی از نکات مهم این بود که مردم مدینه در سال سی و شش در جریان قتل عثمان شرکت داشتند. بنی امیه که سرمایه گذاری زیادی در مورد عثمان کرده بودند، بویژه مردم مدینه را در قتل عثمان یکی از مقصرین اصلی می شناختند، واقعه حره را پاسخی به قتل عثمان عنوان کردند. خود یزید چنین می اندیشید. (32) شاهد دیگر اینکه در دوران پیامبر (ص) ، همین مسلم بن عقبه در غطفان اسیر گردید و زنی از انصار او را خرید و آزاد کرد. وقتی در واقعه حره از او خواستند که به خاطر آن جریان ملاحظه آنها را بکند، گفت: «لکنکم قتلتم عثمان » ، (33) شما عثمان را به قتل رساندید. زمانی که خبر واقعه به گوش یزید رسید، شعر ابن زبعری را که در احد سروده بود، یعنی «لیت اشیاخی ببدر شهدوا» (34) را خواند که اشاره به انتقام گرفتن از انصار به خاطر کشتن قریش در بدر بود. در هنگامی که سپاه شام به مدینه حمله کرد، فریاد می زدند: «یا لثارات عثمان » . (35) مسلم بعد از واقعه حره گفت: اکنون از کشتن قاتلان عثمان دلم شاد گشتم. (36) بعدها عبد الملک به مردم مدینه می گفت: انکم لا تحبوننا و انتم تذکرون یوم الحرة و نحن لا نحبکم ابدا و نحن نذکر مقتل عثمان. (37) شما ما را به خاطر یادآوری واقعه حره دوست ندارید و ما نیز با یادآوری قتل عثمان شما را دوست نداریم.

2- مساله دوم قوت حضور اصل «اطاعت از خلیفه » و «رعایت جماعت » در میان شامیان بود، بطوری که امویان، مردم شام را سخت بدان پایبند کرده بودند. در جریان روانه ساختن آنها به مدینه، از چنین بهانه ای برای فرستادن و تحریک آنها بهره گیری شد. (38) مسلم بن عقبه، که سخت به این اصل معتقد بود، حاضر شد به مدینه حمله کرده و حرمت آن را از بین ببرد. او بعد از این همه کشتارها می گفت: «خدایا تو می دانی که من در مورد هیچ خلیفه ای، نه پنهان و نه آشکار، نافرمانی نکردم و بهترین عمل خویش را بعد از اعتراف به لا اله الا الله، کشتن اهل حره می دانم » . (39) او می گفت: «هیچ چیز برای من دوست داشتنی تر از این نبود که در وقت مرگ پاک شوم و اینک پس از کشتن این نجسها پاک گردیدم » . (40) حصین بن نمیر، جانشین مسلم، که پس از واقعه حره در مسیر مکه به هلاکت رسید، از او نقل کرد که در وقت مرگ می گفت: «اللهم انک تعلم انی لم اشاق خلیفة و لم افارق جماعة قط فاغفر لی » . (41) خدایا تو می دانی که من با هیچ خلیفه ای در نیفتاده و هیچگاه از جماعت جدا نشدم. مرا بیامرز!

در بخش مربوط به قیام کربلا به اثر این نوع انحرافات دینی اشاره شد. گرچه اصل رعایت جماعت و اطاعت از امامت مقبول است، اما رعایت حدود و قیود مذهبی از سوی امام، شرط اطاعت از او است.

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:33  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت ولید و گسترش فتوحات در این زمان

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ، ابراهیم حسن، حسن؛


بسال 86 هجری عبد الملک بن مروان از جهان در گذشت و پسرش ولید بخلافت رسید، دوره خلافت ولید ده سال بود از 86 تا 96 هجری که دوره فتح و گشایش بود و قلمرو دولت اموی از شرق و غرب وسعت یافت.

بدوران ولید سه کس شهرت یافتند و تلاش آنها در فتوحات مسلمانان مؤثر افتاد: قتیبة بن مسلم باهلی، محمد بن قاسم ثقفی و موسی بن نصیر.

قتیبة بن مسلم را حجاج بسال 86 بولایت خراسان گماشت، قتیبه به بلخ هجوم برد دهقانان و بزرگان بلخ باستقبال وی آمدند و همراه وی برفتند و همین که از رود بگذشت پادشاه صغانیان بنزد وی شد و هدایای بسیار داد و قلمرو خود را تسلیم کرد.

بسال 87 قتیبه به بیکند حمله برد و با مردم صغد جنگی سخت کرد و آنها را پراکنده کرد چنانکه از قتیبه خواستار صلح شدند، قتیبه با آنها صلح کرد و یکی را از جانب خویش بولایت آنجا گماشت، اما وقتی قتیبه از آنجا دور شد مردم بیکند عامل وی را بکشتند، قتیبه بسوی آنها بازگشت و شهر را بگشود و غنائم فراوان گرفت و بمرو بازگشت.

بسال 88 هجری قتیبه برادر خود بشار بن مسلم را در مرو گذاشت و بسرزمین کرمینیه ما بین سمرقند و بخارا حمله برد و آنجا را بگشود سپس بسوی بخارا رفت و در فتح آن رنج بسیار دید.اما عاقبت بمقصود رسید و مردم آنجا با وی صلح کردند.

بسال 93 هجری قتیبه شهرهای خوارزم را بصلح گشود سپس به سمرقند حمله برد و پس از جنگی سخت آنرا بگشود و عبد الله بن مسلم را بولایتداری گماشت و بمرو بازگشت.سال بعد در سرزمین فرغانه پیش رفت تا به خجند رسید و با مردم آنجا جنگی سخت کرد و فیروز شد سپس کاشان مرکز فرغانه را بگشود و بمرو بازگشت، هنگام اقامت مرو نامه ای تشویق آمیز از ولید بن عبد الملک بدو رسید.

قتیبه به فتوحاتی که در ماوراء النهر کرده بود بس نکرد بلکه بسال 96 هجری با سپاهی فراوان بحدود چین تاخت، در راه خبر رسید که ولید بن عبد الملک از جهان در گذشت ولی این خبر وی را از پیشروی باز نداشت و تا نزدیک چین برفت و گروهی را به ریاست هبیرة بن مشمرج کلابی بسفارت بنزد پادشاه چین فرستاد، بعد از گفتگوی بسیار پادشاه چین به پرداخت جزیه رضایت داد و قتیبه بمرو بازگشت.

رواج اسلام در ماوراء النهر

قتیبه در اثنای فتوحات خود بسمرقند رسید که در آنجا بت بسیار بود.به اعتقاد بت پرستان هر که بدان تجاوز می کرد بلافاصله می مرد، قتیبه فرمان داد تا همه بتان را بسوختند و بسیاری از بت پرستان مسلمان شدند ولی همینکه سپاه مسلمانان از آن شهر برفت بعضی از آنها مرتد شدند تا قتیبه برای بار چهارم بخارا را گشود و مردمش را بقبول اسلام واداشت.کسانی از مردم بخارا که مسلمان شدند با مخالفت هم وطنان خویش روبرو شدند تا آنجا که ناچار بودند همیشه سلاحی همراه داشته باشند و نمیتوانستند بی سلاح به مسجد یا مکانهای عمومی در آیند، کار بدین حد متوقف نماند بلکه گروهی جاسوس برای شناختن کسانی که مسلمان شده بودند بکار پرداختند.

فاتحان مسلمان برای آنکه مردم را بدین اسلام جلب کنند کوشش بسیار کردند، برای حضور در نماز جمعه جایزه هائی معین کردند و اجازه دادند قرآن را بزبان فارسی بخوانند تا معانی آن آسانتر در دلها جای گیرد.

فتوحات محمد بن قاسم در بلاد سند

محمد بن قاسم بسال 89 هجری پس از آنکه حجاج وسائل کار او را فراهم آورد بولایت سند هجوم برد و تا دیبل که شهریست در ساحل غربی هند و اکنون کراچی نام دارد پیش رفت و آنجا را محاصره کرد و بگشود پس از آن به سوی بیرون رفت و مردم آنجا از وی استقبال کردند.وی همچنان فتوحات خویش را ادامه داد تا برود مهران رسید و در آنجا با داهر پادشاه سندروبرو شد و جنگی سخت شد که داهر کشته شد و پیروانش فراری شدند.

پس از آن برفت تا بمولتان رسید که در جنوب بلاد پنجاب بود مردم آنجا با وی جنگیدند و مغلوب شدند و غنائم بسیار بدست مسلمانان افتاد، در این هنگام خبر وفات حجاج بدو رسید و از مولتان بازگشت و همچنان بکار فتح مشغول بود تا سراسر بلاد سند را بگشود.وقتی بسال 96 هجری ولید بمرد و سلیمان بن عبد الملک بخلافت رسید محمد بن قاسم را فراخواند و یزید بن ابی کبشه را بولایت آن دیار گماشت.

فتوحات اسلام در اندلس

سرزمین اسپانیا زیر تسلط روم بود تا قرن پنجم میلادی که قبایل و اندال بر آن هجوم بردند و از آنوقت این سرزمین و اندلوس یعنی دیار و اندال نام گرفت و عربها آنرا آندلس میخوانند و گاهی نیز نام جزیره را بر آن اطلاق میکنند.

بسال 507 میلادی قبایل ویزی گوت بر آن دیار هجوم بردند و اندالها را به آفریقا راندند و در اندلس دولتی تشکیل دادند.دولت آنها در آغاز کار نیرومند بود اما چیزی نگذشت که کارشان سستی گرفت و دستخوش انحطاط شدند.اشراف و پیشوایان دین نقاط مختلف کشور را به تیول بردند و در قصرهای عالی سکونت گرفتند و اوقات خویش را بتفریح گذرانیدند و صنعت و فلاحت را به بندگان وا گذاشتند که با خفت و خواری می زیستند و بار سنگینی از مالیات ها به دوش طبقه متوسط یعنی کشاورزان و بازرگانان افتاد و مردم تیره روز و بینوا شدند، یهودان به سبب آزار و ستمی که بر آنها میرفت چند بار سر بشورش برداشتند اما موفق نشدند و بسیاری از آنها ناچار دین مسیح را پذیرفتند.

هنگامی که مردم شمال آفریقا زیر تسلط عرب آسوده میزیستند وضع مردم اندلس بدینگونه بود و مردم اسپانیا و مخصوصا یهودان آرزو داشتند که از ظلم حکومت گت ها خلاص شوند.

قدام برای فتح اسپانیا

عربها در نیمه دوم قرن هفتم میلادی برای فتح اسپانیا اقدام کردند و بدوران امپراطور گت، ومبا، که حکومتش از 672 تا 280 م بود به سواحل اسپانیا حمله بردند.بعد از ومبا ارونک بحکومت رسید و بدوران وی قانونی برای شکنجه و آزار یهودان وضع شد.پس از وی اژیکا بقدرت رسید بدوران وی بسال 694 م یهودان توطئه کردند که با کمک عربان مسلط بر شمال آفریقا رژیم سیاسی اسپانیا را واژگون کنند، اما این توطئه کشف شد و بنتیجه نرسید از این رو قانونی برای اجبار یهودان به پذیرفتن مسیحیت وضع شد و هر که تن نمیداد ببندگی گرفته میشد اما چون این روش از صواب بدور بود ثمری بسیار بد داد.

تسلط موسی بن نصیر بر بلاد مغرب

این رخدادها عربها را که از مدتها پیش به انتظار فرصت بودند متوجه فتح اسپانیا کرد.در این اثنا موسی بن نصیر بلاد مغرب را بگشود و تنها شهر سبته که با روئی استوار داشت و کنت ژولیان از طرف گت ها حاکم آن بود باقی ماند.در پایان سال 709 م امپراطور ویتی کا که بعد از اژیکا بحکومت اسپانیا رسیده بود معزول شد و در اوایل سال 710 آشیلا بجایش نشست.عربها ویتی کا را غیطشه مینامند.اشیلا دیری نپائید و در بهار همان سال به دست بزرگان گت و پیشوایان مذهبی معزول شد و رو در یک فرمانده سپاه گت که عربها او را ذریق نامیده اند بجای وی انتخاب شد.او آخرین پادشاه گت بود که در اسپانیا حکومت کرد، بدوران وی حزبی نیرومند به پیشوائی آشیلا بوجود آمد که میخواست سلطنت را بدو بازگرداند و حزبی دیگر از رو در یک حمایت میکرد.

کنت ژولیان حاکم شهر سبته که با رو دریک دشمنی داشت با حزب آشیلا یار شد تا از دست رو در یک خلاص شود، سپس از موسی بن نصیر کمک خواست او نیز فرصت را برای حمله به اندلس مناسب دید و با ولید بن عبد الملک در این باب مشورت کرد.ولید در آغازمردد بود عاقبت بدو اجازه داد اما گفت که احتیاط کند مبادا ژولیان در صدد فریب مسلمانان باشد.موسی، طریف بن مالک را بسال 91 هجری (710) با پانصد کس فرستاد و وی بکمک ژولیان به مرزهای جنوبی اندلس حمله برد و با غنائم فراوان بازگشت، موسی تشجیع شد و سپاهی مرکب از هفت هزار کس که بیشترشان بربران بودند به فرماندهی طارق بن زیاد حاکم طنجه برای تسخیر اندلس فرستاد.

عبور طارق از دریا

طارق بسال 92 هجری با کشتیهای ژولیان از دریا گذشت و در جنوب اسپانیا فرود آمد، در این هنگام رو در یک سرگرم فرو نشاندن انقلابی بود که آشیلا و طرفدارانش در شمال پدید آورده بودند.وقتی از هجوم عرب خبر یافت، خطر را دریافت و برای نجات کشور خویش با شتاب تمام، سپاهی نزدیک بصد هزار فراهم آورد، اگر این سپاه نظم کامل و روحیه خوب داشت سپاه طارق را از میان برمی داشت.

فیروزی طارق در کنار وادی بکه

وقتی طارق از کثرت سپاه دشمن خبر یافت از موسی مدد خواست موسی نیز پنج هزار کس بکمک او فرستاد.طارق بر کنار وادی بکه بسال 92 هجری با سپاه رو در یک روبرو شد و جنگی رخ داد که طارق فیروز شد.از جمله علل فیروزی وی آن بود که دو پسر غیطشه و یارانشان در اثنای جنگ بعربها پیوستند، بعلاوه ژولیان بسیاری از سپاهیان رو در یک را بسوی خود جلب کرد و در سپاه وی نفاق و تفرقه انداخت.

طارق پس از این فیروزی بتسخیر شهرهای اسپانیا پرداخت و بر اشبیلیه (1) و قرطبه (2) و طلیطله (3) استیلا یافت، گتها این شهرها را خالی کرده بودند و تنها یهودان در آن مقیم بودند که طارق در انجام مراسم دینشان آزادشان گذاشت.

وقتی موسی بن نصیر از فیروزی طارق خبر یافت غیرتش تحریک شد و خواست افتخار فتح اندلس نصیب وی شود و از غنائم آن سهمی ببرد، سپاهی فراوان برای تکمیل فتح اندلس فراهم آورد و نامه ای بطارق نوشت که هر کجا هست بماند تا وی برسد.اما طارق پس از مشورت با سران سپاه از اطاعت وی سر پیچید زیرا وقفه جنگ مسلمانان را بخطر می انداخت و به گتها فرصت می داد که دست و پای خود را جمع کنند از اینرو فتوحات خود را ادامه داد تا به طلیطله رسید.

موسی بن نصیر با سپاه خود بسال 93 هجری به اسپانیا رفت و اشبیلیه را که مردمش شوریده بودند پس از یکماه محاصره بگشود و از آنجا بسوی ماردا (4) رفت و آن جا را بگشود و همچنان پیش رفت تا بطارق رسید و او را بسبب نافرمانی سرزنش کرد و اموال و نفایسی را که بغنیمت برده بود از او مطالبه کرد و بزندانش انداخت.

طارق از زندان نامه ای بولید نوشت و از وضع خویش شکایت کرد.ولید نامه ای بموسی نوشت و فرمان داد که طارق را رها کند و او را بکارش باز برد.پس از آن موسی و طارق بسوی شمال اندلس رفتند و سرزمین ارغونه (5) و قشتاله (6) و کاتالونی (7) را گشودند و بر سرقسطه (8) و برشلونه (9) 6) تسلط یافتند و به پیشروی ادامه دادند تا بجبال البرت رسیدند و فتح شبه جزیره اسپانیا بجز نواحی کوهستانی شمال غربی که بزرگان گت بدان پناه برده بودند بپایان رسید.

مطامع موسی بحدود جبال البرت محصور نماند، تصمیم گرفت فتوحات خود را در جنوب فرانسه ادامه دهد و بطرف شرق پیش رود تا بقسطنطنیه رسد که عربها از فتح آن عاجز مانده بودند و دریای سفید را در حوزه نفوذ عرب در آورد.وقتی ولید از قصد وی خبر یافت فرمان داد که از پیشروی چشم بپوشد و موسی و طارق را بنزد خویش خواند، زیرا نمی خواست که مسلمانان را در خطر بیندازد، بعلاوه بیم داشت که اگر موسی فتوحات خود را به پایان برد نفوذش فزونی گیرد و هوس استقلال کند موسی بفرمان خلیفه بسوی دمشق حرکت کرد اما پیش از وصول وی ولید بیمار شد، بیماری ای که از آن در گذشت.سلیمان بن عبد الملک که ولیعهد بود از موسی خواست راه دمشق را آهسته تر بسپرد تا پیش از رسیدن وی ولید مرده باشد زیرا میخواست غنیمت ها و هدیه ها که همراه موسی بود نصیب وی شود اما موسی این دستور را نپذیرفت و سلیمان کینه او را در دل گرفت و وقتی بخلافت رسید او را بمعرض بازخواست برد.

فرمانداری عبد العزیز بن موسی در اندلس

وقتی موسی میخواست بسوی دمشق حرکت کند پسر خویش عبد العزیز را بفرمانداری اندلس انتخاب کرد عبد العزیز امور حکومت را بنظام برد و انجمنی تشکیل داد تا احکام و قوانین متناسب با وضع مردم را تنظیم کنند.بزراعت و اصلاح راهها توجه کرد و مظالم گت ها را از میان برد و مالیاتهای سنگین را تخفیف داد و طبقات مردم را بی رعایت دین و نژاد مساوات بخشید و مردم را به دین و مال و جان امان داد و عربها را بآمیزش و ازدواج با بومیان ترغیب کرد خود او نیز با بیوه رودریک که بر دین خویش بود ازدواج کرد.

بواسطه افراط عبد العزیز در جلب رضایت مسیحیان دشمنانش بنزد سلیمان بن عبد الملک از او بد گفتند و سلیمان در صدد قتل او برآمد بعلاوه خلیفه بیم داشت که اگر عبد العزیز زنده بماند بانتقام پدر خویش بر او بشورد.پس از قتل عبد العزیز، سپاهیان آندلس سردار خویش ایوب بن حبیب را بفرمانداری اندلس برداشتند.وی قرطبه را جایگاه خویش کرد و بعدل و داد پرداخت ولی فرمانروایی وی دیر نپائید زیرا فرمانروای افریقیه که در انتخاب فرمانروای اندلس دخالت داشت با انتخاب وی موافق نبود از اینرو معزل شد.

جنگهای عرب در آنسوی پیرنه

چنانکه گفتیم فتوحات عرب از جبال البرت تجاوز نکرد تا به سال 100 هجری سمح بن مالک خولانی به فرمان روائی اندلس رسید و فتوحات عرب را از سرگرفت و از جبال البرت گذشت و بر ولایت سبتمانیا و پروونس حمله کرد و پس از آن بر ناحیه اکیتانیا در جنوب رودخانه لوار هجوم برد و تولوز را که عربها آن را طلوشه مینامند محاصره کرد.دوک اکیتانیا، اودو، بمقابله سپاه عرب شتافت و جنگی سخت میان دو گروه رخ داد که در اثنای آن سمح با بیشتر مردانش کشته شدند.پس از وی عبد الرحمن غافقی سالار سپاه شد و باقیمانده سپاه را به شهر نربونه (10) برد.

بسال 104 هجری عنبسة بن سحیم کلبی فرمانروای اندلس شد و بسوی سرزمین گل حمله برد و بر سبتمانیا تسلط یافت و بحوزه رون رسید و در ناحیه برغندیه (بورگنی) تالیون پیشرفت و آن را بگشود ولی در اثنای بازگشت کشته شد و سپاه عرب بناچار بسوی نربونه عقب نشست.این رخداد بسال 107 هجری بود.پس از آن به سبب فتنه هائی که در داخله آندلس رخ داد چهار سال فتوح عرب متوقف ماند تا بدوران هشام بن عبد الملک که عبد الرحمن غافقی بفرمانروائی اندلس رسید (111 هجری) و کار آن سرزمین را بنظام آورد و امور اداره و سپاه را سامان داد و برای جنگ آماده شد و با هشت هزار سپاه بسرزمین گل هجوم برد و دوک نشین اکیتانیا را تصرف کرد.

جنگ تور

دوک اکیتانیا از فرنگیان کمک خواست، شارل مارتل سپاهی فراهم آورد و در نزدیکی پواتی یه (11) با عربها روبرو شد و جنگی میان دو سپاه رخ داد که به نام جنگ تور (12) معروف است.غنائمی که سپاه عرب پیش از این جنگ در اکیتانیا به دست آورده بود چندان زیاد بود که عبد الرحمن بیم داشت حرکت سپاه را کند کند و آنرا پشت سر گذاشته بودند، زد و خورد میان عبد الرحمن و شارل هشت روز طول کشید.روز آخر جنگ تا غروب ادامه داشت.روز بعد مسلمانان به دشمنان حمله بردند و نزدیک بود شاهد ظفر رخ نماید که ناگهان این خبر شیوع یافت که دشمن غنائم آنها را غارت کرده است، مسلمانان بی اختیار برای حمایت اموال خویش عقب نشستند و صفهایشان بهم خورد، عبد الرحمن بوسیله تیری کشته شد، تفرقه در مسلمانان افتاد و اختلاف میان سرداران سپاه رخ داد و بناچار در تاریکی شب بی خبر دشمنان، راه خویش گرفتند و عقب نشستند، شارل مارتل از بیم آنکه مبادا مسلمانان تدبیری بکار برده باشند باقیمانده آنها را تعقیب نکرد.

جنگ تور از حادثات فاصل تاریخ است اگر در این جنگ عربها فاتح شده بودند اروپا بروی آنها گشوده میشد و اسلام در آنجا رواج مییافت.پس از این جنگ عربها در صدد حمله بسرزمین فرنگ نیفتادند و بتدریج بسوی اندلس بازگشتند و آنسوی البرت جز ناحیه سبتمانیا در دست آنها نماند و جنگهائی که بعد از آن کردند، اهمیت چندان نداشت.

تأثیر فتح در اندلس

فتح اسلام، وضع کشور اندلس را بهبود بخشید، مردم اسپانیا دو گروه بودند گروهی از این تغییر فائده بردند و گروهی دیگر زیان دیدند.سیاست اقتضا می کرد درباره کسانی که در کار فتح با عرب ها کمک کرده بودند حقوق خاصی منظور شود، از جمله ژولیان که با کمکهای خود فتح اندلس را آسان کرده بود دوباره فرماندار سبته شد و املاک فرزندان غیطشه بآنها پس داده شد.

در اسپانیا پیش از فتح عرب مساوات برقرار نبود امتیازات اجتماعی مردم را بطبقات مختلف تقسیم کرده بود: طبقه اول اشراف و پیشوایان مذهب بودند، طبقه دوم یهودان بودند و طبقه سوم را بندگان و کشاورزان وابسته بزمین تشکیل میدادند.

اشراف

اشراف از فتح عرب سودی نبردند بسیاری از بزرگان اسپانیا به سوی شمال گریختند، پیشوایان دین نیز چنین بودند و بسیاری از آنها به نواحی شمال گریختند که عربها هنوز بدان نرسیده بودند.طبیعی بود که اموال اینگروه بدست فاتحان افتاد، فتح عرب مایه ذلت و خواری آنها شد زیرا پیش از آن زندگانی را بعیش و نوش میگذرانیدند.

یهودان

یهودان، عرب ها را با خودشان هم نژاد می شمردند و آنها را مایه نجات از ظلم و آزار دیرین میدانستند.از اینرو مطیع آنها شدند و برایشان جاسوسی میکردند و در ضمن جنگها نقطه های مقاومت را نشان میدادند و از وضع زمینها خبردارشان میکردند.عربها به یهودان پرداختند و حق تجارت و مالکیت را که پیش از فتح نداشتند، برای آنها مقرر داشتند.از اینرو وضع یهودان بهبود یافت و نیرومند شدند.تاریخ اسپانیای اسلامی نام بسیاری از یهودان را ضمن معاریف علم و ادب و طب و فلسفه، یاد میکند زیرا یهودان در پناه عربهای فاتح و آسوده و آزاد میزیستند.

بندگان و کشاورزان

بندگان و کشاورزان وابسته به زمین که همانند بندگان بودند عرب های فاتح را به خوبی پذیرفتند، زیرا انتظار داشتند بدست آنها از آن قیدها که نتیجه ستم گت ها بودرهائی یابند.بسیاری از آنها باسلام گرویدند و از پاره ای امتیازها که سابقا از آن محروم بودند برخوردار شدند.از جمله اینکه بعضی زمینها را برای خودشان بکارند بشرط آنکه بابت آن خراجی بدولت بپردازند.

دولت عرب هم خود را برای آرامش اسپانیا مصروف داشت، مردم را به تبعیت اسلام مجبور نکرد و قوانین و رسوم سابق را محترم داشت از اینرو مردم اسپانیا تسلط عرب را آسان پذیرفتند زیرا اعتدال و ملایمتی را که میخواستند در آن یافتند

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:29  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت سلیمان بن عبد الملک

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ، ابراهیم حسن، حسن؛


سلیمان بن عبد الملک پس از ولید به سال 96 هجری به خلافت رسید.پیش از این گفتیم که در عهد ولید دولت اموی از شرق و غرب وسعت گرفت.در عهد سلیمان فقط جرجان و طبرستان بدست یزید بن مهلب امیر مشرق گشوده شد، قسطنطنیه نیز در محاصره افتاد.

ولید در زندگانی خویش سپاهی برای حمله بقسطنطنیه فراهم آورده بود و پیش از آنکه سپاه را بفرستد مرگش در رسید، وقتی سلیمان بخلافت رسید سپاه را بمرج دابق فرستاد که در شمال شام بود و نزدیک حلب.در آنوقت انستاسیاس دوم امپراطور روم شرقی بود.وی برای دفاع از پایتخت خویش آماده شد و سپاهی بسرحد شام فرستاد که از وصول آذوقه و کمک بسپاه مسلمانان جلوگیری کند اما این سپاه کاری از پیش نبرد، در آسیای صغیر یکی از مردم روم شرقی بنام لئوایشوریانس که طمع سلطنت داشت بمسلمانان پیوست و با مسلمة بن عبد الملک امیر سپاه اسلام متحد شد پس از آن مسلمانان بر شهرهای آسیای صغیر یکی پس از دیگری تسلط یافتند تا از دریا گذشتند و بباروی قسطنطنیه رسیدند.نیروی دریائی مسلمانان نیز از شام و مصر بدانها پیوست و در محاصره قسطنطنیه شرکت کرد ولی لئوکه سابقا با مسلمانان یار شده بود از آنها جدا شد و خود را بجای انستاسیاس که منفور مردم بود امپراطور روم نامید.محاصره قسطنطنیه از طرف دریا سخت شد و نیروی دریائی مسلمانان بپایتخت حمله برد، اما آتش یونانی بسیاری از کشتیهای آنها را تلف کرد بعلاوه آذوقه آنها تمام شد و دچار گرسنگی و بیماری شدند.

بدینسان حمله مسلمانان به قسطنطنیه نتیجه نداد، چنانکه حمله ای که به دوران معاویه بدین شهر کرده بودند مفید نیفتاده بود.

به روزگار سلیمان عیاشی و خوش گذرانی در دربار رواج یافت و فساد در آنجا رخنه کرد.خلیفه خواجه های بسیار در قصر خود نگاه می داشت.این رسم بوالیان و امیران نیز سرایت کرد زیرا مردم پیرو پادشاهان خویشند.بعلاوه سلیمان درباره ولایتداران خود ملاحظات خصوصی داشت .بعضی را اهمیت می داد و برای از میان بردن بعضی دیگر میکوشید.از جمله کسانی که سلیمان بر ضد آنها بود محمد بن قاسم ولایتدار نواحی هند بود و قتیبة بن مسلم ولایتدار ماوراء النهر و موسی بن نصیر ولایتدار اندلس و خانواده حجاج که در عراق میزیستند.

سلیمان، حجاج و کسان و عاملان او را دشمن می داشت تا آنجا که حجاج بیم داشت ولید پیش از او بمیرد و او بدست سلیمان بیفتد.دشمنی سلیمان با حجاج از آنرو بود که وقتی ولید با او برای عزل سلیمان از ولیعهدی و انتخاب پسر خود عبد العزیز گفتگو کرد حجاج با فکر او موافقت کرد، و چون سلیمان بخلافت رسید یزید بن ابی کبشه را بولایت سند انتخاب کرد وی محمد بن قاسم را که خواهرزاده حجاج بود گرفت و به بند کرد و بعراق فرستاد، مردم سند بر محمد بگریستند، وقتی بعراق رسید او را در واسط محبوس کرد و صالح بن عبد الرحمن او را شکنجه کرد تا جان داد و زندگی این سردار بزرگ به اقناع هوس خلیفه که اعمال بزرگ او را فراموش کرده بود بپایان رسید.

قتیبة بن مسلم نیز مبغوض سلیمان بود زیرا او نیز با فکر ولید درباره عزل سلیمان ازولیعهدی موافقت کرده بود، بیمهری خلیفه با موسی بن نصیر از آنرو بود که وقتی پیش از مرگ ولید بدو پیغام داد آهسته بسوی پایتخت حرکت کند نپذیرفت و بشتاب بنزد خلیفه رفت.

دوران خلافت سلیمان بیش از دو سال نبود و بسال 99 هجری در گذشت.سلیمان بر خلاف ولید مردی فصیح بود و اشتهائی وافر داشت و زن و غذا را دوست میداشت.درباره وفات او گفته اند که روزی حله و عمامه ای سبز پوشید و در آئینه نگریست و گفت: من پادشاه جوانم، یکی از کنیزانش بدو نگریست و شعری خواند بدین مضمون که انسان جاودانی نیست و تو نیز عیبی نداری جز اینکه فنا خواهی شد، یکهفته بعد سلیمان از جهان درگذشت.

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:28  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت و اقدامات عمر بن عبد العزیز

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


برای مورخانی که با خلفای اموی سر و کار دارند، شخصیت عمر بن عبد العزیز که از سال 99 تا 101 هجری خلافت کرد برجسته می نماید. زیرا در مقایسه با آنها و البته نه دیگران، او از ویژگیهایی برخوردار بود. ابن اثیر می گوید با مطالعاتی که در روش ملوک دارد، بعد از خلفای راشدین کسی نیکوتر از سیرت او نیافته است. (1) معمولا وی را به عنوان پنجمین خلیفه از خلفای راشدین می شمرند. (2) احتمالا این نقل از امام باقر (ع) نیز درست باشد که او نجیب بنی امیه است! (3) گفته شده او زمانی که در مدینه حاکم بود، با علمای حدیث و فقه حشر و نشری داشته و لذا خود نیز عالم به حدیث و فقه بوده است. (4) گرچه خود او می گفت این علم را تنها زمانی که در مدینه بوده داشته، اما وقتی به شام رفته[به خلافت رسیده]همه آنها را فراموش کرده است! (5) بیشترین زحمت را برای رساندن او به خلافت، رجاء بن حیوة متحمل شد که یکی از علمای وابسته به دربار امویان بود (6) و پیشتر درباره او اشاراتی داشتیم.

برای شناخت این خلیفه و سیاستی که او در جامعه اسلامی در پیش گرفت- صرف نظر از اینکه آیا در کردار خویش انگیزه سیاسی داشته یا دینی- می توان به یک نکته مهم توجه داشت و آن اینکه عمر بن عبد العزیز کوشید تا وضع متعادلی در جامعه ایجاد کرده و حکومت خویش را نه بر پایه فشار و استبداد، بلکه بر اساس این تعادل قرار دهد. سمت اصلی این تعادل توجه داشتن به ارزشهای مقبول در جامعه اسلامی است. رعایت احکام و سنن دینی، حفظ حرمت شخصیتهای محبوب- لااقل برای برخی از گروهها- واداشتن عمال به دست کشیدن از ظلم و اجحاف به مردم و ارائه یک تصویر مذهبی از خلافت خود. به احتمال عمر بن عبد العزیز بر این باور بود که وضع موجود به رعت سبب نابودی امویان خواهد شد و تنها یک اصلاح اساسی است که می تواند اوضاع را به نفع امویان تثبیت کند. به هر روی بهتر است مروری بر برخوردهای او با گروهها داشته باشیم. در اینجا می کوشیم تا این برخورد را در ابعاد مختلفش نشان دهیم.

مواجه با شیعیان، مقدم داشتن عنوان فوق بر عناوین دیگر بدین معنا نیست که عمر بن عبد العزیز تمایل بیشتری به رفتار مناسب با شیعیان داشت. در عین حال گفتنی است که برخی از منابع متمایل به شیعه کوشیده اند تا این تمایل او را احتمالا تا سرحد اعتقاد اصیل او به امام علی (ع) نشان دهند. شاید هم در ذکر این برخوردها قصد آن داشته اند تا نشان دهند خلفای دیگر به حقوقی که عمر بن عبد العزیز برای اهل بیت می شناخته، بی توجهی کرده اند. از جمله اقدامات عمر دوم، حذف سنت زشتی بود که خلفای اموی، از معاویه (7) به بعد، آن را ترویج می کردند و آن دشنام دادن به امام علی (ع) بود که در خطبه ها به صورت رسمی و عمومی صورت می گرفت. گفته شده او نیز در اوان زندگی خویش چنین عملی را انجام می داد. اما پس از چندی متوجه خطای خویش شد و پس از آن همیشه از امام علی (ع) به نیکی یاد می کرد. (8) او با به دست گرفتن خلافت نه تنها خود این سنت را ترک کرد، بلکه به همه عمال خویش نوشت که چنین کاری را ترک نمایند. (9) در هر حال طبق مصادر تاریخی در اینکه عمر بن عبد العزیز چنین کاری را صورت داده تردیدی وجود ندارد. (10) در این باره شاعر شیعی، کثیر عزه، اشعاری در مدح عمر بن عبد العزیز و در حضور او خواند و از جمله گفت:

ولیت فلم تشتم علیا و لم تخف

بریا و لم تتبع مقالة مجرم

تکلمت بالحق المبین و انما

تبین آیات الهدی بالتکلم (11)

کار حکومت را به دست گرفتی و علی را دشنام ندادی، از هیچ چیز نهراسیده و گفتار هیچ مجرمی را در پی نگرفتی. تو آشکارا، به حق سخن گفتی و آیات خدا با این سخن گفتن روشن گردید.

آنچه در برخی از نقلها آمده، نشان می دهد که او بتدریج شناختش در حق امام علی (ع) فزونی یافته است، بخصوص اینکه او در خزائن شام نامه های امام علی (ع) را نیز یافته و آنها را برای مردم ظاهر کرده است. (12) از او نقل شده که می گفت: «ازهد الناس فی الدنیا علی » . (13) در اینکه آیا واقعا جرات ابراز این برخورد را، در حالی که در میان امویان بوده و با کمک آنها بر سر کار آمده، داشته است یا نه، نمی توان قضاوت صریح کرد. هر چند اگر همه نقلها در این باب کنار هم گذاشته شود، احتمال صحت در آن وجود خواهد داشت. این برخوردها در حالی است که ولید بن عبد الملک بر روی منبر در برابر حدیث منزلت از رسول خدا (ص) ، نقل می کرد که به علی (ع) فرمود: منزلت تو نسبت به من، همانند قارون نسبت به موسی است! (14) روایتی دیگر از احترام وی به امام باقر (ع) حکایت می کند. (15)

مورد دیگر مساله باز گرداندن فدک به فاطمیان بود. فدک از جمله غنائمی بود که بدون جنگ به دست آمد و به صورت خالصه رسول الله (ص) شد و حضرت آن را به فاطمه- علیها السلام- دادند. اما بعدها به دلایل واهی از او گرفته شد. بازگرداندن فدک به علویان نشانه ای بر بطلان رای خلفای اول و دوم بود. این در حالی است که عمر بن عبد العزیز خود را پایبند فقهی می کرد که بخش عمده آن سیره خلیفه دوم بود. چنین حرکتی از سوی او توسط بعضی از محققین این گونه تعبیر شده که او چنانکه گفته شده، تابع خلیفه دوم نبوده، بلکه از خود نیز آرایی داشته است. (16) ابن اثیر کوشیده با بی توجهی و حتی ایجاد گمراهی در اینکه فدک در عصر خلفای راشدین در دست چه کسی بوده، انحراف را از زمان معاویه مطرح کند که او فدک را به مروان بن حکم بخشید!در حالی که طبق نقلهای صریح دیگری این عمل از سوی عثمان سر زد. چنان که در آوردن آن از دست اهل بیت از همان ابتدای خلافت خلیفه اول بود. در عین حال ابن اثیر می نویسد: زمانی که عمر بن عبد العزیز بر سر کار آمد، آن را به دست اولاد فاطمه (ع) داد که بعدها باز از آنها گرفته شد، گرچه مامون به آنها بازپس داد. (17)

عنایت او به فرزندان فاطمه (ع) از اخبار دیگری نیز به دست می آید. زمانی به والی خویش در مدینه نوشت تا ده هزار دینار را در بین اولاد علی بن ابی طالب (ع) تقسیم کند. والی در پاسخ نوشت که او در میان قبایل مختلفی فرزند دارد. خلیفه به او نوشت تا پول را در میان اولاد علی (ع) از فاطمه تقسیم کند. (18)

ابو الفرج اصفهانی نمونه هایی از توجه او را نسبت به عبد الله بن حسن بن حسن بن علی (ع) آورده است (19) زمانی که خلیفه در این زمینه مورد اعتراض قرار گرفت، گفت که به طور موثق از رسول الله (ص) شنیده که: «انما فاطمة بضعة منی یسرنی من یسرها» . و سپس نیز گفت: «لیس احد من بنی هاشم الا و له شفاعة » . (20) زمانی نیز که یکی از موالی امام علی (ع) نزد او آمد، و پس از معرفی خود، خلیفه او را شناخت، روی زمین نشست و گفت: «انا و الله مولی علی » . و پس از آن این حدیث را از رسول الله (ص) نقل کرد: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » . (21)

شدت و غلظت این نقلها با توجه به موقعیت خلیفه، تردیدی ایجاد می کند هر چند ضعیف. اما شیعیان بعدها به خاطر چنین حرکاتی از عمر بن عبد العزیز، که به تواتر شنیده بودند، کوشیدند تا با اشعاری او را بستایند. سید رضی- رحمة الله علیه- در شعری می گوید:

یابن عبد العزیز لو بکت العین

فتی من امیة لبکیتک

غیر انی اقول انک قد طبت

و ان لم یطب و لم یذک بیتک

انت نزهتنا عن السب القذ

ف فلو امکن الجزاء جزیتک (22)

ای فرزند عبد العزیز!اگر بنا باشد چشم بر یکی از جوانان بنی امیه بگرید، بر تو خواهد گریست. من می گویم که تو پاک شدی، گرچه خاندان تو پاک نشده است. تو ما را از دشنام و تهمت پاک گردانیدی، اگر ممکن بود تو را پاداش می دادم.

باید توجه به این نکته نیز داشت که اصولا جانشینان امویان، کسانی جز علویان نبودند. اعتنای به آنها و فرونشاندن خشم و کینه پیشین آنها، می توانست در مجموع را حرکت اصلاحی عمر دوم، به قصد تثبیت بنی امیه کار ساز باشد. درست در همین زمان دعوت بنی هاشم، که البته هدایت کننده آن بنی عباس بودند، آغاز شد، عمر بن عبد العزیز کوشید تا چنین زمینه هایی را از بین برده و با معقول کردن حکومت تداوم دولت امویان را ضمین کند.

برخورد با خوارج، گروه دیگری نیز که خطر عمده ای برای امویان محسوب می شدند، خوارج بودند. کسانی که همواره با شورشهای خویش برای حاکمان اموی دردسر ایجاد می کردند و آنها هیچگاه نتوانستند خوارج را به طور کامل قلع و قمع کنند. در سال صد هجری خوارج در عراق خروج کردند و پس از درگیری با سپاه اعزامی حاکم عراق، آنها را شکست دادند. پس از مدتی مجددا سپاهی اعزام گردید. در عین حال عمر بن عبد العزیز مطابق همان سیاست پیشین خویش به رهبر خوارج، که شخصی به نام بسطام از قبیله بنی یشکر بود، نوشت: به من خبر رسیده که تو به خاطر خدا و رسول خروج کرده ای. تو در این باره از من اولاتر نیستی. بیا با یکدیگر مناظره کنیم. اگر حق با ما بود، تو نیز همانند سایر مردم آن را بپذیر و اگر حق با توست، ما در کار خویش نظر خواهیم کرد. بسطام پذیرفت و دو نفر را برای مذاکره فرستاد.

طبری در این نقل، جز بحث کوتاهی در مورد اینکه از نظر خوارج بیعت با یزید بن عبد الملک صحیح نیست و پاسخ عمر بن عبد العزیز به اینکه این کار به دست او نبوده و باید بیشتر فکر کند، بحث را خاتمه داده است. او همچنین آورده به همین سبب بود که آل مروان از ترس او را مسموم کردند. (23) اما مسعودی روایت خویش را به صورت مستند و مفصل آورده است. خوارج ضمن تایید اینکه سیرت خلیفه مطابق عدل و احسان است (حداقل به صورت جدل) به او می گویند که در این صورت او مخالف رفتار خاندان خود عمل کرده و کار آنها را ظلم می داند. پس اگر چنین است، باید آنها را لعن کرده و از آنان بیزاری بجوید. عمر کوشید تا با مثالی به صورت جدل آنها را محکوم کند. او گفت: آیا آنها ابوبکر و عمر را قبول دارند. خوارج گفتند: آری. عمر گفت: ابوبکر با مرتدین جنگ کرد و اسیر گرفت. اما زمانی که عمر بر سر کار آمد، اسرا را آزاد کرد. یعنی کار ابوبکر را اشتباه دانست. اما آیا از آنها بیزاری جست. خوارج گفتند: خیر. او نمونه دیگری از رفتارهای متضاد خود خوارج را مثال زد و همین پرسش را کرد که آیا آنها از یکدیگر بیزاری جسته اند؟او گفت که به همین دلیل او نیز حاضر نیست خاندان خود را لعن کند و از آنها بیزاری بجوید. یکی از دو خارجی پذیرفت و نزد خوارج برنگشت، اما دیگری بازگشت. مسعودی در ادامه می افزاید که اخبار دیگری نیز در مورد روابط بین عمر بن عبد العزیز و خوارج وجود دارد. همچنین مناظرات و نیز رد و بدل شدن نامه هایی چند، که آنها را در کتاب خویش به نام اخبار الزمان و کتب دیگر خود آورده است. (24)

روشن است که این اعمال و حرکات در طول دو سال و اندی حکومت، بر طبق یک سیاست معین صورت می گرفته تا خوارج انگیزه لازم را برای تحرک از دست داده و مزاحم آرامش جامعه نشوند.

برخورد با ظلم و اجحاف به مردم، حرکت دیگر عمر بن عبد العزیز در مورد کاهش فشاری بود که از ناحیه حکام بر مردم اعمال می گردید. بخصوص بدبینی مردم سبت به حکومت، که همیشه صفراء و بیضاء غنائم را برای خود بر می داشته و زمینهای زیادی را در ملک خویش در آورده بودند، می توانست انفجاری را در جامعه ایجاد کرده و مردم را به سمت مخالفین- اعم از خوارج یا شیعیان و یا قیامهایی نظیر قیام عبد الرحمان بن اشعث- سوق دهد. لذا خلیفه از بنی امیه شروع کرد و آنچه را آنها از دیگران غصب کرده بودند، از آنها باز پس گرفت و به صاحبانش داد. (25) در عین حال احتیاط را از دست نداد و از آنچه از املاک در دست امویان بود، چیزی نگرفت و حتی بر عطایای شامیان، که پشتوانه اصلی حکومت بنی امیه بودند، افزود. در حالی که بر عطایای عراق چیزی زیاد نکرد. (26) روشن است که او نمی خواست و نمی توانست این کار را انجام دهد. زیرا در آن صورت بنی امیه از ریشه جدا می شدند. اما در کنار آن امکان داشت تا فشار از روی دوش دیگران برداشته شود. از کسانی که فشار و حقارت را تحمل می کردند، مردم عراق بودند. نه تنها موالی ایرانی که همیشه- جز در حکومت امام علی (ع) - مورد ظلم و تحقیر قرار گرفته بودند، بلکه عربهای عراق نیز در حاکمیت حجاج و اصولا بنی امیه فشار زیادی را متحمل شده بودند.

طبری نامه ای را نقل کرده است که عمر بن عبدالعزیز درباره اهل کوفه به والی آن نوشته است: آنها در معرض بلا و فشار و ستم در معرض سنت خبیثه حکام سوء بوده اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان گرفته و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پولهایی را که تحت عنوان دراهم النکاح یا ثمن الصحف و یا اجور البیوت گرفته می شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شده اند خراج نگیرند. (27)

نامه فوق نشان می دهد که حکام بنی امیه تحت عناوین مختلفی به غارت مردم می پرداختند و حتی از آیینهای محلی زردتشتیان، که جشن نوروز و مهرگان بود، سوء استفاده می کردند و از آنها هدایایی در این روزها طلب می کردند. کاری که منصور عباسی نیز تنها به همین هدف، یعنی گرفتن هدایای نوروزی، انجام می داده و امام کاظم (ع) اهمیت دادن به این روزها را بقایای آثار زردتشتی می دانست. (28)

نکته مهم دیگر، گرفتن خراج و جزیه از کسانی بود که حتی اسلام آورده بودند. این کار را حجاج معمول کرده بود تا جبران کمبودهای بیت المال را بکند. زیرا با مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم و کاهش خراج، او دچار مشکلات مالی شده بود. اما عمر بن عبد العزیز با رفع جزیه از کسانی که مسلمان شده اند- چیزی که سبب اصلی پیوستن عده زیادی از موالی به عبد الرحمان بن اشعث شده بود- سعی کرد تا از به وجود آمدن مجدد این شورشها جلوگیری کند. در ظاهر نیز برداشتن خراج و جزیه از تازه مسلمانان موجب گسترش اسلام می گردید. در سال 77 که بکیر بن وشاح، علیه امیة بن عبد الله، والی خراسان، شورش کرد (آن زمان امیه به بخاری برای جنگ رفته بود و این طرف، بکیر علیه او در خراسان قیام کرد) وحشت داشت که مبادا تعداد نیروهایش اندک باشد و نتواند در برابر امیه ایستادگی کند. اما به او گفته شد که کافی است منادی او در میان مردم ندا دهد که هر کس اسلام را پذیرفت، از خراج بخشوده خواهد بود، در آن صورت خواهد دید که پنجاه هزار نفر که در اطاعت بهتر از دیگران هستند، به سراغ او خواهند آمد. (29)

آشکار است که چگونه در حکومت حجاج عملا با این سختگیری رشد اسلام متوقف گردید بود. عمر بن عبد العزیز در سیاستی که در پیش گرفته بود، همین اقدام را کرد. زمانی که دو نفر از خراسان نزد او آمدند، یکی عرب و دیگری از موالی، آنکه از موالی بود به او گفت ای خلیفه!بیست هزار نفر از موالی در کنار اعراب به جنگ با کفار مشغولند، در حالی که سهمی از غنائم به آنها داده نمی شود. نظیر همین تعداد نیز از اهل ذمه مسلمان شده اند، اما خراج همچنان از آنان گرفته می شود. عمر بن عبد العزیز به حاکم خراسان، جراح بن عبد الله، نوشت هر کس به سوی قبله می ایستد، خراج را از او بردارد. مردم نیز به سرعت به اسلام روی آوردند. (30) در مورد بربرهای مغرب نیز نظیر همین برخورد صورت گرفته که بلاذری آن را نقل کرده است. (31)

در میان خطبه ها و نامه هایی که از او نقل شده، نمونه های فراوانی از توجه به مسائل دینی و زهد دیده شده است. گرچه ممکن است در این باره افراط فراوان شده باشد، تا لااقل دفاعی از بنی امیه در مجموع صورت بگیرد، اما به طور کلی نمی توان منکر آنها گردید. (32) دیده شده او را تا سرحد اولیا بالا برده اند، اما واقعیت این است که او تنها در قیاس با سایر حکام اموی می تواند مورد توجه قرار بگیرد. او بالاخره در میان یک خاندان اموی حکومت می کرد و تلاشش برای استحکام چنین نظامی بود. خالد بن ربعی نقل کرده که من در تورات خوانده ام آسمانها و زمین چهل روز در سوگ عمر بن عبدالعزیز گریه می کنند. (33) پیداست که از این طریق نیز حتی در ساختن ضیلت برای او تلاش شده است.

از جمله تلاشهای علمی عمر بن عبدالعزیز این بود که مساله کتابت حدیث را برای اولین بار به عنوان خلیفه مطرح کرد. گرچه بعدها نیز دیگران بی توجهی کردند. او به امرای لشکری خودنوشت تا علم علمای خود را برای او بنویسند. (34) زهری که همدوره با عمر بن عبد العزیز و از علمای وابسته به امویان بود، اولین کسی است که نوشتن حدیث را آغاز کرد. (35) او خود می گوید که عمر بن عبد العزیز به او دستور نوشتن احادیث و فرستادن نسخه های آن احادیث را به شهرها داده است. (36) در نقل دیگری آمده که او به ابوبکر بن محمد بن حزم انصاری که از محدثین و حاکم مدینه از طرف عمر بن عبد العزیز بود، نوشت: هر چه از احادیث پیامبر (ص) نزد او هست، نوشته و نیز آنچه از عمر نقل شده نیز ضمیمه آن کند و برای او بفرستد. زیرا وحشت دارد که احادیث پیامبر (ص) از بین برود. (37) او شبیه همین مطلب را به مردم مدینه نیز نوشته است. (38)

به هر حال هر چند این حرکت مثبتی بود، اما چنانکه در جای دیگر مفصلا آورده ایم، حتی تا اواسط قرن سوم نیز هنوز بسیاری از محدثین علاقه به نوشتن نداشتند، و این ضربت بزرگی بر پیکر سنت پیامبر (ص) در میان اهل سنت به حساب می آمد. (39)

عمر بن عبد العزیز در رجب سال 101 هجری درگذشت و کار خلافت باز به دست یزید بن عبد الملک، که از پیروان همان سیاست ظلم و اجحاف و فشار بود، افتاد. نقلی که در مورد مسمومیت او از طرف بنی امیه آمده، گرچه احتمالش می رود، اما تنها به صورت یک نقل است که بر پایه حدسیات می باشد.

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:28  توسط اطلس ایران وجهان  | 

مروان بن محمد و زوال دولت اموی

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


مروان بن محمد بن مروان، آخرین خلیفه اموی است که برای دفاع از خلافت اموی و روال قانونی آن، ارمنستان را به قصد دمشق ترک کرده و با کنار گذاشتن ابراهیم، خلافت اموی را به دست گرفت. او با مشکلات بیشماری روبرو بود. شورش شهر حمص نخستین این مشکلات بود. ضحاک بن قیس از رهبران خوارج نیز وی را دچار دردسرهای فراوانی کرد. سلیمان بن عبد الملک بن هشام از عراق بر ضد وی شورید. ثابت بن نعیم جذامی نیز در اردن بر ضد او شورش کرد. مروان توانست این شورشها را سرکوب کرده و عمر بن هبیره فزاری را به حکومت عراق بگمارد. عمر بن هبیره در عراق عامل ضحاک بن قیس را کشت و بر اوضاع مسلط شد. خوارج یمنی در این زمان چنان قدرتی داشتند که در ایام حج آشکار حضور داشته و ابو حمزه مختار بن عوف خارجی در سال 130 پس از انجام حج در صفر آن سال به مدینه در آمد و بر آن غلبه کرد. ابو جمزه داعی عبد الله بن یحیی کندی بود که خود را طالب الحق نامیده بود. وی خود را امیر المؤمنین نامیده و بر مذهب اباضی بود. ابو حمزه در آنجا خطبه معروفی ایراد کرد که به عنوان خطبه ای ادیبانه در آثار مانده است. یعقوبی می گوید که مردم مدینه پشت سر او نماز می خواندند. غرور آنها سبب شد تا قصد شام کنند اما در برخورد با سپاه اموی شکست خورده و وقتی به مدینه آمدند، در آنجا نیز با شورش مردم مواجه شده به مکه و از آنجا به یمن گریختند.

در خراسان اوضاع به شدت رو به نابسامانی بود. کار کرمانی رو به گسترش بوده و به تعبیر یعقوبی، ابو مسلم غالب بر کار کرمانی بود. به گزارش همو، ابو مسلم می گفت: خدایا آنها- نصر و کرمانی- را در برابر یکدیگر صبر عنایت کن!اما هیچ کدام را پیروز مکن. (1) نصر در برابر ابو مسلم تاب نیاورده و در ضمن گریز در ساوه درگذشت. ابو مسلم در شوال یا رمضان سال 130 به نیشابور وارد شد و از طرف خود حاکمانی را برای نواحی مختلف خراسان فرستاد. سپاه خراسان به فرماندهی قحطبه و فرزندش حسن راهی غرب شد و طی نبردهایی سپاهیان مدافع اموی را به شکست کشاند. این سپاه در محرم سال 132 در عراق با ابن هبیره درگیر شد تا آن که ابن هبیره شکست خورده به واسط گریخت. شکست بعدی ابن هبیره از سپاهیان قحطبه- در حالی که خود او در فرات غرق شده بود- زوال دولت اموی را قطعی کرد. زمانی که مروان بن محمد شنید که سپاه بی فرمانده خراسان سپاه عراق را شکست داده گفت: به خدا سوگند کار تمام شده، و الا در کجا شنیده شده که مرده ای زنده را به شکست بکشاند! (2)

ابو سلمه خلال کار سازماندهی دعوت عباسیان را در عراق بر عهده داشت. با فروپاشی قدرت امویان در عراق، او ابو العباس سفاح را به کوفه آورد و با اندکی تامل و پس از مدتی از مردم برای آنها بیعت گرفت. بعدها ابو سلمه متهم شد که قصد داشته است تا حکومت را به علویان بسپارد، به همین دلیل و به تحریک ابو مسلم خراسانی کشته شد.

سفاح، عموی خویش عبد الله بن علی را به سوی شام فرستاد تا نیروهای اموی را از بین برده و مروان را از میان بردارد. مروان در ذی حجه سال 132 در میدان جنگ کشته شد، و خلافت اموی از سرزمینها شرق برچیده شد، گرچه این حکومت در اندلس باقی ماند. به نقل مسعودی دولت اموی نود سال و یازده ماه و سیزده روز دوام آورد که هزار ماه بدون کم و زیاد می شود!

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:28  توسط اطلس ایران وجهان  | 

مقتضی خلیفه عباسی

« 555-532 ق / 1160-1138 م»

پس از فرار راشد از بغداد، مسعود سلجوقی با پذیرفتن مفتی های بغداد، راشد را برکنار و عموی او ابو عبدالله محمد بن احمد مستظهر را با لقب المقتضی لامرالله به خلافت برگزید.

مقتضی که مردی دادگر و بخشنده بود، تا مرگ مسعود از خلافت تنها یک نام داشت، ولی پس از مرگ مسعود در 547 ق / 1152 م، کار خلافت مقتضی رونق گرفت.

اوبا سودجویی از ناتوانی امیران سلجوقی و نابسامانی های درون ایران به محمد که جانشین مسعود بود، اجازه مداخله در کارهای بغداد را نداد. مدت خلافت او 24 سال و سه ماه بود که در 555 ق / 1160 م، چشم از جهان فرو بست

مستنجد خلیفه عباسی

« 566-555 ق / 1170-1160 م»

با درگذشت مقتضی، پسرش ابو المظفر یوسف بن محمد، ملقب به المستنجد بالله به خلافت رسید. با خلافت او، برادرش با دسیسه گروهی از کنیزان درباری طرح ترور او را زمینه سازی کردند،
اما پیش از آن که این عمل انجام گیرد، اقدام آنان کشف و مستنجد برادر خود را به همراه گروهی از درباریان توطئه گر به دجله انداخت و به این ترتیب کار خلافت را همراه با سیاستی دادگرانه به دست گرفت.

خلیفه در سال یازدهم خلافت، به انگیزه ناسازگاری سرکرده غلامان ترک، و رئیس دربار، درصدد دستگیری وی برآمد، اما خود به دست غلامان گرفتار و زندانی شد تا این که در زندان درگذشت. مدت خلافت مستنجد یازده سال و یک ماه بود.
مستضی خلیفه عباسی
« 575-566 ق / 1179-1170 م»

ابو محمد حسن بن یوسف، پس از مرگ پدرش مستنجد، با لقب المستضی بامرالله به سال 566 ق / 1170 م بر تخت خلافت نشست. گفته می‏شود که او همچون پدرش خلیفه‏ای دادگر و بخشنده بود.

این خلیفه 9 سال و 8 ماه خلافت کرد تا این که در سال 575 ق / 1179 م، از بیماری حناق «دیفتری» درگذشت.

در روزگار این خلیفه سلسله فاطمیان مصر فرو پاشید.

ناصرالدین خلیفه عباسی

« 622-575 ق / 1225-1179 م»

ابوالعباس احمد بن مستضی‏ء، ملقب به ناصرالدین الله بنا به سفارش و وصیت پدرش بر تخت خلافت نشست. او سی و پنجمین خلیفه عباسی است.
او در مذهب، از خود تعصب نشان می‏داد و به نوسازی و پدید آوردن بناهایی چون مسجد، مدرسه و کاروانسرا توجه فراوان داشت.
ناصر در سال 622 ق / 1225 م، بیمار شد و چشم از جهان فرو بست. وی مدت 46 سال خلافت کرد.

اوضاع سیاسی غرب و شرق خلافت ،همزمان با ناصر الدین خلیفه


 

جنگهای صلیبی

در زمان ناصر دولت صلاح الدین ایوبی و شور جنگ های صلیبی در اوج خود بود. در این جنگ خلیفه خود دخالتی نداشت، ولی از تمام شهرهای اسلامی جنگجویان دادخواه و مجاهدان در آن شرکت می‏کردند.

درگیری با خوارزمشاهیان

در دوران خلافت ناصر، خوارزمشاهیان در ایران حکومت داشتند و محمد خوارزمشاه به خاطر رنجشی که از خلیفه داشت، می‏خواست عباسیان را براندازد و سیدی از خراسان به نام علاءالدین ترمذی را به خلافت بنشاند.

رویارویی خلیفه الناصر با شرق خلافت (ایران)

در سال 614 ق / 1217 م، محمد خوارزمشاه با سپاهی که تاریخ نگاران آن را تا 300 هزار تن رقم زده‏اند با آهنگ برکناری خلیفه رهسپار بغداد شد.
ناصر خلیفه چون یارای پایداری با او را نداشت، برای دوام دولت خود از هیچ کاری رویگردان نبود.
در نتیجه با غوریان وارد مذاکره شده، آن ها را علیه خوارزمشاهیان تحریک می‏کرد .همچنین احتمال اثبات نشده ای وجود دارد که وی ،مغول را به دشمنی و یورش به کشورهای خوارزمشاهی برانگیخته باشد. در صورت پذیرش این احتمال تحریک این خلیفه را باید یکی از انگیزه‏های یورش مغول به ایران دانست.

لشکر کشی خوارزمشاه به سوی بغداد

چون لشکر خوارزمشاه به همدان رسید، شیخ شهاب الدین سهروردی سرکرده رسمی صوفیه بغداد، به نمایندگی از سوی خلیفه نزد خوارزمشاه آمد و شاه با سردی و بی اعتنایی تمام او را پذیرفت.
شیخ از ویژگی های آل عباس و وصف ناصر، سخنانی ایراد و اضافه کرد که یورش به آل عباس شوم است و با آوردن احادیث و اخبار، یادآور شد که این گفته‏اش بی ارزش نیست.
خوارزمشاه خواسته او را رد کرده، پاسخ هایی درشت داد و گفت: سیدی از اهل بیت به جای آن ها خواهم نشاند که دارای اخلاق و سرشتی نیک باشد.
عاقبت نماینده با ناامیدی و بدون کسب پیروزی به دربار خلیفه بازگشت و خلیفه به ناچار در صدد جلوگیری از تهاجم خوارزمشاه شد، ولی خوارزمشاه به جهت سرمای سخت از حلوان جلوتر نرفت و این کار را به سال دیگر واگذار کرد.

در سال بعد به سبب یورش مغول به شرق ایران ( قلمرو خوارزمشاهی )، اوضاع به طور کامل دگرگون شد و خلیفه رهایی یافت.

ظاهر خلیفه عباسی

« 623- 622 ق / 1226-1225 م»

پس از وفات ناصر، پسرش محمد، ملقب به ظاهر بالله که مدت ها در زندان پدر بود و در آن هنگام 52 سال داشت، به خلافت رسید.
او مردی دادگر و با انصاف بود که دستگاه جاسوسی پدر را از میان برداشت. این خلیفه به تربیت دانشمندان و پیشرفت آن ها توجه زیادی داشت.

دوران خلافت او نه ماه و چهارده روز طول کشید و در سال 623 ق / 1226 م چشم از جهان فرو بست

مستعصم خلیفه عباسی

« 656- 640 ق / 1258-1242 م»

با درگذشت مستنصر، پسرش ابو احمد عبدالله ملقب به المستعصم بالله به سال 640 ق / 1242 م بر تخت خلافت نشست. وی به خواندن کتاب علاقه نشان می‏داد. دربار این واپسین خلیفه عباسی، محل کشمکش و نزاع بین امیران گوناگون و پیروان مذاهب مختلف بود.

مدت خلافت مستعصم 16 سال و 8 ماه و سن او بنا به گفته حمد الله مستوفی در تاریخ گزیده، 46 سال و سه ماه بوده است. بدین ترتیب با مرگ مستعصم، سلسله عباسی پس از چند سده سیادت مادی، مذهبی و دینی فرو پاشید و از میان رفت.

دربار مستعصم

مستعصم در 642 ق / 1244 م، وزارت خویش را به مؤید الدین مشهور به ابن العلقمی که مذهب شیعه داشت، سپرد.
او به هواداری از اهل تشیع برخاست و در مقابل،
ابوبکر، پسر مستعصم به هواخواهی ازاهل سنت قد برافراشت و بر اهل تشیع ناروایی های زیادی روا داشت.
به همین دلیل ابن العلقمی از خلیفه رنجید و زمانی که هلاکو آهنگ بغداد را نمود، دربار خلافت گرفتار چند دستگی و ناسازگاری های خانمان بر انداز بود.

خلیفه و حمله ی مغول

هلاکو خان مغول بعد از حمله به ایران ،از همدان، نمایندگانی نزد خلیفه فرستاد و نمایندگانی از بغداد به خدمت هلاکو آمدند.
هلاکو از خلیفه درخواست کرد که بر علیه اسماعیلیان با او همداستان شود، ولی درخواست او بدون پاسخ ماند. خلیفه از این فرصت مناسب استفاده نکرد و در مقابل مغول ها به سوی بغداد سرازیر شدند.
خلیفه که در آن زمان توان گردآوری نیرو و پایداری نداشت با سپاهی کوچک که برای دفاع گسیل داشته بود، به آسانی شکست خورد و مغولان دست به چپاول شهر زدند و دیوارهای آن را ویران نمودند.
کوشک خلیفه چپاول شد و خلیفه را با شماری زیاد از خویشانش به بیرون شهر برده و همه را به قتل رساندند.
در برخی از تواریخ آمده که خلیفه را در نمد پیچیده و آن قدر مالیدند تا درگذشت.

منبع- سایت رشد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قادر خلیفه عباسی

« 422-381 ق / 1031- 991 م»

ابوالعباس احمد بن اسحاق پسر مقتدر و ملقب به قادر بالله در رمضان سال 381 ق / نوامبر 991 م، به کمک بهاءالدوله دیلمی به خلافت رسید و مدت چهل و یک سال خلافت کرد و در سن 86 سالگی و به سال 422 ق / 1031 م چشم از جهان فرو بست.

گفته می‏شود که القادر بالله، خلیفه‏ای دادگر و کاردان بود که در سامان دادن به کارهای کشوری شایستگی و خرد فراوان نشان می‏داد. جایگاه امیرالامرایی
بغداد را پس از مرگ بهاءالدوله، در 403 ق / 1012 م، پسرانش: سلطان الدوله، شرف الدوله و جلال الدوله داشتند.

قایم خلیفه عباسی

« 467-422 ق / 1074-1031 م»

قادر خلیفه عباسی در سال 414 ق / 1023 م، پسرش ابو جعفر عبدالله را با لقب القایم به امرالله به جانشینی خود برگزید. قایم که به مدت 9 سال به همراه پدر در خلافت شرکت داشت، در دادگری و انصاف کوشش فراوانی می‏کرد. وی مردی فاضل و دانشمند بود و اشعاری زیبا می‏سرود.مدت خلافت او چهل و چهار سال و دوازده روز بود.

در زمان خلافت وی در 437 ق / 1045 م، واپسین امیرالامرای
آل بویه در بغداد «ملک رحیم» به دست طغرل سلجوقی گرفتار و در دِژ تَبَرک زندانی شد و بدین ترتیب نفوذ امرای آل بویه در دربار خلافت به پایان رسید.
از بزرگ ترین رویدادهای چیرگی آل بویه بر بغداد، برپایی حکومت
خلفای فاطمی مصر بود که در سال 297 ق / 907 م، در تونس امروزی برقرار شد و در 356 ق / 967 م، نفوذشان تا کرانه‏های رود نیل گسترش یافت و شهر قاهره به یادگار این پیروزی و به عنوان پایتخت این کشور بنا شد.

در دوره خلافت
قایم، بغداد نیز سخت در معرض خطر فاطمیان قرار گرفت. پیدایش سلجوقیان ، که از ناتوانی غزنویان سود جسته به خراسان آمده و در آن جا سلسله‏ای بر پا داشتند، برای خلیفه بغداد نعمتی بس بزرگ به شمار می‏رفت، زیرا بر خلاف آل بویه، سلجوقیان سنی مذهب بودند و آشکارا به خلیفه دلبستگی نشان می‏دادند.

روابط خلیفه و طغرل به صورتی بود که بعد از فتنه ی بساسیری ، قایم به پاس خدمات طغرل برای بازگرداندن مجدد او به خلافت ، او را به لقب «السلطان الشرق و الغرب» یا پادشاه خاور و باختر مفتخر ساخت.

قایم در 452 ق / 1060 م، پسر خود عبدالله را با لقب المقتدی جانشین خود نمود. او تا سال 467 ق / 1074 م، زنده بود و شاهد دوران طغرل و جانشینش بود تا این که در زمان پادشاهی ملک شاه پسر اَلپ ارسلان در سن 76 سالگی چشم از جهان فرو بست. ابوالفتح منصور شیرازی و ابونصر محمد موصعی از کسانی بودند که وزارت این خلیفه را بر عهده داشتند.


شورش های دوره ی قائم

از رویدادهای بزرگ این دوره،
  • شورش شافعیان
  • حنبلیان
  • سرکشی مردم بغداد به گلایه از ستم و بیداد سپاهیان طغرل
  • شورش بساسیری
را می‏توان نام برد.


دربار قائم و سلجوقیان

مقارن ورود طغرل به بغداد، اختیار کارها در دربار قایم، در دست نوکرانی از غلامان پیشین بهاءالدوله دیلمی، به نام ابوالحارث ارسلان بساسیری بود که سرکرده و فرمانده لشکریان ترک نیز بود و خلیفه در برابر او و یارانش، نیرو و توانی نداشت، به ویژه از سال 446 ق به بعد که پنهانی با مستنصر فاطمی علیه خلیفه سازش هایی در نهان کرده بود.
از این رو، پایان بخشیدن به کار بساسیری و نفوذ وی در بغداد کار آسانی نبود.

طغرل به مدت 13 ماه در بغداد ماند و به فرمان خلیفه قایم در روز جمعه، هشت روز مانده به آخر ماه مبارک رمضان سال 447 ق / 16 دسامبر 1055 م، در بغداد به نام خلیفه خطبه خواند.

خلیفه دختر داود، برادر طغرل و خواهر اَلپ اَرسلان را به همسری گرفت، به این ترتیب بین دو خاندان سلجوقی و عباسی پیوند خویشاوندی برقرار

مقتدی خلیفه عباسی

«487 -467 ق / 1094- 1074 م»

پس از درگذشت
قایم، ابوالقاسم عبدالله ملقب به المقتدی، بر تخت خلافت نشست. برخی از تاریخ نگاران او را پسر قایم و برخی دیگر از نوادگان قایم دانسته‏اند. مقتدی خلیفه‏ای دادگر و کاردان بود.مقتدی در سال 487 ق / 1094 م، پس از نوزده سال و اندی خلافت چشم از جهان فرو بست.
این خلیفه هم دوره با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. ملکشاه در 480 ق / 1087 م، جهت تحکیم هر چه بیشتر دوستی و مناسبات، دختر خود را به همسری خلیفه درآورد.

خلافت و دولت سلجوقی

دولت سلجوقی در زمان ملک شاه «465 - 485 ق / 1072 - 1092 م» قدرت مطلقه و فرمانروای سرزمین های خلافت شرقی بود که دوران جدیدی در تاریخ اسلام با پیدایش این سلسله آغاز شد. برای نخستین بار قوم ترک بر بیشتر جنوب غربی آسیا استیلا یافت و در نتیجه قدرت سیاسی، دستگاه خلافت را به دست آورد.
در عین حال مایه خوشبختی عباسیان آن بود که
سلجوقیان سنیّان مومنی بودندکه بر مذهب خود نیز باقی ماندند و در نتیجه برای همکاری با خلفا پیشقدم شدند و با دستانی آهنین مانع کار دسیسه گران اسماعیلی گردیدند.

اما کل قضیه این نبود؛ سلجوقیان و جنگاورانشان نیز مانند
غزنویان پیش از خود، مسحور فرهنگ ایرانی شدند که توسط فردوسی به اوج خود رسیده بود. سلجوقیان زبان فارسی را به عنوان زبان مردمان تعلیم و تربیت دیده پذیرفتند که این زبان به زودی، زبان محاوره زندگی روزانه شد.
در این امر یکی از بزرگ ترین وزیران تاریخ اسلام، نظام الملک «408 - 485 ق / 1018 - 1092 م»، دستیار ایشان بود که فرمانروایی ملکشاه تحت تأثیر شخصیت نظام الملک قرار گرفته و دولت سلجوقی را به صورت قدرت فرهنگی، نظامی و تشکیلاتی در خاور میانه درآورد

مستظهر خلیفه عباسی

« 512- 487 ق / 1118-1094 م»

پس از مرگ
مقتدی، پسرش ابوالعباس احمد، ملقب به المستظهر بالله بر تحت خلافت نشست. او نیز از جمله خلفای خوش نام و دادگر عباسی است که به عدالت و بخشندگی شهرت دارد.

از هنرهای این خلیفه داشتن خطی خوش و سرودن شعرهای نغز بود. این خلیفه با برکیارق پسر
ملکشاه سلجوقی هم دوره بود که در سال 512 ق / 1118 م پس از 25 سال خلافت چشم از جهان فرو بست.

مسترشد خلیفه عباسی

« 529- 512 ق / 1134-1118 م»

پس از درگذشت
مستظهر، پسرش ابو منصور فضل بن مستظهر، ملقب به مستر شد، خلیفه عباسی شد.مدت خلافت این خلیفه 17 سال و 6 ماه و 20 روز بود.
این خلیفه مردی خوش سخن و در عین حال خودخواه و خودپسند بود.

خلیفه و سلاطین سلجوقی

در زمان او بین دو پادشاه سلجوقی عراق و خراسانی «سلطان مسعود و سلطان سنجر» ناسازگاری و کشمکشی درگرفت که خلیفه از این آشفتگی اوضاع نیرو گرفت.
او به تدریج کارها را در دست گرفت و مصمم شد تا مسعود سلجوقی را که خود را اختیار دار
بغداد می‏دانست، شکست دهد. از این رو به آذربایجان آمد، ولی شکست خورده و اسیر شد.
پس از آن سلطان سلجوقی دستور داد که او را با احترام به خیمه آورند و چند تن را به نگهبانی‏اش گماشت.

عاقبت مقرر شد تا خلیفه در برابر پرداخت وجهی به سلطان آزاد شود، اما چند روز پس از آن، چند تن که گفته می‏شود از فداییان اسماعیلی بودند به خیمه حمله برده، خلیفه را به قتل رساندند.
منبع-سایت دانشنامه رشد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

راضی خلیفه عباسی

«329 -322 ق / 940-934 م»

با مرگ
قاهر در زندان، راضی به عنوان جانشین او، خلیفه اعلام شد.
در این هنگام قدرت واقعی به دست فرمانده سپاه، ابن یاقوت حاجب افتاد که علاوه بر فرماندهی سپاه توانست به جای وزیر، تسلط بر دستگاه مالی را نیز به دست آورد.
ولی دوران اقتدارش کوتاه بود. راضی بار دیگر خود قدرت را به دست گرفت و ابن مقله را به وزارت گماشت. سپس کوشید تا اوضاع و احوال را آرام کند و در نتیجه شیعیان افراطی و حنبلیان را شکنجه می‏داد، با این وجود تحمل دشواری های فزاینده مالی بیش از قدرت خلیفه بود.

راضی پس از 6 سال و 2 ماه حکومت در ربیع الاول 329 ق / دسامبر 940 م چشم از جهان فرو بست.

اوضاع ایلات در دوه ی راضی

این دوره، آغاز زمانی بود که ایالت های ایرانی نزدیک به بغداد به دست رهبران محلی افتاد و در نتیجة نظر دستگاه خلافت را برای پذیرش فرمانروایی خود ، جلب کردند. پس از شورش مرداویج، علی بن بویه دیلمی در فارس مستقر شد و ابن اِلیاس، کرمان را تصرف کرد. این دو، امور مالی آن ایالت های را زیر نظر داشتند و در فرستادن پول هایی که باید به بغداد برسانند، تأخیر می‏کردند. حتی در هلال حاصلخیز، فرمانداران با تحصیلداران دست به یکی کرده بودند تا از دادن پول هایی که باید به حکومت مرکزی بپردازند، شانه خالی کنند. امیر حَمدانی در موصل، بنو بریدی در اهواز و ابن رائق در بصره، نیز همین کار را کردند.

ابن رائق امیر الامراء خلیفه

چون برای خلیفه ممکن نبود که مدت زیادی بتواند احتیاجات دستگاه خود را بدون رسیدن پول از خارج فراهم کند، در نتیجه ابن رائق، مشروط بر آن که دست وی برای تسلط بر سپاه و مالیه باز باشد حاضر شد تا به خزانه بغداد پول برساند.

بنابراین، خلیفه که همه او را ترک گفته بودند، راضی شد تا به ابن رائق عنوان امیر الامراء بدهد و فرمان داد که در خطبه پس از نام خلیفه، نام ابن رائق نیز ذکر شود.
در ذی الحجه 324 ق / نوامبر 936 م، ابن رائق به بغداد وارد شد و از آن پس امیری بود که به نام خلیفه‏ای اسمی تمام قدرت را در تصرف داشت.
سلب قدرت از خلیفه در واقع مقدمه آن بود که امپراتوری اسلامی پاره پاره شود، مراکز جدید سیاسی و عقلی توسعه پیدا کند و فرهنگ های محلی از نو آشکار شود.

عصر تازه‏ای آغاز شد که در آن زبان عربی، در حالی که اهمیت خود را از لحاظ زبان مقدس قرآن که وسیله تعلیم و تعلم است، حفظ کرد، ولی از مقام زبان ادبی امپراتوری بودن، سقوط کرد. افزون بر این، ایالت های غربی به شکل روز افزون جدا مانده و به صورت واحدهای مستقل درآمده بودند.
در صورتی که عناصر ایرانی و ترک آماده می‏شدند که بر حیات سیاسی سرزمین های اسلامی واقع در شرقِ بیابانِ میان
سوریه و میانرودان تسلط کامل پیدا کنند.

متقی خلیفه عباسی

« 333-329 ق / 944-940 م»

پس از وفات رضی، با اعمال نفوذ ابن رائق، امیرالامرای
بغداد، بنا به صوابدید او، ابوالحق ابراهیم بن المقتدر ملقب به المتقی بالله به خلافت رسید.

در این دوره، از خلافت و اقتدار آن، جز نامی باقی نمانده بود و همه بزرگان و امیران خواستار امیرالامرایی بودند و متقی در دست امیران و فرمانروایان دیگر ایالت ها همچون: البریدی در
خوزستان، ابن رائق و امرای آل حمدان که با یکدیگر کشمکش داشتند، بازیچه‏ای بیش نبود.

متقی در سال 331 ق / 942 م، شخصی به نام «توزون» از امیران و بزرگان ترک را به امیر الامرایی برگزید.
یک سال بعد توزون با خلیفه بنای ناسازگاری گذاشت و خلیفه ناچار به رقه گریخت. سرانجام در 333 ق / 944 م به دست توزون گرفتار و کور شد. مدت خلافت متقی سه سال و یازده ماه بود.

مستکفی خلیفه عباسی

« 334- 333 ق / 945-944 م»

توزون پس از برکناری و کور کردن
متقی، پسرش ابوالقاسم عبدالله را ملقب به المستکفی به خلافت نشاند.
نیرو و نفوذ توزون چندان نپایید و چون به بیماری فلج گرفتار شد جان سپرد و دبیری به نام محمد بن شیرزاد جای او را گرفت.

امیر الامرایی شیرزاد نیز دوامی نداشت، زیرا امیر
آل بویه که در این هنگام خوزستان و کرانه‏های آن را به چنگ آورده بود، به بغداد آمد و بدون جنگ و خون ریزی در سال 334 ق / 945 م، وارد بغداد شد.

خلیفه که در حق او احترامی فراوان روا می‏داشت، سکه‏ای به نام او زد و او را معز الدوله نامید. خلافت مستکفی یک سال و چهار ماه به طول انجامید

مطیع خلیفه عباسی

« 363-334 ق / 973-945 م»

روی کار آمدن مطیع و آل بویه

نابسامانی های گوناگون دستگاه حکومت، خلع خلفا و وزیران، وضع خودسرانة ترکان و مشاجرات میان فرقه‏ها و مذاهب کلامی، همگی راه را برای ظهور تغییرات سیاسی در قسمت شرقی هلال حاصلخیز هموار می‏کرد. بار دیگر، همان گونه که در انقلاب عباسی اتفاق افتاد، فاتحان خارجی از شرق بر سر کار آمدند.
آنان از سرزمین
دیلم واقع در جنوب باختری بحر خزر بودند که به نام خاندان فرمانروای ایشان آل بویه خوانده می‏شدند.
احمد، امیر آل بویه که در 334 ق / 945 م،
بغداد را متصرف شد، پس از برکناری مستکفی، فضل بن مقتدر ملقب به المطیع بالله را در همان سال به خلافت نشاند و حکومت را در دست گرفت.
از آن پس، خلیفه یا امیر المؤمنین، محکوم حکم خاندانی شد که بر پایه دینی به برتری او معترف نبود و از سوی دیگر خلفا مورد حمله این خاندان قرار نمی‏گرفتند، چرا که آل بویه از این که اینان منطقه نفوذ خود را در جای دیگری مستقر کنند و اسباب خطر بیشتری شوند، بیم داشت.

به هنگام خلافت
مطیع، وزارت با عبدالرحمن سامری و امیرالامرایی بغداد، با احمد آل بویه ملقب به معزالدوله بود. پس از درگذشت معزالدوله، پسرش عزالدوله بختیار جای او را گرفت «356 ق / 967 م».

از رویدادهای مهم زمان مطیع

  • یورش ناصرالدوله حمدانی و ترکان به بغداد
  • شورش قرامطه در دمشق بود


یورش حمدانی و ترکان توسط معزالدوله و شورش قرامطه به وسیله پسرش عزالدوله در هم کوبیده شد.

مطیع به خاطر دچار شدن به بیماری فلج در سال 363 ق / 973 م، جایگاه خود را به پسرش عبدالکریم ملقب به
الطایع بالله داد

طایع خلیفه عباسی

« 381- 363 ق / 991-973 م»

مطیع به خاطر دچار شدن به بیماری فلج در 363 ق / 973 م، جایگاه خویش را به پسرش عبدالکریم ملقب به الطایع بالله واگذاشت.

طایع خلیفه و آل بویه

با انتخاب طایع به عنوان خلیفه جدید، ترکان بغداد بر علیه عزالدوله بختیار برخاستند. عزالدوله به واسط گریخت و در چندین جنگ از ترکان شکست خورد و ناگزیر از عضدالدوله عمو زاده خود که فرمانروای فارس بود، کمک خواست. عضدالدوله هم با نیرویی گران بغداد را به چنگ آورد و ترکان را به سختی شکست داده آن ها را گوشمالی نمود و عزالدوله را

بار دیگر بر بغداد مسلط ساخت.
در این اوضاع و احوال، خلفا خود را در وضع پریشانی احساس می‏کردند، اما آن چه که از ناراحتی آن ها می کاست، آن بود که افراد خاندان
آل بویه غالباً با یکدیگر نزاع و دشمنی داشتند و ایالت های متصرفی ایشان در شرق ایران در دست افراد مختلف این سلسله بود که تنها در دوره عضدالدوله «366 - 372 ق / 976 - 983 م»، دولت مرکزی مقتدر وجود خارجی پیدا کرد.

در سال 367 ق / 977 م، عضدالدوله، عزالدوله را از بغداد بیرون راند و خود جای او را گرفت. عزالدوله در جنگی با عضدالدوله دستگیر و کشته شد.

عضدالدوله در بغداد به نوسازی خرابی های دوره نابسامانی پرداخت، بازارها و مساجد را نوسازی کرده، پل های خراب شده را ترمیم و بیمارستان های عضدی را بنا نمود. پس از مرگ عضدالدوله در 372 ق / 983 م، پسرانش:
صمصام الدوله، شرف الدوله و بهاءالدوله بر بغداد فرمان راندند.
بهاءالدوله در 381 ق / 991 م، بر طایع خشم گرفت و او را از
خلافت برداشت و القادر بالله را به جای او نشاند. طایع هفده سال و نه ماه خلافت کرد.
منبع-سایت دانشنامه رشد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

معتضد خلیفه عباسی

« 289-279 ق / 902-892 م»

در زمان حیات
معتمد خلیفه پیشین با توافق های به عمل آمده، مقرر شده بود که پس از معتمد برادر زاده‏اش ابوالعباس احمد بن موفق، ملقب به معتضد جانشین او باشد. تعیین این جانشینی توسط پدر معتضد یعنی موفق و پیش از مرگ معتمد، دشواری های خاصی را به همراه داشت.
معتضد خلیفه‏ای با اراده، نیرومند، مقتدر ، کاری و کاردان بود.
معتضد پس از نه سال و نه ماه خلافت در سال 289 ق چشم از جهان فرو بست.



سامان دادن به امور مالی

خزانه بار دیگر تهی شده بود و دستگاه خلافت بر ایالت ها تسلطی نداشت. خلیفه تازه کوشش های زیادی به عمل آورد تا وضع مالی را بهبود بخشد و با توسل به تدابیر مسالمت آمیز از مبارزات مذهبی جلوگیری کند. برای آن که پولی به دست آورد و قبل از هر چیز، حقوق مأموران دولتی و درباری را بپردازد، از یکی از دبیران شیعه، احمد بن فرات، که در خلافت سابق او را از زندان رهایی بخشیده بود، مدد خواست؛ این شخص تنها فردی بود که از جهت داشتن ارتباط با فرمانداران مختلف می‏توانست پول لازم را برای خلیفه فراهم کند.

سرکوب شورش ها

معتضد با کمک وزیرش، عبیدالله بن سلیمان، و همچنین کمک بنده آزاد شده و رئیس ستادش، بَدر، تلاش هایی را که برای شورش در ایران صورت می‏گرفت خنثی و شخصی به نام رافع را که هوا خواه علویان در طبرستان شده بود، سرکوب کرد.

تسلط مجدد بر ایالات

همچنین در باز گرداندن قدرت خلافت به ایالت فارس، که جانشینان ابودُلَف از آغاز قرن در آن، امارت مستقلی تأسیس کرده بودند، به کامیابی دست یافت. او همچنین با فتح مجدد آمِد «286 ق / 899 م»، مانع حمله بیزانسیانی شد که در صدد بودند از گرفتاری های دستگاه خلافت بهره برداری کنند و تا سرزمین های اسلامی راه یابند.

بهبود اوضاع داخلی

مهم تر از همه آن بود که معتضد توانست به وضع داخلی بهبود بخشد.

  • نخست در طرفداری از اعتقادات اهل سنت وضع ثابتی اختیار کرد و از همان آغاز خلافت انتشار آثار کلامی را ممنوع ساخت. در عین حال رسمی را که ضبط اموال بدون وارث به دست دولت را که فقیهان حنبلی نامشروع می‏دانستند، مشروع دانست.

  • ولی در عین حال مراقب بود تا مدعیان علوی را نیازارد و با رهبران زیدی طبرستان روابط نیکویی برقرار کند.

  • در همین دوره نخستین نشانه‏های نهضت قرمطیان که مدت چندین سال نظام خلافت را تهدید می‏کرد، آشکار شد.

  • سامانیان در زمان او در خراسان و ماوراءالنهر نیرو گرفتند و به گونه‏ای که در تاریخ صفاریان ذکر شده عمرو لیث جانشین یعقوب را گرفتار و به نزد خلیفه فرستادند.

    مکتفی خلیفه عباسی

    « 295- 289 ق / 902 - 908 م»

    پس از وفات
    معتضد، پسرش ابو محمد، ملقب به المکتفی بالله به خلافت رسید. در زمان این خلیفه، تهدید قرامطه هم در عربستان و هم در سوریه شدت یافت.
    مکتفی در 295 ق / 908 م از جهان چشم فرو بست که این خود آغاز دوره‏ای از بحران های جدید در نظام خلافت عباسیان بود.

    قرمطیان در دوره مکتفی

    درست معلوم نیست که چه روابطی قرامطه سوریه و عربستان را به یکدیگر پیوند می‏داده است، محتمل است که از آن پس شورشیانی که در سوریه به کار می‏پرداختند، استقلال کامل داشته‏اند و دیگر میان ایشان و مؤسسان آینده دولت فاطمی یا رقیبان ایشان در بحرین که دولت کوچک محلی تشکیل داده بودند، هیچ گونه ارتباطی هم برقرار نبوده باشد.

    به هر حال کوشش های ایشان برای برانگیختن مردم به سختی سرکوب شد و پس از حالت تمردی که میان سال های 288 تا 290 ق / 901 تا 903 م، در سوریه برقرار بود، چندین شهر مهم و از جمله
    دمشق، به تصرف نیروهای خلیفه درآمد و نظم در این سرزمین استقرار یافت. رهبر قرامطه، صاحب الخال، پس از دستگیری و زندانی شدن در بغداد، در معرض همگان مورد شکنجه قرار گرفت. پس از آن آشوب های کوچک مقطعی معدودی از قرمطیان در این ناحیه اتفاق می‏افتاد.

    پایان طولونیان

    علاوه بر این، دخالت نیروهای خلافت در سوریه، که متهم به بی کفایتی در نگاهداری نظم در سرزمین های سپرده به ایشان بودند، سبب پایان یافتن استقلال طولونیان شد و در 292 ق / 905 م، با حمله سریعی، بار دیگر مصر تحت تسلط بغداد درآمد.

    نظام اداری

    وزارت

    مکتفی نیز در دوران خلافت کوتاهش کوشید تا دستگاه حکومت خود را از اقتدار بیشتری برخوردار سازد. این هدف با سپردن وزارت به قاسم بن عبیدالله که در خلافت پیشین از قساوت و سنگدلی خود یادبودی ماندگار بر جای گذاشته بود، به انجام رسید. هدف قاسم آن بود که خود را از شر بَدر که رئیس سپاه بود ،خلاص کند و به همین جهت یکی از رؤسای دیوان جیش «سپاه» سابق خود را به جای او گماشت.
    بدین ترتیب از نفوذ امیران ترک به صورت محسوسی کاسته شد و عملیات نظامی زیر نظر وزیر که به عنوان دستیار و رایزن خلیفه، هم بر دستگاه اداری و هم بر دستگاه نظامی تسلط داشت، صورت می‏گرفت.
    وزارت ها به صورت دسته جمعی تحت نظر اداره دیوان مرکزی « دیوان کاخ »، قرار داشت که همه نامه‏ها و درخواست ها به آنجا می‏رسید و از همان جا دستورهای لازم به دیوانهای مسئول صادر می‏شد، تا به موقع اجرا گذاشته شوند.

    امور مالی

    برای شرق و غرب جهان اسلامی، دیوا ن های مالی خاصی تأسیس و سالم ترین راه ها برای اخذ مالیات برقرار شد و به این ترتیب خزانه خلافت به منابع مالی مورد نیاز دست یافت. ولی یک چیز هنوز باقی بود و آن این که سرپرستی دیوان مالیه با دبیران شیعی بود که معتضد ناچار به آنان توسل جسته و اینک وزیر تازه به خصومت با آنان برخاسته بود.

    با آن که خلیفه موفق شد چند تن از ایشان را از کار برکنار کند و برای رسیدن به این منظور به زور توسل جست، ولی با وجود این با احمد بن
    فرات نیرومند نتوانست کاری از پیش برد و به همین جهت منتظر ماند تا پس از مرگ او، گریبان برادرش علی بن فرات را گرفت و با بازخواست حساب دقیق از وی، او را به خاک سیاه نشاند. اما خود پیش از آن که کاملاً به مقصود برسد، از دنیا رفت، و علی بن فرات با زیرکی تمام از چنگ عباس جانشین قاسم گریخت و توانست بار دیگر قدرت سابق خود را به چنگ آورد.

    مقتدر خلیفه عباسی

    « 320- 295 ق / 932-908 م»

    با مرگ مکتفی در 295 ق، دوره بحران جدیدی در نظام
    خلافت عباسیان آغاز شد. مسأله جانشینی که وی هیچ پیش بینی خاصی برای آن نکرده بود، سبب پیدا شدن گفت و گوهای فراوانی میان رؤسای دیوان شد که بنا بر مسئولیت خود می‏بایستی خلیفه جدیدی تعیین کنند.

    اختلاف عقیده‏های موجود میان دو گروه اصلی در دستگاه اداری در این زمان صورت آشکار پیدا کرد و عباس وزیر ناگزیر می‏بایستی نظر یکی از دو گروه را که سرپرستی آنان به ترتیب با علی بن عیسی و علی بن
    فرات بود بپذیرد.

    دودیدگاه در مورد خلافت

    • نظر گروه اول آن بود که از جعفر پسر سیزده سالة خلیفه در گذشته، صرف نظر شود و نوه با تجربه متوکل که به نام بن مُعتز شناخته شده بر تخت خلافت جلوس کند. معتز امیر در مسایل سیاسی مهارت داشت و آماده بود تا کوشش های مکتفی را برای مبارزه با عناصر مخالف دنبال کند. برخی از دبیران معتقد بودند که می‏توانند با او همکاری کنند و قدرت تزلزل یافته دستگاه خلافت را به آن باز گردانند.

    • ولی نظر گروه دوم بر آن بود که جعفر، علی رغم خردسالی‏اش، خلیفه اعلام شود و چنان باشد که در آینده قدرت واقعی در دست وزیر باشد و همچنین به نهضت شیعی اجازه داده شود که آزادانه سیر خود را ادامه دهد.

    خلافت یک روزة معتز


    خلافت مقتدر، دوره ای از تزلزل سیاسی

    با این وجود خود سری ابن فرات چندان دوام نیافت، و خلافت مقتدری که مدت بیست و چهار سال دوام یافت، دوره حکومت متزلزلی بود. با آن که خلیفه، که در آغاز با رایزنی گونه‏ای از شورای نیابت سلطنت را که شامل جمعی متشکل از مادر، یکی از عموهایش و چند تن از خواجگان دربار می شد تشکیل داده بود، به وزیر خود در همه مسایل آزادی عمل داده بود، با این اوصاف این حق را برای خود محفوظ نگاه داشت که چنانچه سیاست وزیرش مورد رضایت او نبود وی را بر کنار کند - و در صورت لزوم او را به محاکمه بکشاند - در مجموع این حقی بود که آن را به کار می‏برد و در استفاده از آن افراط می‏کرد. نتیجه آن شد که در زمان این خلیفه، چهارده وزارت تشکیل شد و بعضی از اشخاص، همچون ابن فرات و علی بن عیسی، چندین بار عهده دار این منصب شدند.
    اگر چه این وزراءسعی در حفظ اقتدار خلافت داشتند اما،
    پریشانی پایدار در استان ها و حتی آنهایی که به پایتخت بسیار نزدیک بودند، جنگ های پایان ناپذیر، تقلب و نادرستی از عواملی بودند که مایه تهی شدن خزانه می‏شد.
    در صورتی که با همه این احوال، خلیفه باز هم در بند تأمین هزینه‏های شکوه و تجمل دربار و خدمت گزاران و محافظان خود بود که شمار آنان به چند هزار نفر می‏رسید.

    همین دشواری ها سبب شد که پرداخت ماهانه سربازان عقب بیفتد و شورش هایی صورت بگیرد که تعداد آنها در پایتخت در نیمه دوم خلافت مقتدر رو به افزایش گذاشته بود.

    یکی از این شورش ها در محرم 317 ق / مارس 929 م، به خلع موقت خلیفه انجامید.
    سه سال بعد امیر مؤنس که حالا قدرت نظامی خلافت را در دست داشت، پس از آن که در شورش 317 ق / 929 م نقش مبهمی ایفا کرد، آشکارا بر ضد مقتدر، طغیان نمود و خلیفه در رأس سپاهیانی که نسبت به او وفادار مانده بودند، از پایتخت خارج شد؛ اما در جنگی که پس از این خروج از پایتخت رخ داد، به قتل رسید.


    نظام اداری

    وزیران

    اقتدار مالی وزیران دوره مقتدر

    وزیران این دوره، همگی در امور اداری بسیار ورزیده و بیشتر از کارشناسان مالی بودند.
    به همین جهت این افراد سعی داشتند که نظارت شدیدی بر گرفتن خراج از ایالت های مختلف که مستقیماً عمل آنها با دستگاه خلافت بود، داشته باشند.
    اما مدت درازی بود که ماوراءالنهر و خراسان که پس از پیروزی
    سامانیان بر عمر بن لیث صفاری در 287 ق / 900 م، در دست آنان بود، و عملاً استقلال داشت.
    برای بر قرار کردن تعادلی میان درآمد و هزینه، وزیران به روش های انحرافی همچون وام گرفتن از صرافان متوسل می‏شدند.
    کار دخالت در عملیات نظامی که بنا بر پیشامدها ضرورت پیدا می‏کرد نیز با وزیران بود و به همین جهت این اشخاص بر سران سپاه تسلط داشتند.
    سیاست نیز به دست ایشان بود؛ از آن جمله با سفیران خارجی و به ویژه بیزانسیان که خلیفه آنان را با شکوه و جلال خیره کننده‏ای به دربار خود می‏پذیرفت، همین وزیران به گفت و گو می‏نشستند.

    مذاهب وزیران دوره ی مقتدر

    معتقدات دینی و سیاسی این وزیران متفاوت بود، ابن فرات مذهب تشیع داشت و طبیعتاً با کسانی همکاری می‏کرد که در نهضت تشیع با او همراه بودند.
    با آن که علی بن عیسی، اهل سنت بود و در عقیده خود بسیار استوار، اما با شورشهایی که حنبلیان عامل آن بودند، موافقت نداشت.
    از طرف دیگر نه تنها با تجمیل برنامه صرفه جویی در دربار که البته مورد پسند هم نبود در صدد تعادل هزینه و درآمد بود، بلکه می‏کوشید که مالیاتها و عوارض گزافی را که بنا بر عادت در موارد مختلف از مردم گرفته می‏شد، لغو کند.
    بر خلاف او خاقانی وزیر این گونه عناصر را تأیید می‏کرد و گروه های شیعه را که در بعضی از کوی های پایتخت گرد هم می‏آمدند به سختی آزار می‏داد.

    همکاری وزیران برای حفظ دستگاه خلافت مقتدر

    علی رغم این تمایلات متضاد، این سه وزیر کوشیدند تا از نظامی که هر سه به طور مساوی به آن دلبستگی داشتند، حتی در آن هنگام که مانند ابن فرات به مشروع بودن و حقانیت آن معترف نبودند، دفاع کنند.
    در دوره‏ای که قدرت خلیفه پیوسته در معرض خطر فرمانداران گوناگون بود، همه با نیرومندی و پشتکار برابر کار می‏کردند.



    مقابله با قرمطیان

    دیگر آن که قرامطه نیز قصد حمله داشتند و می‏بایستی پیوسته برای جلوگیری از ایشان چاره اندیشی شود.
    همه وزیران در برانداختن قرمطیان می‏کوشیدند، ولی بعضی همچون علی بن عیسی، مذاکره کردن را بر عملیات نظامی ترجیح می‏دادند و این امری بود که در آن زمان بسیار مورد نکوهش قرار می‏گرفت. در میان مسلمانان کسانی بودند که قرمطیان را به عنوان فرقه‏ای از فرق اسلام نمی‏شناختند، بلکه آنان را کافر می‏دانستند.

    از دست رفتن قدرت نظامی

    سال 312 ق / 924 م، نقطه عطفی در تاریخ سلطنت مقتدر به شمار می‏رود، زیرا حمله‏های قرمطیان، ابن فرات را که در آن هنگام برای سومین بار به وزارت رسیده بود، ناگزیر کرد که بار دیگر امیر مؤنِس را که به تازگی از پایتخت تبعید شده بود، به خدمت فرا خواند. از این پس قدرت نظامی که از پایان سده گذشته در اختیار وزیر بود، از تصرف او خارج شد و قدرت لشکری بر قدرت کشوری استیلا یافت.

    وزیران در فاصله‏های کوتاه، پیاپی بر سر کار می‏آمدند و بی کار می‏شدند، ولی هیچ یک از آنان نمی‏توانست بار دیگر قدرت و سلطه خود را بر امیر مؤنِس که رئیس شرطه «پلیس» و امیر لشکر بود، تحمیل کند و یا بحران های مالی را که وخیم شده بود از میان بردارد.



    قاهر خلیفه عباسی

    « 322-320 ق / 934-932 م»

    ابو منصور محمد، ملقب به
    قاهر، در دوره‏ای پرآشوب به خلافت رسید. قاهر نماینده کوششی بود که برای بازگرداندن اقتدار خلافت صورت می‏گرفت و پس از او و جانشینش راضی، انحطاط قدرت عباسی به طور ناگهانی و سریع آغاز شد.

    امور خارجی در این دوره به تدریج به دست فراموشی سپرده شد، ولی رفتار فرمانداران ایالت های نزدیک در جریان حوادث تأثیری قطعی داشت. از همه این عوامل مهم تر دسیسه‏هایی بود که صاحبان قدرت یا ثروت، پیرامون خلفا می‏چیدند تا آخرین رمق های قدرت و اقتدار خلیفه را نیز از ایشان سلب کنند.

    نخست چنان می نمود که دست برتر از آن مونس است؛ هر کس را که می خواست به وزارت می گماشت و به حاجب جدید، ابن یَلْبَق، آزادی عمل کامل داد.
    ابن یلبق در صدد حمله به قاهر خلیفه برآمد و مصمم شد تا قدرت خود را با لعنت فرستادن در ملاء عام به معاویه و زندانی کردن رئیس حنبلیان آشکار کند.

    ولی خلیفه نیرومندانه در مقابل او واکنش نشان داد. به فرمان او، مؤنس و ابی یلبق و پسر مؤنس دستگیر و اعدام شدند، با این حال خود خلیفه نیز با دسیسه‏ای که وزیر پیشین، ابن مُقْلَه فراهم آورد، سقوط کرد. نخست او را به زندان افکندند و چون از استعفا خود داری نمود، او را کور کردند. قاهر در جمادی الاولی سال 322 ق در زندان درگذشت.
  • منبع-سایت دانشنامه رشد
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

متوکل خلیفه عباسی «232 - 247 ق / 847 - 861 م»

دهمین نفر از خلفای عباسی (متوکل) پسر
معتصم است زندگی او آکنده از شرارت نفس و ظلم و ستم مخصوصاً به علویّین است.
پیوسته زائران مشاهده مشرّفه را تحت فشار قرار می داد و فتح بن خاقان که وزیرش بود با او همدستی می کرد در روایتی از
امیر المومنین علیه السلام نقل شده ست که حضرت فرموده است: دهمین نفر از خلفای عباسی کافرترین آنهاست.

متوکل در سال 236 دستور داد که حرم مطهر و بارگاه حضرت سید الشهداء علیه السلام را با زمین هموار ساختند و به منظور زراعت آب بر آن بست ولی هر چه تلاش کردند آبها به سمت روضه منوره جاری نشد و فقط اطراف قبر اّن حضرت می چرخید و این مسئله مایه حیرت مردم شده بود بدین جهت به سرزمین مقدس کربلا و روضه منوره حائر می گویند.

متوکل دشمنی سرسختانه ای با امیرالمؤمنین و اهلبیت و بطور کلی با شیعیان داشت به گونه ای که سخت ترین روزگار شیعه، دوران خلافت متوکل بوده است.
امام هادی علیه السلام به دستور متوکل از مدینه به سامراء، مرکز خلافت احضار، و در اّنجا تحت محدودیت شدید و اّزار فراوان قرار گرفته، و تا پایان عمر مجبور به اقامت در اّن شهر شدند.

مدت سلطنت متوکل چهار ده سال و نه ماه و نه روز طول کشید تا این که با همکاری پسرش
منتصر با جمعی از اتراک به قصر متوکل حمله ور شدند و او را به همراه وزیرش فتح بن خاقان در شب چهارشنبه، سوم شوال سال 247، کشتند.

شوخی های خطرناک از برنامه های رایج دوران حکومت متوکل بود همانند رها کردن
شیر در مجلس، رها کردن مار در آستین افراد، شکستن ظرف پر از عقرب در مجلس. . .



آغاز انحطاط

با جلوس متوکل که جانشین برادرش واثق شد، خلافت به مرحله ی تازه‏ای رسید که عموماً آن را مرحله انحطاط شمرده‏اند.

برخورد با معتزلیان

او از آغاز خلافت خود از آزارها و شکنجه‏هایی که به مردم برای آزمایش عقیده‏شان در مورد مخلوق بودن قرآن می‏دادند، جلوگیری کرد و اجازه داد که جسد ابن نصر خزاعی به خاک سپرده شود.
سپس اعتقاد داشتن به مخلوق بودن قرآن و بحث در اصول سنتی دین را ممنوع ساخت، و بدین ترتیب اصول کلامی معتزلی را محکوم کرد.
او برای آن که مبارزه با خطاها را مؤثرتر سازد، از گروهی خطیبان و علمای دینی دعوت کرد که در منبرها به رد کردن اصول عقاید معتزلیان یا طرفداران مذهب اختیار و تفویض بپردازند.

بر خورد با شیعیان

واکنش مخالف نسبت به معتزلیان، با تدبیرهایی که بر ضد شیعیان اتخاذ شده بود، همراه شد. آرامگاه حضرت سید الشهدا «ع» در کربلا ویران و با خاک یکسان شد «236 ق / 851 م»، امام دهم، حضرت علی هادی «ع» را از مدینه به سامرا آوردند که این امام ناگزیر تا زمان شهادتش در این شهر زندگی کرد؛ سرانجام خلیفه فرمان داد که هر کس به یکی از اصحاب پیامبر «ص» اسائه ادب کند، به مجازات مرگ با تازیانه محکوم شود.

برخورد با مسیحیان و یهودیان

افزون بر این، متوکل در بین سال های 235 - 239 ق / 850 - 853 م، فرمان هایی صادر کرد که بنابر آن فرامین، مسیحیان و یهودیان ناگزیر شدند که نشانه‏هایی را که پیشتر برای باز شناخته شدن آنان از مسلمانان وضع شده بود و غالباً از مراعات آن ها خودداری می‏کردند، کاملاً مراعات کنند.
به خصوص این که در دستگاه اداری وظیفه‏ای بر عهده داشته باشند، یا فرزندان خود را به آموزشگاه هایی بفرستند که زبان عربی فرا گیرند، منع شدند و مقصود از این همه سختگیری آن بود که جهودان و ترسایان کاملاً از مسلمانان جدا باشند، ولی در عین حال آزادی هایی که از صدر اسلام از آن ها برخوردار بودند به حال خود باقی بماند.

یک استثناء

با وجود این باید گفت که فرمان متوکل در حق تمامی مسیحیان یکسان اجرا نمی‏شده است، زیرا هنگامی که قبطیانی در مصر مسئوول اندازه گیری های بالا و پایین رفتن سطح آب رود نیل بودند، از کار برکنار کردند و حفر ترعه‏ای در عراق را به مسیحیان سپردند و همچنین ریاست خادمان خلیفه در کاخش به عهده شخصی مسیحی بود.
با آن که متوکل سیاست دینی مخالف با پیشینیان خود را اختیار کرده بود، اما از پیروی ذوق و سلیقه آنان برای ساختن بناهای با شکوه دست برنداشت.

سران ترک دردربار متوکل

متوکل سخت متوجه شکوه و جلال بود و در حکومت نیز، جنبه کاملاً استبدادی داشت. او از جمله معدود خلفای عباسی است که مدت چند سال از این که وزیری به خدمت برگزیند، خودداری کرد و شخصاً به کارهای کشور می‏پرداخت.
با وجود این در کاخش در کنار سران ترکی که منصب حاجبی داشتند، ترکان به عنوان ندیم و دبیر مورد مهر قرار می گرفتند، از جمله فتح بن خاقان معروف، و نیز مدیر و مدبری همچون عبیدالله بن یحیی بن خاقان که سبب شد بار دیگر سنت وزارت تجدید شود.

موقعیتی که سران ترک در دربار داشتند، همراه با رقابتی که میان پسران خلیفه وجود داشت، سبب مرگ فرمانروایی شد که یکی از مستبدترین و در عین حال مقتدرترین شخصیت های سلسله عباسی بود.
متوکل در شوال 247 ق / دسامبر 861 م، به دست سران ترکی که به هوا خواهی یکی از پسران او که نزدیک بود از جانشینی محروم شود، برخاسته بودند، به قتل رسید.

منابع:
مروج الذهب مسعودی، ج 4، ص 3.
منبع-سایت دانشنامه رشد
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:21  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قتل خلیفه متوکل به دست غلامان ترک، آغاز دورانی از هرج و مرج بود که در آن امیران ترک خلیفه‏ای را خلع می‏کردند و خلیفه دیگری را جایگزین او ساختند.
ابو جعفر محمد بن متوکل پس از متوکل برای مدت کوتاهی «حدود 6 ماه» به خلافت رسید.

در دوره کوتاه خلافت، او از سیاست ضد شیعی پدرش دست برداشت، اما سلطنتش به قدری کوتاه بود که اثری از خود بر جای نگذاشت.

موضوع مرگش که آیا به جهت بیماری بوده و یا این که به دلیل خوراندن سم توسط ترکان درباری به قتل رسیده، در پرده ابهام است.
پس از وی ابوالعباس احمد ملقب به
مستعین بالله جانشین او شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:21  توسط اطلس ایران وجهان  | 

معاویه در زمان پیامبر (ص)

منابع مقاله:

، ؛


 

زندگی معاویه در این دوره چیز خاصی را در برندارد جز اینکه بعدها او در تبلیغاتش به مردم شام گفته بود کاتب وحی و خال المؤمنین بوده است. او همچنین برای تحکیم موقعیت دینی خود گفته بود نحن شجرة رسول الله (ص) (1) او کسانی از راویان حدیث را نیز واداشت تا دهها حدیث در فضیلت او بسازند و در میان مردم رواج دهند مثلا از قول رسول خدا (ص) نقل کرده اند که فرمود: الامناء عند الله ثلاثة جبرئیل و انا و معاویه (2)

شاید لازم نباشد که ما مجهول بودن این مطلب را بررسی کنیم اما دراینجا بنظر می رسد که به دوسؤال پاسخ دهیم.

1 آیا معاویه کاتب وحی بود؟

اولا از وقتی که او مسلمان شد تا رحلت حضرت رسول مدت زیادی نبوده که کاتب وحی بودن فضیلتی برایش محسوب گردد چرا که طبق قولی، او در سال دهم مسلمان شد و آن زمان که پدرش در فتح مکه (سال هشتم) مسلمان شد او درنامه هایی پدرش را توبیخ کرد و سرزنش نمود که چرامسلمان شدی؟

البته عده ای هم گفته اند او در فتح مکه مسلمان شد.

ثانیا او کاتب وحی نبوده بلکه کاتب مراسلات بوده یعنی زمانی که در اثر گسترش اسلام ناچار شد مسلمان شود در اثر اینکه بین مسلمانان موهون و بی اعتبار بود عباس عموی پیامبر از آنحضرت خواست که امتیازی به معاویه بدهد تا او از خجلت بیرون بیاید حضرت برای رعایت تقاضای عم بزرگوارش او را کاتب مراسلات نمود.

چنانچه مسلم در صحیح خود نقل نموده است که ان معاویة یکتب بین یدی النبی صلی الله علیه و آله یعنی معاویه نویسنده حضور پیامبر بود و مدائنی می گوید کان زید بن ثابت یکتب الوحی و کان معاویة یکتب للنبی صلی الله علیه و آله فیما بینه و بین العرب یعنی زید بن ثابت کاتب وحی و معاویه نویسنده بین آنحضرت وعرب بوده است.

2 آیا خال المومنین بودن می تواند شرافت و فضیلتی باشد؟

آنها اینگونه می گفتند که خواهر معاویه «ام حبیبه» همسر حضرت رسول بوده و زوجه رسول الله ام المومنین است پس برادر او معاویه خال (دائی) المومنین می باشد.

جواب: اولا اگر برادر ام المومنین بودن شرافت است پس باید حی بن اخطب یهودی پدر صفیه زوجه رسول خدا هم صاحب شرافت باشد.

ثانیا طبق این استدلال محمد بن ابی بکر هم خال المومنین می باشد چون برادر عایشه است و آنها مقام عایشه را از مقام ام حبیبه بالاتر می دانند پس چرا در فتح مصر او را با لب تشنه شهید کردند و او را در شکم خر مرده گذاشتند و آتش زدند و وقتی این خبر به معاویه رسید بسیار اظهار شادمانی نمود.

آیا این یک بام و دو هوا می تواند توجیهی غیر از توجیه سیاسی داشته باشد.

وقتی معاویه بمرد عربهای شام که تعصب و حمیتشان مایه نیروی دولت بود بهیجان آمدند و اختلاف در آنها افتاد.قبیله کلب به بنی امیه متمایل بودند و قبیله قیس برقابت آن طرفدار عبد الله بن زبیر شدند، کلبیان نیز متحد نبودند، گروهی از آنها به خالد بن یزید که کوچک بود اما فصیح و دانشمند، مایل بودند و گروهی دیگر به مروان بن حکم که مردی پیر و کارآزموده بود رغبت داشتند، میان عربهای شام بسبب رقابت امویان بر سر خلافت، اختلاف افتاد و این اختلاف و نزاع ادامه داشت تا ذیقعده سال 64 هجری که در جابیه انجمن کردند و با مروان بن حکم بعنوان خلافت بیعت کردند، بدین شرط که پس از وی خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از او عمرو بن سعید بن عاص.بدینسان کسانی که طمع خلافت داشتند راضی شدند و کلبیان همدل و همسخن شدند.قبیله قیس به پیشوائی ضحاک بن قیس فهری در مرج راهط گرد آمدند و با عبد الله بن زبیر بیعت کردند بنابر این دعوی خلافت میان او و مروان بن حکم منحصر شد.مروان با سپاهی برای جنگ ضحاک بن قیس حرکت کرد و در جنگی که در محرم سال 65 هجری در مرج راهط رخ داد وی را شکست داد و قوم یمنی بر قوم مضری غلبه یافت.ولی در نتیجه این جنگ آتش تعصب از نو نه فقط در شام بلکه در همه ولایات اسلام و مخصوصا در خراسان افروخته شد و کشاکش عربهای یمنی و مضری بالا گرفت و دامنه آن تا دورترین ولایات اسلامی کشیده شد و میان دو گروه جنگهای خونین رخ داد.

پس از جنگ مرج راهط مروان بن حکم سپاهی بسوی مصر فرستاد تا عبد الرحمن بن جحدم فرماندار عبد الله بن زبیر را از آنجا بیرون کنند و نیز فرزند خود عبد العزیز را با سپاهی بسوی ایله فرستاد.ابن جحدم برای مقابله با سپاه مروان خندقی بکند و در اینکار سخت بکوشید .خندق به یکماه کنده شد اما خندق نتیجه نداد و سپاه ابن جحدم شکست خورد و مروان در جمادی الاول سال 65 هجری وارد فسطاط شد و همه مردم با او بیعت کردند مگر گروهی که بر بیعت ابن زبیر استوار ماندند و کشته شدند.شماره این گروه بهشتاد میرسید و نیز پیشوای طایفه لخم اکدر بن حمام کشته شد و در نتیجه سی هزار کس از آن طایفه بشوریدند و محل اقامت مروان را در میان گرفتند اما بوساطت بعضی لخمیان کار بصلح انجامید و شورشیان پراکنده شدند .تصادفا در همان روز که اکدر کشته شد و مردم لخم بشوریدند عبد الله بن عمرو بن عاص وفات یافت و چون برون بردن جنازه میسر نشد او را در خانه اش دفن کردند.

پس از آن مروان بشام برگشت و دو سپاه فراهم آورد یکی را بسوی حجاز فرستاد برای جنگ با عبد الله بن زبیر و دیگری را بسوی عراق فرستاد.سپاه اول شکست خورد و سپاه دوم تا مروان زنده بود کاری نساخت زیرا بسال 65 هجری مرگش در رسید.

مروان دو پسر خود عبد الملک و عبد العزیز را ولیعهد کرده بود که اول عبد الملک و سپس عبد العزیز عهده دار خلافت شوند.پیش از این گفتیم که طرفداران بنی امیه در جابیه انجمن ساختند و با مروان بیعت خلافت کردند بشرط آنکه پس از وی خالد بن یزید خلیفه شود و پس از او عمرو بن سعید بن عاص اما مروان این شرط را رعایت نکرد و برای دو فرزند خودعبد الملک و عبد العزیز بیعت گرفت.

اخلاق و صفات معاویه

منابع مقاله:

، ؛


 

معاویه از نظر شخصیتی انسانی زیرک و دوراندیش و سیاس به معنای امروزی کلمه بوده است، او در حل و فصل مشکلات، روش خاصی داشت، در برابر رقبای سیاسی، با حیله یا سم خود را از مهلکه نجات می داد چنانکه برای کشتن حسن بن علی و سعد وقاص از همین شیوه استفاده کرد تا برای پسر خود یزید بیعت بگیرد (1) او مالک اشتر را نیز، در هنگام حرکت مالک به مصر، به همین نحو کشت، شخصی با تطمیع معاویه مالک را با عسل زهر آلود، مسموم نمود و لذا معاویه می گفت: خداوند سپاهیانی دارد که یکی از آنها عسل است.

همچنین وقتی احساس کرد که مردم شام به سوی عبدالرحمن بن خالد بن ولید، گرایش پیدا کرده اند او را به همین طرز سر به نیست کرد. (2)

داستان حیله گری های او را هم در مباحث مربوط به امام علی (ع) و امام حسن (ع) ملاحظه فرمودید و مقداری را هم در مباحث آینده مشاهده خواهید نمود.

سیاست های او بر مبنای تهدید و فشار و اختناق و گرسنه نگه داشتن مردم و همچنین احیای تمایلات قبیله ای و نژادی و دامن زدن به اختلافات در میان مخالفان و در نهایت تخدیر افکار عمومی بنام دین و رنگ دینی دادن به حکومت خود، بوده است.

«گفتگوی معاویه با دارمیه می تواند ما را به بعضی از صفات و روحیات معاویه رهنمون سازد، تاریخ می گوید که معاویه یک بار که به حج رفته بود سراغ زنی را گرفت که از بنی کنانه بود و در حجون مقیم و دارمیه نام داشت او را بیاوردند. زنی بود سیاه چرده و فربه. وقتی بیامد معاویه گفت ای دختر حام حالت چگونه است؟

گفت: اگر سر عیب جویی داری مرا دختر حام نمینامند من زنی از بنی کنانه هستم.

معاویه گفت راست گفتی، می دانی چرا ترا خواستم؟

گفت: بجز خدا کسی غیب نمی داند.

معاویه گفت: ترا خواستم تا از تو بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن داری؟

دارمیه گفت: مرا از این گفتگو معاف دار.

معاویه گفت: معاف نیستی.

دارمیه گفت: اگر اصرار داری می گویم من علی را دوست می دارم برای آنکه با مردم به عدالت رفتار می کرد و در قسمت مساوات را رعایت می فرمود و ترا دشمن دارم برای آنکه با کسی که بخلافت از تو سزاوارتر بود جنگ کردی و بطلب چیزی برخاستی که حق تو نبود. علی را دوست دارم برای آنکه فقیران را دوست می داشت و اهل دین را احترام می کرد. ترا دشمن دارم برای آنکه خونریزی می کنی و در قضاوت ستم روا می داری و در احکام خود پیرو هوس می شوی.

معاویه گفت: بهمین سبب شکمت باد کرد و پستانهایت بزرگ شد.

دارمیه گفت: هند مادر تو ضرب المثل بود نه من.

معاویه گفت: خاموش باش من بتو بد نگفتم، چون شکم زن باد کند خلقت فرزندش به کمال آید و چون پستانش هایش بزرگ باشد طفل شیرخوارش سیر شود، سپس بدو گفت آیا علی را دیدی؟

گفت: آری دیدم.

گفت: او را چگونه دیدی؟ گفت او را دیدم که مانند تو بملک دلباخته نبود و نعمتی که تو را مشغول کرده او را مشغول نمی کرد.

معاویه گفت: سخنش را شنیدی؟

گفت: آری بخدا زنگ نادانی را از دلها میزدود چنانکه روغن زنگ طشت را میزداید.

معاویه گفت: راست گفتی، حاجتی داری؟

دارمیه گفت: اگر حاجتی بخواهم می پذیری؟

گفت: آری.

دارمیه گفت: صد شتر سرخ با شتر نر و ساربان آن بمن ببخش.

معاویه گفت: با آن چه خواهی کرد؟ گفت: با شیر آن کودکان را غذا می دهم و بزرگها را نگهداری می کنم و میان خاندانها را اصلاح می دهم.

معاویه گفت: اگر صد شترت بدهم بنظر تو مانند علی می شوم؟

گفت: نه علی مقام دیگری دارد و تو مقام دیگری داری.

معاویه صد شتر بدو بخشید و گفت: اگر علی بود چیزی بتو نمی داد.

دارمیه گفت: بخدا یکقطعه پشم هم از مال مسلمانان بمن نمی داد.».

او کسی بود که غیر از کسب قدرت و حکمرانی بر مردم، هدف دیگری نداشت چنانکه خود در اجتماع مردم کوفه همین را گفت. (3)

و همین زندگی اشرافی معاویه و شیوه برخورد او در کار خلافت، باعث شد تا سعد بن ابی وقاص نیز در وقت ورود بر او وی را «ملک» خطاب کند (4).

معاویه به پرخوری معروف بوده است (5) و چنانچه زمخشری در ربیع الابرار گفته است، او روزی هفت مرتبه غذا می خورده است و هر مرتبه آنقدر می خورد که در کنار سفره دراز می کشید و صدا می زد: غلام بیا سفره را بردار بخدا قسم از بس خوردم خسته شدم اما سیر ندشم. (6)

پرخوری او ضرب المثل شده است، یکی از شعرا در هجو رفیق پرخوار خود اینگونه می گوید:

و صاحب لی بطنه کالهاویة

کان فی امعائه معاویه

یعنی رفیقی دارم که شکم او مثل هاویه است (هاویه اسم یکی از طبقات جهنم است که بفرموده قرآن هرگز از قبول کفار سیری ندارد) مثل آنکه در امعاء و روده های او معاویه قرار گرفته است. (7)

فتوحات در دوره معاویه

با جنگهای داخلی پنج ساله، در دوره خلافت علی (ع) ، فتوحات در شرق و غرب کشور اسلامی متوقف گردید. چون سیاست علی (ع) اصلاح وضع داخلی و براندازی عناصر مفسد بود، فتوحات را متوقف ساخت. معاویه نیز که برای جنگ با علی (ع) نیاز به نیروی زیادی داشت، صلح با رومیان را پذیرفت. (1) لذا جنگ در آن سو نیز متوقف شد. پس از پیروزی بنی امیه، فتوحات که ثمرات اقتصادی آن برای حکومت بیش از هر چیز دیگر بود، از نو آغاز شد.

مناطق تحت سلطه امپراطوری روم شرقی، مداوم مورد حمله قرار گرفت و تقریبا در اکثر سالهای حکومت معاویه این درگیریها ادامه داشت. در سال چهل و نه یا پنجاه بود که معاویه، سپاهی عظیم بدان سوی گسیل داشت. در این سپاه عبد الله بن عباس و ابو ایوب انصاری و گروه دیگری از صحابه و فرزندان آنان حضور داشتند. آنها تا پشت دیوارهای قسطنطنیه پیشروی کردند، اما موفق به تسخیر نشدند. در همان دیار بود که ابو ایوب انصاری رحلت کرد. (2)

یکی دیگر از مناطق جنگی، افریقیه بود که در ادامه فتح مصر، از زمان خلیفه دوم، مکرر مسلمین در آن پیشروی داشتند. سرزمین سودان در آفریقا در این دوره فتح گردید. عقبة بن نافع، فرمانده آن دیار، که ناظر ارتدادهای مکرر اهالی بود، شهری را به نام شهر قیروان تاسیس کرد تا مسلمین در آن دیار سکونت اختیار کرده و ثبات منطقه را تضمین کند. (3) این شهر نقش مهمی را در حفظ فتوحات مسلمین در آن دیار بر عهده داشت.

در شرق اسلامی هم فتوحات ادامه داشت. سعید، فرزند عثمان، مدتی در بخارا و حوالی آن به فتوحات مشغول بود. او در سمرقند با سغدیان درگیر شد و پس از مدتی با آنها مصالحه کرد. وی گروگانهایی از ملکه بخارا گرفته بود تا پس از بازگشت از فتح سمرقند، آنها را بدو بازگرداند، اما بر خلاف عهد خویش آنها را به مدینه آورده و از آنها بهره کشی کرد. پس از مدتی سعید به دست آنها کشته شد. (4) در سالهای بعد بارها جنگ در این دیار ادامه داشت.

مناطق هند و سند هم شاهد جنگهای متوالی بود. در سال چهل و سه و بعد از آن حملاتی به این مناطق- بین کابل و ملتان- صورت گرفت که همراه غنائم بسیار زیادی بود. (5) در نقاط دورتر، همچون منطقه غور، نیز فتوحات ادامه داشت. در سال چهل و هفت که اهالی این منطقه پس از صلح، عهد خود را شکستند، باز مورد حمله قرار گرفتند. (6)

از این زمان به بعد، نمی توان فتح بزرگی را برای مسلمین یافت، زیرا از یک طرف رومیان با جسارت بیشتری آماده مقابله بودند و از طرف دیگر دوری مناطق جنگی، بویژه شرق اسلامی، مانع از آن بود که مسلمین بتوانند اقدامات جدی برای فتح آن دیار انجام دهند. بتدریج مشکلات این فتوحات، و درگیریهای قبیلگی عربها در سرزمینهای فتح شده- مانند خراسان- مانع از تجهیز نیروی زیاد برای ادامه فتوحات گردید. ارتدادهای مکرر در مناطق فتح شده، قوت و نیرو را از اعراب مسلمان گرفت. شورشهای درونی کشور اسلامی، مانند حرکات خوارج و مخالفتهای شیعی و غیر، عامل دیگری در تضعیف حکومت مرکزی بود

ابوبکر سپاهی را به منظور جنگ با رومیان، به سوی شامات گسیل داشت، فرماندهی یکی از لشکرهای این سپاه را یزید بن ابی سفیان برعهده داشت (1) که پدر و برادرش (معاویه) هم در آن مشارکت داشتند، در کنار آنها، چهره هایی چون عمرو بن عاص و کسانی از خاندان بنی مخزوم و بنی جمح که از همپیمانان بنی امیه بودند، نیز حضور داشتند در واقع ابوبکر و سپس عمر شام را از همان آغاز فتح آن، به تیول خاندان اموی در آوردند.

البته سپاهیانی دیگر با فرماندهی چند تن از قریش و جز آنها، هم به سوی شام اعزام شدند، در سال 14 دمشق فتح شد و یزید بن ابی سفیان امارت آن را به عهده گرفت و سپس در زمان عمر فلسطین و نواحی آن نیز به حدود امارت یزید افزوده شد در سال 81 ه ق بعد از مرگ یزید معاویه جای او را گرفت و در زمان عمر بود که حکمرانی کل شامات را بدست آورد. (2)

عمر با اینکه او را کسری عرب می خواند ولی در عین حال او را بر کنار نکرد، و این در حالی است که عمر شدیدا مراقب عمال خود و عوض کردن آنان بوده و این عدم سخت گیری عمر نسبت به معاویه، تعجب کسانی را برانگیخته است. (3) به تصریح ابن عساکر، عمر کل شامات را به معاویه سپرد (4) و معاویه می گفت: به خدا سوگند که او تنها با منزلتی که نزد عمر داشت این چنین بر مردم تسلط یافت. (5) یکبار عمر، معاویه را دید که با شکوه خاصی همراه خدم و حشم راه می رود.وقتی در این باره از او سؤال کرد معاویه گفت: در شام جاسوسان دشمن بسیارند و هیبت ما باید زیاد باشد، در عین حال هر چه دستور بدهی اطاعت می کنم، عمر گفت: او را امر و نهی نمی کند. (6) معاویه خود قوت موضع خویش را ناشی از برخورد عمر با وی می دانست. جاحظ می گوید: از جمله احتجاجات «سفیانیه» برای اثبات خلافت معاویه، سخن خود معاویه است که می گفت: این جایگاهی است که عمر مرا در آن قرار داده و از زمانی که مرا نصب کرد، عزل نکرد، در حالی که هیچ امیری را بکار نگرفت جز آنکه او را عوض کرد و لا اقل به خاطر برخی اعمالش بر او غضب کرده او را نزد خود فرا خواند.اما من را نه عزل کرد، و نه بر من غضب کرد، او همه شامات را به من سپرد و بعد از او عثمان مرا تقویت کرد. (7) عثمان در برابر اعتراضاتی که نسبت به معاویه می شد می گفت: چگونه او را عزل کنم در حالی که عمر او را نصب کرده است.البته پاسخ امام علی (ع) به او این بود که معاویه از عمر هراس داشت اما اکنون، بدون مشورت تو هر کاری که بخواهد انجام می دهد. (8) عمر می گفت: شما از قیصر و کسری سخن می گویید در حالی که معاویه در میان شما است. (9)

معاویه پس از قتل عثمان در سخنان خود خطاب به مردم می گفت: می دانید که من خلیفه عمر و عثمان در میان شما بوده ام. (10) در دوره عثمان، شام منطقه امن او به شمار می آمد.او قراء کوفه و نیز ابوذر را به آنجا تبعید کرد، گرچه معاویه برای حفظ موقعیت خود و جلوگیری از تأثیرگذاری اینان بر مردم، آنان را از شام بیرون کرد. (11)

به هر تقدیر با روی کار آمدن عثمان که خود از بنی امیه بود، در پی تلاش او برای حاکم نمودن بنی امیه بر مقدرات مردم، معاویه توانست حکمرانی خود را بر شامات تثبیت نماید .

پی نوشت ها: حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:26  توسط اطلس ایران وجهان  | 

گزارشی از واقعه کربلا

منابع مقاله:

، ؛


معاویه در نیمه رجب سال 60 از دنیا می رود، پیکی از طرف یزید وارد مدینه می شود، نامه ای برای فرماندار مدینه (ولید) آورده که از او می خواهد از چند نفر برای خلافت یزید بیعت بگیرد، یکی از آنها فرزند رسولخدا سید جوانان بهشت حسین بن علی (ع) می باشد.

سه روز مانده به آخر رجب، ولید از امام طلب بیعت می کند، امام بیعت نمی کنند و می فرمایند دیگر باید فاتحه اسلام را خواند و روز بعد مدینه را به قصد مکه ترک می نمایند.

آن حضرت به همراه خانواده اش در سوم شعبان یعنی روز ولادت خودش وارد مکه می شوند، در مکه مردم را دعوت به مبارزه با یزید می نمایند.

دهم ماه رمضان نامه کوفیان به امام رسید که ما بر علیه بنی امیه، مصمم بر مبارزه ایم و نیاز به رهبر داریم، به کوفه قدم رنجه نما که فرماندار یزید را بیرون می نماییم و به رهبری تو گردن می نهیم.

امام مسلم بن عقیل را در نیمه رمضان راهی کوفه می نمایند، او پنجم شوال به کوفه می رسد .

امام خود در هشتم ذی الحجه، روزی که مردم برای حج محرم می شوند تا روز نهم را در عرفات باشند و اعمال حج را بجای آرند، راهی کوفه می شوند، مدت اقامت امام در مکه 125 روز بوده است.

در بین راه خبر شهادت مسلم و بی وفایی مردم کوفه به امام می رسد.

قبل از اینکه به کوفه برسند با سپاه 1000 نفری حر بن یزید ریاحی مواجه می شوند، توافق می شود که کاروان حسینی به راهی برود که نه راه مدینه باشد نه راه کوفه، ابا عبدالله روز دوم محرم به کربلا رسید، و روز سوم عمر سعد با چهار هزار نفر در کربلا اردو زد، بعد از این هر روز بر تعداد لشکر دشمن افزوده می شد.

روز هفتم محرم آب را بر حسین (ع) و اهل بیت او بستند، روز نهم شمر با چهار هزار نفر و نامه ای از عبید الله بن زیاد وارد کربلا شد، او در این نامه به عمر سعد گفته بود، کار حسین (ع) را یکسره کند و با او بجنگد و اگر این کار را نمی تواند انجام دهد، فرماندهی را به شمر واگذار کند.

روز دهم امام با 32 سواره نظام و 40 پیاده و دشمن با 30000 نفر، در مقابل هم قرار گرفتند، جنگ آغاز شد و امام حسین (ع) و یارانش به شهادت رسیدند.

در حادثه کربلا دو فرزند امام حسین به نامهای علی اکبر و علی اصغر و سه فرزند از امام حسن به نامهای قاسم و عبد الله و ابوبکر و دو فرزند از حضرت زینب به نامهای عون و محمد و اصحابی همچون حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین و... به شهادت رسیدند.

حضرت ابوالفضل که 34 سال داشت و 23 سال از برادرش امام حسین کوچکتر بود، در کنار علقمه، با لب تشنه به شهادت رسید.

بعد از شهادت امام حسین (ع) دشمن 70 سر جدا کرد و بر بالای نیزها گذاشت در این بین فقط سر علی اصغر و حر جدا نشد.

ده نفر بر بدن امام و اصحاب اسب تاختند و این ابدان مطهر زیر سم اسبان پاره پاره شد .

خیمه ها غارت و در نهایت آتش زده شد، ساربان شترهای کاروان حسینی به نام بجدل بن سلیم برای تصاحب انگشتر امام، انگشت مبارک امام را برید و...

دشمن، اجساد مطهره شهدای کربلا را در بیابان رها کرد و این اجساد بعد از سه روز توسط قوم بنی اسد دفن شدند.

عصر روز یازدهم اسرای کربلا را که در آن بین امام سجاد (ع) و حضرت زینب (س) قافله سالار بودند، بر مرکبهای با پالان چوبین و بی پارچه، سوار کردند و آنها را از کنار قتلگاه عبور دادند.

شب دوازدهم، آنها را در 12 فرسخ راه بردند تا در روز دوازدهم در کوفه باشند.

در کوفه حضرت زینب و امام سجاد با سخنرانیهای خود در بین مردم و در مجلس عبیدالله بن زیاد، غوغایی بر پا نمودند.

اندکی بعد، اسراء را به سمت شام حرکت دادند، آنها در دوم ماه صفر به شام رسیدند.

امام سجاد (ع) می فرماید: ما دوازده نفر بودیم که به یک زنجیر بسته شده بودیم، یک سر آن به بازوی من و سر دیگر به بازوی عمه ام زینب...

در شام هم امام سجاد و حضرت زینب به مناسبتهای مختلف به رسالت تبلیغی خود عمل نموده و دستگاه ظالم یزید را رسوا نمودند تا جائی که یزید قتل امام حسین (ع) را به عبیدالله مستند و با احترام اسراء را روانه مدینه کرد.

 منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:24  توسط اطلس ایران وجهان  | 

به حکومت رسیدن یزید


همان طوری که قبلا هم بیان شد، زمینه اصلی فکر ولایتعهدی یزید پس از شهادت امام حسن (ع) آغاز شد و شما می توانید فعالیتهای معاویه را در این بخش در مقاله «تلاش معاویه برای موروثی کردن خلافت» (1) مطالعه نمایید.

به هر حال معاویه در آخرین روزهای حیات خود، یزید را رسما به عنوان خلیفه معرفی کرد و لباس خلافت (لباس عثمان) را بر تن او پوشاند.

و در عهدی که برای یزید نوشت، خط مشی آینده حکومت بنی امیه را نیز مشخص نمود، او در این عهد ضمن قرار دادن یزید به عنوان خلیفه، به او گفت تا بنی امیه را و نیز آن عبدشمس را بر بنی هاشم و آل عثمان را بر آل ابی طالب و ذریه او مقدم بدارد. (2)

معاویه در رجب سال 60 هجری بعد از 19 سال و سه ماه حکومت، در حالی که زیر لب مکرر، از ریختن خون حجر بن عدی و عمرو بن حمق، اظهار پشیمانی می کرد، از دنیا رفت و یزید طبق قرار قبلی به حکومت رسید.

این خبر هنوز به مدینه نرسیده بود که یزید همه کوشش خود را صرف گرفتن بیعت از مخالفینی کرد که مخالفتشان می توانست شورشی علیه او بر پا کند. (3) یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان، والی خود در مدینه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبیر و حسین بن علی بیعت بگیرد.مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. (4)

هنگامی که پیام آور والی مدینه نزد امام حسین (ع) آمد، امام متوجه مرگ معاویه گردید .لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از کشتن امام شوند.امام در برابر درخواست ولید به بیعت با یزید، فرمود که شخصی چون او نمی بایست در خفا بیعت کند، بلکه باید در ملأ عام و در مسجد بیعت کند.ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را تحریک بر دستگیری امام کند .امام نیز با تندی به مروان، و در حالی که از اتاق خارج می شود، رو به ولید کرد و فرمود :

أیها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محط الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله، ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است.یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهم کرد.در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «و علی الاسلام السلام» .آن حضرت با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت علیهم السلام را برای احراز خلافت اظهار کرد. (5) این استدلالی است که از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) نیز نقل کردیم.

همان شب ابن زبیر از مدینه خارج شد، و فردای آن روز، مأمورین حکومت به دنبال او رفتند .شب بعد امام حسین (ع) نیز مدینه را ترک کرد. (6) این سفر به همراهی تمامی اهل بیت (ع) صورت گرفت و فقط محمد بن حنفیه در مدینه باقی ماند . (7)

شما خواننده محترم در مقالات بعدی می توانید سرگذشت قیام امام حسین (ع) و ابن زبیر را مطالعه نمایید.

پی نوشت:

حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:20  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قیام مختار(66، 67 ه

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


مختار، فرزند ابو عبید ثقفی بود، کسی که شهرتش مدیون شجاعتش در اولین حملات اعراب مسلمان علیه ایرانیان به عنوان فرمانده مسلمین بود. او در واقعه جسر فرماندهی مسلمانان را به عهده داشت و به شهادت رسید.

اولین سابقه مختار در تاریخ اسلام نقلی است که درباره برخورد غیر شیعی او با امام حسن(ع)به او نسبت داده شده است. هنگامی که امام در ساباط مدائن راحت برداشت و در خانه حاکم مدائن، عموی مختار، سکنی گزید، مختار پیشنهاد کرد تا او را تحویل معاویه داده و حسن نیت خود را نزد معاویه اثبات کند. اما عمویش از این سخن برآشفت و مختار نیز ساکت گشت. (1) گفته اند که به همین دلیل مختار نزد شیعیان، از عثمانیه به شمار می آمد (2) تا اینکه بعدها خود به شیعیان پیوست. چنین نقلی را نسبت به مختار، باید ساختگی دانست، زیرا انگیزه های فراوانی در میان راویان اموی وجود دارد تا مختار را دورو، منافق، دروغگو، و شخصیت او را بی ثبات جلوه دهند. اضافه بر این، آنچه مسلم است اینکه مختار قبل از واقعه کربلا، یکی از شیعیان معروف در کوفه بوده و لذا هنگامی که مسلم بن عقیل به کوفه فرستاده شد، در منزل او اقامت کرد. (3) زمانی که مسلم با حمله به قصر ابن زیاد خود را درگیر کرد و پس از چندی دستگیر شد و به شهادت رسید، مختار نتوانست در قیام او شرکت کند، زیرا از قبل موعدی برای شروع قیام وجود نداشت. مختار از کوفه خارج شده بود و (4) هنگامی که به کوفه رسید، ابن زیاد بر شهر تسلط یافته و حکومت نظامی اعلام کرده و بسیاری به اجبار در مسجد محبوس شده بودند.

مختار که از اوضاع بی خبر بود، به دست عمال عمرو بن حریث دستگیر شد. پس کوشید تا با سابقه رفاقتی که با عمرو بن حریث داشت، او را وادار به شفاعت از خود کرده و به ابن زیاد بگوید که او خود تسلیم شده است. پس از آن مختار به زندان افتاد و در تمام مدتی که جریان کربلا رخ داد، در زندان بود تا اینکه بعدها، با وساطت عبد الله بن عمر از زندان آزاد یافت. ابن زیاد بدو دستور داد تا ظرف سه روز کوفه را ترک کند. (5) طبیعی بود که این به علت وحشتی بود که ابن زیاد از تحریکات مختار علیه امویان داشت. گفته شده است که مختار یک چشم خود را به دلیل شلاقهای که به دستور ابن زیاد زده شد، از دست داد. (6) پس از آن مختار به مکه رفت و پس از یک سال در طائف - شهری که قبیله او بنی ثقیف در آن بود - سکونت کرد. در آن زمان، عبد الله بن زبیر حاکم مکه بود. پس از بازگشت مختار به مکه، ابن زبیر او را دعوت به همکاری کرد. او نیز با گرفتن تعهد در اینکه در کارها او را شریک خویش کند، با او بیعت کرد. در همان زمان مکه مورد محاصره سپاه شام قرار گرفت. مختار نیز در کنار دیگر مسلمانان بشدت از حرم دفاع کرد تا اینکه سپاه شام بازگشتند. در این دفاع حتی گروهی از خوارج نیز شرکت داشتند. (7) این به دلیل مقابله با بی حرمتی سپاه شام بود که به کعبه و حرم تجاوز کرده بود.

بعد از پایان یافتن محاصره، و آنگاه که کوفه نیز به دست زبیری ها افتاد، مختار به کوفه بازگشت. ابن زبیر که نسبت به او مشکوک و مظنون بود، او را مورد توجه قرار نداد و به کاری نگرفت. اغلب مؤرخان چنین به مختار نسبت داده اند که او پس از واقعه کربلا مکرر از انتقام گرفتن از قاتلین حسین بن علی(ع)و قیام احتمالی خود سخن می گفته است. (8) آمدن او به کوفه، مصادف با آمادگی توابین برای خروج از شهر بود. طبعا شخصیت سلیمان و سابقه او بسیار زیادتر از مختار بود و لذا مختار نمی توانست در برابر او، شیعیان را به سوی خویش جذب کند. در عین حال اعتقادی نیز به اقدام سلیمان نداشت و لذا بصراحت اظهار می کرد: «لا علم له بالحروب و السیاسة »، (9) سلیمان آشنایی با جنگ و سیاست ندارد.

تبلیغات مختار سبب کندی کار توابین شد. در عین حال بیشتر شیعیان با سلیمان بودند و تنها در آن شرایط، گروهی اندک به مختار پیوستند. مختار چاره ای جز صبر کردن نداشت. او می بایست تامل کند تا کار توابین روشن شود. (10) پس از خروج سلیمان از شهر، قاتلین حسین بن علی(ع)که از ناحیه مختار هراس فراوانی داشتند، حاکم زبیری کوفه را وادار کردند تا مختار را زندانی کند. این کار علی رغم فشارهایی بود که شیعیان بر حاکم کوفه وارد کرده بودند و با استناد به سابقه ای که خود او از مختار داشت، از او می خواستند تا وی را آزاد کند. بعدها عبد الله بن عمر نزد ابن زبیر شفاعت مختار را کرد و با تضمینی که شیعیان دادند، مختار آزاد شد. (11) هنگامی که خبر شکست و بازگشت توابین به کوفه رسید، مختار در زندان بود. او ضمن نوشتن نامه تسلیتی برای رفاعة بن شداد، رحمت و درود بر سلیمان فرستاد و با تمجید از او، از بازماندگان توابین خواست تا آماده قیام باشند. او آنها را به کتاب خدا، سنت رسول، انتقام خون اهل بیت(ع)، دفاع از ضعفا و جهاد با محلین(کسانی که حرمت اسلام را شکسته، حرام آن را حلال دانسته اند)دعوت کرد. (12) در سال 66، حاکم کوفه توسط عبد الله بن زبیر بر کنار و عبد الله بن مطیع به عنوان والی این دیار منصوب گردید. ابن مطیع در همان آغاز کار خود گفت که در امور مالی بر حسب سیره و سنت خلیفه دوم و سوم عمل خواهد کرد. اما سائب بن مالک اشعری بنا به تحریک مختار به او اعتراض کرد و گفت: «جز با سیره علی نمی بایست رفتار شود». (13)

مختار پنهانی مشغول کار خویش بود. او شیعیان را در محفلهای خاصی فراهم می آورد و به عنوان نماینده محمد بن حنفیه آنان را به سوی خویش دعوت می کرد. این مساله در عین آنکه توجه شیعیان را به سوی او معطوف می ساخت، سبب تردید نیز در میان آنها می شد، تردید آنها در صداقت مختار نسبت به نمایندگی از سوی محمد بن حنفیه بود. !آنان برای کسب اطمینان لازم، تصمیم گرفتند تا به مدینه رفته و از محمد بن حنفیه در این باره پرس و جو کنند. عبد الرحمن بن شریح و گروهی دیگر روانه مدینه شدند و در آنجا به طور خصوصی با ابن حنفیه ملاقات کرده و موضع او را نسبت به مختار سؤال کردند. محمد بن حنفیه از مختار به صورت سربسته و مبهم حمایت کرد. او گفت: «اما ما ذکرتم من دعاء من دعاکم الی الطلب بدمائنا فوالله لوددت ان الله انتصر لنا من عدونا بمن شاء من خلقه ». (14) در مورد آنچه گفتید که کسی شما را دعوت کرده تا انتقام خون اهل بیت را بگیرید، به خدا من دوست دارم تا خداوند به دست هر کس که خود از بندگانش خواهد، انتقام ما را بگیرد.

محمد بن حنفیه چیزی بیش از این نگفت. آنها نیز از جای برخاسته و به کوفه آمدند. دیگر شیعیان به سراغ آنها آمدند تا از رضایت یا عدم رضایت ابن حنفیه پرسش کنند. ابن شریح گفت که ما در این باره از محمد بن حنفیة استفسار کردیم و او«فامرنا بمظاهرته » (15) «و اذن لنا فی نصرتک »، (16) به ما دستور داد تا او را پشتیبانی کنیم. چنین تاییدی موجب شد تا دیگر شیعیانی که تا آن موقع به مختار ملحق نشده بودند، بدو بپیوندند.

مختار در پی افراد نیرومند و پرنفوذی بود که بتواند پایگاه اجتماعی خود را با داشتن حمایت برخی از سران قبایل محکم کند. از جمله این افراد، ابراهیم بن اشتر، فرزند مالک اشتر بود که هم از لحاظ شهرت تشیع پدر مقامی داشت و هم از یث شجاعت و نفوذ خود در نخغیهای کوفه. مختار پس از مذاکراتی توانست ابراهیم را به خود جلب کرده به وسیله او موضع خود را در کوفه تقویت کند، گرچه بعدها ابراهیم از او جدا شد.

قرار شد تا در شب پنجشنبه، چهاردهم ربیع الاول سال 66 شورش آغاز شده و شهر از دست آل زبیر آزاد شود. عبد الله بن مطیع، که اخبار مربوط به شورش مختار را شنیده بود، از چند شب قبل از آن دستور داده بود تا شهر را بیشتر کنترل کرده و شبها رفت و آمد را کنترل کنند. به هر حال چنین خبری نمی توانست در پرده بماند و لذا در همان آغاز به او گفته بودند که گروهی از ترابیه(اسمی که به شیعیان به مناسبت کنیه ابو تراب به علی نسبت می دادند)با مختار بیعت کرده اند. (17) دو شب قبل از موعد، گروهی همراه ابراهیم با سپاهی از حاکم کوفه برخورد کرده و درگیر شدند. ابراهیم موفق شد سر ایاس بن مضارب، رئیس پلیس عبد الله بن مطیع، را جدا کرده و آنها را متفرق کند. اما روشن بود که آنها می باید زودتر از موعد مقرر کار را شروع می کردند. شعارهای «یا منصور امت »(شعاری که مسلمین در جنگهای صدر اسلام می دادند)و نیز«یا لثارات حسین » (18) - که جهت گیری اصلی جنبش مختار بود - بلند شد و شیعیان بدو ملحق شدند. به گفته ابن اعثم: «و جعل یخرج الناس من کل ناحیة علی صعب و ذلول »، (19) از هر گوشه و کناری مسلمانان با وجود مشکلات و مشقات فراوان بدو پیوستند.

دسته های ابراهیم در شهر گردش می کردند تا مردم شیعه بتوانند به آنها ملحق شوند. مختار بنا به سیره امام علی(ع)، که جنگ را قبل از شروع طرف مقابل جایز نمی دید، به ابراهیم گفته که آغازگر جنگ نباشد. (20) در جریان تسخیر شهر توسط نیروهای مختار، درگیریهای متعددی رخ داد (21) و علی رغم نیروهای زیادی که در اختیار عبد الله بن مطیع بود(حدود بیست هزار نفر (22) مختار توانست در کنار یک پنجم این مقدار، شهر را از دست ابن مطیع بیرون آورد و بر آن حاکم شود.

در طول درگیری، رهبران سپاه مختار همواره شیعیان را تحریک می کردند تا بر شدت جنگ خود بیفزایند. یزید بن انس یا مالک بن سائب اشعری می گفت:

شیعیان!قبل از این شما را می کشتند، دستها و پاهایتان را قطع می کردند، چشمان شما را کور و شما را بر شاخه های نخل می آویختند. همه اینها به سبب محبت شما نسبت به اهل بیت پیامبر(ص)بود. این در حالی بود که شما در خانه هاتان نشسته و دشمن خود را متابعت می کردید. اکنون(که تا اینجا آمده اید)چه فکر می کنید؟این افراد اگر بر شما غلبه کنند، شما را یک چشم به هم زدن زنده نخواهند گذاشت و از بین خواهند برد. (23) سرانجام با کشته شدن راشد بن ایاس بن مضارب و پراکنده شدن افرادی که تحت فرماندهی شبث بن ربعی می جنگیدند، قصر کوفه به محاصره یاران مختار درآمد. عبد الله بن مطیع پس از سه روز به طور مخفیانه از قصر خارج شد و بقیه نیز با گرفتن امان خود را تسلیم کردند.

اشراف، که مهمترین قشر صاحب نفوذ در کوفه بودند، پیش از آمدن زبیریها با بنی امیه ساخته و بعد از آمدن اینها، از ترس شیعیان و غلبه آنها، به آل زبیر ملحق شدند. (24) همچنین بسیاری، از اشراف پیروی می کردند. برخلاف توابین که همه نیروهایشان از عربها بود، اغلب نیروهای مختار از موالی ایرانی و غیر ایرانی بودند. اضافه بر آن، جمعیت عربی نیز که شیعه بودند، بدو ملحق شدند. موالی کسانی بودند که از یک طرف خاطره خوشی از برخوردهای انسانی و اسلامی امیر المؤمنین(ع) داشتند و از طرف دیگر فشار بنی امیه و اشراف وابسته بدانها را در مدت بعد از سال چهل تحمل کرده بودند. لذا به دنبال فرصتی بودند تا بتوانند موقعیت دشوار خود را در جامعه عوض کرده و از ذلت و خواری، که پیش از آن دچارش بودند، رهایی یابند. ظهور مختار هم به نفع موالی بود تا از طریق او کسب نفوذی کنند و هم به نفع مختار بود تا با کمک گرفتن از آنها دشمن خود را سرکوب کند.

صبح روزی که قرار بود درگیری صورت گیرد، شبث بن ربعی در نماز سوره های کوتاه را خواند و وقتی بدو اعتراض شد، گفت: می بینید که چگونه دیلمان در پیش روی شما ایستاده اند، آن وقت می گویید که چرا سوره بقره و آل عمران را نخواندم. (25) هنگامی نیز که همه در حال فرار بودند، شبث فریاد می زد: «اانتم من عبیدکم تهربون؟» (26) آیا از بردگان خویش فرار می کنید؟نفرت اشراف از موالی به اندازه ای بود که هر کس را از ایشان اسیر می گرفتند، می کشتند، اما اسیران عرب را رها می کردند. (27) دینوری می نویسد که اغلب سپاه مختار در درگیری با شامیان از موالی ایرانی بودند. (28) فرمانده سپاه شام در مقابل سپاهیان مختار می گفت: «ای اهل شام!با بردگان، کسانی که اسلام را رها کرده و از آن جدا شده و تقوایی ندارند و به عربی نیز سخن نمی گویند، می جنگید». (29) محمد بن اشعث، یکی از اشراف، که به بصره گریخته بود، به مصعب گفت که در پشت سر من همه ترک و دیلمی هستند. (30) یک سال بعد که اشراف و زبیری ها بر شهر پیروز شدند، مصعب گفت که این موالی را بکشید. کفر آنها ظاهر گشته، کبر آنها زیاد شده و شکرشان(خضوع آنها در برابر اعراب)کم شده است. (31) پیش از آن نقل شده که، مغیره گفته بود: اگر عجم را دعوت به آل محمد و طلب خون آنها کنند، همگی اجتماع می کنند. (32) سرانجام مختار پیروز شد. برخی از اشراف به بصره گریختند و برخی نیز در خانه هایشان باقی ماندند و به انتظار قضای الهی نشستند، که البته پس از مدتی ظاهر گردید.

مختار با مردم کوفه به عنوان امیر آنها بیعت کرد و با توجه به عقیده شیعی خود به آنها گفت: بعد از بیعت با علی بن ابی طالب(ع)و آل علی(ع)، درست تر(اهدی)از این بیعت، با کسی بیعت نکرده اند. (33) او سپس آنچه را باید بر اساس آن بیعت صورت گیرد، مطرح کرد: کتاب خدا، سنت پیامبر(ص)، انتقام خون اهل بیت(ع)، جهاد با تجاوزگران به حریم الهی، دفاع از محرومین و جنگ با کسی که با آنان بجنگد و صلح با کسی که با آنها به صلح رفتار کند. (34) او که اینک کوفه را در اختیار داشت، کوشید تا در آغاز امنیت عمومی ایجاد کرده و پس از آن کسانی را که در جریان کربلا نقشی داشته اند، از بین ببرد. مختار نخست به اشراف اظهار محبت کرد و برای جذب و جلب آنها کوشید (35) تا جایی که بعضی از موالی به او بدگمان شدند. اما مختار با اشاره به آنها فهماند که جهت گیری اصلی او همان است که موالی انتظار دارند و این برخورد موقتی است و جای ناراحتی وجود ندارد. (36) کوفه مرکزیتی برای شهرهای شرق کشور اسلامی و همچنین شمال عراق داشت. مناطقی چون موصل، حلوان(نزدیک سر پل ذهاب)، مدائن، و همچنین بلاد ارمنیه، آذربایجان، اران، حوران، ماهیان، ری و اصفهان زیر سلطه عراق قرار گرفت.

آرام شدن کوفه برای مختار مدت زیادی به طول نینجامید. زیرا خبر آمدن سپاه شام به فرماندهی عبید الله بن زیاد به کوفه رسید. سپاه شام که توابین را شکست داده بود، پس از درنگی در برخورد با قبیله قیس بن عیلان راهی موصل شد. (37) مختار سپاهی سه هزار نفری را به سوی یک گروه شش هزار نفری، به فرماندهی عبید الله بن زیاد، اعزام کرد. در درگیری بین آنها، ربیعة بن مخارق، فرمانده نیروهای ابن زیاد، کشته و سیصد نفر به اسارت سپاه مختار درآمدند. با این حال روشن بود که این تعداد نمی توانستند در برابر سپاه شام مقاومت کنند. لذا مختار یک گروه هفت هزار نفری را به فرماندهی ابراهیم بن اشتر به عنوان نیروی امدادی به سوی آنها فرستاد.

روی کار آمدن مختار نمی توانست به هیچ عنوان مورد رضایت اشراف باشد. چرا که اولا مختار انگیزه خود را در این اقدام گرفتن انتقام از قاتلین حسین بن علی(ع)عنوان کرده بود و اشراف خود در شمار قاتلان اصلی امام بودند. ثانیا مختار با توجه به محدودیت نیروهای شیعه مذهب در کوفه، رو به سوی موالی آورده و آنها را جذب به جنبش خویش کرده و این کار دقیقا به معنی کوبیدن اشراف بود. هنگامی که آنها قصد انتقاد از مختار را داشتند، برای آنها چیزی مهمتر از این نبود که مختار سهمی از«فی ء»را برای موالی قرار داده بود. (38) این انتقادها که در منزل شبث بن ربعی عنوان شده بود، بدین امر منتهی شد که شبث با مختار ملاقات کرده و این مسائل را برای وی عنوان کند. او نزد مختار آمد و به وی گفت: «. . . و اعظم الاشیاء علیک انک عمدت الی عبیدنا و هم فیئنا الذین افاء الله بهم فاخذتهم الیک ثم لم ترض باخذهم حتی جعلتهم شرکاء فی فیئنا و لا یحل لک فی هذا دینک و لا یحمل بک فی شرفک »، (39) مهمترین اشکال تو تکیه بر بردگان ماست. کسانی که فی ء ما هستند و خداوند به ما عنایت کرده و تو آنها را از ما گرفته ای. تازه به گرفتن آنها اکتفا نکرده ای بلکه آنها را شریک در بیت المال کرده ای. چیزی که نه با دین و نه با شرف تو سازگاری ندارد. در حقیقت خواسته اشراف این بود که اگر مختار تعهد کند موالی را به آنها بازگرداند آنها دست از اعتراض بردارند.

مختار در برابر این خواسته چیزی را مطرح کرد که مطمئن بود اشراف نخواهند پذیرفت و آن اینکه اگر او چنین کرد، آیا آنها در کنار او با آل زبیر و بنی امیه خواهند جنگید یا خیر؟ (40) شبث بن ربعی برای آوردن پاسخ رفت، اما دیگر نیامد و این به معنای آن بود که اشراف تصمیم به شورش گرفته بودند.

انتقاد دیگر آنها به تشیع مختار و حامیان او بود و آن اینکه اینان از«اسلافنا الصالحین »اظهار بیزاری می کنند. (41) محتملا مرادشان آن بود که شیعیان بسیاری از صحابه پیامبر(ص)را(به دلیل انحرافاتی که به وجود آورده بودند)مورد مذمت قرار می دهد.

اشراف برای مشورت نزد عبد الرحمان بن مخنف رفتند. اما او آنها را از جنگ با مختار برحذر داشت و گفت که شجاعان قوم با او هستند و اضافه بر آن، موالی، که هم شجاعت عربی و هم عداوت عجمی دارند، در کنارش می باشند. او از اشراف خواست تا صبر کنند تا نیروهایی از بصره(آل زبیر)یا شام برسد. (42) اشراف این پیشنهاد را نپذیرفتند. زیرا در آن شرایط اغلب نیروهای طرفدار مختار بویژه ابراهیم بن اشتر به طرف موصل روانه شده بودند. آنها احساس کردند که در این فاصله به راحتی می توانند مختار را شکست دهند.

لشکری که به فرماندهی ابراهیم از کوفه خارج شده بود، هنوز به مدائن نرسیده بود که شورش آغاز شد. مختار که اوضاع را نامساعد دید، کسی را به دنبال ابراهیم فرستاد تا به کوفه بازگردد و خود نیز مشغول مماشات و مذاکرات بیهوده با شورشیان شد تا آنها را مشغول کند. (43) اما یک روز پیش از رسیدن ابراهیم درگیری آغاز شد. سرعت ابراهیم در بازگشت و مقاومت مختار، جنگ را به نفع مختار و زیان اشراف خاتمه داد. در این جنگ 135 نفر از سپاه مختار و 640 نفر از افرادی که اشراف آماده کرده بودند، کشته شدند.

شورش اشراف موجب شد تا مختار، که تا آن هنگام در مورد انتقام خون اهل بیت(ع) کاری نکرده بود و شاید امید به جلب اشراف داشت، دست به کار شود. اولین اقدام او در این جهت کشتن 284 نفر از پانصد اسیری بود که در جنگ با اشراف کوفه به اسارت خود در آورده بود. اینها کسانی بودند که به شهادت دیگران در کربلا حضور داشتند.

پس از آن مختار اعلام کرد: «انه من اغلق بابه فهو آمن الا رجلا شرک فی دم آل محمد(ص)»، (44) هرکس که در خانه خویش را به روی خود ببندد، امنیت خواهد داشت، مگر کسی که در ریختن خون فرزندان پیامبر(ص)مشارکت داشته است.

اشراف که مطمئن بودند این بار مختار با قاطعیت آنها را دستگیر کرده و از بین خواهد برد، به سمت بصره فرار کردند و گروهی نیز در همان کوفه مخفی شدند. مختار اعلام کرد: «ما من دیننا ترک قوم قتلوا الحسین یمشون احیاء فی الارض ». رها کردن قاتلین حسین(ع)تا اینکه آسوده در روی زمین زندگی کنند، از دین ما نیست. این به معنای اعلام کشتن آنها بود. یاران مختار، کسانی را که در واقعه کربلا شرکت داشتند، یکی بعد از دیگری یادآوری می کرده و آنها را نزد او می آوردند. او دستهای گروهی و پاهای گروهی دیگر از آنان را قطع می کرد تا اینکه تعداد زیادی از آنها را به قتل رساند. (45) تعداد تخمینی کسانی که به جرم شرکت در حادثه کربلا کشته شدند، حدود سه هزار نفر ذکر شده است. (46) از جمله افرادی که هدف انتقام قرار گرفت، شمر بن ذی الجوشن بود که در نیمه راه فرار به بصره به دست فرستادگان مختار به قتل رسید. شخص دیگری که فرماندهی سپاه کربلا را داشت عمر بن سعد بن ابی وقاص بود که علی الحساب مقصر نخست به شمار می آمد. مختار در آغاز کار(زمانی که در جذب اشراف می کوشید)به او امان نامه ای داده و در آن قید کرده بود که او در امان است، مگر آنکه در جریانی علیه مختار شرکت کند. (الا اذا احدث حادث). هنگامی که در این گیر و دار او را نیز دستگیر کردند، امان نامه را نشان داد. اما بدو گفته شد که قید مذکور می تواند شامل هر حادثه ای بشود، (47) حتی پریدن یک کبوتر!یا ورود و خروج از خانه.

مختار نه تنها عمر بن سعد، بلکه فرزند او را نیز کشت و سرهای آنان را به مدینه فرستاد. یکی را به انتقام خون حسین(ع)و دیگری را به خاطر علی اکبر، فرزند بزرگ امام حسین(ع) (48). گفته اند تنها در آن روز بود که امام سجاد(ع)را خندان دیدند. (49) زیرا پیش از آن امام سجاد(ع)در اکثر اوقات گریان و ناراحت بود. طبری و ابن اعثم شرح مفصلی نسبت به کشتن افراد مختلف نقل کرده اند.

این حوادث مرزبندی خاصی را ایجاد کرد: شیعیان بکلی از گروههای دیگر جدا شدند. اگر مختار تا قبل از آن کوشش در جذب همه جناحها داشت، اینک تنها پشتوانه اش شیعیان بودند. در مقابل آنها، افزون بر کسانی که طرفدار بنی امیه بودند، طرفداران آل زبیر نیز حضور داشتند. تعداد این افراد کم نبود. بسیاری به بصره رفتند و بسیاری نیز در انتظار فرصت ماندند. با این حال مختار می کوشید تا بر جذبه خود بیفزاید. مورخان درباره رفتار او آورده اند: «. . . و کان مختار اول من ظهر احسن شی ء سیرة و تالفا للناس »، (50) او اولین کسی بود که بهترین رفتار را داشت و در تالیف قلوب مردم می کوشید. ابن اعثم نیز نوشته است: «و احبه الناس حبا شدیدا»، (51) مردم او را بسیار دوست می داشتند. بلاذری نیز روایت کرده است: «و احسن المختار مجاورة اهل الکوفة و السیرة فیهم » (52). طبعا این شامل شیعیان است، نه کسانی که مورد غضب مختار واقع شدند. از این روست که گفته شده: «کان عبد الله بن جعدة اکرم خلق الله علی المختار لقرابته من علی(ع)» (53) ، به خاطر خویشاوندی او با علی(ع)بسیار نزد مختار محبوب واقع گردیده است. مختار، که مشکل داخلی خود را با سرکوبی اشراف و وابستگان به امویها و زبیریها حل کرده بود، به فکر توسعه مناطق تحت حکومت خود افتاد.

بصره، مامن فراریان کوفه و پایگاه زبیریان در عراق، از نقاط مورد توجه مختار بود که طبعا کانون خطر نیز برای او محسوب می شد. اقدام مختار می توانست در جهت جذب شیعیان آن دیار باشد که البته شمار آنها بسیار اندک بود. رهبری این شیعیان را مثنی بن مخربة بر عهده داشت که به یاری توابین نیز شتافته، اما نتوانست به موقع در جنگ شرکت کند. او با مختار بیعت کرد و مختار او را به بصره فرستاد تا مردم را علیه ابن زبیر بشوراند.

مثنی به بصره رفت و در آنجا گروهی از قوم خود و دیگران را نیز گردآوری کرد. در جنگی که درگرفت، تعداد چهل هزار نفر از یاران مثنی کشته شدند و پس از آن نیز با پا در میانی احنف بن قیس، مثنی با گروه اندکی از یارانش به کوفه رفت و به مختار پیوست. (54)

نقطه دیگری که مورد توجه مختار بود، حجاز، یعنی مقر اصلی ابن زبیر بود. در آن موقع خطر حمله سپاه شام به حجاز از طرف وادی القری وجود داشت. مختار کوشید تا با حیله ای، به بهانه کمک به ابن زبیر برای دفع خطر شامیان، سپاهی را به حجاز بفرستد و مدینه را تحت تسلط خود درآورد. ابن زبیر، کمک مختار را پذیرفت. مختار یک سپاه سه هزار نفری را، که تنها هفتصد نفر از آنها عرب بودند، (55) روانه حجاز کرد. ابن زبیر نیز که اطمینانی نسبت به مختار نداشت، سپاهی را به سوی مدینه فرستاد و به آنها سفارش کرد که اگر سپاه مختار پذیرفتند تا زیر نظر آنها باشند، با آنها کنار آیند، در غیر این صورت آنها را از بین ببرند. در مقابل، مختار نیز که نمی خواست هدف واقعیش آشکار شود، به فرمانده سپاه گفته بود آنها به سمت حجاز بروند، سر فرصت پیکی را که حاوی دستورات اوست، به سوی سپاه خواهد فرستاد.

نتیجه این شد که پیش از رسیدن دستورات مختار، سپاه ابن زبیر با سپاه مختار برخورد کرد و به علت اینکه آنها حاضر به پذیرش فرماندهی زبیریها نشدند، مورد حمله قرار گرفته و بسیاری از آنها کشته و بسیاری نیز گریختند. هدف واقعی مختار، در نامه ای که بعد از آن به محمد بن حنفیه فرستاد، روشن شد: او در نامه نوشته بود: «فانی بعثت الیک جندا لیذلوا لک الاعداء و لیحوزوا لک البلاد»، من این سپاه را فرستادم تا دشمنان تو را ذلیل کرده و بلاد را در تصرف تو در آوردند. از این نامه روشن می شود که هدف او از بین بردن دشمنان اهل بیت(ع)و رها کردن سرزمین حجاز برای حاکمیت شیعی بود. ابن حنفیه در پاسخ این نامه، که از او اجازه خواسته بود تا سپاه بی شماری را به سوی مدینه گسیل کند، با تمجید از او و نیتش نوشت: اگر من قصد جنگ داشتم، مردم زیادی بودند که به من ملحق شدند، اما من خود کناره گرفته ام. (56) مدتی بعد که محمد بن حنفیه و جمعی از بنی هاشم به مکه رفتند، ابن زبیر با تهدید از آنها خواست تا بیعت کنند. چون از این کار سرباز زدند، ایشان را زندانی کرد و حتی تهدید کرد که آنها را آتش خواهد زد. این کار بسیار جرات می خواست، اما ابن زبیر مشاهده کرد که اگر آنها بیعت نکنند، نمی تواند حاکمیت خود را بر مناطق دیگر و با آرامش خاطر تثبیت کند. افزون بر آن، بیعت، آنها کار مختار را نیز در کوفه که مدعی نمایندگی محمد بن حنفیه بود سست می کرد. زمانی که به عروة بن زبیر - که ادعای فقاهت داشت - در این باره اعتراض کردند، گفت: هدف برادرم اتحاد کلمه و جلوگیری از اختلاف میان مسلمانان است، درست به همان صورت که عمر بن خطاب در جریان اخذ بیعت از بنی هاشم برای ابوبکر در خانه آنها هیزم جمع کرد. (57) ابن حنفیه که اوضاع را بدین صورت دید، نامه ای برای مختار فرستاد تا به کمک آنها بشتابد. (58) مختار نیز تعدادی در حدود یکصد و پنجاه نفر به صورت گروه گروه به مکه فرستاد تا کسی متوجه آنها نشده و بدون درگیری، بنی هاشم را نجات دهند. این گروه با شعار«یا لثارات حسین » (59) به طرف زمزم، محل زندان بنی هاشم، رفته و آنها را آزاد کردند. ابن زبیر و گروه ارسالی مختار هر دو از اقدام به درگیری، که طبعا موجب خونریزی در حرم بود، امتناع کردند. از آنجا که این گروه از یاران مختار، با چوب(نه با شمشیر)وارد مکه شدند، به نام «خشبیه »شهرت یافتند. (60) مهمترین اقدام مختار را می توان مقابله با سپاه شام دانست. این مقابله در سال 67 هجری میان سپاه اعزامی مختار، به فرماندهی ابراهیم بن اشتر، و سپاه شام، به فرماندهی عبید الله بن زیاد، صورت گرفت. در این جریان برخی از مهمترین رهبران شام، که مدتها در جنگهای مختلف علیه عراق شرکت کرده بودند، کشته شدند. عبید الله بن زیاد، حصین بن نمیر سکونی، شرحبیل بن ذی الکلاع، از کشته شدگان بودند. باقیمانده سپاه نیز لنگان و گریزان در سرزمین موصل آواره گشتند.

فراریان کوفه از مسببین اصلی حمله مصعب بن زبیر به کوفه بودند. آنها با تحریک مصعب بن زبیر، او را وادار کردند تا مختار را سرکوب کرده و کوفه را نیز زیر سلطه زبیریها درآورد. در این رابطه افرادی چون محمد بن اشعث بن قیس که از قاتلان امام حسین(ع)بود، در شمار افرادی بودند که به عنوان یکی از فرماندهان نیروهای زبیری به کوفه حمله برد. آنها علاوه بر آن افرادی را فرستادند تا با تبلیغ، مردم را از حمایت مختار باز دارند. (61) اضافه بر آن، ابراهیم اشتر، که خود در موصل حاکمیت یافته بود، حاضر به بازگشت به کوفه برای حمایت از مختار نشد. مختار نیز کوشید تا مردم کوفه را بسیج کند. او گفت که چگونه اشراف فراری موجب تحریک سایر گناهکاران شده اند تا حق را از بین برده و باطل را حاکم کنند. (62) هنگامی که نیروهای دو طرف در برابر هم قرار گرفتند، زبیریها خواستار آن بودند که نیروهای مختار با پذیرفتن بیعت با عبد الله بن زبیر به عنوان «امیر المؤمنین »دست از جنگ بردارند. یاران مختار نیز از آنها خواستند تا با مختار بیعت کرده و خلافت را به «آل رسول »واگذار کنند. (63) در این جریان فرمانده اصلی نیروهای زبیری، مهلب بن ابی صفره، و فرمانده نیروهای مختار، احمر بن شمیط بود. محمد بن اشعث نیز فرماندهی نیروهای فراری کوفه به بصره را بر عهده داشت. جریان درگیری به نفع زبیریها خاتمه یافت و مختار با گروهی از یارانش به شهادت رسیدند.

در بحثهای گذشته شواهد فراوانی آوردیم که بیانگر اعتقاد مختار و یارانش به تشیع و علاقه فراوان آنها نسبت به اهل بیت(ع)بود به طوری که از نظر تاریخی نمی توان در این باره تردید کرد. همچنین شواهدی بر حمایت محمد بن حنفیه از او دست است که بخوبی می تواند مؤید قیام مختار، هر چند به صورت نسبی، باشد. موضع خود مختار نیز در انتقام گرفتن از امویها و اشراف بخوبی می تواند نشان دهد که برای رسیدن به هدف حاضر شد موقعیت خود را به خطر انداخته و به دستگیری و قتل قاتلین امام حسین(ع)بپردازد.

اما از آنجا که او ضربات زیادی بر پیکر امویها وارد کرد و زبیریها را نیز مورد حمله قرار داد، آنها کوشیدند تا انواع و اقسام اتهامات را به او نسبت دهند. اتهاماتی چون ادعای «نبوت »برای خودش!ادعای «مهدویت »برای ابن حنفیه!و تاسیس فرقه کیسانیه و شایعتر از همه نسبت دادن لقب «کذاب »به مختار است که در تمام متون بدان اشاره شده است. (64) اغلب این نسبتها، همان گونه که یکی از محققین نیز اشاره کرده، بعد از مرگ مختار به او نسبت داده شده است. (65) به باور، ما به فرض که مختار اشتباهاتی داشته باشد، باید دانست، مهمترین عامل برای متهم کردن او ضرباتی است که او بر پیکر امویان و زبیریان وارد کرده است. هنگامی که خبر کشته شدن مختار به مکه رسید، ابن زبیر خبر را چنین به ابن عباس داد: «الم یبلغک قتل الکذاب »، آیا خبر کشته شدن کذاب به تو نرسیده است. ابن عباس گفت: کذاب کیست؟ابن زبیر گفت: مختار است. گویا تو کراهت داری که او را کذاب خطاب کنی، ابن عباس گفت: «ذلک رجل قتل قتلتنا و طلب بدمائنا و شفی صدورنا و لیس جزاءه منا الشتم و الشماتة ». (66) او کسی است که قاتلان ما را کشته، انتقام خون ما را گرفته، دلهای ما را تسکین داده و پاداش چنین کسی از سوی ما این نیست که او را دشنام دهیم. بار دیگر وقتی که پیش او ذکری از مختار به میان آمد، ابن عباس گفت: «صلی علیه کرام الکاتبون ». (67) گفته شده است ابن عباس و ابن حنفیه و حتی ابن عمر هدایای مختار را می پذیرفتند. (68) زمانی که سر عبید الله را به مدینه نزد علی بن الحسین(ع)آوردند، گفته اند: «لم یبق من بنی هاشم احد الا قام بخطبة فی الثناء علی المختار و الدعاء له و جمیل القول فیه، (69) کشی نیز از امام باقر(ع) روایت کرده است: «لا تسبوا المختار فانه قتل قتلتنا و طلب ثارنا، و زوج ارامنا و قسم فینا المال علی العسرة » (70) ، او را دشنام ندهید. او قاتلین کشته های ما گشته، انتقام ما را گرفته، یتیمان ما را شوهر داده و در وقت عسرت به ما کمک مالی کرده است.

ابن زبیر، که به گفته خودش از چهل سال قبل از آن دشمنی اهل بیت پیامبر(ص)را بر دل گرفته بود، (71) نمی توانست نسبت به مختار، که برای حاکم کردن اهل بیت(ع)کوشش می کرد، بی تفاوت بماند. تکلیف بنی امیه نیز روشن است که چگونه رهبران شام را در جنگ با سپاه مختار دست دادند.

در تعبد او کافی است روایتی را که طبری و دیگران نقل کرده اند، ذکر کنیم: هنگامی که مختار به شهادت رسید، دو همسر او، یکی دختر نعمان بن بشیر انصاری و دیگری دختر سمرة بن جندب، مورد بازجویی زبیریها قرار گرفتند. دختر سمره درباره مختار گفت که هر چه شما درباره او عقیده دارید من نیز عقیده ام همان است!اما دختر نعمان درباره مختار گفت: «انه کان عبدا من عباد الله الصالحین »، او بنده ای از بندگان صالح خداوند بود. مصعب او را زندانی کرد و به ابن زبیر نوشت: این زن بر این باور است که مختار پیغمبر است!!عبد الله بن زبیر نیز به او دستور داد تا وی را به قتل برساند. (72) رسواترین اتهامات نسبت به مختار این است که او مدعی نبوت بوده است. چنین اتهامی یکسره بی اساس است. پایه های این اتهام یکی از جملاتی است که مورخین از قول مختار نقل کرده اند که بیشتر نثر مسجع است. (طبری و دیگران بسیاری از آنها را نقل کرده اند). (73) از دیگر اتهامات آن که گفته اند مختار خود را غیبگو معرفی می کرده و یا حرکاتی انجام می داده که انبیا انجام می داده اند. (74) به نظر ما این مطالب ظلمی در حق اوست، گرچه اینها به معنی آن نیست که مختار انحرافی نداشته است.

تازگی قیام مختار از حیث اجتماعی، حضور موالی است که باید گفت، جز در یک مورد نسبت به خوارج که بسیار محدود بوده، پدیده ای کاملا تازه بوده است. پیش از قیام مختار، موالی نقش چندانی در جامعه عربی عراق بر عهده نداشتند، گرچه از لحاظ علمی بتدریج و در اواخر قرن اول هجری برتری خاصی یافتند. قیام مختار موجب شد تا موالی به صورت نیرویی قابل استفاده و قابل توجه در عراق ظهور کنند. با وجودی که آنها به سبب شرکت در قیام مختار بشدت سرکوب شدند، اما همین بهره گیری میزان نقش آنها را در جامعه افزایش داد. پیشنهاد بسیاری برای مصعب بن زبیر این بود: «اقتل هؤلاء الموالی فانهم قد بدء کفرهم و عظم کبرهم و قل شکرهم »، (75) این موالی را به قتل برسان. آنها کفرشان ظاهر شده، کبر آنها زیاد شده و شکرشان هم کم شده است. گفته اند که مصعب شش هزار نفر از آنها را به قتل رساند! حوادث بعدی، تا از بین رفتن بنی امیه، نشان داد که از زمان مختار به بعد پیشرفت موالی ایران آغاز شد و با روی کار آمدن موالی توسط بنی عباس، نقش آنها در جامعه اسلامی به نقطه اوج خود رسید. عبد الملک، که احساس خطر فراوان از ناحیه موالی می کرد، احتمالا کوشید تا با توجه بیشتری به آنها، زمینه شورش آنها را از بین ببرد و به همین جهت سهم آنها را از بیت المال بیش از مقداری قرار داد که معاویه معین کرده بود.

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:12  توسط اطلس ایران وجهان  | 

پرونده فدک در معرض افکار عمومی

چهارده قرن از جریان غصب فدک واعتراض دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گذرد .شاید بعضی تصور کنند که داوری صحیح در باره این حادثه دشوار است، زیرا گذشت زمان مانع از آن است که قاضی بتواند بر محتویات پرونده به طور کامل دست یابد واوراق آن را به دقت بخواند ورأی عادلانه صادر کند؛ چه احیانا دست تحریف در آن راه یافته، محتویات آن را به هم زده است. ولی آنچه می تواند کار دادرسی را آسان کند این است که می توان با مراجعه به قرآن کریم واحادیث پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم واعترافات وادعاهای طرفین نزاع، پرونده جدیدی تنظیم کرد وبر اساس آن، با ملاحظه بعضی از اصول قطعی وتغییر ناپذیر اسلام، به داوری پرداخت. اینک توضیح مطلب:

از اصول مسلم اسلام این است که هر سرزمینی که بدون جنگ وغلبه نظامی توسط مسلمانان فتح شود در اختیار حکومت اسلامی قرار می گیرد واز اموال عمومی یا اصطلاحا خالصه شمرده می شود ومربوط به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود.

این نوع اراضی ملک شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست بلکه مربوط به دولت اسلامی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در رأس آن قرار دارد وپس از پیامبر اختیار وحق تصرف در این نوع اموال با کسی خواهد بود که به جای پیامبر وهمچون او زمام امور مسلمانان را به دست می گیرد. قرآن مجید این اصل اسلامی را در سوره حشر، آیات ششم وهفتم چنین بیان می فرماید:

و ما أفاء الله علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب و لکن الله یسلط رسله علی من یشاء و الله علی کل شی ء قدیر* ما أفاء الله علی رسوله من أهل القری فلله و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل... .

«آنچه را که خداوند از اموال سرزمینهای فتح شده به پیامبر خود باز گردانده وعاید او کرده است شما برای تصرف آن(رنج ومشقتی متحمل نشده اید و) اسب وشتری نرانده اید، ولی خداوند پیامبران خود را بر هرکس بخواهد مسلط می کند وخدا بر همه چیز تواناست. هرچه خداوند از اموال این سرزمینها عاید پیغمبر خود کرده است متعلق به خدا وپیغمبر وخویشاوندان او ویتیمان ومسکینان وبه راه ماندگان است...».

اموالی که در اختیار پیامبر گرامیصلی الله علیه و آله و سلم بود بر دو نوع بود:

1 اموال خصوصی

اموالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخصا مالک آنها بود در کتابهای تاریخ وسیره به عنوان اموال خصوصی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تفصیل فهرست شده ومنعکس است. (1) تکلیف این نوع اموال در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خود او بوده است وپس از درگذشت وی، مطابق قانون ارث در اسلام، به وارث آن حضرت منتقل می شود؛ مگر اینکه ثابت شود که وارث پیامبر از اموال شخصی او محروم بوده است که در این صورت اموال شخصی او باید به عنوان صدقه میان مستحقان تقسیم شده یا در راه مصالح اسلامی مصرف شود . در بخشهای آینده در باره این موضوع بحث گسترده ای انجام داده، ثابت خواهیم کرد که در قانون ارث، میان وارث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ووارث دیگران تفاوتی نیست وروایتی که خلیفه اول به استناد آن وارث پیامبر را از ارث او محروم ساخت، بر فرض صحت، معنی دیگری دارد که دستگاه خلافت از آن غفلت ورزیده است.

2 اموال خالصه

اموال واملاکی که متعلق به حکومت اسلامی بوده است وپیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم،به عنوان ولی ملسمانان در آنها تصرف می کرد ودر راه مصالح اسلام ومسلمانان به مصرف می رساند اصطلاحا خالصه نامیده می شود. در مباحث فقهی بابی است به نام «فیئ» که در کتاب «جهاد» واحیانا در باب «صدقات» از آن بحث می کنند. فیئ در لغت عرب به معنی بازگشت است ومقصود از آن سرزمینهایی است که بدون جنگ وخونریزی به تصرف حکومت اسلامی در آید وساکنان آنها تحت شرایطی تابع حکومت اسلامی شوند. این نوع اراضی که بدون مشقت وهجوم ارتش اسلام در اختیار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار می گرفت مربوط به حکومت اسلامی بود وسربازان مسلمان در آن حقی نداشتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آمد آنها را در مصالح اسلامی به مصرف می رساند وگاهی در میان افرادمستحق تقسیم می کرد تا، با استفاده از آن وبه اتکای کار وکوشش خود، هزینه زندگی خویش را تأمین کنند . بخششهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غالبا از محل در آمد این اراضی بود واحیانا از خمس غنایم.

خوب است در اینجا نمونه ای از روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خصوص این نوع اراضی متذکر شویم.

بنی النضیر متشکل از سه طایفه یهودی بودند که در نزدیکی مدینه خانه وباغ واراضی مزروعی داشتند. هنگامی که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت کرد قبایل اوس وخزرج به وی ایمان آوردند، ولی سه طایفه مذکور بر دین خود باقی ماندند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با عقد پیمان خاصی در زمینه اتفاق واتحاد ساکنان مدینه وحومه آن سخت کوشید وسرانجام هر سه طایفه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بستند که از هر نوع توطئه بر ضد مسلمانان اجتناب کنند وگامی بر خلاف مصالح آنان بر ندارند . ولی هر سه، متناوباودر آشکار ونهان، پیمان شکنی کردند واز هر نوع خیانت وتوطئه برای سقوط دولت اسلامی وحتی قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خودداری نکردند. از جمله، هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای انجام کاری به محله بنی النضیر رفته بود، آنان قصد قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را کردند ومی خواستند او را ترور کنند. از این رو، پیامبر همه آنان را مجبور کرد که مدینه را ترک کنند وسپس خانه ها ومزارع ایشان را در میان مهاجران وبرخی ازمستمندان انصار تقسیم کرد. (2) در تاریخ اسلام نام برخی از کسانی که از این نوع اراضی استفاده کردند وصاحب خانه شدند برده شده است. علی علیه السلام وابوبکر وعبد الرحمان بن عوف وبلال از مهاجران وابو دجانه وسهل بن حنیف وحارث بن صمه از انصار، از آن جمله بودند. (3)

سرزمین فدک از املاک خالصه بود

محدثان وسیره نویسان اتفاق نظر دارند که فدک از جمله املاک خالصه بوده است. زیرا فدک سرزمینی بود که هرگز به جنگ وغلبه فتح نشد، بلکه هنگامی که خبر شکست خیبریان به دهکده فدک رسید اهالی آن متفقا حاضر شدند که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از در صلح وارد شوند ونیمی از اراضی فدک را در اختیار آن حضرت بگذارند ودر برابر آن در انجام مراسم مذهبی خود کاملا آزاد باشند ومتقابلا حکومت اسلامی امنیت منطقه آنان را تأمین کند. (4) هیچ کس از علمای اسلام در این مسئله اختلاف نظر ندارد واز مذاکرات دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر در باره فدک به خوبی استفاده می شود که طرفین خالصه بودن فدک را پذیرفته بودند واختلاف آنان در جای دیگر بود که بعدا تشریح می شود.

فدک را پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به فاطمه علیهاالسلام بخشیده بود

علمای شیعه وگروهی از محدثان اهل تسنن اتفاق نظر دارند که وقتی آیه وآت ذا القربی حقه والمسکین و ابن السبیل نازل شد پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود فاطمه علیها السلام بخشید.

سند حدیث به صحابی بزرگ ابوسعید خدری وابن عباس منتهی می شود و از میان محدثان اهل تسنن افراد ذیل این حدیث رانقل کرده اند:

1 جلال الدین سیوطی، متوفای سال 909 هجری، در تفسیر معروف خود می نویسد: وقتی آیه یاد شده نازل گردید، پیامبر فاطمه را درخواست وفدک را به او داد.

او می گوید:این حدیث را محدثانی مانند بزاز وابو یعلی وابن ابی حاتم وابن مردویه از صحابی معروف ابوسعید خدری نقل کرده اند.

ونیز می گوید: ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده است که وقتی آیه یاد شده نازل گردید، پیامبر فدک را به فاطمه تملیک کرد. (5) 2 علاء الدین علی بن حسام معروف به متقی هندی، ساکن مکه ومتوفای سال 976 هجری، نیزحدیث یاد شده را نقل کرده است. (6) او می گوید:محدثانی مانند ابن النجار وحاکم در تاریخ خود این حدیث را از ابوسعید نقل کرده اند.

3 ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم نشابوری معروف به ثعلبی، متوفای سال 427 یا437 هجری،در تفسیر خود به نام «الکشف والبیان» جریان را نقل کرده است.

4 مورخ شهیر بلاذری، متوفای سال 279 هجری، متن نامه مأمون به والی مدینه را نقل کرده است. در آن نامه چنین آمده است:

«وقد کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أعطی فاطمة فدک و تصدق بها علیها و کان ذلک أمرا معروفا لااختلاف فیه بین آل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لم تزل تدعی...». (7) پیامبر خدا سرزمین فدک را به فاطمه بخشید واین امر چنان مسلم است که دودمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در آن هرگز اختلاف نداشتند واو ( فاطمه) تا پایان عمر مدعی مالکیت فدک بود.

5 احمد بن عبد العزیز جوهری، مؤلف کتاب «السقیفه» می نویسد:

هنگامی که عمر بن عبد العزیز زمام امور را به دست گرفت نخستین مظلمه ای را که به صاحبانش رد کرد این بود که فدک را به حسن بن حسن بن علی بازگردانید. (8) از این جمله استفاده می شود که فدک ملک مطلق دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.

6 ابن ابی الحدید، گذشته بر این، شأن نزول آیه را در باره فدک از ابوسعید خدری نقل کرده است.هر چند در این نقل به سخن سید مرتضی در کتاب «شافی» استناد جسته است، ولی اگر گفتار سید مرتضی مورد اعتماد او نبود حتما از آن انتقاد می کرد.

به علاوه، در فصلی که به تحقیق این موضوع در شرح خود برنهج البلاغه اختصاص داده است، ازمذاکره ای که با استاد مدرسه غربی بغداد داشته صریحا استفاده می شود که وی معتقد بوده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دخت گرامی خود بخشیده بوده است. (9) 7 حلبی، در سیره خود، ماجرای طرح ادعای دخت پیامبر ونامهای شهود او را آورده است ومی گوید :

خلیفه وقت قباله فدک را به نام زهرا صادر نمود ولی عمر آن را گرفت وپاره کرد. (10) 8 مسعودی در کتاب «مروج الذهب» می نویسد:

دخت پیامبر با ابوبکر در باره فدک مذاکره کرد واز او خواست که فدک را به او بازگرداند، وعلی وحسنین وام ایمن را به عنوان شاهدان خود آورد. (11)

9 یاقوت حموی می نویسد:

فاطمه پیش ابوبکر رفت وگفت پیامبر فدک را به من بخشیده است.خلیفه شاهد خواست و...(سرانجام می نویسد:) در دوران خلافت عمر[بن عبد العزیز] فدک به دودمان پیامبر باز گردانیده شد،زیرا وضع در آمد مسلمانان بسیار رضایت بخش بود. (12) سمهودی در کتاب «وفاء الوفا» مذاکره فاطمه علیها السلام را با ابوبکر نقل می کند وسپس می گوید:

علی وام ایمن به نفع فاطمه گواهی دادند وهر دو گفتند که پیامبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه بخشیده است. (13) ونیز می گوید:

فدک در دوران خلافت عمر بن عبد العزیز به خاندان زهرا بازگردانیده شد. (14) مردی شامی با علی بن الحسین علیهما السلام ملاقات کرد وگفت خود را معرفی کن، امام علیه السلام فرمود:آیا در سوره بنی اسرائیل این آیه را خوانده ای: وآت ذا القربی حقه ؟ مرد شامی به عنوان تصدیق گفت:به سبب خویشاوندی بود که خدا به پیامبر خود دستور داد که حق آنان را بپردازد. (15) از میان دانشمندان شیعه شخصیتهای بزرگی مانند کلینی وعیاشی وصدوق، نزول آیه را در باره خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده وافزوده اند که پس از نزول این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود فاطمه علیها السلام بخشید .

در این مورد متتبع عالیقدر شیعه، مرحوم سید هاشم بحرینی، یازده حدیث با اسناد قابل ملاحظه از پیشوایانی مانند امیر مؤمنان وحضرت سجاد وحضرت صادق وامام کاظم وامام رضا علیهم السلام نقل کرده است. (16) باری، در اینکه این آیه در حق خاندان رسالت نازل شده است تقریبا اتفاق نظر وجود دارد . اما این مطلب را که پس از نزول آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود زهرا علیها السلام بخشید محدثان شیعه وگروهی از بزرگان اهل تسنن نقل کرده اند .

شناسایی طرفین نزاع وآگاهی از مقام وموقعیت آنان، همچنین آشنایی با شهود پرونده، اهمیت بسزایی در تشخیص حقیقت دارد.

در این پرونده شاکی ومدعی دخت گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت زهرا علیها السلام است که مقام وموقعیت وطهارت وعصمت او بر همه معلوم می باشد. طرف شکایت، رئیس حزب حاکم وخلیفه وقت ابوبکر است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمام قدرت را به دست گرفت وگروهی از ترس وگروهی به طمع گرد او بودند.

از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ده روز بیشتر نگذشته بود که به زهرا علیها السلام خبر رسید که مأموران خلیفه کارگران او را از سرزمین فدک بیرون کرده اند ورشته کار را به دست گرفته اند. از این روز، زهرا علیها السلام با گروهی از زنان بنی هاشم به قصد بازپس گرفتن حق خویش به نزد خلیفه رفت وگفت وگویی به شرح زیر میان او وخلیفه انجام گرفت.

دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم:چرا کارگران مرا از سرزمین فدک اخراج کردی وچرا مرا از حق خویش بازداشتی؟ خلیفه: من از پدرت شنیده ام که پیامبران از خود چیزی را به ارث نمی گذارند! فاطمه علیها السلام : فدک را پدرم در حال حیات خود به من بخشیده ومن در زمان حیات پدرم مالک آن بودم.

خلیفه: آیا برای این مطلب گواهانی داری؟ دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم :آری دارم. گواهان من عبارتند از:علی وام ایمن.

وآن دو، به درخواست زهرا علیها السلام ،به مالکیت او بر فدک در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دادند.

در حالی که بسیاری از نویسندگان تنها از علی وام ایمن به عنوان شهود دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام برده اند، برخی می نویسند که حسن وحسین علیهما السلام نیز گواهی دادند.این حقیقت را مسعودی (17) وحلبی (18) نقل کرده اند؛ بلکه فخررازی (19) می گوید:غلامی از غلامان پیامبر خدا نیز به حقانیت زهرا علیها السلام گواهی داد، ولی نام او را نمی برد.ولی بلاذری (20) به نام آن غلام نیز تصریح می کند ومی گوید: او رباح غلام پیامبر بود.

از نظر تاریخی می توان گفت که این دو نقل با هم منافاتی ندارد، زیرا طبق نقل مورخان، خلیفه شهادت یک مرد وزن را برای اثبات مدعا کامل ندانسته است.(در آینده در این باره بحث خواهیم کرد) ازاین جهت، ممکن است دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،برای تکمیل شهود، حسنین علیهما السلام وغلام رسول اکرم را آورده باشد.

از نظر احادیث شیعه، دخت پیامبر، علاوه بر شهود یاد شده، اسماء بنت عمیس را آورد. ونیز در احادیث ما وارد شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مالکیت زهرا علیها السلام بر فدک را در نامه ای تصدیق کرده بود (21) وطبعا زهرا علیها السلام به آن نامه استناد جسته است.

امیر مؤمنان علیه السلام، پس از اقامه شهادت، خلیفه را به اشتباه خود متوجه ساخت. زیرا وی از کسی شاهد می خواست که فدک در تصرف او بود ومطالبه شاهد از متصرف بر خلاف موازین قضایی اسلام است. ازاین لحاظ، رو به خلیفه کرد وفرمود:هرگاه من مدعی مالی باشم که در دست مسلمانی است، از چه کسی شاهد می طلبی؟ از من شاهد می طلبی که مدعی هستم، یا از شخص دیگر که مال در اختیار وتصرف اوست؟ خلیفه گفت: در این موقع من از تو گواه می طلبم. علی علیه السلام فرمود: مدتهاست که فدک در اختیار وتصرف ماست.اکنون که مسلمانان می گویند فدک از اموال عمومی است باید آنان شاهد بیاورند نه این که از ما شاهد بخواهی! وخلیفه در برابر منطق نیرومند امام علیه السلام سکوت کرد. (22)

پاسخهای خلیفه

تاریخ، پاسخهای خلیفه به حضرت زهرا علیها السلام را به صورتهای مختلف نقل کرده است .از آنجا که مسئله فدک از طرف دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مکرر مطرح شده است، جا دارد که معتقد شویم که خلیفه در هر مورد به نوعی پاسخ داده است.اینک پاسخهای احتمالی وی را ذکر می کنیم:

1 هنگامی که شهود زهرا علیها السلام به نفع او گواهی دادند، عمر وابوعبیده به نفع خلیفه گواهی داده وگفتند:پیامبر گرامی پس از تأمین زندگی خاندان خود، باقیمانده در آمد فدک را در مصالح عمومی صرف می کرد. اگر فدک ملک دختر او بود، چرا قسمتی از در آمد آن را در موارد دیگر مصرف می کرد؟ تعارض واختلاف شهود سبب شد که خلیفه برخیزد وگفتار همگی را صحیح اعلام کند وبگوید: شهود هر دو طرف صحیح وراست می گویند ومن شهادت همگی را می پذیرم . هم علی وام ایمن راست می گویند وهم عمر وابوعبیده.زیرا فدک که در اختیار زهرا بود ملک پیامبر بود واز در آمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد ودر آمد اضافی را میان مسلمانان تقسیم مینمود. من نیز از روش پیامبر پیروی می کنم.

دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من نیز حاضرم که در آمد اضافی آنجا را در مصالح اسلامی صرف کنم.

خلیفه گفت: من به جای تو این کار را انجام می دهم! (23) 2 خلیفه گواههای فاطمه علیها السلام را برای اثبات مدعای وی کافی ندانست وگفت:هرگز گواهی یک مرد ویک زن پذیرفته نیست. یا باید دو نفر مرد ویا یک مرد ودو زن گواهی دهند . (24) از نظر احادیث شیعه، انتقاد خلیفه از شهود دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دردناک است.زیرا وی شهادت علی وحسنین علیهم السلام را، از آن نظر که شوهر فاطمه علیها السلام وفرزندان او هستند، نپذیرفت وشهادت ام ایمن را چون کنیز زهرا علیها السلام بوده وشهادت اسماء بنت عمیس را از آن رو که روزگاری همسر جعفر ابن ابی طالب بوده، نیز مردود دانست واز بازگردانیدن فدک به فاطمه علیها السلام خودداری کرد. (25) 3 خلیفه گواهان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای اثبات مدعای او کافی دانست وقباله ای به نام او تنظیم کرد ولی سپس به اصرار عمر آن را نادیده گرفت.

ابراهیم بن سعید ثقفی در کتاب «الغارات» می نویسد:

خلیفه، پس از اقامه شهادت شهود، تصمیم گرفت که فدک را به دخت پیامبر بازگرداند.پس در یک ورقه از پوست، قباله فدک را به نام فاطمه نوشت. فاطمه از خانه او بیرون آمد. در بین راه با عمر مصادف شد وعمر از ماجرا آگاه گردید و قباله را از وی خواست وبه حضور خلیفه آمد و به اعتراض گفت:فدک را به فاطمه دادی در حالی که علی به نفع خود شهادت می دهد وام ایمن زنی بیش نیست.سپس آب دهان در نامه انداخت وآن را پاره کرد. (26) این ماجرا، قبل از آنکه از سلامت نفس خلیفه حکایت کند، از تلون وضعف نفس او حاکی است ومی رساند که قضاوت او تا چه اندازه تابع تمایلات افراد بوده است.

ولی حلبی ماجرای فوق را به صورت دیگر نقل می کند ومی گوید:

خلیفه مالکیت فاطمه را تصدیق کرد. ناگهان عمر وارد شد وگفت: نامه چیست؟وی گفت:مالکیت فاطمه را در این ورقه تصدیق کرده ام.وی گفت:تو به در آمد فدک نیازمند هستی، زیرا اگر فردا مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کنند از کجا هزینه جنگی را تأمین خواهی کرد؟ سپس نامه را گرفت وپاره کرد. (27) در اینجا تحقیق در باره ماجرای فدک به پایان رسید وپرونده حادثه ای که تقریبا هزار وچهار صد سال از آن می گذرد از نو تنظیم شد. اکنون باید دید اصول وسنن داوری اسلام در باره این حادثه چگونه داوری می کند.

داوری نهایی در باره مسئله فدک

داوری نهایی در باره پرونده فدک موکول به فصل بعد است ودر آنجا ثابت خواهیم کرد که بازداری دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از فدک اولین حقکشی بزرگی است که تاریخ قضایی اسلام به خاطر دارد. ولی در اینجا نکته ای را یاد آور می شویم:

ما در مباحث گذشته به دلایل روشن ثابت کردیم که پس از نزول آیه وآت ذا القربی حقه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به زهرای اطهر علیها السلام بخشید.در این باره، علاوه بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن، علمای پاک شیعه بر این مطلب تصریح کرده اند وبزرگانی از محدثان، مانند عیاشی واربلی وسید بحرینی، احادیث شیعه در این زمینه را در کتابهای خود گرد آورده اند که برای نمونه یک حدیث را نقل می کنیم:

حضرت صادق می فرماید:هنگامی که آیه وآت ذا القربی نازل شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جبرئیل پرسید:مقصود از ذا القربی کیست؟ جبرئیل گفت: خویشاوندان تو. در این موقع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه وفرزندان او را خواست وفدک را به آنها بخشید وفرمود: خداوند به من دستور داده است که فدک را به شما واگذار کنم. (28)

پاسخ به یک سؤال

ممکن است گفته شود که:سوره اسراء از سوره های مکی است وفدک در سال هفتم هجرت در اختیار مسلمانان قرار گرفت.چگونه آیه ای که در مکه نازل شده حکم حادثه ای را بیان می کند که چند سال بعد رخ داده است؟ پاسخ این سؤال روشن است.مقصود ازاینکه سوره ای مکی یا مدنی است این است که اکثر آیات آن در مکه یا مدینه نازل شده است.زیرا در بسیاری از سوره های مکی، آیات مدنی وجود داردوبالعکس. با مراجعه به تفاسیر وشأن نزول آیات، این مطلب به خوبی معلوم می شود.

به علاوه، مضمون آیه گواهی می دهد که این آیه در مدینه نازل شده است، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مکه چندان امکاناتی نداشت که حق خویشاوند ومستمند ودر راه مانده را بپردازد. وبه نقل مفسران، نه تنها این آیه که بیست وششمین آیه از سوره اسراء است در مدینه نازل شده است، بلکه آیه های 32،33،57 و73 تا آیه 81 نیز در مدینه نازل شده اند. (29) از این جهت،مکی بودن سوره تضادی با نزول آیه در مدینه ندارد.

برگهای دیگری از پرونده فدک

با اینکه پرونده فدک کاملا روشن بود، چرا به نفع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رأی صادر نشد؟ در فصل گذشته، پرونده فدک را از طریق مدارک موثق اسلامی تنظیم ودلایل طرفین نزاع به خوبی منعکس شد. اکنون وقت آن رسیده است که در باره محتویات آن قضاوت صحیح به عمل آید.

این پرونده در هر مرجع قضایی مطرح شود و زیر نظر هر قاضی بی طرفی قرار گیرد، نتیجه داوری جز حاکمیت دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخواهد بود. اینک بررسی پرونده :

1 از گفت وگوی همفکر خلیفه با او به روشنی استفاده می شود که انگیزه آنان برای مصادره فدک حفظ مصالح خلافت وتحکیم پایه های حکومت خود در برابر مخالفان بود وموضوع «ارث نگذاردن پیامبران» یک ظاهر سازی بیش نبود تا مسأله مصادره فدک رنگ دینی بگیرد.گواه این مدعا آن است که وقتی خلیفه تحت تأثیر سخنان ودلایل زهرا علیها السلام قرار گرفت مصمم شد فدک را به او بازگرداند، تا آنجا که قباله ای به نام فاطمه علیها السلام تنظیم کرد؛اما ناگهان عمر وارد مجلس شد وچون از جریان آگاه گردید رو به خلیفه کرد وگفت:اگر فردا اعراب با حکومت تو به مخالفت برخیزند هزینه نبرد با آنان را با چه تأمین می کنی؟وسپس قباله را گرفت وپاره کرد. (30) این گفت وگو، به دور از هر پرده پوشی، انگیزه واقعی مصادره را روشن می سازد وراه را بر هرنوع خیالبافی تاریخی می بندد.

2 محدثان ومورخان اسلامی نقل می کنند که وقتی آیه وآت ذا القربی... نازل شد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به فاطمه بخشید. سند این احادیث به ابوسعید خدری صحابی معروف منتهی می شود.

آیا بر خلیفه لازم نبود که ابوسعید را بخواهد وحقیقت امر را از او بپرسد؟ابوسعید شخصیت گمنامی نبود که خلیفه او را نشناسد یا در پاکی او تردید کند.هرگز نمی توان گفت که محدثان موثق اسلامی چنین دروغی را به ابوسعید بسته اند.زیرا گذشته از اینکه ناقلان حدیث افرادی منزه وپاک هستند، شماره آنان به حدی است که عقل، توطئه آنان را بر دروغ بعید می داند .

ابوسعید خدری یک مرجع حدیث بود واحادیث فراوانی از او نقل شده است وگروهی مانند ابوهارون عبدی وعبد الله علقمه، که از دشمنان خاندان رسالت بودند، پس از مراجعه به وی دست از عداوت خود کشیدند. (31) 3 از نظر موازین قضایی اسلام وبلکه جهان، کسی که در ملکی متصرف باشد مالک شناخته می شود،مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.هرگاه یک فرد غیر متصرف مدعی مالکیت چیزی شود که در تصرف دیگری است باید دو شاهد عادل بر مالکیت او گواهی دهند؛ در غیر این صورت، دادگاه متصرف را مالک خواهد شناخت.

شکی نیست که سرزمین فدک در تصرف دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.هنگامی که فرمان مصادره فدک از طرف خلیفه صادر شد کارگران حضرت زهرا علیها السلام در آن مشغول کار بودند. (32) تصرف چند ساله حضرت زهرا علیها السلام در سرزمین فدک وداشتن وکیل وکارگر در آن، گواه روشن بر مالکیت او بود. مع الوصف، خلیفه تصرف وبه اصطلاح «ذو الید» بودن فاطمه علیها السلام را نادیده گرفت وکارگران او را اخراج کرد.

نارواتر از همه اینکه، خلیفه به جای آنکه از مدعی غیر متصرف شاهد وگواه بطلبد، از دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که متصرف ومنکر مالکیت غیر خود بود گواه طلبید؛ در صورتی که قوانین قضایی اسلام تصریح دارد که باید از مدعی غیر متصرف گواه طلبید نه از متصرف منکر. (33) امیر مؤمنان علیه السلام، چنانکه پیشتر ذکر شد، در همان وقت خلیفه را بر خطای او متوجه ساخت. (34) از این گذشته، تاریخ بر متصرف بودن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی می دهد. امیر مؤمنان علیه السلام در یکی از نامه های خود به عثمان بن حنیف، استاندار بصره، چنین می نویسد:

آری، از آنچه آسمان به آن سایه انداخته بود، تنها فدک در دست ما قرار داشت.گروهی بر آن بخل ورزیدند وگروهی [خود امام وخاندانش ] از آن چشم پوشیدند.چه نیکو حکم وداوری است خداوند. (35) اکنون جای یک سؤال باقی است وآن اینکه:چنانچه دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم متصرف ومنکر مالکیت غیر خود بود، تنها وظیفه او در برابر مدعی، قسم رسوا کننده بود. پس چرا هنگامی که خلیفه از او شاهد خواست، آن حضرت افرادی را به عنوان شاهد همراه خود به محکمه برد؟ پاسخ این سؤال از گفتاری که از امیرمؤمنان نقل کردیم روشن می شود. زیرا دخت گرامی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم، بر اثر فشار دستگاه خلافت حاضر به اقامه شهود شد؛ حال آنکه خاندان رسالت از نخستین لحظه تصرف، خود را بی نیاز از اقامه شهود می دانستند.

واگر فرض شود که دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از مطالبه شهود از جانب خلیفه به گرد آوری شاهد پرداخته است از آن جهت بوده است که فدک، سرزمینی کوچک یا شهرکی نزدیک مدینه نبود که مسلمانان از مالک ووکیل او به خوبی آگاه باشند، بلکه در فاصله 140 کیلومتری مدینه قرار داشت.بنابراین، هیچ بعید نیست که دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطمینان داشته است که خلیفه برای اثبات مالکیت وتصرف او گواه خواهد خواست؛لذا به گرد آوری گواه پرداخته، آنان را به محکمه آورده بوده است.

4 شکی نیست که دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به حکم آیه تطهیر (36) ، از هرگناه وپلیدی مصون است ودختر او عایشه نزول آیه تطهیر را در باره خاندان رسالت نقل کرده است وکتابهای دانشمندان اهل تسنن نزول آیه را در حق فاطمه وهمسر او وفرزندانش علیهم السلام تصدیق می کنند.

احمد بن حنبل در مسند خود نقل می کند:

پس از نزول این آیه، هروقت پیامبر برای اقامه نماز صبح از منزل خارج می شد واز خانه فاطمه عبور می کرد می گفت:«الصلاة»،سپس این آیه را می خواند؛ واین کار تا شش ماه ادامه داشت. (37) با این وصف، آیا صحیح بوده است که خلیفه از دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد وگواه بطلبد؟ آن هم در موردی که برای زهرا علیها السلام هیچ مدعی خصوصی وجود نداشت وتنها مدعی او خود خلیفه بود.

آیا شایسته بوده است که خلیفه تصریح قرآن را بر طهارت ومصونیت زهرا علیها السلام از گناه کنار بگذارد واز او شاهد وگواه بطلبد؟ نمی گوییم که چرا قاضی به علم خود عمل نکرد.زیرا درست است که علم از شاهد نیرومندتر واستوارتر است، ولی علم نیز، همچون شاهد، اشتباه وخطا می کند؛ هرچند خطای یقین کمتر از ظن وگمان است. ما این را نمی گوییم.ما می گوییم که چرا خلیفه تصریح قرآن را بر مصونیت زهرا علیها السلام از گناه وخطا، که یک علم خطا ناپذیر ودور از هر نوع اشتباه است، کنار گذاشت؟ اگر قرآن به طور خصوصی بر مالکیت زهرا تصریح می کرد آیا خلیفه می توانست از دخت پیامبر شاهد بطلبد؟مسلما خیر .زیرا در برابر وحی الهی هیچ نوع سخن خلاف مسموع نیست.همچنین، قاضی محکمه، در برابر تصریح قرآن بر عصمت زهرا علیها السلام ،نمی تواند از او گواه بخواهد، زیرا او به حکم آیه تطهیر معصوم است وهرگز دروغ نمی گوید.

ما اکنون وارد این بحث نمی شویم که آیا حاکم می تواند به علم شخصی خود عمل کند یانه، زیرا این موضوع یک مسئله دامنه دار است که فقهای اسلام در باره آن در کتابهای «قضا» بحث کرده اند. ولی یاد آور می شویم که خلیفه با توجه به دو آیه زیر می توانست پرونده فدک را مختوم اعلام کند وبه نفع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رأی دهد . این آیه عبارتند از:

الف: وإذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل .(نساء:58)

وقتی میان مردم داوری کردید، به عدل وداد داوری کنید.

ب: وممن خلقنا أمة یهدون بالحق و به یعدلون .(اعراف:180)

گروهی از مردم که آفریده ایم به راه حق می روند وبه حق داوری می کنند.

به حکم این دو آیه، قاضی دادگاه باید به حق وعدالت داوری کند.بنابر این، از آنجا که دختر پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم معصوم از گناه است وهرگز دروغ بر زبان او جاری نمی گردد، پس ادعای او عین حقیقت وعدل واقعی است ودادگاه باید به آن گردن بگذارد.ولی چرا خلیفه، به رغم این دو آیه که از اصول قضایی اسلام است، به نفع فاطمه علیها السلام رأی نداد؟ برخی از مفسران احتمال می دهند که مقصود از این دو آیه این است که قاضی محکمه باید بنابر اصول وموازین قضایی به حق وعدالت داوری کند، گرچه از نظر واقع برخلاف عدالت باشد! ولی این نظر در تفسیر آیه بسیار بعید است وظاهر آیه همان است که گفته شد .

5 تاریخ زندگی خلیفه گواهی می دهد که در بسیاری از موارد،ادعای افراد را بدون گواهی می پذیرفت. مثلا، هنگامی که از طرف علاء حضرمی اموالی را به عنوان بیت المال به مدینه آوردند ابوبکر به مردم گفت:هرکس از پیامبر طلبی دارد یا آن حضرت به وی وعده ای داده است بیاید وبگیرد.

جابر از افرادی بود که به نزد خلیفه رفت وگف:پیامبر به من وعده داده بود که فلان قدر به من کمک کند وابوبکر به او سه هزار وپانصد درهم داد.

ابوسعید می گوید:وقتی از طرف ابوبکر چنین خبری منتشر شد گروهی به نزد او رفتند ومبالغی دریافت کردند. یکی از آن افراد ابوبشر مازنی بود که به خلیفه گفت:پیامبر به من گفته بود که هروقت مالی برآن حضرت آوردند به نزد او بروم، وابوبکر به وی هزار وچهارصد درهم داد. (38) اکنون می پرسیم که چگونه خلیفه ادعای هر مدعی را می پذیرد واز آنها شاهد نمی خواهد، ولی در باره دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مقاومت می کند وبه بهانه اینکه او شاهد ودلیل ندارد از پذیرفتن سخن وی سرباز می زند؟ قاضیی که در باره اموال عمومی تا این حد سخاوتمند است وبه قرضها ووعده های احتمالی حضرت رسولصلی الله علیه و آله و سلم هم ترتیب اثر می دهد، چرا در باره دخت آن حضرت تا این حد خست می ورزد؟! امری که خلیفه را از تصدیق دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز داشت همان است که ابن ابی الحدید از استاد بزرگ ومدرس بغداد علی بن الفار نقل می کند. وی می گوید:

من به استاد گفتم: آیا زهرا در ادعای خود راستگو بوده است؟گفت: بلی.

گفتم:خلیفه می دانست که او زنی راستگو است؟گفت: بلی.

گفتم:چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟ در این موقع استاد لبخندی زد وبا کمال وقار گفت:

اگر در آن روز سخن او را می پذیرفت وبه این جهت که او زنی راستگوست، بدون درخواست شاهد، فدک را به وی باز می گرداند، فردا او از این موقعیت به سود شوهر خود علی استفاده می کرد ومی گفت که خلافت متعلق به علی است، ودر آن صورت، خلیفه ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند؛چرا که وی را (با این اقدام خود) راستگو می دانست. ولی برای اینکه باب تقاضا ومناظرات بسته شود او را از حق مسلم خود ممنوع ساخت. (39)

پرونده فدک نقص نداشت

با این مدارک روشن،چرا وبه چه دلیل از داوری به حق در باره فدک خودداری شد؟ خلیفه مسلمین حافظ حقوق امت وحامی منافع آنها باید باشد. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را به طور موقت در اختیار فردی از خاندان خود گذارده بود، باید پس از درگذشت پیامبر به مقام رهبری مسلمانان واگذار شود وزیر نظر او در مصالح عمومی مسلمین صرف گردد واین سخنی است که جملگی بر آنند.ولی حفظ حقوق ملت وحمایت از منافع عمومی مردم به معنی آن نیست که آزادیهای فردی ومالکیتهای شخصی را نادیده بگیریم واملاک خصوصی افراد را به عنوان املاک عمومی مصادره وبه اصطلاح ملی وعمومی اعلام کنیم.

آیین اسلام،همان طور که اجتماع را محترم شمرده، به مالکیتهای فردی که از طریق مشروع تحصیل شده باشد نیز احترام گذاشته است ودستگاه خلافت، همان طور که باید در حفظ اموال عمومی واسترداد آنها بکوشد، در حفظ حقوق واملاک اختصاصی که اسلام آنهارا به رسمیت شناخته است نیز باید کوشا باشد.چنانکه دادن اموال عمومی به اشخاص، بدون رعایت اصول ومصالح کلی، یک نوع تعدی به حقوق مردم است، همچنین سلب مالکیت مشروع از افرادی که بنابر موازین صحیح اسلامی مالک چیزی شده اند، تعدی به حقوق ملت است.

اگر ادعای دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به مالکیت فدک با موازین قضایی مطابق بوده است وبرای اثبات مدعای خویش گواهان لازم در اختیار داشته واز نظر قاضی دادگاه پرونده دارای نقص نبوده است، در این صورت خودداری قاضی از اظهار نظر حق یا ابراز تمایل بر خلاف مقتضای محتویات پرونده، اقدامی است بر ضد مصالح مردم وجرمی است بزرگ که در آیین دادرسی اسلام سخت از آن نکوهش شده است.

قسمتهای خاصی از پرونده گواهی می دهد که پرونده نقص نداشته است واز نظر موازین قضایی اسلام خلیفه می توانسنه به نفع دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نظر دهد، زیرا :

اولا، طبق نقل مورخان وچنانکه مکررا گذشت، خلیفه پس از اقامه شهود از جانب زهرا علیها السلام تصمیم گرفت که فدک را به مالک واقعی آن باز گرداند. از این رو، مالکیت زهرا علیها السلام بر فدک را در ورقه ای تصدیق کرد وبه دست او سپرد، ولی چون عمر از جریان آگاه شد بر خلیفه سخت بر آشفت ونامه را گرفت وپاره کرد.

اگر گواهان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای اثبات مدعای او کافی نبودند وپرونده به اصطلاح نقص داشت، هرگز خلیفه به نفع او رأی نمی داد ورسما مالکیت او را تصدیق نمی کرد.

ثانیا، کسانی که به حقانیت دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دادند عبارت بودند از:

1 امیر مؤمنان علیه السلام 2 حضرت حسن علیه السلام 3 حضرت حسین علیه السلام 4 رباح غلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 5 ام ایمن 6 اسماء بنت عمیس آیا این شهود برای اثبات مدعای دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کافی نبودند؟ فرض کنیم حضرت زهرا علیها السلام برای اثبات مدعای خویش جز علی علیه السلام وام ایمن کسی را به دادگاه نیاورد. آیا گواهی دادن این دو نفر برای اثبات مدعای او کافی نبود؟ یکی از این دو شاهد امیر مؤمنان علیه السلام است که طبق تصریح قرآن مجید (در آیه تطهیر) معصوم وپیراسته از گناه است وبنا به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم «علی با حق وحق با علی است؛ او محور حق است وچرخ حقیقت برگرد او می گردد.» مع الوصف، خلیفه شهادت امام علیه السلام را به بهانه اینکه باید دو مرد ویا یک مرد ودو زن گواهی دهند رد کرد ونپذیرفت .

ثالثا، اگر خودداری خلیفه از این جهت بود که شهود دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کمتر از حد معین بود، در این صورت موازین قضایی اسلام ایجاب می کرد که از او مطالبه سوگند کند.زیرا در آیین دادرسی اسلام، در مورد اموال ودیون، می توان به یک گواه به انضمام سوگند داوری کرد.چرا خلیفه از اجرای این اصل خودداری نمود ونزاع را خاتمه یافته اعلام کرد؟ رابعا، خلیفه از یک طرف سخن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وگواهان او(امیر مؤمنان وام ایمن) راتصدیق کرد واز طرف دیگر ادعای عمر وابوعبیده را(که شهادت داده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آمد فدک را میان مسلمانان تقسیم می نمود) تصدیق کرد وسپس به داوری برخاست وگفت:همگی راست می گویند، زیرا فدک جزو اموال عمومی بود وپیامبر از در آمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد وباقیمانده را میان مسلمانان تقسیم می فرمود.در صورتی که لازم بود خلیفه در گفتار عمر وابوعبیده دقت بیشتری کند؛چه هرگز آن دو شهادت ندادند که فدک جزو اموال عمومی بود،بلکه تنها بر این گواهی دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باقیمانده در آمد آنجا را میان مسلمانان قسمت می کرد واین موضوع با مالک بودن زهرا علیها السلام کوچکترین تضادی ندارد.زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جانب دخت گرامی خود مأذون بود که باقیمانده در آمد آنجا را میان مسلمانان قسمت کند.

ناگفته پیداست که پیشداوری خلیفه وتمایل باطنی او به گرفتن فدک سبب شد که خلیفه شهادت آن دو را، که تنها بر تقسیم در آمد میان مسلمانان گواهی دادند، دلیل بر مالک نبودن زهرا علیها السلام بگیرد؛ در صورتی که شهادت آن دو با ادعای دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافاتی نداشت.

جالبتر از همه اینکه خلیفه به زهرا علیها السلام قول داد که روش او در باره فدک همان روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود چه نیازی به استرضای خاطر حضرت زهرا علیها السلام بود؟ واگر مالک شخصی داشت، یعنی ملک دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، چنین وعده ای، با امتناع مالک از تسلیم ملک، مجوز تصرف در آن نمی شود.

از همه گذشته، فرض می کنیم که خلیفه این اختیارات را هم نداشت، ولی می توانست با جلب نظر مهاجرین وانصار ورضایت آنان این سرزمین را به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذار کند. چرا چنین نکرد وشعله های غضب حضرت زهرا علیها السلام را در درون خود بر افروخت؟ در تاریخ زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شبیه این جریان رخ داد وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشکل را از طریق جلب نظر مسلمانان گشود.در جنگ بدر، ابو العاص داماد پیامبر (شوهر زینب) اسیر شد ومسلمانان در ضمن هفتاد اسیر او را نیز به اسارت گرفتند. از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعلام شد که بستگان کسانی که اسیر شده اند می توانند با پرداخت مبلغی اسیران خود را آزاد سازند.ابوالعاص از مردان شریف وتجارت پیشه مکه بود که با دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در زمان جاهلیت ازدواج کرده بود ولی پس از بعثت، بر خلاف همسر خود، به آیین اسلام نگروید ودر جنگ بدر ضد مسلمانان نیز شرکت داشت واسیر شد. همسر او زینب در آن روز در مکه به سر می برد. زینب برای آزادی شوهر خود گردن بندی را که مادرش خدیجه در شب عروسی او به وی بخشیده بود فدیه فرستاد.هنگامی که چشم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به گردن بند دخترش زینب افتاد سخت گریست، زیرا به یاد فداکاریهای مادر وی خدیجه افتاد که در سخت ترین لحظات او را یاری کرده وثروت خود را در پیشبرد آیین توحید خرج کرده بود .

پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله و سلم، برای اینکه احترام اموال عمومی رعایت شود، رو به یاران خود کرد وفرمود:

این گردن بند متعلق به شما واختیار آن با شماست. اگر مایل هستید گردن بند او را رد کنید وابوالعاص را بدون دریافت فدیه آزاد کنید.ویاران گرامی وی با پیشنهاد آن حضرت موافقت کردند.

ابن ابی الحدید می نویسد: (40) داستان زینب را برای استادم ابوجعفر بصری علوی خواندم. او تصدیق کرد وافزود:آیا مقام فاطمه از زینب بالاتر نبود؟آیا شایسته نبود که خلفا قلب فاطمه را با پس دادن فدک به او شاد کنند؟ گرچه فدک مال عموم مسلمانان باشد.

ابن ابی الحدید ادامه می دهد:

من گفتم که فدک طبق روایت «طایفه انبیا چیزی به ارث نمی گذارند» مال مسلمانان بود. چگونه ممکن است مال مسلمانان را به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدهند؟ استاد گفت : مگر گردن بند زینب که برای آزادی ابوالعاص فرستاده شده بود مال مسلمانان نبود؟ گفتم :پیامبر صاحب شریعت بود وزمام امور در تنفیذ حکم در دست او بود، ولی خلفا چنین اختیاری نداشتند.

در پاسخ گفت:من نمی گویم که خلفا به زور فدک را از دست مسلمانان می گرفتند وبه فاطمه می دادند، می گویم چرا زمامدار وقت رضایت مسلمانان را با پس دادن فدک جلب نکرد؟چرا به سان پیامبر بر نخاست ودر میان اصحاب او نگفت که: مردم، زهرا دختر پیامبر شماست.او می خواهد مانند زمان پیامبر نخلستانهای فدک در اختیارش باشد. آیا حاضرید با طیب نفس، فدک را به او بازگردانید؟ ابن ابی الحدید در پایان می نویسد:

من در برابر بیانات شیوای استاد پاسخی نداشتم وفقط به عنوان تأیید گفتم: ابو الحسن عبد الجبار نیز چنین اعتراضی به خلفا دارد ومی گوید که اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بود، ولی احترام زهرا ومقام او ملحوظ نشده است

آیا پیامبران از خود ارث نمی گذارند؟

نظر قرآن در این باره

ابوبکر برای بازداشتن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترکه پدر به حدیثی تکیه می کرد که مفاد آن در نظر خلیفه این بود:پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند وترکه آنان پس از درگذشتشان صدقه است.

پیش از آنکه متن حدیثی را که خلیفه به آن استناد می جست نقل کنیم لازم است این مسئله را از دیدگاه قرآن مورد بررسی قرار دهیم، زیرا قرآن عالیترین محک برای شناسایی حدیث صحیح ازحدیث باطل است.واگر قرآن این موضوع را تصدیق نکرد نمی توانیم چنین حدیثی را هرچند ابوبکر ناقل آن باشد حدیث صحیح تلقی کنیم، بلکه باید آن را زاییده پندار ناقلان وجاعلان بدانیم.

از نظر قرآن کریم واحکام ارث در اسلام، مستثنا کردن فرزندان یا وارثان پیامبران از قانون ارث کاملا غیر موجه است وتا دلیل قاطعی که بتوان با آن آیات ارث را تخصیص زد در کار نباشد، قوانین کلی ارث در باره همه افراد واز جمله فرزندان ووارثان پیامبر حاکم ونافذ است.

اساسا باید پرسید:چرا فرزندان پیامبران نباید ارث ببرند؟چرا با درگذشت آنان، خانه ولوازم زندگی ایشان باید از آنان گرفته شود؟ مگر وارثان پیامبر مرتکب چه گناهی شده اند که پس از درگذشت او باید همه فورا از خانه خود بیرون رانده شوند؟ گرچه محرومیت وارثان پیامبران از ارث، عقلا بعید به نظر می رسد، ولی اگر از ناحیه وحی دلیل قاطع وصحیحی به ما برسد که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند وترکه آنان ملی اعلام می شود(!) در این صورت باید با کمال تواضع حدیث را پذیرفته، استبعاد عقل را نادیده بگیریم وآیات ارث را به وسیله حدیث صحیح تخصیص بزنیم.ولی جان سخن همین جاست که آیا چنین حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده است؟ برای شناسایی صحت حدیثی که خلیفه نقل می کرد بهترین راه این است که مضمون حدیث را بر آیات قرآن عرضه بداریم ودر صورت تصدیق آن را پذیرفته، در صورت تکذیب آن را به دور اندازیم.

وقتی به آیات قرآن مراجعه می کنیم می بینیم که در دو مورد از وراثت فرزندان پیامبران سخن گفته، میراث بردن آنان را یک مطلب مسلم گرفته است.اینک آیاتی که بر این مطلب گواهی می دهند:

الف) ارث بردن یحیی از زکریا

وإنی خفت الموالی من ورائی و کانت امرأتی عاقرا فهب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا .(مریم:5و6)من از (پسر عموهایم) پس از درگذشت خویش می ترسم وزن من نازاست. پس مرا از نزد خویش فرزندی عطا کن که از من واز خاندان یعقوب ارث ببرد وپروردگارا او را پسندیده قرار ده.

این آیه را به هر فردی که از مشاجره ها دور باشد عرضه کنید خواهد گفت که حضرت زکریان از خداوند برای خود فرزندی خواسته است که وارث او باشد، زیرا از دیگر وارثان خود ترس داشته ونمی خواسته که ثروتش به آنان برسد. اینکه او چرا ترس داشت بعدا توضیح داده خواهد شد.

مراد واضح واصلی از یرثنی همان ارث بردن از مال است.البته این مطلب به معنی این نیست که این لفظ در غیر وراثت مالی، مانند وراثت علوم ونبوت، به کار نمی رود، بلکه مقصود این است که تا قرینه قطعی بر معنی دوم نباشد، مقصود از آن، ارث مال خواهد بود نه علم ونبوت. (1) اکنون قرائنی را که تأیید می کنند که مقصود از یرثنی و یرث من آل یعقوب وراثت در مال است نه وراثت در نبوت وعلم، یاد آور می شویم:

1 لفظ «یرثنی» و«یرث» ظهور در این دارند که مقصود همان وراثت در مال است نه غیر آن، وتا دلیل قطعی بر خلاف آن در دست نباشد نمی توان از ظهور آن دست برداشت. شما اگر مجموع مشتقات این لفظ را در قرآن مورد دقت قرار دهید خواهید دید که این لفظ در تمام قرآن (جز در آیه 32 سوره فاطر) در باره وراثت در اموال به کار رفته است وبس. این خود بهترین دلیل است که این دو لفظ را باید برهمان معنی معروف حمل کرد.

2 نبوت ورسالت فیض الهی است که در پی یک رشته ملکات ومجاهدتها وفداکاریها نصیب انسانهای برتر می شود. این فیض، بی ملاک به کسی داده نمی شود؛ بنابر این قابل توریث نیست، بلکه در گروه ملکاتی است که در صورت فقدان ملاک هرگز به کسی داده نمی شود، هرچند فرزند خود پیامبر باشد.

بنابراین، زکریا نمی توانست از خداوند درخواست فرزندی کند که وارث نبوت ورسالت او باشد .مؤید این مطلب، قرآن کریم است، آنجا که می فرماید:

الله أعلم حیث یجعل رسالته .(انعام:124) خداوند داناتر است به اینکه رسالت خود را در کجا قرار دهد.

3 حضرت زکریا نه تنها از خدا درخواست فرزند کرد، بلکه خواست که وارث او را پاک وپسندیده قرار دهد. اگر مقصود، وراثت در مال باشد صحیح است که حضرت زکریا در حق او دعا کند که : واجعله رب رضیا «او را پسندیده قرار ده»؛ زیرا چه بسا وارث مال فردی غیر سالم باشد .ولی اگر مقصود، وراثت در نبوت ورسالت باشد چنین دعایی صحیح نخواهد بود وهمانند این است که ما از خدا بخواهیم برای منطقه ای پیامبر بفرستد واو را پاک وپسندیده قرار دهد! بدیهی است که چنین دعایی در باره پیامبری که از جانب خدا به مقام رسالت ونبوت خواهد رسید لغو خواهد بود.

4 حضرت زکریا در مقام دعا یاد آور می شود که «من از موالی وپسر عموهای خویش ترس دارم» . اما مبدأ ترس زکریا چه بوده است؟ آیا او می ترسید که پس از او مقام نبوت ورسالت به آن افراد نااهل برسد واز آن رو از خدا برای خود فرزندی شایسته درخواست کرد؟ناگفته پیداست که این احتمال منتفی است؛زیرا خداوند مقام رسالت ونبوت را هرگز به افراد ناصالح عطا نمی کند تا او از این نظر واهمه ای داشته باشد.

یا اینکه ترس او به سبب آن بود که پس از درگذشتش، دین وآیین او متروک شود وقوم او گرایشهای نامطلوب پیدا کنند؟یک چنین ترسی هم موضوع نداشته است؛زیرا خداوند هیچ گاه بندگان خود را از فیض هدایت محروم نمی سازد وپیوسته حجتهایی برای آنان برمی انگیزد وآنان را به خود رها نمی کند.

علاوه بر این، اگر مقصود همین بود، در آن صورت زکریا نباید در خواست فرزند می کرد، بلکه کافی بود که از خداوند بخواهد برای آنان پیامبرانی برانگیزد خواه از نسل او ووارث او باشند وخواه از دیگران تا آنان را از بازگشت به عهد جاهلیت نجاب بخشند؛ حال آنکه زکریا بر داشتن وارث تکیه می کند.

پاسخ دو پرسش

در باره آیه مورد بحث دو پرسش یا اعتراض مطرح است که برخی از دانشمندان اهل تسنن به آن اشاره کرده اند واینک هر دو اعتراض را مورد بررسی قرار می دهیم.

الف: حضرت یحیی در زمان پدر به مقام نبوت رسید ولی هرگز مالی را از او به ارث نبرد، زیرا پیش از پدر خود شهید شد. بنابراین، باید لفظ «یرثنی» را به وراثت در نبوت تفسیر کرد، نه وراثت در مال.

پاسخ: این اعتراض در هرحال باید پاسخ داده شود؛خواه مقصود وراثت در مال باشد، خواه وراثت در نبوت.چون مقصود از وراثت در نبوت این است که وی پس از درگذشت پدر به مقام نبوت نایل شود.بنابراین، اشکال متوجه هر دو نظر در تفسیر آیه است ومخصوص به تفسیر وراثت در اموال نیست.اما پاسخ این است که وراثت بردن یحیی از زکریا جزو دعای او نبود، بلکه تنها دعای او این بود که خداوند به او فرزندی پاک عطا کند وهدف از درخواست فرزند این بود که وی وارث زکریا شود. خداوند دعای او را مستجاب کرد؛ هرچند حضرت زکریا به هدف خود از درخواست این فرزند(وراثت بردن یحیی از او) نایل نشد.

توضیح اینکه در آیه های مورد بحث سه جمله آمده است:

فهب لی من لدنک ولیا : فرزندی برای من عطا کن.

یرثنی و یرث من آل یعقوب : از من واز خاندان یعقوب ارث ببرد.

واجعله رب رضیا :پروردگارا او را پسندیده قرار ده.

از سه جمله یاد شده، اولی وسومی مورد درخواست بوده اند ومتن دعای حضرت زکریا را تشکیل می دهند.یعنی او از خدا می خواست که فرزند پسندیده ای به وی عطا کند، ولی هدف وغرض وبه اصطلاح علت غایی برای این درخواست مسئله وراثت بوده است.

هرچند وراثت جزو دعا نبوده است، آنچه که زکریا از خدا می خواست جامه عمل پوشید، هرچند هدف وغرض او تأمین نشد وفرزند وی پس از او باقی نماند که مال ویا نبوت او را به ارث ببرد. (2) گواه روشن بر اینکه وراثت جزو دعا نبوده، بلکه امیدی بوده است که بر درخواست او مترتب می شده، این است که متن دعا ودرخواست زکریا در سوره ای دیگر به این شکل آمده است ودر آنجا سخنی از وراثت به میان نیامده است.

هنالک دعا زکریا ربه قال رب هب لی من لدنک ذریة طیبة إنک سمیع الدعاء . (آل عمران:38) در این هنگام زکریا پروردگار خود را خواند وگفت:پروردگارا، مرا از جانب خویش فرزندی پاکیزه عطا فرما که تو شنوای دعای (بندگان خود)هستی.

همان طور که ملاحظه می فرمایید، در این درخواست، وراثت جزو دعا نیست بلکه در طلب «ذریه طیبه» خلاصه می شود.در سوره مریم به جای«ذریة» لفظ «ولیا» وبه جای «طیبة» لفظ «رضیا» به کار رفته است.

ب: در آیه مورد بحث فرزند زکریا باید از دو نفر ارث ببرد:زکریا وخاندان یعقوب؛ چنانکه می فرماید: یرثنی و یرث من آل یعقوب .وراثت از مجموع خاندان یعقوب، جز وارثت نبوت نمی تواند باشد.

پاسخ: مفاد آیه این نیست که فرزند زکریا وارث همه خاندان یعقوب باشد، بلکه مقصود، به قرینه لفظ «من» که افاده تبعیض می کند، این است که از بعضی ازاین خاندان ارث ببرد نه از همه. در صحت این مطلب کافی است که وی از مادر خود یا از فرد دیگری که از خاندان یعقوب باشد ارث ببرد.اما اینکه مقصود از این یعقوب کیست وآیا همان یعقوب بن اسحاق است یا فرد دیگر، فعلا برای ما مطرح نیست.

ب) ارث بردن سلیمان از داود

وورث سلیمان داود .(نمل:16) سلیمان از داود ارث برد.

شکی نیست که مقصود از آیه این است که سلیمان مال وسلطنت را از داود به ارث برد وتصور اینکه مقصود، وراثت در علم بوده است از دو نظر مردود است:

اولا، لفظ «ورث» در اصطلاح همگان، همان ارث بردن از اموال است وتفسیر آن به وراثت در علم، تفسیر به خلاف ظاهر است که بدون قرینه قطعی صحیح نخواهد بود.

ثانیا، چون علوم اکتسابی از طریق استاد به شاگرد منتقل می شود وبه طور مجاز صحیح است که گفته شود«فلانی وارث علوم استاد خود است» ولی از آنجا که مقام نبوت وعلوم الهی موهبتی است واکتسابی وموروثی نیست وخداوند به هرکسی بخواهد آن را می بخشد، تفسیر وراثت به این نوع علوم ومعارف ومقامات ومناصب، تا قرینه قطعی در کار نباشد صحیح نخواهد بود، زیرا پیامبر بعدی نبوت وعلم را از خدا گرفته است نه از پدر.

گذشته ازاین، در آیه ما قبل این آیه، خداوند در باره داود وسلیمان چنین می فرماید:

ولقد آتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین .(نمل:15) ما به داود وسلیمان علم ودانش دادیم وهر دو گفتند:سپاس خدا را که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمان خود برتری داد.

آیا ظاهر آیه این نیست که خداوند به هر دو نفر علم ودانش عطا کرد وعلم سلیمان موهبتی بوده است نه موروثی؟ با توجه به مطالب یاد شده، این آیه (نمل:16) وآیه پیش(مریم:6) به روشنی ثابت می کنند که شریعت الهی در باره پیامبران پیشین این نبوده که فرزندان آنان از ایشان ارث نبرند، بلکه اولاد آنان نیز همچون فرزندان دیگران از یکدیگر ارث می بردند .

به جهت صراحت آیات مربوط به وراثت یحیی وسلیمان از اموال پدرانشان، دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه آتشین خود، که پس از درگذشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد ایراد کرد، با استناد به این دو آیه بر بی پایه بودن این اندیشه استدلال کرد وفرمود:

«هذا کتاب الله حکما و عدلا و ناطقا و فصلا یقول: یرثنی و یرث من آل یعقوب و ورث سلیمان داود ». (3) این کتاب خدا حاکم است ودادگر وگویاست وفیصله بخش، که می گوید:«[یحیی ] از من [زکریا] واز خاندان یعقوب ارث ببرد.»(ونیز می گوید:)«سلیمان از داود ارث برد».

حدیث ابوبکر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

بحث گذشته در باره آیات قرآن به روشنی ثابت کرد که وارثان پیامبران از آنان ارث می برند وارث آنان پس از درگذشتشان به عنوان صدقه در میان مستمندان تقسیم نمی شود. اکنون وقت آن رسیده است که متن روایاتی را که دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند وعمل خلیفه اول را، در محروم ساختن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارث پدر، از آن طریق توجیه نموده اند مورد بررسی قرار دهیم.

ابتدا متون احادیثی را که در کتابهای حدیث وارد شده است نقل می کنیم، سپس در مفاد آنها به داوری می پردازیم:

1 «نحن معاشر الأنبیاء لانورث ذهبا و لا فضة و لا أرضا ولا عقارا و لا دارا و لکنا نورث الإیمان و الحکمة والعلم و السنة».

ما گروه پیامبران طلا ونقره وزمین وخانه به ارث نمی گذاریم؛ما ایمان وحکمت ودانش وحدیث به ارث می گذاریم.

2 «إن الأنبیاء لا یورثون».

پیامبران چیزی را به ارث نمی گذارند(یا موروث واقع نمی شوند).

3 «إن النبی لا یورث».

پیامبر چیزی به ارث نمی گذارد(یا موروث واقع نمی شود).

4 «لانورث ؛ ما ترکناه صدقة».

چیزی به ارث نمی گذاریم؛ آنچه از ما بماند صدقه است.

اینها متون احادیثی است که محدثان اهل تسنن آنها را نقل کرده اند.خلیفه اول، در بازداشتن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارث آن حضرت، به حدیث چهارم استناد می جست . در این مورد، متن پنجمی نیز هست که ابوهریره آن را نقل کرده است، ولی چون وضع احادیث وی معلوم است (تا آنجا که ابوبکر جوهری، مؤلف کتاب ا«السقیفة» در باره این حدیث به غرابت متن آن اعتراف کرده است (4) ) از نقل آن خودداری کرده، به تجزیه وتحلیل چهار حدیث مذکور می پردازیم.

در باره حدیث نخست می توان گفت که مقصود این نیست که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند، بلکه غرض این است که شأن پیامبران آن نبوده که عمر شریف خود را در گرد آوری سیم و زر وآب وملک صرف کنند وبرای وارثان خود ثروتی بگذارند؛ یادگاری که از آنان باقی می ماند طلا ونقره نیست، بلکه همان حکمت ودانش وسنت است. این مطلب غیر این است که بگوییم اگر پیامبری عمر خود را در راه هدایت وراهنمایی مردم صرف کرد وبا کمال زهد وپیراستگی زندگی نمود، پس از درگذشت او، به حکم اینکه پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند، باید فورا ترکه او را از وارثان او گرفت وصدقه داد.

به عبارت روشنتر، هدف حدیث این است که امت پیامبران یا وارثان آنان نباید انتظار داشته باشند که آنان پس از خود مال وثروتی به ارث بگذارند، زیرا آنان برای این کار نیامده اند؛ بلکه برانگیخته شده اند که دین وشریعت وعلم وحکمت در میان مردم اشاعه دهند واینها را از خود به یادگار بگذارند. از طریق دانشمندان شیعه حدیثی به این مضمون از امام صادق علیه السلام نقل شده است واین گواه بر آن است که مقصود پیامبر همین بوده است. امام صادق می فرماید:

«إن العلماء ورثة الأنبیاء و ذلک إن الأنبیاء لم یورثوا درهما ولا دینارا و إنما ورثوا أحادیث من أحادیثهم». (5) دانشمندان وارثان پیامبران هستند، زیرا پیامبران درهم ودیناری به ارث نگذاشته اند بلکه (برای مردم) احادیثی را از احادیث خود به یادگار نهاده اند.

هدف این حدیث ومشابه آن این است که شأن پیامبران مال اندوزی وارث گذاری نیست، بلکه شایسته حال آنان این است که برای امت خود علم و ایمان باقی بگذارند. لذا این تعبیر گواه آن نیست که اگر پیامبری چیزی از خود به ارث گذاشت باید آن را از دست وارث او گرفت.

از این بیان روشن می شود که مقصود از حدیث دوم وسوم نیز همین است؛ هرچند به صورت کوتاه ومجمل نقل شده اند. در حقیقت، آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده یک حدیث بیش نبوده است که در موقع نقل تصرفی در آن انجام گرفته، به صورت کوتاه نقل شده است.

تا اینجا سه حدیث نخست را به طور صحیح تفسیر کرده، اختلاف آنها را با قرآن مجید، که حاکی از وراثت فرزندان پیامبران از آنان است، برطرف ساختیم.مشکل کار، حدیث چهارم است؛زیرا در آن، توجیه یاد شده جاری نیست وبه صراحت می گوید که ترکه پیامبر یا پیامبران به عنوان «صدقه» باید ضبط شود.

اکنون سؤال می شود که اگر هدف حدیث این است که این حکم در باره تمام پیامبران نافذ وجاری است، در این صورت مضمون آن مخالف قرآن مجید بوده، از اعتبار ساقط خواهد شد واگر مقصود این است که این حکم تنها در باره پیامبر اسلام جاری است وتنها او در میان تمام پیامبران چنین خصیصه ای دارد، در این صورت، هرچند با آیات قرآن مباینت ومخالفت کلی ندارد، ولی عمل به این حدیث در برابر آیات متعدد قرآن در خصوص ارث ونحوه تقسیم آن میان وارثان، که کلی وعمومی است وشامل پیامبر اسلام نیز هست، مشروط بر این است که حدیث یاد شده آنچنان صحیح ومعتبر باشد که بتوان با آن آیات قرآن را تخصیص زد، ولی متأسفانه حدیث یاد شده، که خلیفه اول بر آن تکیه می کرد، از جهاتی فاقد اعتبار است که هم اکنون بیان می شود .

1 از میان یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خلیفه اول در نقل این حدیث متفرد است واحدی از صحابه حدیث یاد شده را نقل نکرده است.

اینکه می گوییم وی در نقل حدیث مزبور متفرد است گزافه نیست، زیرا این مطلب از مسلمات تاریخ است، تا آنجا که ابن حجر تفرد او را در نقل این حدیث گواه بر اعلمیت او می گرفته است! (6) آری، تنها چیزی که در تاریخ آمده این است که در نزاعی که علی علیه السلام با عباس در باره میراث پیامبر داشت (7) عمر در مقام داوری میان آن دو به خبری که خلیفه اول نقل کرده استناد جست ودر آن جلسه پنج نفر به صحت آن گواهی دادند. (8) ابن ابی الحدید می نویسد:

پس از درگذشت پیامبر، ابوبکر در نقل این حدیث متفرد بود واحدی جز او این حدیث را نقل نکرد.فقط گاهی گفته می شود که مالک بن اوس نیز حدیث یاد شده را نقل کرده است. آری، برخی از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحت آن گواهی داده اند. (9) بنابر این، آیا صحیح است که خلیفه وقت، که خود طرف دعوا بوده است، به حدیثی استشهاد کند که در آن زمان جز او کسی از آن حدیث اطلاع نداشته است؟ ممکن است گفته شود که قاضی در محاکمه می تواند به علم خود عمل کند وخصومت را با علم وآگاهی شخصی خود فیصله دهد، وچون خلیفه حدیث یاد شده را از خود پیامبر شنیده بوده است می توانسته به علم خود اعتمادکندو آیات مربوط به میراث اولاد را تخصیص بزند وبر اساس آن داوری کند. ولی متأسفانه کارهای ضد ونقیض خلیفه و تذبذب وی در دادن فدک ومنع مجدد آن (که شرح مبسوط آن پیشتر آمد)، گواه بر آن است که وی نسبت به صحت خبر مزبور یقین واطمینان نداشته است.

بنابر این،چگونه می توان گفت که خلیفه در بازداشتن دخت گرامی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم از میراث پدر به علم خویش عمل کرده وکتاب خدا را با حدیثی که از پیامبر شنیده بود تخصیص زده است؟ 2 چنانچه حکم خداوند در باره ترکه پیامبر این بوده است که اموال او ملی گردد ودر مصالح مسلمانان مصرف شود، چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را به یگانه وارث خود نگفت؟ آیا معقول است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حکم الهی را از دخت گرامی خود که حکم مربوط به او بوده است پنهان سازد؟ یا اینکه به او بگوید، ولی او آن را نادیده بگیرد؟ نه، چنین چیزی ممکن نیست.زیرا عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ومصونیت دختر گرامی او از گناه مانع از آن است که چنین احتمالی در باره آنان برود.بلکه باید انکار فاطمه علیها السلام را گواه بر آن بگیریم که چنین تشریعی حقیقت نداشته است وحدیث مزبور مخلوق اندیشه کسانی است که می خواستند، به جهت سیاسی، وارث بحق پیامبر را از حق مشروع او محروم سازند.

3 اگر حدیثی که خلیفه نقل کرد به راستی حدیثی صحیح واستوار بود، پس چرا موضوع فدک در کشاکش گرایشها وسیاستهای متضاد قرار گرفت وهر خلیفه ای در دوران حکومت خود به گونه ای با آن رفتار کرد؟ با مراجعه به تاریخ روشن می شود که فدک در تاریخ خلفا وضع ثابتی نداشت . گاهی آن را به مالکان واقعی آن باز می گرداندند واحیانا مصادره می کردند، وبه هرحال، در هر عصری به صورت یک مسئله حساس وبغرنج اسلامی مطرح بود. (10) چنانکه پیشتر نیز ذکر شد، در دوران خلافت عمر، فدک به علی علیه السلام وعباس بازگردانیده شد. (11) در دوران خلافت عثمان در تیول مروان قرار گرفت. در دوران خلافت معاویه وپس از درگذشت حسن بن علی علیه السلام فدک میان سه نفر(مروان، عمرو بن عثمان، یزید بن معاویه) تقسیم شد.سپس در دوران خلافت مروان تماما در اختیار او قرار گرفت ومروان آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید واو نیز آن را به فرزند خود عمر هبه کرد.عمر بن عبد العزیز در دوران زمامداری خود آن را به فرزندان زهرا علیها السلام باز گردانید.وقتی یزید بن عبد الملک زمام امور را به دست گرفت آن را از فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرفت وتا مدتی در خاندان بنی مروان دست به دست می گشت، تا اینکه خلافت آنان منقرض شد.

در دوران خلافت بنی عباس فدک از نوسان خاصی برخوردار بود. ابو العباس سفاح آن را به عبد الله بن حسن بن علی علیه السلام بازگردانید.ابو جعفر منصور آن را بازگرفت. مهدی عباسی آن را به اولاد فاطمه علیها السلام باز گردانید.موسی بن مهدی وبرادر او آن را پس گرفتند.تا اینکه خلافت به مأمون رسیدو او فدک را بازگردانید. وقتی متوکل خلیفه شد آن را از مالک واقعی بازگرفت. (12) اگر حدیث محرومیت فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترکه او حدیث مسلمی بود، فدک هرگز چنین سرنوشت تأسف آوری نداشت.

4 پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم غیر از فدک ترکه دیگری هم داشت،ولی فشار خلیفه اول در مجموع ترکه پیامبر بر فدک بود. از جمله اموال باقی مانده از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خانه های زنان او بود که به همان حال در دست آنان باقی ماند وخلیفه متعرض حال آنان نشدوهرگز به سراغ آنان نفرستاد که وضع خانه ها را روشن کنند تا معلوم شود که آیا آنها ملک خود پیامبر بوده است یا اینکه آن حضرت در حال حیات خود آنها را به همسران خود بخشیده بوده است.

ابوبکر، نه تنها این تحقیقات را انجام نداد، بلکه برای دفن جنازه خود در جوار مرقد مطهر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از دختر خود عایشه اجازه گرفت، زیرا دختر خود را وارث پیامبر می دانست! ونه تنها خانه های زنان پیامبر را مصادره نکرد، بلکه انگشتر وعمامه وشمشیر ومرکب ولباسهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را، که در دست علی علیه السلام بود، از او باز نگرفت وسخنی از آنها به میان نیاورد.

ابن ابی الحدید در برابر این تبعیض آنچنان مبهوت می شود که می خواهد توجیهی برای آن از خود بتراشد، ولی توجیه وی به اندازه ای سست وبی پایه است که شایستگی نقل ونقد را ندارد. (13) آیا محرومیت از ارث مخصوص دخت پیامبر بود یا شامل تمام وارثان او می شد، یا اینکه اساسا هیچ نوع محرومیتی در کار نبوده وصرفا انگیزه های سیاسی فاطمه علیها السلام را از ترکه او محروم ساخت؟ 5 چنانچه در تشریع اسلامی محرومیت وارثان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از میراث او امری قطعی بود، چرا دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، که به حکم آیه «تطهیر» از هر نوع آلودگی مصونیت دارد، در خطابه آتشین خود چنین فرمود:

«یابن أبی قحافة أفی کتاب الله أن ترث أباک و لا أرث أبی؟ لقد جئت شیئا فریا. أفعلی عمد ترکتم کتاب الله فنبذتموه وراء ظهورکم و... و زعمتم أن لا حظوة لی و لا ارث من أبی و لا رحم بیننا؟ أفخصکم الله ب آیة أخرج أبی منها أم هل تقولون: إن أهل ملتین لا یتوارثان؟ أو لست أنا و أبی من أهل ملة واحدة أم أنتم أعلم بخصوص القرآن وعمومه من أبی وابن عمی؟ فدونکها مخطومة مرحولة تلقاک یوم حشرک فنعم الحکم الله و الزعیم محمد و الموعد القیامة و عند الساعة یخسر المبطلون». (14) ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب الهی است که تو از پدرت ارث ببری ومن از پدرم ارث نبرم؟امر عجیبی آوردی! آیا عمدا کتاب خدا را ترک کردید وآن را پشت سر انداختید وتصور کردید که من از ترکه پدرم ارث نمی برم وپیوند رحمی میان من واو نیست؟ آیا خداوند در این موضوع آیه مخصوصی برای شما نازل کرده ودر آن آیه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است، یااینکه می گویید پیروان دو کیش از یکدیگر ارث نمی برند؟ آیا من وپدرم پیرو آیین واحدی نیستیم؟ آیا شما به عموم وخصوص قرآن از پدرم وپسرعمویم آگاه ترید؟ بگیر این مرکب مهار وزین شده را که روز رستاخیز با تو روبرو می شود. پس، چه خوب داوری است خداوند وچه خوب رهبری است محمدصلی الله علیه و آله و سلم. میعاد من وتو روز قیامت؛ وروز رستاخیز باطل گرایان زیانکار می شوند.

آیا صحیح است که با این خطابه آتشین احتمال دهیم که خبر یاد شده صحیح واستوار بوده است؟ این چگونه تشریعی است که صرفا مربوط به دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپسر عم اوست وآنان خود از آن خبر ندارندوفرد بیگانه ای که حدیث ارتباطی به او ندارد از آن آگاه است؟! در پایان این بحث نکاتی را یاد آور می شویم:

الف) نزاع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با حاکم وقت در باره چهار چیز بود:

1 میراث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.

2 فدک، که پیامبر در دوران حیات خود آن را به او بخشیده بود ودر زبان عرب به آن «نحله» می گویند.

3 سهم ذوی القربی، که در سوره انفال آیه 41 وارد شده است.

4 حکومت و ولایت.

در خطابه حضرت زهرا علیها السلام واحتجاجات او به این امور چهارگانه اشاره شده است . از این رو، گاهی لفظ میراث وگاه لفظ «نحله» به کار برده است. ابن ابی الحدید(در ج 16، ص 230 شرح خود بر نهج البلاغه) به طور گسترده در این موضوع بحث کرده است.

ب) برخی از دانشمندان شیعه مانند مرحوم سید مرتضی ره حدیث «لا نورث ما ترکنا صدقة» را به گونه ای تفسیرکرده اند که با ارث بردن دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافاتی ندارد. ایشان می گویند که لفظ «نورث» به صیغه معلوم است و«ما»ی موصول، مفعول آن است ولفظ «صدقه»، به جهت حال یا تمیز بودن، منصوب است. در این صورت، معنی این حدیث چنین می شود:آنچه که به عنوان صدقه باقی می گذاریم به ارث نمی نهیم.ناگفته پیداست که چیزی که در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رنگ صدقه به آن خورده است قابل وراثت نیست واین مطلب غیر آن است که بگوییم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هرگز از خود چیزی را به ارث نمی گذارد.

اما این تفسیر خالی از اشکال نیست، زیرا این مطلب اختصاص به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد، بلکه هر فرد مسلمان که مالی را در حال حیات خود وقف یا صدقه قرار دهد مورد وراثت قرار نمی گیرد وهرگز به اولاد او نمی رسد، خواه پیامبر باشد خواه یک شخص عادی.

ج) مجموع سخنان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، چه در خطابه آتشین آن حضرت وچه در مذاکرات او با خلیفه وقت، می رساند که فاطمه علیها السلام از وضع موجود سخت ناراحت بوده است وبر مخالفان خود خشمگین، وتا جان در بدن داشته از آنان راضی نشده است .

خشم فاطمه علیها السلام

چنانکه گذشت، مناظره واحتجاج دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر به نتیجه نرسید وفدک از زهرا علیها السلام گرفته شد وآن حضرت چشم از این جهان بربست در حالی که بر خلیفه خشمگین بود. این مطلب از نظر تاریخ چنان روشن است که هرگز نمی توان آن را انکار کرد. بخاری، محدث معروف جهان تسنن، می گوید:

وقتی خلیفه، به استناد حدیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد، فاطمه رااز فدک بازداشت او بر خلیفه خشم کرد ودیگر با او سخن نگفت تا درگذشت. (15) ابن قتیبه در کتاب «الإمامة والسیاسة»(ج 1، ص 14) نقل می کند:

عمر به ابوبکر گفت:برویم نزد فاطمه، زیرا ما او را خشمگین کردیم. آنان به در خانه زهرا آمدند واذن ورود خواستند.وی اجازه ورود نداد. تا آنکه با وساطت علی وارد خانه شدند. ولی زهرا روی از آن دو برتافت وپاسخ سلامشان را نداد.پس از دلجویی از دخت پیامبر وذکر اینکه چرا فدک را به او نداده اند، زهرا در پاسخ آنان گفت: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا از پیامبر شنیده اید که فرمود رضایت فاطمه رضایت من وخشم او خشم من است؛ فاطمه دختر من است، هرکس او را دوست بدارد مرا دوست داشته وهرکس او را راضی سازد مرا راضی ساخته است. وهر کس زهرا را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است؟ در این موقع هر دو نفر تصدیق کردند که از پیامبر شنیده اند.

زهرا علیها السلام افزود:من خدا وفرشتگان را گواه می گیرم که شما مرا خشمگین کردید ومرا راضی نساختید، واگر با پیامبر ملاقات کنم از دست شما به او شکایت می کنم.

ابوبکر گفت:من از خشم پیامبر وتو به خدا پناه می برم. در این موقع خلیفه شروع به گریه کرد وگفت: به خدا من پس از هر نمازی در حق تو دعا می کنم. این را گفت وگریه کنان خانه زهرا را ترک کرد.مردم دور او را گرفتند. وی گفت:هر فردی از شما با حلال خود شب را با کمال خوشی به سر می برد، در حالی که مرا در چنین کاری وارد کردید. من نیازی به بیعت شما ندارم.مرا از مقام خلافت عزل کنید. (16) محدثان اسلامی، به اتفاق، این حدیث را از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند که:

«فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبنی». (17) فاطمه پاره تن من است.هرکس او را خشمگین سازد مرا خشمگین ساخته است.

فسلام الله علیها یوم ولدت و یوم ماتت و یوم تبعث حیا.

پی نوشتها:

1 آری، گاهی همین لفظ، بنابه قرینه خاصی، در ارث علم به کار می رود، مانند: ثم أورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا (فاطر:32). یعنی: این کتاب را به آن گروه از بندگان خود که برگزیده ایم به ارث دادیم. ناگفته پیداست که در اینجا لفظ «کتاب» قرینه روشنی است که مقصود، ارث مال نیست، بلکه ارث آگاهی از حقایق قرآن است.

2 برخی از قراء «یرثنی» را مجزوم خوانده، آن را جواب یا اصطلاحا جزای «هب» (که صیغه امر است) گرفته اند؛ یعنی «إن تهب ولیا یرثنی» اگر فرزندی عطا کنی وارث من می شود .

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:24  توسط اطلس ایران وجهان  | 

ابو بکر در میان آنها نخستین مسلمان نبود ولی اسلام او برتر بود.و یا روایت دیگری که همین آقای ابن کثیر از ابی جریر بسندش از محمد بن سعد بن ابی وقاص روایت کرده که گوید :

«قلت لأبی: أکان أبوبکر أولکم اسلاما؟ قال: لا و لقد أسلم قبله اکثر من خمسین و لکن کان افضلنا اسلاما» (74).

یعنی به پدرم (سعد بن ابی وقاص) گفتم: آیا أبو بکر در میان شما نخستین مسلمان بود؟ گفت : نه، بلکه قبل از او بیش از پنجاه نفر مسلمان شدند، ولی ابو بکر برترین ماها بود از نظر اسلام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:23  توسط اطلس ایران وجهان  | 

نخستین کسی که اسلام آورد

منابع مقاله:

درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ج2، رسولی محلاتی، سید هاشم؛


 

از نظر روایات و تواریخ مسلم است که نخستین فردی که از جنس زنان به رسول خدا (ص) ایمان آورده و مسلمان شد، همسر مکرمه اش خدیجه سلام الله علیها بود و بلکه بر طبق ادعای بسیاری از سیره نویسان و مورخان: نخستین انسانی که به آنحضرت ایمان آورده و مسلمان شد خدیجه بود.و این عبارت از ابن اثیر جزری است که در کتاب خود «اسد الغابة» گوید:

«خدیجه بنت خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصی القرشیة الاسدیة ام المؤمنین زوج النبی (ص) اول امرأة تزوجها و اول خلق الله اسلم باجماع المسلمین، لم یتقدمها رجل و لا امرأة ...» (1).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلیفه اول و جنگ با رومیان

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


یکی از دشمنان سرسخت حکومت جوان اسلام امپراتوری روم بود که پیوسته مرکز حکومت اسلام را از جانب شمال تهدید می کرد. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم تا آخرین ساعات زندگی خود از اندیشه خطر روم غافل نبود. در سال هفتم هجرت گروهی را به فرماندهی جعفر بن ابی طالب روانه کرانه های شام کرد، ولی سپاه اسلام با از دست دادن سه فرمانده خود، بدون اخذ نتیجه، به مدینه بازگشت. برای جبران این شکست، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال نهم با سپاهی گران عازم «تبوک » شد، ولی بدون آنکه با سپاه دشمن روبرو گردد به مدینه بازگشت. این سفر نتایج درخشانی داشت که در تاریخ مذکور است. مع الوصف، خطر حمله روم همیشه خاطر پیامبر را به خود مشغول می داشت وبه همین جهت، آن حضرت در آخرین لحظه های زندگی، که در بستر بیماری بود، سپاهی از مهاجرین وانصار ترتیب داد که رهسپار کرانه های شام شوند. ولی این سپاه، به عللی مدینه را ترک نگفت، وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت در حالی که سپاه اسلام در چند کیلومتری مدینه اردو زده بود.

پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپس از آنکه فضای سیاسی مدینه، که دچار بحران شده بود، به آرامش گرایید وابوبکر زمام امور را به دست گرفت، خلیفه در اجرای فرمان پیامبر در نبرد با رومیان کاملا دو دل بود. لذا با گروهی از صحابه مشورت کرد وهر کدام نظری دادند که او را قانع نساخت. سرانجام با علی - علیه السلام به مشورت پرداخت وآن حضرت او را بر اجرای دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تشویق کرد وافزود که اگر با رومیان نبرد کند پیروز خواهد شد. خلیفه از تشویق امام - علیه السلام خوشحال شد وگفت: «فال نیکی زدی وبه خیر بشارت دادی

خلیفه دوم تعیین مبدا تاریخ اسلام به پیشنهاد علی(ع)

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


 

هر ملت اصیلی برای خود مبدا تاریخ دارد که تمام حوادث و وقایع را با آن می سنجد. برای ملت مسیح - علیه السلام مبدا تاریخ میلاد آن حضرت است وبرای عرب قبل از اسلام «عام الفیل » مبدا تاریخ به شمار می رفت. برخی از ملتها برای خود مبدا تاریخ عمومی دارند وبرخی دیگر حوادث را با حادثه چشمگیری می سنجند، مانند سال قحطی، سال جنگ، سال وبا و. . . .

تا سال سوم خلافت عمر مسلمانان فاقد یک مبدا تاریخی همگانی بودند که نامه ها وقرار دادها ودفاتر دولتی را بنابر آن، تاریخگذاری کنند. چه بسا نامه هایی که برای سران نظامی نوشته می شد وتنها متضمن نام ماهی بود که نامه در آن ماه نوشته شده است وفاقد تاریخ سال بود. این کار، علاوه بر نقصی که در نظام اسلام بود، مشکلاتی هم برای گیرنده نامه ایجاد می کرد، زیرا چه بسا دو دستور متناقض به دست فرمانده نظامی ویا حاکم وقت می رسید واو، به سبب دوری راه وعدم قید تاریخ در نامه ها، نمی دانست کدام یک جلوتر نوشته شده است.

خلیفه برای تعیین مبدا تاریخ اسلام، صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گرد آورد. آنان هریک نظری دادند. برخی نظر دادند که مبدا تاریخ را میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار دهند وبرخی دیگر پیشنهاد کردند که مبعث پیامبر مبدا تاریخ شمرده شود. در این میان علی - علیه السلام نظر داد که روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرزمین شرک را ترک گفت وبه سرزمین اسلام گام نهاد مبدا تاریخ اسلام باشد. عمر از میان آراء، نظر امام - علیه السلام را پسندید وهجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مبدا تاریخ قرار داد واز آن روز تمام نامه ها واسناد ودفاتر دولتی به سال هجری نوشته شد. (1)

آری، درست است که میلاد یا مبعث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حادثه بزرگی است، ولی در این دو روز، اسلام درخشش چشمگیری نداشته است; روز میلاد پیامبر، خبری از اسلام نبود و روز مبعث، اسلام نظام وکیانی نداشت. ولی روز هجرت، سرآغاز قدرت مسلمانان وپیروزی آنان بر کفر وروز پایه گذاری حکومت اسلام است; روزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرزمین شرک را ترک گفت وبرای مسلمانان وطن اسلامی پدید آورد.

مشاوره های سیاسی خلیفه دوم

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


 

در سال چهاردهم هجری در سرزمین «قادسیه » نبرد سختی میان سپاه اسلام وارتش ایران رخ داد که سرانجام به پیروزی مسلمانان انجامید ورستم فرخ زاد فرمانده کل قوای ایران وگروهی از لشکریانش به قتل رسیدند. سراسر عراق به زیر نفوذ سیاسی ونظامی مسلمانان در آمد ومدائن، که مقرحکومت شاهان ساسانی بود، در تصرف مسلمانان قرار گرفت وسران سپاه ایران به داخل کشور عقب نشینی کردند.

مشاوران وسران نظامی ایران بیم آن داشتند که سپاه اسلام کم کم پیشروی کند وسراسر کشور را به تصرف خود در آورد. برای مقابله با این حمله خطرناک، یزدگرد سوم، پادشاه ایران، سپاهی متشکل از یکصد وپنجاه هزار نفر به فرماندهی فیروزان ترتیب داد تا جلو هر نوع حمله را بگیرند ودر صورت مساعد بودن وضع، خود، حمله را آغاز کنند.

سعد وقاص فرمانده کل قوای اسلام (وبه نقلی عمار یاسر)، که حکومت کوفه را در اختیار داشت، نامه ای به عمر نوشت واو را از وضع آگاه ساخت وافزود که سپاه کوفه آماده است که نبرد را آغاز کند وپیش از آنکه دشمن بر آنان حمله آورد آنان برای ارعاب دشمن نبرد را شروع کنند.

خلیفه به مسجد رفت وسران صحابه را جمع کرد وآنان را از تصمیم خود، که می خواهد مدینه را ترک گوید ودر منطقه ای میان بصره وکوفه فرود آید واز آن نقطه رهبری سپاه را به دست بگیرد، آگاه ساخت.

در این هنگام طلحه برخاست وخلیفه را بر این کار تشویق کرد وسخنانی گفت که بوی تملق به خوبی از آن استشمام می شد.

عثمان برخاست ونه تنها خلیفه را به ترک مدینه تشویق کرد بلکه افزود که به سپاه شام ویمن بنویس که همگی آن دو نقطه را ترک کنند وبه تو بپیوندند وتو با این جمع انبوه بتوانی با دشمن روبرو شوی.

در این موقع امیر مؤمنان - علیه السلام برخاست واز هر دو نظر انتقاد کرد وفرمود:

سرزمینی که به زحمت وجدیدا به تصرف مسلمانان درآمده است نباید از ارتش اسلام خالی بماند. اگر مسلمانان یمن وشام را از آن مناطق فراخوانی، ممکن است سپاه حبشه یمن وارتش روم شام را اشغال کنند وفرزندان وزنان مسلمان که در یمن وشام اقامت دارند صدمه ببینند. اگر مدینه را ترک گویی، اعراب اطراف از این فرصت استفاده کرده فتنه ای برپا می کنند که ضرر آن بیشتر از ضرر فتنه ای است که به استقبال آن می روی. فرمانروای کشور مانند رشته مهره هاست که آنها را به هم پیوند می دهد. اگر رشته از هم بگسلد مهره ها از هم می پاشند.

اگر نگرانی تو به سبب قلت سپاه اسلام است، مسلمانان به جهت ایمانی که دارند بسپارند. تو مانند میله وسط آسیا باش، وآسیای نبرد را به وسیله سباه اسلام به حرکت در آور. شرکت تو در جبهه مایه جرات دشمنان می شود، زیرا با خود می اندیشند که تو یگانه پیشوای اسلام هستی ومسلمانان به جز تو پیشوایی ندارند واگر او را از میان بردارند مشکلاتشان برطرف می شود واین اندیشه، حرص آنان را بر جنگ وکسب پیروزی دوچندان می سازد. (1)

خلیفه پس از شنیدن سخنان امام - علیه السلام از رفتن منصرف شد وگفت: رای، رای علی است ومن دوست دارم که از رای او پیروی کنم. (2)

مشورت در فتح بیت المقدس

در فتح بیت المقدس نیز عمر با علی - علیه السلام مشورت کرد واز نظر آن حضرت پیروی نمود.

مسلمانان یک ماه بود که شام را فتح کرده بودند وتصمیم داشتند که به سوی بیت المقدس پیشروی کنند. فرماندهان قوای اسلام ابوعبیده جراح ومعاذ بن جبل بودند. معاذ به ابوعبیده گفت: نامه ای به خلیفه بنویس ودر باره پیشروی به سوی بیت المقدس بپرس. ابوعبیده چنان کرد. خلیفه نامه را برای مسلمانان قرائت کرد واز آنان رای خواست.

امام - علیه السلام عمر را تشویق کرد که به فرمانده سپاه بنویسد که به سوی بیت المقدس پیشروی کند وپس از فتح آن از پیشروی باز نایستد وبه سرزمین قیصر داخل شود ومطمئن باشد که پیروزی از آن اوست وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ازاین پیروزی خبر داده است.

خلیفه فورا قلم وکاغذ خواست ونامه ای به ابوعبیده نوشت واو را به ادامه نبرد وپیشروی به سوی بیت المقدس تشویق کرد وافزود که پسر عموی پیامبر به ما بشارت داد که بیت المقدس به دست تو فتح خواهد شد

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:21  توسط اطلس ایران وجهان  | 

ولادت

منابع مقاله:

تاریخ اسلام، دوانی، علی؛


 

ولادت حضرت علی(علیه السلام)

هنگامی که پیغمبر آینده اسلام به سن سی سالگی رسید، حادثه ای بس بزرگ در شهرمکه روی داد که از رجهت بی نظیر بود، و بیش از هر کس به خاندان آن حضرت مربوط می شد. این حادثه بزرگ ولادت علی (علیه السلام) در خانه کعبه بود که گدشته از عموم دانشمندان شیعه، جمعی از علمای منصف عامه نیز آن را اعتراف دارند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:15  توسط اطلس ایران وجهان  | 

تربیت و پرورش

منابع مقاله:

تاریخ اسلام، دوانی، علی؛


 

ازدواج حضرت محمد«ص»با خدیجه،سبب شد تا آن بزرگوار با انتقال به خانه جدید و تشکیل خانواده،از استقلال بیشتری در زندگی خویش برخوردار گشته،و شالوده زندگی خود را بر آن اساس پی ریزی کند.

از این سال که سال بیست و پنجم عمر رسول خدا(ص) بود تا سال سی ام عمر آن حضرت، اتفاق مهمی که در تاریخ ضبط شده باشد در زندگانی آن بزرگوار ذکر نشده، و بنابر طبق روایات مشهور علمای شیعه و اهل سنت، در سال سی ام عمر آن حضرت بود که علی بن ابی طالب علیه السلام در خانه ابوطالب به دنیا آمد، و چون این حادثه تاریخی و بزرگ از جهات متعددی حتی در اصل خلقت مربوط به زندگانی رسول خدا(ص) می شود، و پس از یکی دو سال نیز به شرحی که بعدا خواهیم گفت این مولود جدید به خانه محمد«ص» منتقل گردید و به صورت فرزندی برای آن بزرگوار درآمد

کارگزاران ومشاورین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:15  توسط اطلس ایران وجهان  | 

عوامل مخالفت با حضرت علی (ع)

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


اختلاف ودودستگیی که پس از گزینش امام علی - علیه السلام برای رهبری در میان مسلمانان پدید آمد کاملا بی سابقه بود وهرگز چنین اختلافی در دوران زمامداری سه خلیفه پیش بروز نکرد. درست است که خلیفه نخست با اختلاف ونزاع برگزیده شد وبا موج اعتراض از ناحیه کسانی که مقام رهبری را یک مقام انتصابی از جانب خدا می دانستند رو به رو گردید، ولی دیری نپایید که اوضاع رو به آرامی نهاد وگروههای مخالف، بنابر مصالح عالی اسلامی، لب فرو بستند وحقوق خود را نادیده گرفتند.

انتخاب دو خلیفه دیگر نیز هرچند بدون اختلاف نبود ولی چیزی نگذشت که غوغا فرو نشست وهر دو خلیفه بر اوضاع مسلط شدند. ولی پس از انتخاب علی - علیه السلام گروهی به مخالفت علنی با وی برخاستند وشکاف عمیقی در امت اسلامی پدید آوردند.

مخالفت آنان با حکومت علی - علیه السلام علل دیرینه داشت. گروهی از بستگان مخالفان به دست علی - علیه السلام در جنگها کشته شده بودند. از جمله، در روزهای بیعت، ولید بن عتبه به علی - علیه السلام گفت: پدرم در روز بدر به دست تو کشته شد ودیروز برادرم عثمان را حمایت نکردی، همچنان که پدر سعید بن العاص در روز بدر به دست تو کشته شد ومروان را نزد عثمان خفیف وسبک عقل شمردی. . . .

ولی آنچه به دست مخالفان بهانه داد دو مساله بود:

1 - الغای تبعیضات ناروا در تقسیم بیت المال.

2 - عزل فرمانداران ناشایست خلیفه پیشین.

این دو موضوع سبب شد که گروهی دنیا پرست وجاه طلب بر ضد امام - علیه السلام برخیزند واموال وثروت خود را که به ناحق گرد آورده بودند از قلمرو مصادره علی - علیه السلام نجات بخشند.

امام - علیه السلام می خواست که در دوران حکومت خود مردم را به عصر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بازگرداند وسیره وروش او را در امر رهبری، به طور مطلق، زنده کند. ولی متاسفانه پارسایی وپرهیزگاری دوران رسول خدا از میان مردم رخت بربسته، اخلاق عمومی دگرگون وشیوه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فراموش شده بود; تبعیضات ناروا در روان مردم وارکان جامعه رسوخ کرده وزمام امور به دست افراد ناصالح سپرده شده بود.

در شورای شش نفری عمر، عبد الرحمان بن عوف سرمایه دار قریش به علی - علیه السلام پیشنهاد کرد که اگر بر طبق کتاب خدا وسنت پیامبر وروش شیخین عمل کند وی با او بیعت خواهد کرد، اما علی - علیه السلام شرط او را نپذیرفت وگفت: برطبق کتاب وسنت وتشخیص خویش عمل می کنم، نه بر روش دو خلیفه پیشین. مقاومت امام در برابر عبد الرحمان سبب شد که آن حضرت دوازده سال از حکومت محروم گردد وعثمان زمام امور را به دست گیرد.

اکنون که امام علیه السلام زمام امور را به دست گرفته بود وقت آن رسیده بود که سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در تقسیم بیت المال احیاء کند. روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بیت المال این بود که هرگز آن را ذخیره نمی کرد وهمه را میان مسلمانان بالسویه تقسیم می کرد ومیان عرب وعجم وسفید وسیاه فرق نمی گذاشت.

خطبه حضرت علی (ع) پیش از تقسیم بیت المال

علی - علیه السلام پیش از دستور تقسیم بیت المال خطابه ای به شرح زیر ایراد کرد وگفت:

ای مردم!هیچ کس از مادر، غلام وکنیز به دنیا نیامده است وهمه حر وآزادند. خداوند به برخی از شما نعمتهای فراوان بخشیده است وکسی که گرفتار است باید شکیبایی پیشه سازد وبا شکیبایی خود بر خدا منت ننهد. اکنون بیت المال نزد ما حاضر است وآن را میان سفید وسیاه، به طور مساوی، تقسیم خواهیم کرد. (1)

وقتی سخن امام به اینجا رسید، مروان رو به طلحه وزبیر کرد وگفت: منظور علی از این سخن، شما هستید وتفاوتی با دیگران نخواهید داشت.

اسکافی در کتاب «نقض عثمانیه »، که نقدی است بر کتاب «عثمانیه » تالیف جاحظ، سخن امام را مشروحتر نقل کرده است. وی می نویسد:

علی در روز دوم بیعت، روز شنبه نوزدهم ذی الحجة الحرام سال 35 هجری، بر بالای منبر رفت ودر ضمن یک سخنرانی مبسوط چنین گفت:

«. . . مردم! من شما را به راه روشن پیامبر وادار می سازم واوامر خویش را در میان جامعه جاری می کنم. به آنچه می گویم عمل کنید واز آنچه باز می دارم اجتناب ورزید. (سپس از بالای منبر به سمت راست وچپ نگاه کرد وافزود: ) ای مردم! هرگاه من این گروه را که در دنیا فرو رفته اند وصاحبان آب وملک ومرکبهای رهوار وغلامان وکنیزان زیبا شده اند از این فرو رفتگی باز دارم وبه حقوق شرعی خویش آشنا سازم، بر من انتقاد نکنند ونگویند که فرزند ابوطالب ما را از حقوق خود محروم ساخت. آن کس که می اندیشد که به سبب مصاحبتش با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر دیگران برتری دارد باید بداند که ملاک برتری چیز دیگر است. برتری از آن کسی است که ندای خدا وپیامبر را پاسخ بگوید وآیین اسلام را بپذیرد. در این صورت، همه افراد، از نظر حقوق، با دیگران برابر خواهند بود. شما بندگان خدا هستید ومال، مال خداست ومیان شما بالسویه تقسیم می شود. کسی بر کسی برتری ندارد. فردا بیت المال میان شما تقسیم می شود وعرب وعجم در آن یکسان هستند». (2)

شیوه تقسیم بیت المال

امام به دبیر ونویسنده خود، عبید الله بن ابی رافع (3) ، دستور داد که به هر یک از مهاجرین وانصار سه دینار بپردازد.

در این هنگام سهل بن حنیف انصاری زبان به اعتراض گشود وگفت: آیا رواست که من با این فرد سیاه که تا دیروز غلام من بود مساوی وبرابر باشم؟ امام - علیه السلام در پاسخ وی گفت: در کتاب خدا میان فرزندان اسماعیل(عرب) وفرزندان اسحاق تفاوتی نمی بینم.

عزل فرمانداران پیشین

مهمترین تصمیم سیاسی امام عزل فرمانداران خلیفه پیشین ودر راس آنان معاویه بود. علی - علیه السلام از روز نخست که خلافت را پذیرفت تصمیم داشت کلیه فرمانداران عصر عثمان را، که اموال وبیت المال را در مقاصد واغراض خاص سیاسی خود مصرف می کردند یا آن را به خود وفرزندانشان اختصاص می دادند وحکومتی به سان حکومت کسری و قیصر برای خود بپا کرده بودند، از کار بر کنار سازد. یکی از اعتراضات امام - علیه السلام بر عثمان ابقای معاویه بر حکومت شام بود ومردم این اعتراض را کرارا از زبان علی - علیه السلام شنیده بودند.

امام در آغاز سال 36 هجری اشخاص برجسته وصالحی را برای حکومت در اقطار بزرگ اسلامی تعیین کرد. عثمان بن حنیف را به بصره، عمار بن شهاب را به کوفه، عبید الله بن عباس را به یمن، قیس بن سعد را به مصر وسهل بن حنیف را به شام اعزام کرد وهمگی، جز سهل بن حنیف که از نیمه راه برگشت، با موفقیت کامل به حوزه های فرمانداری خود وارد شدند وزمام کار را به دست گرفتند. (4)

عزل فرمانداران پیشین، خصوصا معاویه، در همان روزها وپس از آن مورد بحث بوده است. گروهی نزدیک بین وغیر آگاه از اوضاع وشرایط، آن را دلیل بر ضعف سیاسی ومملکت داری ونارسایی تدبیر حکومت علی - علیه السلام دانسته اند ومی گویند چون علی - علیه السلام اهل خدعه ومکر سیاسی نبود ودروغ وظاهر سازی را بر خلاف رضای الهی می دانست، از این جهت معاویه وامثال او را از حکومت عزل کرد ودر نتیجه با حوادث جانکاه رو به رو شد. ولی اگر او به ترکیب فرمانداران پیشین دست نمی زد وآنان را تا مدتی که بر اوضاع مسلط گردد بر مسندشان باقی می گذارد وسپس آنان را عزل می کرد، هرگز با حوادثی مانند جمل وصفین وغیره مواجه نمی شد ودر حکومت وفرمانروایی خویش موفقتر می بود.

این سخن تازگی ندارد ودر همان نخستین روزهای حکومت امام - علیه السلام نیز برخی این مطلب را به علی - علیه السلام پیشنهاد کردند ولی آن حضرت زیر بار آن نرفت.

مغیرة بن شعبه، که یکی از سیاستمداران چهارگانه عرب بود، وقتی از تصمیم علی - علیه السلام آگاه شد به خانه امام رفت وبا وی محرمانه به مذاکره پرداخت وگفت: مصلحت این است که فرمانداران عثمان را یک سال در مقام خود ابقاء کنی وهنگامی که از مردم برای تو بیعت گرفتند وفرمانروایی تو بر قلمرو امپراتوری اسلامی، از خاور تا باختر، مسلم گردید وکاملا بر اوضاع مملکت مسلط شدی، آن گاه هرکس را خواستی عزل کن وهرکس را خواستی بر مقام خود باقی بگذار. امام - علیه السلام در پاسخ او گفت: «و الله لا اداهن فی دینی و لا اعطی الدنی فی امری ». یعنی: به خدا سوگند من در دینم مداهنه نمی کنم وامور مملکت را به دست افراد پست نمی سپارم.

مغیره گفت: اکنون که سخن مرا در باره تمام فرمانداران عثمان نمی پذیری، لااقل با معاویه مدارا کن تا وی از مردم شام برای تو بیعت بگیرد وسپس، با فراغ بال واطمینان خاطر، معاویه را از مقامش عزل کن. امام - علیه السلام فرمود: به خدا سوگند دو روز هم اجازه نمی دهم که معاویه بر جان ومال مردم مسلط باشد.

مغیره از تاثیر پذیری علی - علیه السلام مایوس گردید وخانه آن حضرت راترک گفت. فردا بار دیگر به خانه امام آمد ونظر او را دائر بر عزل معاویه تصویب کرد وگفت: شایسته مقام تو نیست که در زندگی از در خدعه وحیله وارد شوی; هرچه زودتر معاویه را نیز از کار برکنار کن.

ابن عباس می گوید: من به علی - علیه السلام گفتم که اگر مغیره تثبیت معاویه را پیشنهاد کرد هدفی جز خیرخواهی وصلاح اندیشی نداشت، ولی در پیشنهاد دوم خود هدفی بر خلاف آن دارد. به نظر من صلاح در این است که معاویه را از کار بر کنار نکنی وآن گاه که با تو بیعت کرد واز مردم شام برای تو بیعت گرفت بر من که او را از شام بیرون کنم. ولی امام - علیه السلام این پیشنهاد را نیز نپذیرفت. (5)

اکنون وقت آن رسیده است که مساله عزل فرمانداران پیشین وخصوصا عزل معاویه را، از نظر اصول سیاسی واوضاع اجتماعی ومصالح جامعه اسلامی وهمچنین مصالح شخصی امام - علیه السلام، مورد بررسی قرار دهیم.

آیا گذشته از اینکه تثبیت فرمانداران ناصالح پیشین بر خلاف مصالح اسلام ومسلمانان بود، آیا از نظر اصول سیاسی وتدبیر امور مملکتی، مصلحت در ابقاء وتثبیت آنان بود، یا اینکه راه تقوی وسیاست در اینجا یکی بود واگر غیر امام - علیه السلام نیز بر مسند خلافت می نشست راه وچاره ای جز عزل فرمانداران سابق نداشت؟ اگر پس از عثمان، معاویه برای خلافت برگزیده می شد چاره ای جز برکنار کردن فرمانداران پیشین نداشت؟

علت تعجیل امام(ع) درعزل معاویه

شکی نیست که تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه برخلاف تقوا ودرستکاری وپاکی بود که امام - علیه السلام به آن اشتهار کامل داشت، ولی بحث در این است که آیا ابقای چنین افرادی مطابق سیاست وتدبیر وهمراه با مآل اندیشی وآینده نگری بود؟ واگر فردی غیر متقی در موقعیت امام قرار داشت وبه وسیله همان گروهی روی کار می آمد که امام به وسیله آنها روی کار آمد، آیا چنین افرادی را در مقام ومنصب خود باقی می گذاشت؟ یا که درایت وآینده نگری ومصالح شخصی امام (منهای تقوا ومصالح عالی اسلام) نیز ایجاب می کرد که این گونه افراد را از مقام ومنصب خود کنار بزند وپستهای حساس اسلامی را به دست افرادی بسپارد که مورد رضایت مسلمانان وانقلابیون باشند؟

برخی طرفدار نظر نخست هستند ومی گویند تقوای امام - علیه السلام سبب شد که این گونه افراد را از مناصب اسلامی برکنار کند، والا مصالح شخصی علی - علیه السلام ایجاب می کرد که به معاویه کاری نداشته باشد ومدتی با او مدارا کند تا با حوادثی مانند جنگ «صفین » و«نهروان » رو به رو نشود ولی محققان دیگر، مانند دانشمند فقید مصری عباس محمود عقاد، نویسنده کتاب «عبقریة الامام علی » ونیز نویسنده معاصر حسن صدر نظر دوم را تایید می کنند وبا ارائه دلایلی روشن نشان می دهند که اگر امام - علیه السلام راهی جز این را می رفت با مشکلات بیشتری رو به رو می شد وعزل معاویه وامثال او نه تنها مقتضای تقوای آن حضرت بود، بلکه مآل اندیشی وآینده نگری ومصالح کشور داری نیز ایجاب می کرد که این عناصر فاسد را از دستگاه خلافت طرد کند.

درست است که امام - علیه السلام پس از عزل معاویه با امواجی از مخالفتهای شامیان رو به رو شد، ولی در صورت ابقای او نه تنها با مخالفت این گروه مواجه می بود بلکه مخالفت انقلابیون ستمدیده را نیز که امام - علیه السلام را روی کار آورده بودند موجب می شد ومخالفتها ومشکلات روز افزون می گردید وجامعه اسلامی بیش از پیش گرفتار تشتت و زیان می شد.

اکنون لازم است با دلایل این نظر آشنا شویم:

1 - امام - علیه السلام به وسیله انقلابیون محروم وستمدیده ای روی کار آمد که از ستمگریهای عمال عثمان جان به لب آمده بودند وسرانجام در مدینه گرد آمده، او را به قتل رسانیدند. قدرت طغیان وخشم توده های محروم به اندازه ای بود که حتی افرادی مانند طلحه وزبیر را به سکوت واداشت وبه بیعت با علی - علیه السلام وادار کرد.

این گروه انقلابی به این منظور دست امام - علیه السلام را به عنوان بیعت فشردند که در کشور اسلامی به خودسریها وخودکامگیها خاتمه داده شود وطومار فساد وتباهی طبقه حاکمه در هم پیچد.

در کنار این گروه، نیکان صحابه بودند که از خلیفه قبل کاملا ناراضی بودند، ولی خاموش وبی طرف مانده بودند وپس از قتل خلیفه با امام - علیه السلام بیعت کردند.

از طرفی استبداد وفساد دستگاه معاویه بر کسی پوشیده نبود. اگر علی - علیه السلام در این مورد اغماض ومسامحه می کرد کار او بجز یک نوع سازش با معاویه ونادیده گرفتن اهداف انقلابیون ونیکان صحابه تلقی نمی شد. تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه در نظر فداکاران پاکباز امام - علیه السلام یک نوع مصالحه سیاسی وریاکاری محسوب می شد وهرقدر که معاویه از این کار برای تطهیر خود استفاده می کرد علی - علیه السلام همان قدر زیان می دید. احساسات تند وطوفانی مردم را جز اعلام عزل وانفصال پسر ابوسفیان چیز دیگری فرو نمی نشاند. اگر امام - علیه السلام با معاویه مداهنه ومماشات می کرد در نخستین روزهای کومت خود اکثریت طرفداران خود را از دست می داد وروح عصیان وطغیان آنان بار دیگر تحریک می شد وبنای مخالفت با علی - علیه السلام را می گذاردند وتنها اقلیتی که در هر حال تسلیم نظرات امام - علیه السلام بودند به او وفادار می ماندند ودر نتیجه در مرکز حکومت اسلامی اختلاف و دو دستگی پدید می آمد وتوده های متشکل را که پشت سر امام - علیه السلام قرار گرفته بودند، به صورت دسته های موافق و مخالف در می آورد و چراغ عمر حکومت علی - علیه السلام در همان روزهای نخست خاموش می شد.

2 - فرض کنیم انقلابیون تند وحاد مماشات امام - علیه السلام را با معاویه می پذیرفتند ودر صفوف متحدان علی - علیه السلام اختلاف ودو دستگی پیش نمی آمد، ولی باید دید که معاویه در برابر مدارا ودعوت امام به همکاری چه واکنشی از خود نشان می داد. آیا دعوت علی - علیه السلام را می پذیرفت واز مردم شام برای وی بیعت می گرفت ودر نتیجه خاطر امام از ناحیه شام آسوده می شد؟ یا که معاویه با هوشیاری وآینده نگری خاص خویش پی می برد که این مماشات ومدارا چند روزی بیش نمی پاید وعلی - علیه السلام پس از استقرار وتسلط کامل بر سراسر قلمرو حکومت اسلامی، او را از کار برکنار خواهد کرد وبه خودکامگی او پایان خواهد داد؟

شیطنت وم آل اندیشی معاویه بر کسی پوشیده نیست. او بیش از همه کس علی - علیه السلام را می شناخت ومی دانست که وی نمی تواند در پوشش حکومت او به خودکامگی وصرف بیت المال در راه اغراض سیاسی خود ادامه دهد، واگر امام او را به همکاری دعوت کند جز سازش موقت ومصلحت آمیز چیز دیگری نمی تواند باشد وبعدا او را با تمام قدرت قلع وقمع خواهد کرد وسرزمین بزرگ شام را به دست نیکان صحابه وافراد صالح خواهد سپرد.

با توجه به مراتب یاد شده، هرگز معاویه دعوت امام - علیه السلام را نمی پذیرفت بلکه از آن، همچون پیراهن عثمان، برای تحکیم موقعیت خود در میان شامیان ومتهم ساختن علی - علیه السلام به شرکت در قتل خلیفه استفاده می کرد.

جایی که ابن عباس می داند که مماشات امام - علیه السلام همیشگی نخواهد بود بلکه تا وقتی است که آن حضرت بر اوضاع مسلط گردد، معاویه بهتر از او می داند که سازش علی - علیه السلام با او موقت وزود گذر است ودر آن صورت قطعا دعوت امام را نمی پذیرفت وبه فکر چاره می افتاد.

فرصتی که از دست می رفت

بزرگترین فرصت وحربه ای که معاویه داشت خون عثمان بود. اگر او در همان روزهای نخست از این فرصت استفاده نمی کرد دیگر نمی توانست این حربه را به کار ببرد.

معاویه پیراهن خونین خلیفه را همراه با انگشتان نائله همسر عثمان، که هنگام دفاع از شوهرش قطع شده بود، از بالای منبر شام آویخته بود تا شامیان را به خونخواهی عثمان، که به ادعای معاویه به تحریک علی - علیه السلام کشته شده بود، وادار کند. اگر او در همان روزهای نخست به دعوت علی - علیه السلام پاسخ مثبت می گفت دیگر نمی توانست ریختن خون عثمان را به حساب امام بنویسد ومظلومیت عثمان را بر ضد آن حضرت عنوان کند. قتل عثمان تنها فرصت تاریخی بود که معاویه می توانست از آن به عنوان حربه برنده بر ضد علی - علیه السلام استفاده کند واعمال این حربه در صورتی امکان پذیر بود که دعوت علی - علیه السلام را نپذیرد و الا با بیعت او با امام، پیشوایی علی - علیه السلام تثبیت وخون عثمان نیز لوث می شد وفرصت از دست می رفت.

پی ریزی یک حکومت موروثی

معاویه سالها بود که با زیرکی خاص، با بذل وبخششهای بی حساب، با تبعید شخصیتهایی که حکومت او را تحمل نمی کردند، با تبلیغات گسترده، با جلب نایت خلیفه وقت، مقدمات یک سلطنت موروثی را پی ریزی کرده، پیوسته مترصد مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند.

از این رو، حتی پس از آگاهی از محاصره خانه خلیفه به وسیله انقلابیون، او را کمک نکرد تا هرچه زودتر سایه عثمان از سرش کوتاه شود واو به آرزوی خود برسد. چنین فردی هرگز دعوت امام - علیه السلام را نمی پذیرفت، بلکه از آن به نفع خود وبه ضرر امام استفاده می کرد. تاریخ به روشنی گواهی می دهد که خلیفه وقت از معاویه استمداد کرد، ولی او با کمال آگاهی از وضع او به یاریش نشتافت.

امیرمؤمنان - علیه السلام در یکی از نامه های خود به معاویه می نویسد: «تو در آن روز عثمان را کمک کردی که کمک کردن به نفع تو بود، ودر آن روز او را خوار وذلیل کردی که کمک کردن تنها به نفع او بود». (6)

امیرمؤمنان - علیه السلام در یکی دیگر از نامه های خود به معاویه می نویسد: «به خدا سوگند، پسر عموی تو را جز تو کسی نکشت ومن امیدوارم که تو را، به مانند گناه او، به او ملحق سازم ». (7)

ابن عباس در نامه خود به معاویه می نویسد: «به خدا سوگند، تو مترصد مرگ عثمان بودی ونابودی او را می خواستی ومردم را از یاری او بازداشتی. نامه واستمداد واستغاثه او به تو رسید، ولی به آن اعتنا نکردی، در حالی که می دانستی مردم او را تا نکشند رها نخواهند کرد. او کشته شد، در حالی که تو آن را خواستی. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودی ». (8)

آیا با این وضع که وی پیوسته مترصد مرگ یا قتل خلیفه بود تا به آرزوی خود برسد، دعوت امام - علیه السلام رامی پذیرفت وفرصتی را که روزگار به او ارزانی داشته بود از دست می داد؟

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:14  توسط اطلس ایران وجهان  | 

کوفه مرکز خلافت شد

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، سبحانی؛


پس از فرونشاندن شورش پیمان شکنان، امام به کوفه رفت. سکونت امام در کوفه تا شهادت آن حضرت ادامه یافت. بعید می نماید که امام بطور کلی قصد ترک مدینه را داشت، گرچه بعید می نمود که پس از استقرار در کوفه، امکان بازگشت به مدینه برای او وجود می داشت. رفتن امام را به کوفه، باید نوعی هجرت برای حفظ دین از دست پیمان شکنان و فاسدانی چون معاویه دانست. عراق موقعیت حساسی داشت. در اصل پس از آغاز فتوحات و توسعه حوزه اسلام، دو نکته سبب فزونی اهمیت شام و عراق بر مدینه و به تعبیری حجاز شده بود. اولا شمار زیادی از قبایل از جزیرة العرب به شام و عراق آمده بودند که در میان آنها عده فراوانی از صحابه نیز دیده می شدند. نکته دوم آن بود که وسعت، امکانات و استعدادهای نهفته در این مناطق، قابل قیاس با حجاز نبود. زمانی که شورشیان پیمان شکن، در مکه حرکت خود را آغاز کردند، به درستی به این نتیجه رسیدند که قبل از آنی که امام علی (ع) عراق را به تصرف خود در آورد، به سوی این منطقه حرکت کنند. اگر آنان موفق می شدند کوفه و بصره را تصاحب کنند، کار حجاز تمام شده بود. مشکل آنها این بود که اولا تنها در بصره قدرتی یافتند که تازه آن هم تسلط ی ناقص. و ثانیا آن که کوفه به طور کلی از دست آنان خارج بود. در برابر، امام توانست کوفه را همراه خود کند، و برای آینده نیز آن را به عنوان پایگاهی برای شیعیان خود قرار دهد. متاسفانه همان اقدام شورشیان پیمان شکن، سبب شد که بصره، نه تنها به مذهب عثمانی بگرود که در عراق نیز، دشمنی دایمی میان بصره و کوفه بوجود آید و یکپارچگی این منطقه را از بین ببرد.

خارج شدن امام از مدینه النبی (ع) کار آسانی نبود، همچنان که گریزی از آن نبود، درست همانند زمانی که رسول خدا (ص) شهر مکه را با آن همه قداست و احساس وطن خواهی خود نسبت به آن، آن را ترک کرد، در آن زمان، پیامبر (ص) ، در مکه پیروان چندانی نداشت. در برابر، مدینه تسلیم او بود. همچنان که از نظر اقتصادی نقطه قابل اتکایی بود. اکنون امام علی (ع) احساس کرده بود که دو دشمن غدار او یکی شام را در تصرف گرفته و دیگری بصره را و اکنون نیز می کوشد تا کوفه را نیز از دست او در آورد. تصاحب این دو شهر بدان معنا بود که تمامی ایران، با همه امکانات اقتصادی آن به دست اینان آمده است. امام کسی نبود که در برابر این مشکلات سرد شده از خلافت کناره گیری کند، اندیشه ای که شورشیان داشته و گمان می کردند امام با دیدن این وضع کار را به شورا واگذار خواهد کرد. بر عکس مصمم بود تا با شورشیان بجنگد، لذا به سرعت به سوی عراق حرکت کرد.

دلیل عمده این امر آن بود که مدینه از چند جهت توان مقاومت و مقابله را نداشت.

اولا از نظر اقتصادی، محیط حجاز، توانایی تحمل رویارویی با عراق یا شام را نداشت.

مدینه که بهترین نقطه بود، به درستی توانایی سیر کردن مردم خودش را نداشت. اکنون چگونه می توانست سپاهی عظیم را تغذیه کند؟ثانیا آن که مدینه از لحاظ نیروی انسانی کشش یک جنگ تمام عیار را با شام نداشت. حداکثر آماری که از سپاه همراهان مدنی امام در جنگ جمل یاد شده، چهار هزار نفر است. (1) چنین جمعیتی قادر نبود تا مشکلات خلافت را در مواجه با دشمنان فراوانش حل کند. ثالثا مردم مدینه، به جز انصار، چندان علاقمند به امام علی (ع) نبودند. بخش وسیعی از مردم، از مهاجران و فرزندان آنان و نیز مکیانی بودند که بعد از رحلت رسول خدا (ص) به این شهر هجرت کرده بودند. بستگان امویان و نیز بستگان شورشیان جمل، اجازه همکاری کامل مردم این شهر را به امام نمی دادند. رفاه طلبی فزون از حد مردم این شهر که در دوره عثمان به آن مبتلا شده بودند، روحیه جنگی برای آنان باقی نگذاشته بود. باید بر این مطالب نکته دیگری را نیز افزود و آن این که مردم این شهر، بویژه برخی از اصحاب، کسانی چون عبد الله بن عمر، سعد بن ابی وقاص، محمد بن مسلمه، اسامة بن زید، زید بن ثابت و بسیاری دیگر، کوچکترین علاقه ای به امام نداشته و خود را مجتهدتر از آن می دانستند که سخن امام را بشنوند. زمانی که امام در کوفه بود، سهل بن حنیف، والی امام در کوفه به آن حضرت خبر داد که بسیاری از مردم به سوی معاویه می روند. آن حضرت در نامه اش به سهل نوشت: اما بعد، به من خبر رسیده است، از مردمی که نزد تو به سر می برند، بعضی پنهانی نزد معاویه می روند. دریغ مخور که شمار مردانت کاسته می گردد و کمکشان گسسته. در گمراهی آنان و رهایی ات از رنج ایشان، بس بود از حق گریختن و به کوری و نادانی شتافتن. آنان مردم دنیایند، روی بدان نهاده و شتابان در پی اش افتاده. عدالت را دیدند و شنیدند و به گوش کشیدند و دانستند که مردم در برابر عدالت یکسانند. پس گریختند تا تنها خود را به نوایی برسانند. دور بوند از رحمت خدا. (2) مردم مکه نیز وضعیت بهتری نداشتند. زمانی که امام به خالد بن عاص نوشت تا از مردم مکه بیعت بگیرد، مردم از یعت خودداری کردند. (3)

اما کوفه، از جهات متعددی، و درست در برابر مدینه، شرایط کاملا مناسبی را دارا بود. در وهله نخست، عراق، هیچ مشکل جمعیت نداشت. قبایل فراوانی در آنجا زندگی می کردند، کسانی که در طی فتح ایران، قوت و قدرت نظامی خود را نشان داده بودند. از نظر اقتصادی نیز، سواد عراق، مهمترین منبع درآمد مردم این خطه بود. به علاوه خراج و جزیه فراوانی از ایران و عراق، در دست مسلمانان بود که ثروتی بی اندازه محسوب می شد. زمانی که عقبة بن عامر از امام خواست تا مدینه را ترک نکند و کسی را بفرستد، امام فرمودند: «ان الاموال و الرجال بالعراق » (4). این نکته برای دیگران نیز روشن بود. زمانی که عبد الله بن عامر پس از قتل عثمان بصره را به قصد مکه ترک کرد، ولید بن عقبه ضمن شعری به او گفت: تو عراق را که مرکز مردان بود ترک کرده و به شهری خاموش آمدی! (5) ابن اعثم اهمیت عراق را چنان می نمایاند که گویی شام، تنها گوشه ای از آن به شمار می آمده است. (6) هدف اساسی امام پس از سرکوبی شورش جملیان، برخورد با معاویه بود. چنین کاری بدون حضور امام در عراق که در نزدیکی شام قرار داشت ممکن نبود. (7) افزون بر اینها، امام از میان قبایل یمنی طرفداران فراوانی داشت که حقیقتا فدایی امام بودند. آنان در زمانی که امام به خلافت رسید، نقش مهمی داشتند و تا به آخر نیز بسیاری از آنها در تمامی صحنه های جنگ حضور یافتند.

البته باید توجه داشت که عراق مشکلات خاص خود را داشت. ما بعدها به مناسبت آشفتگیهای عراق در آغاز خلافت امام حسن (ع) ، توضیحات بیشتری درباره مردم این شهر خواهیم داد. تنها اشاره کنیم که مردم کوفه به عنوان جدلی ترین مردم بر سر امور کوچک شناخته می شدند. آنها، مردمانی پرشور و در این باره نامتعادل بودند. به علاوه قوت نیروی رؤسای قبایل، یکی از مشکلات جدی امام در سالهای خلافتشان بود.

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:13  توسط اطلس ایران وجهان  | 

تجاوزات سپاه شام

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


همان گونه که اشاره شد، پس از نهروان، امام کوشید تا مردم عراق را برای جنگ مجدد با شام بسیج کند، اما، شمار کسانی که حاضر به همراهی امام بودند اندک بود. امام ضمن خطبه های خود، از مردم خواستند تا همراهیش کنند، اما کمتر پاسخ مساعد دریافت می کردند. آن حضرت در خطبه ای فرمودند: «گرفتار کسانی شده ام که چون امر می کنم فرمان نمی برند، و چون می خوانم پاسخ نمی دهند. ای ناکسان!برای چه در انتظارید؟و چرا برای یاری دین خدا گامی بر نمی دارید؟دینی کو که فراهمتان دارد، غیرتی کو تا شما را به غضب آرد؟فریاد می خواهم و یاری می جویم، نه سخنم می شنوید نه فرمانم را می برید، تا آنگاه که پایان کار پدیدار گردد و زشتی آن آشکار. نه انتقامی را با شما بتوان کشید و نه با یاری شما به مقصود توان رسید. شما را از رفتن باز دارد، ناله در گلو شکستید و بر جای خویش نشستید. » (1) امام در خطبه ای دیگر فرمود: «ای مردم رنگارنگ، با دلهای پریشان و ناهماهنگ. تن هاشان عیان، خردهاشان از آنان نهان، در شناخت حق شما را می پرورانم، همچون دایه ای مهربان، و شما از حق می رمید چون بزغالگان از بانگ شیر غران. هیهات که به یاری شما تاریکی را از چهره عدالت بزدادیم، و کجی را که در راه حق راه یافته راست نمایم. » (2) و در خطبه ای دیگر فرمود: «ای مردمی که اگر امر کنم فرمان نمی برید، و اگر بخوانمتان، پاسخ نمی دهید. اگر فرصت یابید، فرو می مانید و اگر با شما بستیزند، سست و ناتوانید. اگر مردم بر امامی فراهم آیند، سرزنش می کنید و اگر ناچار به کاری دشوار در شوید، پای پس می نهید. بی حمیت مردم!انتظار چه می برید؟چرا برای یاری بر نمی خیزید و برای گرفتن حقتان نمی ستیزید. مرگتان رسد، یا خواری بر شما باد. به خدا اگر مرگ من بیاید، و به سر وقتم خواهد آمد، میان من و شما جدایی می اندازد، حالی که همنشینی تان را خوش نمی دارم، و با شما بودن چنان است که گویی یاوری ندارم. راستی شما چه مردمی هستید؟دینی نیست که فراهمتان آرد؟غیرتی ندارید تا بر کارتان وادارد؟شگفت نیست که معاویه، بی سر و پاهای پست را می خواند و آنان پی او می روند، بی آن که بدیشان کمکی دهد، یا عطایی رساند، و من شما را که اسلام را یادگارید و مانده مردم- دیندار- می خوانم تا یاری تان دهم و بهره از عطا مقرر گردانم و شما از گرد من می پراکنید و آتش مخالفت مرا دامن می زنید. . . آنچه بیشتر از هر چیز دوست دارم و مرا باید، مرگ است که به سر وقتم آید. » (3)

این سخنان، نمونه ای از سخنان فراوان امام است که در طی سالهای 39 و 40 هجری خطاب به مردم ایراد کرده اند. جملات مزبور نشان عزم راسخ امام در برابر قاسطین است. معاویه که بطور قطع از اوضاع عراق آگاهی داشته و ناظر سستی مردم آن ناحیه بود، مصمم شد تا با تجاوز به نواحی مختلف تحت سلطه امام در جزیرة العرب و حتی عراق، قدرت امام را تضعیف کرده و راه را برای گشودن عراق فراهم کند. معاویه هدف خود را از این حملات چنین بیان کرد: این قتل و تاراجها، مردم عراق را می ترساند و کسانی را که در زمره مخالفانند، یا تصمیم به جدایی دارند، در کار خود دلیر می گرداند. و آنان را که از کشاکشها بیمناکند به نزد ما فرا می خواند. (4) این حملات که اصطلاحا «غارات » نامیده می شده، هر از چندی انجام می یافته و در هر منطقه، شیعیان خالص آن حضرت به شهادت می رسیده اند. فهرستی از این غارات را ابو اسحاق ثقفی شیعی (م 283) در کتابی که در قرن سوم، با همین نام تالیف کرده، و خوشبختانه بر جای مانده، آورده است. دیگر مآخذ تاریخی نیز اخبار این تجاوزات را آورده اند.

نخستین منطقه ای که مورد تهاجم قرار گرفت، مصر بود. زمانی که امام به خلافت رسید، قیس بن سعد بن عباده را به حکومت مصر منصوب کرد. آنگاه که برای سرکوبی ناکثین عازم عراق شد، از قیس خواست تا از مصر باز گردد. (5) قیس عازم مدینه شد و از آنجا به عراق آمد (6) و در صفین شرکت کرد. پس از صفین که اوضاع مصر درهم ریخته و اخبار شورش بر محمد بن ابی بکر بالا گرفت، امام مصمم شد تا مالک را به مصر اعزام کند.

مالک که پس از بازگشت از صفین، مجددا به حکومت جزیره گماشته شده بود، نامه ای دریافت کرد تا به سمت مصر برود. معاویه که از این امر آگاهی یافت، به مسؤول خراج در ناحیه قلزم نوشت تا به نحوی مالک را از بین ببرد، در برابر او نیز باقی مانده خراج را از وی نخواهد گرفت. او نیز با مسموم کردن مالک از طریق عسل، وی را به شهادت رساند. (7) منطقه ای که مالک در آن به شهادت رسید عین شمس نام داشت. معاویه پس از شنیدن خبر قتل مالک، گفت: علی دو دست داشت که یکی را در صفین قطع کردیم که عمار بود و دیگری مالک که اینک قطع شد. (8) زمانی که خبر شهادت مالک به امام رسید، تا چندین روز آثار غم بر چهره امام بود و می فرمود: «خداوند چه نیکیها که به مالک داده بود!مالک، چه مالکی!اگر کوه می بود، کوهی عظیم بود، اگر سنگ می بود، سنگی سخت بود. آری، به خدا سوگند ای مالک!مرگ تو بسیاری را لرزانید و بسیاری را خوشدل کرد. گریندگان باید بر چونان کسی بگریند. آیا مردی چونان مالک هرگز توان یافت؟ (9)

اکنون مصر برای شام که سرمست از پیروزی بود، قابل دسترسی بود. این منطقه هم از لحاظ جغرافیایی به شام نزدیک بود و هم کسان زیادی از عثمانیه در آن بودند که می توانستند به سپاه شام کمک کنند. افزون بر آن، معاویه قول مصر را به عمرو بن عاص حیله گر داده و اکنون پس از آن ماجراها باید به عهد خود وفا کند. در این زمان، محمد بن ابی بکر، حکومت مصر را داشت. عمرو بن عاص که خود رهبری سپاه اعراب را در فتح مصر داشت، با سپاهی عظیم به آن سوی حرکت کرد. وی نامه ای به محمد نوشت و از وی خواست تا خود را تسلیم کند تا آسیبی به او نرساند!در عین حال نامه ای نیز از معاویه برای محمد نوشت که او را تهدید به مرگ کرده بود. در این نامه معاویه نوشته بود که کسی را از محمد، دشمن تر در برابر عثمان نمی شناسد و اکنون روز انتقام فرا رسیده است. محمد نامه ای به امام نوشت، و همراه آن، دو نامه عمرو و معاویه را فرستاد. امام او را به مقاومت فراخواند و از او خواست تا کنانة بن بشر (گفته اند: او همان کسی است که عمود را بر فرق عثمان زد!) (10) را به سوی سپاه عمرو اعزام کند و خود در شهر همراه سپاهی دیگر بماند.

کنانه با دو هزار نفر اعزام شد و خود محمد نیز با همین تعداد در شهر ماند. در درگیری دلیرانه کنانه با سپاه شام، او و یارانش به شهادت رسیدند. در مصر نیز مردم از اطراف محمد پراکنده شده و او تنها به خرابه ای پناه برد. فرمانده نیروهای مقدم سپاه شام، معاویة بن خدیج بود. او محمد را در خرابه یافت، او را گردن زد، سپس او را در شکم مرداری نهاد و آن را آتش زد. (11) این مشی یاران معاویه و کسانی بود که به بهانه قتل عثمان این چنین یاران خدا را به شهادت می رساندند.

زمانی که خبر شهادت محمد بن ابی بکر به امام رسید، به شدت متاثر شد و خطابه تندی خطاب به مردم کوفه ایراد کرد. آن حضرت در این خطبه اشاره کرد که بیش از پنجاه روز است که از شما درخواست کمک می کنم. تازه پس از این، سپاهی ضعیف آماده شده است. (12) در همین خطابه بود که حضرت به مردم فرمودند: الا دین یجمعکم، الا حمیة تغضبکم؟ (13) مردم از شدت جزع امام درباره شهادت محمد پرسیدند. حضرت فرمود: او را چونان فرزند خود می دانستم. (14) امام که پس از، از دست دادن محمد بن ابی بکر، یکی دیگر از یاران نزدیک خود را از دست داده بود، و به علاوه اکنون مصر را نیز از دست رفته می دید، نامه ای به تمامی مسلمانان در نقاط مختلف نوشت و شرحی از آنچه را که از رحلت رسول خدا (ص) بدین سوی بر او رفته بود بازگفت. این نامه، سندی مهم در زمینه دیدگاههای امام از تحولات سی و اندی سال پس از رحلت پیامبر (ص) است. امام در این نامه ضمن بیان حق کشی هایی که پس از درگذشت رسول خدا (ص) در حق اهل بیت (ع) صورت گرفته به بیعت مردم با خود اشاره کرده شرحی از پیمان شکنی ناکثین، برپایی جنگ صفین و شورش خوارج نوشتند. پس از آن از بهانه های مردم سخن گفتند که:

گفتید شمشیرهایمان کند شده و ترکشهایمان از تیر خالی است و نیزه هایمان را سر نیزه نیست و آنچه نیزه اش می خوانیم جز چوبدستی نیست، ما را به شهرمان بازگردان تا ساز نبرد کنیم با بهترین اسب و سلاح. . . فرمان دادم در نخیله فرود آیید و لشکرگاه برپا کنید و همواره در لشکرگاه خود بمانید. . . جماعتی از شما نزد من ماندند و عذرهای واهی آوردند و گروهی نافرمانی کردند و به شهر رفتند. نه در آنها که مانده بودند صبر و ثباتی بود و نه آنان که به شهر رفتند بازگشتند. یک روز که به لشکرگاه خود نگریستم، شمار سربازان من به پنجاه هم نمی رسید. چون چنان دیدمتان، من هم به کوفه در آمدم ولی شما تا به امروز نتوانسته اید با من از شهر پای بیرون نهید. چه انتظار می کشید؟نمی بینید که از هر طرف زمینهای شما روی به نقصان می نهد و شهرهایتان یکی پس از دیگری به دست دشمن می افتد و شیعیان من در آن شهرها کشته می شوند و مرزهایتان را مرزبانی نیست و این دشمن است که به بلاد شما لشکر می کشد؟»

امام در ادامه از مردم خواستند تا در برابر دشمن آماده باشند. (15)

معاویه کشته شدن محمد بن ابی بکر را اسباب سرافرازی «عثمانیان » در همه بلاد عنوان کرد. (16) بدین ترتیب مصر از دست امام خارج شد و عمرو بن عاص که دینش را به دنیایش فروخته بود برای سه چهار سالی (تا سال 43 هجری که زنده بود) ، بر این منطقه حکمرانی کرد تا مرد.

معاویه به بصره نیز امید فراوان بسته بود، بویژه که کسانی از عثمانیه بصره نیز به او نامه نوشته و از وی استمداد کرده بودند. او می دانست که مردم بصره، کینه امام علی (ع) را به دل دارند، زیرا در جنگ جمل شمار فراوانی از آنها کشته شده اند. به گزارش ثقفی، او در نامه ای که برای عمرو بن عاص نوشت و درباره کار بصره با او مشورت کرد، نوشت: در هیچ جای دیگر کسانی را نتوان یافت که در مخالفت با علی از مردم بصره به شمار بیشتر و سرسخت تر و پایدارتر باشند. » معاویه تصمیم گرفت تا عبد الله بن عامر حضرمی را به بصره فرستد تا در آنجا دوستان معاویه را فراهم آورده ندای خونخواهی عثمان سرداده و پس از اجتماع مردم، شهر را به تصرف خود درآورد. عبد الله بن عامر در بصره نزد قبیله بنی تمیم آمد. در آنجا عثمانیه اجتماع کردند و او برای آنها سخن گفت. وقتی او از خونخواهی عثمان سخن گفت، ضحاک بن عبد الله هلالی بر وی اعتراض کرد و گفت: می گویید که بار دیگر (پس از کار ناکثین) شمشیرها از نیامها برکشیم و بر سر یکدیگر زنیم تا معاویه بر اورنگ امارت نشیند و تو بر مسند وزارت او تکیه زنی. و پیمانی را که با علی (ع) بسته ایم بشکنیم؟به خدا سوگند یک روز از روزهای عمر علی (ع) که با رسول خدا (ص) سپری شده از کارهای معاویه و خاندان معاویه تا دنیا دنیاست، بهتر است. حاضران برخی به موافقت با عبد الله بن عامر و برخی به حمایت از ضحاک بن عبد الله برخاستند. اما در مجموع جز کسانی چون احنف بن قیس که خود را کنار کشید، جمعیت به هواداری از ابن عامر پرداخت. در شهر، میان اعراب مضری و یمنی نزاع بود. معاویه از پیش به ابن عامر گفته بود که به مضری ها اعتماد کند. همین امر سبب رنجش ازدیان شد. در این وقت زیاد بن عبید، نیابت حکومت بصره را داشت. او به صبرة بن شیمان ازدی پناه برد و از آنجا به عبد الله بن عباس والی بصره که در کوفه بود نامه نوشت و به این ترتیب خبر بصره در کوفه منتشر شد. زیاد با استفاده از حمایت ازدیان، نماز جمعه را اقامه کرد و آنها را به حمایت از امیر المؤمنین که انصار و مهاجر با اویند فراخواند. وی از آنها خواست تا در برابر بنی تمیم بایستند. از آن سوی ابن عامر نیز در بصره لشکری به راه انداخت و اموالی را به تصاحب کرد. خبر حمایت ازدیان از زیاد و حمایت بنی تمیم از ابن عامر، در کوفه نیز اختلاف افکند. شبث بن ربعی، از امام خواست تا ازدیان را بر تمیمیان مسلط نکند. در برابر مخنف بن سلیم نیز از ازدیان دفاع کرد. امام آنها را به حمایت از اصل دین دعوت کرد و فرمود: باید که اسلام و حیثیت اسلام شما را از ستم بر یکدیگر و از ناسزاگویی باز دارد و شما را با همدیگر متحد سازد. آنگاه امام، زیاد بن ضبیعه تمیمی را به بصره فرستاد تا بنی تمیم را از حمایت ابن عامر باز دارد. او تلاش خود را کرد و شماری از تمیمیان را باز گرداند. با این حال شب در بستر بود که چندی از خوارج بر سر او ریختند و در حالی که او از خانه گریخت، به شهادتش رساندند.

امام جاریة بن قدامه را در حالی که پنجاه تن از تمیمیان همراهیش می کردند، به سوی بصره اعزام کرد. او در بصره نزد شیعیان امام آمد و نامه آن حضرت را برای آنان خواند. در این نامه امام با اشاره به بیعتی که مردم با او کرده بودند، به آنان نوشته بودند: «اگر به بیعت من وفا کنید، و اندرز من بپذیرید و به فرمان من عمل کنید، به حکم کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و طریق حق با شما رفتار خواهم کرد و طریق هدایت را در میان شما اقامه خواهم نمود. به خدا سوگند، از آن زمان که محمد (ص) از این جهان رخت برکشیده، فرمانروایی را نمی شناسم که این راه و روش بهتر از من شناسد و در این راه بهتر از من گام بردارد. این که می گویم سخنی راست است بی آن که قصد نکوهش گذشتگان داشته باشم یا بخواهم در اعمال، آنان را به نقص موصوف دارم. » سپس امام افزوده بودند که اگر از وفای به بیعت سرپیچی کنند با سپاهش بر سر آنها خواهد تاخت. ازدیان برای جبران روز جمل، اظهار کردند که برای نبرد با ابن عامر حاضرند. به هر روی جنگ در گرفت و طی آن بنی تمیم کست خوردند. جاریه چندی به محاصره آنها نشست و عاقبت دستور داد تا خانه را بر سر عثمانیه آتش زنند. بر اساس نامه ای که زیاد به امام نوشت، جمعی از آنها در آتش سوخته، برخی از خانه گریختند و طعمه شمشیر شدند و برخی نیز تسلیم شدند و مورد عفو قرار گرفتند. (17)

یکی دیگر از تجاوزات شام، حرکتی است که به فرماندهی ضحاک بن قیس فرمانده بنام سپاه شام صورت گرفت. به گزارش ثقفی، زمانی که خوارج بر امام شوریدند، عمارة بن عقبة بن ابی معیط، ضمن نامه ای به معاویه، خبر داد که: شماری از قاریان قرآن و زهاد از یاران علی، بر او شورش کرده اند. علی نیز لشکر بر سرشان برده و آنها را کشته است. اکنون لشکرش و اهل شهرش بر او شوریده اند و میانشان دشمنی افتاده و سخت پراکنده اند. » معاویه از این خبر خشنود شد. او ضحاک بن قیس را با سه چهار هزار نفر به سمت عراق فرستاد و به او سفارش کرد تا به هر کجا رسید غارت کند، یاران علی را بکشد و به سرعت از آن منطقه به جای دیگر برود. ضحاک به کوفه آمد، به چپاول اموال مردم پرداخت و به کاروان حجاج یورش برد و شماری را کشت. امام علی (ع) در کوفه بر منبر رفت و از مردم خواست تا از حریم خویش دفاع کنند. برخورد مردم سرد بود. امام به آنها فرمود: «به خدا سوگند، دوست دارم به جای هر صد مرد از شما، یکی از آنها از آن من بود. » امام در این سخنرانی خود نیز باز آرزوی مرگ کرد! آنگاه حجر بن عدی را با چهار هزار نفر در پی ضحاک روانه کرد. حجر در تدمر به ضحاک رسید. در جنگی که درگرفت، نوزده تن از شامیان کشته شده و دو نفر از یاران حجر به شهادت رسیدند. ضحاک شبانه از صحنه نبرد گریخت. بدین ترتیب یکی دیگر از غارات سپاه شام خاتمه یافت.

در این وقت، عقیل بن ابی طالب، نامه ای به امام نوشت و از آن حضرت خواست تا در باره وضعیت خود او را آگاه سازد. امام از حمله ضحاک به عنوان اقدامی ناچیز یاد کرده و درباره قریش و ستمی که به او کرده اند به تفصیل سخن گفت. از جمله در پاسخ عقیل نوشتند: «بار خدایا!قریش را کیفری از کیفرهای خود ده که رشته خویشاوندی با مرا بریدند و بر ضد من همدست شدند و مرا از حقی که داشتم دور ساختند و آن فرمانروایی را که میراث برادرم رسول خدا (ص) بود، از من ربودند و آن را به کسی دادند که نه در خویشاوندی با رسول الله (ص) همانند من بود و نه سابقه اش در اسلام. » از این نامه آشکار است که امام، در هر فرصتی می کوشید تا شرحی از حق از دست رفته اش بازگوید. (18) یکی دیگر از تجاوزات سپاه شام به عراق، سپاهی دو هزار نفری بود که معاویه فرماندهی آن را به دست نعمان بن بشیر داده بود و قرار بر این بود تا او به ناحیه عین التمر در حوالی فرات یورش برد. این شخص تنها انصاری بود که عثمانی از آب در آمده بود. البته تنی چند از انصار از حمایت امام علی (ع) خودداری کردند، اما به معاویه نپیوستند. قرار بود تا بشیر به نواحی فرات حمله ببرد. در آن وقت مالک بن کعب، با حدود صد نفر مستقر بود. زمانی که خبر حمله بشیر را شنید، از مخنف بن سلیم، که مسؤولیت صدقات این سوی فرات را داشت استمداد کرد. امام که خبر حمله نعمان را شنیده بود، و شاهد سستی مردم بود، در خطابه ای لب به اعتراض به کوفیان گشود: «ای مردم کوفه!چون طلایه های لشکر شام نمودار شود، درهای خانه هایتان می بندید و خود در خانه هایتان می خزید، آن سان که سوسمار به سوراخ خود می خزد، و کفتار در کنامش پنهان می شود. به خدا سوگند خوار و ذلیل است آن که شما به یاریش برخیزید. »

مخنف بن سلیم پنجاه نفر از نیروهایش را به همراهی فرزندش عبد الله به کمک مالک فرستاد. سپاه شام که خوف ملحق نشدن سپاه کمکی شام را داشت، اندکی درگیر شده و از صحنه جنگ گریخت. معاویه تصریح کرده بود که ارسال این سپاه بدان قصد است تا «مردم عراق را بترساند. » به هر روی این بار نیز این تجاوز ناکام ماند.

پس از سخنان امام، تنها عدی بن حاتم با هزار نفر از قبیله طی به نخیله رفت. هزار تن دیگر نیز به او ملحق شدند و او همراه این نیروها، به سواحل فرات رفت و به اراضی پایین دست شام حمله هایی کرد. (19)

معاویه سپاهی را به سوی دومة الجندل فرستاد تا از آنان که نه در فرمان شام بودند و نه عراق، زکات بگیرد. امام نیز سپاهی همراه مالک بن کعب به دومة الجندل فرستاد. دو سپاه با یکدیگر گلاویز شدند و یک روز را به نبرد گذراندند. فردای آن روز سپاه شام بازگشت. مالک ده روز در دومة الجندل ماند و مردم را دعوت کرد اما آنها دعوت وی را نپذیرفتند او نیز بازگشت. (20)

تجاوز دیگری که به عراق صورت گرفت، حمله سفیان بن عوف غامدی بود که با شش هزار تن به سوی هیت حرکت کرد. از آنجا به سوی شهر انبار در آمد. یاران امام در این شهر اندک بودند. از میان آنان نیز کسانی مایل به جنگ نبوده و تنها عده معدودی با اشرس بن حسان بکری، در برابر آنها ایستادگی کردند تا به شهادت رسیدند. متجاوزین شهر انبار را غارت کرده و بازگشتند. زمانی که خبر به امام رسید، آن حضرت بر منبر رفت و از مردم خواست تا با اجتماع در نخیله به سوی آنها بشتابند. هیچ کس در پاسخ امام سخنی نگفت. امام از مسجد بیرون آمد و سعید بن قیس همدانی را با هشت هزار نفر به تعقیب آنان فرستاد، اما آنان وارد سرزمین شام شده بودند.

زمانی که سعید به کوفه آمد امام سخت بیمار بود و نمی توانست بر منبر بایستد. نامه ای خطاب به مردم نوشت و خود روی سکوی در مسجد نشست تا سعد که از موالی آن حضرت بود نامه را بر مردم بخواند. امام در این نامه از مردم گله کرد و فرمود:

«اگر چاره ای می یافتم که لب فرو بندم و شما را مورد خطاب و عتاب قرار ندهم، هرگز سخنی نمی گفتم. . . ای مردم!جهاد دری است از درهای بهشت که خدا آن را به روی دوستان خاص خود گشوده است و آن جامه پرهیزگاری است و زره محکم و سپر راستین. . . بدانید که من شما را به پیکار دشمنتان فرا خواندم، چه در شب و چه در روز، چه نهان و چه آشکار و گفتم پیش از آن که به جنگ شما آیند، شما به جنگ آنها روید. . . پس شما ناتوانی و زبونی آشکار کردید و سخن من بر شما گران آمد و نافرمانی کردید و آن را پس پشت افکندید تا بلادتان مورد حمله دشمن واقع شد و وطنگاهتان مسخر خصم گردید. اینک این غامدی است که بر انبار تاختن آورده و اشرس بن حسان را کشته و پادگان و سلاحهایش را غارت کرده و مردانی صالح را به خاک هلاک افکنده است. حتی شنیده ام که مردی از دشمنان شما، به خانه زنی مسلمان و زنی از اهل ذمه در آمده و خلخالهایش را از پای بیرون کرده است و گوشواره از گوشهایش و هیچ کس مانع او نشده. آن گاه بازگشته اند بی آن که حتی یک تن جراحتی برداشته باشد. اگر مرد مسلمانی به سبب این خواری از شدت اندوه بمیرد به نظر من سرزنشش نباید کرد، زیرا سزاوار است بمیرد. ای شگفتا، شگفتا!دل آب می شود و اندوه بر جان می نشیند و شعله غم در دل می افروزد وقتی که می بینم این قوم در باطلشان هماهنگ اند و شما در حق خود پراکنده. . . ای به صورت مردان که نه مردانید. ای دارودسته بی خردان چون کودکان که در عقل و درایت عروسان حجله نشین را مانید. خدا داند که از زیستن در میان شما ملول شده ام، دوست دارم که خدا مرا از میان شما برگیرد و به آستان رحمت خود برد. . . » (21)

پس از این سخن تنها سیصد نفر در نخیله گرد آمدند. خطابه های بعدی امام هم نتیجه ای در برنداشت. (22)

پیش از ایام حج سال 39 هجری، معاویه سپاهی را به فرماندهی یزید بن شجره رهاوی به سوی مکه فرستاد تا در ایام حج مردم را به معاویه دعوت کند. امام علی (ع) توسط خبرگیران خود، از این تصمیم آگاه شد و سپاهی را به فرماندهی معقل بن قیس ریاحی به مکه اعزام کرد. در این زمان قثم بن عباس حاکم مکه بود. او احساس کرد که مردم مکه از او دفاع نخواهند کرد. اول تصمیم داشت تا از مکه بیرون برود، اما با اعتماد به این که حرم است در آنجا ماند. سپاه شام روز هفتم ذی حجه وارد مکه شدند. فرمانده آنان که گفته شده مردی پایبند به حفظ حرمت حرم بود، برای پرهیز از درگیری، به قثم پیغام داد تا هر دوی آنها از امامت جماعت کنار روند تا مردم خود کسی را انتخاب کنند. پس از مراسم حج، سپاه شام بازگشت. اندکی بعد، معقل بن قیس به مکه در آمد و تا وادی القری سپاه شام را تعقیب کرده و تنها چندی از واماندگان آنها را به اسارت در آورد که بعدا با اسرای عراق معاوضه شدند. امام پس از این واقعه به مردم فرمودند: «این قوم بر شما چیره شده اند. . . زیرا می بینم که کارشان بالا گرفته و آتش شما رو به خاموشی نهاده، آنان را می بینم که در کار خود سخت کوشند و شما سست و ناتوان، آنان را می بینم که متحدند و شما پراکنده. . . » (23)

یکی از سخت ترین تجاوزات و خشن ترین آنها، تجاوز بسر بن ارطاة بن حجاز و یمن بود. او مردی سنگدل و جانی بود و معاویه نیز به او سفارش کرده بود تا شیعیان امام علی (ع) را در هر کجا یافت بکشد. دلیل اعزام بسر این بود که در یمن، عثمانیانی بودند که با آشکار شدن ضعف در نیروهای عراق، بر حاکم خود، عبید الله بن عباس شورش کردند. آنها به معاویه نامه نوشته و از او درخواست کمک کردند. بسر ابتدا به مدینه در آمد. ابو ایوب انصاری از طرف امام حاکم شهر بود. او به دلیل نداشتن نیرو از شهر گریخت و بسر خانه او و شماری دیگر را به آتش کشید، آنگاه به زور از مردم بیعت گرفت و ابو هریره را حاکم شهر کرده به سوی مکه رفت. در آنجا نیز قثم بن عباس شهر را رها کرد و رفت. بسر پس از گذر از مکه به طائف رفت و در آنجا بود که مردی از قریش را به تباله فرستاد، زیرا در آنجا گروهی از شیعیان علی (ع) بودند. بر اساس دستور او همگی را کشتند و اموالشان را تاراج کردند. مردم مکه از ترس بسر گریزان شدند. از جمله گریختگان همسر عبید الله بن عباس و دو فرزند او سلیمان و داود بودند که به دست بسر اسیر شده و او سر هر دوی آنان را از تنشان جدا کرد. برخی گفته اند محل قتل آنها در یمن بوده و در خانه یکی از ایرانی زادگان پنهان شده بودند. در ادامه سفر به نجران رفت و در آنجا عبد الله بن عبد المدان، پدر زن عبید الله بن عباس را نیز بکشت. این حادثه در حیات سیاسی ننگین معاویه، جایگاهی بس مهم دارد. بسر به سوی یمن رفت. عبید الله از شهر گریخته بود. شماری از شیعیان اندک دفاعی کردند و بسیاری به شهادت رسیدند. بسر دست به کشتار شیعیان امام علی (ع) زده و جنایات بیشماری را مرتکب شد. از آن جمله، صد تن از پیروان او را که همه از ایرانی زادگان بودند سر برید. پس از آن به سوی حضرموت که گفته بودند در آنجا شیعیان علی بسیارند حرکت کرد. او گفت: بر آن است تا از هر چهار، یکی را بکشد. امام که خبر بسر را شنید، جاریة بن قدامه را همراه سپاهی به تعقیب او فرستاد. جاریه، بسر را تعقیب کرد. وقتی شنید به مکه در آمده بدان سوی آمد، اما بسر از مکه رفته بود. گفته اند: پیش از آن که جاریه به کوفه در آید، امام علی (ع) به شهادت رسیده بود و زمانی که به کوفه آمد، با امام حسن (ع) بیعت کرد.

امام از دست کوفیان رنجی فراوان برد و در حق آنان سخت نفرین کرد. دلیل آن جز این نبود که آنان، نه تنها به یاری امام خویش نشتافتند، بلکه ناموس خود را نیز حفاظت نکرده اجازه دادند تا پلیدان شام بر آنها تسلط یابند. یکی از این نفرینها را به عنوان آخرین جملات این قسمت نقل می کنیم. ابو صالح حنفی گوید: علی (ع) را دیدم که برای مردم سخن می راند. قرآن را بر سر نهاده بود آن سان که خود دیدم که ورق قرآن روی سرش خش خش می کرد. علی (ع) می گفت: بار خدایا!مرا از آنچه در این کتاب است منع کردند، تو مرا آنچه در این کتاب است عطا کن.

با خدایا!من اینان را ناخوش می دارم و اینان مرا، من از اینان ملول شده ام و اینان از من. اینان مرا به اعمالی وامی دارند که خلاف خلق و طبیعت من است. اخلاقی که تاکنون نمی شناخته ام.

بار خدایا!مرا یارانی بهتر از اینان ارزانی دار و آنان را فرمانروایی بدتر از من.

بار خدایا!دلشان را آب کن آن سان که نمک در آب حل می شود. (24)

پی نوشت ها:

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 17:13  توسط اطلس ایران وجهان  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر